تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده   کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید يکشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۵ - ۵ مارس ۲۰۱۷

پنج سال از مرگ ظاهر هویدا گذشت

یما یکمنش / نویسنده و طنز‌پرداز

تصویری از ظاهرا هویدا

ظاهر هویدا، آوازخوان پر آوازه افغانستان در مارچ ۲۰۱۲ در آلمان درگذشت

پنجم مارچ/مارس امسال پنج سال از مرگ ظاهر هویدا می‌گذرد؛ مردی که می گفت، مرگ برایش مثل یک خواب آرام است و از ۲۵ سالگی دیگر از مرگ نترسیده است.

به راستی هم وقتی صدای مردافگن نزدیک شدن قدم‌های مرگ بلند شده بود، با خونسردی همیشگی خود با آن روبرو شد. حدود یک هفته پیش از کوچ جاودانی او برایش تلفن کردم که دو نفر از دوستان می‌خواهند او را ببینند.

پرسید چه کاره هستند؛ گفتم یکی شاعر است و دیگرش فیلمساز. آوازش کمی گرفتگی داشت، مثل آن می‌ماند که از کسی یا چیزی آزرده باشد.

ظاهراً سبب آن به زودی معلوم شد. یکی دو دقیقه که صحبت کردیم، گفت بیمار است، دو روز بعد زنگ بزنم. هویدا نسبتاً بسیار بیمار می‌شد و نام او برای من با داکتر و شفاخانه همیشه در رابطه بود.

او را بارها چه در خانه و چه هم در شفاخانه در بستر بیماری دیده بودم. گمان کردم شاید باز از همان بیماری‌های گاه گاهی او باشد، اما این بار آنچنان نبود که فکر کرده بودم. چندی می شد دکتران، توموری را که در گلویش بود، سرطانی تشخیص کرده بودند.

این را که گفت، یک باره غافلگیر شدم، نمی‌دانستم چه بگویم. یک لحظه در نظرم آمد که دکترها دو باره تن ناتوان او را سلاخی خواهند کرد و خدا می‌داند تا چند ماه دیگر او را از این شفاخانه به آن شفاخانه بفرستند.

به مرگ اصلاً فکر نکردم. پشت تلفن تمام ذهنم پر از سکوت شد. سکوت مرا که دید با خندۀ مخصوص به خودش گفت: "به خدا معلوم که چه تعداد عظیمی از شنونده‌ها در حق آواز من دعای بد کرده‌اند که هیچ جای دیگر بدنم را نگرفت، گلویم را سرطان گرفت. چقدر من این مردم بیچاره را با این آواز نخراشیده و نتراشیدۀ خود به عذاب کرده باشم؟".

عجیب بود. آواز استثنایی افغانستان در روبرو شدن با هیولای مرگ، درست همین گنج ناتکرار خود را دست آویز شوخی کردن قرار می داد. گویا طبع شوخ او با مرگ و زندگی یکسان طرف می شد.

اضافه کرد، از زمانی که فرزندانم دانسته‌اند که پدرشان دیگر چندان مهلت بودن ندارد، می خواهند حتماً دو سه آهنگم را که در این اواخر ثبت کرده‌ام، ویدیو کلپ بسازند. شاید هفتۀ دیگر این کار را بکنیم.

همانگونه که خواسته بود، دو روز بعد باز زنگ زدم. باید برای معاینات می‌رفت و بیش‌تر از چند دقیقه فرصت نداشت. هر باری که به او زنگ می‌زدی چیزی برایت می‌گفت که به یادت می‌ماند؛ حکایتی، خاطره ای یا که نکته‌ای.

عکسی از ظاهرا هویدا

ظاهر هویدا

آن روز گفت، ماه مارچ سال گذشته برای جراحی چشم به شفاخانه رفته بود. در بازگشت به خانه، دیده بود که جای پرده‌های قدیمی لیمویی رنگ را پرده‌های جدید سفید گرفته؛ به خانم گفته بود، مبارک باشد پرده‌های سفید.

خانم خندیده بود که نه، همان پرده‌های قدیمی است که حالا بعد از جراحی، رنگ اصلی آن را دیده می‌تواند. جواب داده بود: "اوهو، وحیده جان! در این پس پیری چشم سفید شده ام؟!".

وقتی گوشی تلفن را گذاشتم، نمی‌دانستم که آیا به این زودی‌ها دو باره برایش زنگ خواهم زد یا خیر. نمی‌خواستم در آن روزهای پراضطراب با رفتن خود و بردن مهمان باعث مزاحمت شوم.

دوستان اما منتظر دیدار او بودند و هر بار تقاضا را مکرر می‌کردند که برایش زنگ بزنم. شنبه سوم مارچ بود که دل نادل باز برایش زنگ زدم. بر خلاف همیشه که دیگران تلفن را می‌گرفتند، آن روز خودش گوشی تلفن را برداشت.

از حالش پرسیدم و در ضمن تقاضای دیدار آن دو دوست را تکرار کردم. بعد بدون این که مجالش دهم، فوراً اضافه کردم که از این به بعد قصد دارم بیشتر از یک بار در هفته زنگ نزنم.

بدون مقدمه گفت، محمد انس خان که زمانی وزیر معارف و رئیس دانشگاه کابل بود با استاد خلیل‌الله خلیلی و جمعی دیگر از ادیبان و شاعران، هفتۀ یک بار جمع می‌شدند و به اصطلاح کابلی‌ها "گردک" (گردهمایی) داشتند.

باری استاد خلیلی دو سه هفتۀ در این گردک‌ها حاضر نبود؛ بعد که آمد، انس خان از او پرسید که کجا بوده. استاد معذرت خواست که نمی‌توانسته بیاید چون در این مدت مصروف نوشتن زندگینامۀ پدر خود، محمد حسین خان مستوفی الممالک بوده است.

انس خان که مطایبه‌ها و ظرافت گویی‌های او مشهور است، رو به استاد گفته بود: "این کار که سه هفته گم شدن ندارد. مختصر می نوشتی که زیر درخت توت تولد شد و سر درخت توت فوت کرد!" که اشاره به اعدام شدن پدر استاد خلیلی بود.

بعد با خنده گفت: " هفتۀ یک بار گفتی این قصه یادم آمد؛ همین امروز بیایید". صدایش گرفتگی روزهای پیش را نداشت. هنوز ساعت پنج عصر نشده بود که با دو بانوی که هیچگاه او را از نزدیک ندیده بودند، در خانه‌اش بودیم.

اندکی خسته‌تر از همیشه بود. شاید به خاطر پوشیدن جاکت سفید بود که رنگش کمی پریده به نظر می آمد، ولی همچنان سرشار از انرژی می گفت. از کتاب، از سینما، از موسیقی. مثل همیشه پر بود از گپ.

برای حتی یک لحظه هم فکر نکردم که مریض است. نشان مرگ که اصلاً در آن حوالی دیده و احساس نمی شد. از سفر هایش قصه کرد. از کتاب‌های گفت که آرزوی خواندن آن را دارد اما نتوانسته پیدایشان کند.

تصویری از ظاهر هویدا

ظاهر هویدا

بانویی آدرسش را گرفت و وعده سپرد که به زودی یکی دوتای آن را برایش خواهد فرستاد. بانوی دیگر آدرسش را گرفت که فیلم‌های خود را برایش بفرستد. من که از علاقۀ او به طنز می‌دانستم گفتم دومین کتاب طنزم تازه در کابل چاپ شده اما تا هنوز خودم آن را ندیده ام. گفت: "کتاب طنز چاپ شده و من هنوز آن را نخوانده ام! امشب تا صبح مرا خواب آرام نخواهد برد".

کسی از ما از او پرسید که آیا طنزهای انتوان چخوف را خوانده است. بلافاصله گفت که در هر دو اثری که از چخوف در کابل بر روی صحنۀ تئاتر آمده، نقش داشته است.

از آنها به عنوان مهم ترین کارهای تئاتری خود یاد کرد و گفت حتی طرح دیکور آن نمایش‌ها از خود او بوده که طرف تأیید مهربان نظروف هم قرار گرفته بود.

از شرایط دشوار کودکی گفت؛ از این که مادرش خیاطی می‌کرد: "مادرم ما را با تار و سوزن کلان کرد". از این که در کوچۀ کاه فروشی در کابل در یک حویلی چندین خانواده زندگی می‌کردند و سهم آن ها دو اتاق بود که از آن دو فقط یکی آن برق داشت.

از رادیویی قصه کرد که وقتی آن را خریده به خانه آوردند، همسایه‌ها در جریان روز برق را قطع می‌کردند که مبادا رادیو مصرف برق را بلند ببرد. از هر چه گفت جز از بیماری خود. ما هم در لا به لای واژه های رنگین و فراز و فرود آهنگین طرز بیان او بیماریش را فراموش کرده بودیم.

کلمۀ مرگ بر زبان هیچ یک از ما نرفت. چقدر می خواست خاطره‌های خود را قصه کند. حادثه‌ها در واژه های او جان می گرفت. پیش چشم آدم مجسم می‌شد. مخصوصاً آخر قصه‌ها را طوری موجز و رسا می‌گفت که هر گاه می‌خواستی آن را بازگویی کنی، به سختی می‌توانستی برای کلمات و جملات استفاده شدۀ او مترادف و جانشین پیدا کنی.

در قصه‌گویی و در جریان گپ از این شاخه به آن شاخه پریدن، یگانه بود. روبرویش که می نشستی، می دیدی که چقدر پر است از زندگی؛ زندگی‌یکه وقتی او در خاطره‌هایش آن را ویرایش می‌کرد، سبک و بیقرار در چشمانش به رقص می‌آمد.

چند بار آوازۀ مرگ او افتاد. آخرین بار وقتی بود که من، کمی مفصل تر از آنچه که در مورد هنرمندان معمول است، در مورد او و کارهایش نوشتم. در یکی از رسانه‌ها در آمریکا آن نوشته خوانده شد.

مردم بیخبر از همه جا که انتظار ندارند، در زندگی از کارهای کسی یاد شود، فکر کرده بودند هویدا درگذشته است. او خود این را به شیرینی قصه می کرد: "...احتمالاً گوینده که به گمان اغلب در کودکی یا نوجوانی و قبل از گرفتن شهادتنامۀ ممتاز از مکاتب بی‌نظیر افغانستان، ترک یار و دیار کرده بود، در جریان خواندن نوشته دچار مشکل می‌شد و هر چند جمله بعد، زبانش می گرفت. مردم بیکار که منتظر حادثه هستند، خیال کردند که از فرط تأثر است که زبان گوینده کلالت می‌کند. یقیناً حادثه‌ی ناگوار برای هویدا اتفاق افتاده، ناگوارتر از مرگ هم مگر چیزی است؟ پس حتماً ظاهر هویدا مرده که گوینده به چنین حالت رقت‌بار بر روی صفحه ظاهر شده...".

تصویری از ظاهر هویدا

ظاهر هویدا

بعداً از رادیو آشنا برایش زنگ زده بودند و برای اینکه زنده بودن او را ثابت سازند، چندین دقیقه به صورت زنده به پرسش های شنونده ها پاسخ داده بود.

آن شب تا کمی گذشته از هفت شام با او و خانمش، وحیده هویدا بودیم و من از آن ها عکس گرفتم. وقت خداحافظی، بسیار آهسته آن گونه که دیگران نشنوند، برایش گفتم: " از این دو نفر، یکی برای تان کتاب می‌فرستد و دیگرش فیلم. من فقیر بدبختانه چیزی دیگری نداشتم، همین دو بانوی زیبا را تحفه آورده بودم".

چشم هایش برق زد و بلند خندید. طنین خندۀ او تمام راه در ذهنم پیچیده بود. نمی‌دانستم که شاید یکی از آخرین خنده‌های او باشد. فقط سی و چند ساعت پس از آن که ما با او خداحافظی کردیم، قلب تپندۀ او تحمل درد بیشتر را نیاورد و در یک سپیده دم برای همیشه از تپیدن باز ایستاد.

این بار آوازۀ مرگ نبود، خود مرگ بود که تا دروازۀ قلب او رسیده بود؛ قلبی که برای معنا بخشیدن به زندگی بسیار تپیده بود.

مسیح هویدا، جوان ترین فرزندش بعدها برایم قصه کرد که ماه دسامبر ۲۰۱۱ میلادی با پدر برای یک معاینه معمولی رفته بودند نزد دکتر. قرار بود هویدا به سفر برود و می‌خواستند ببینند آیا دکتر اجازۀ پرواز را برایش می‌دهد یا نه.

پس از معاینه دکتر گفت همه چیز خوب است و او اجازۀ پرواز کردن دارد. قبل از خداحافظی هویدا پرسیده بود که در گلو، بالای رگ بزرگ گردن او چیزی مثل یک بخار کوچک برآمده است، آیا چنین چیزی قابل تشویش کردن است.

دکتر پس از معاینه همان لحظه او را برای تکمیل معاینات به شفاخانه فرستاده بود. به زودی تشخیص کردند که غدۀ سرطانی است. می‌خواستند آن را بردارند.

دکتر شرح داد که در این صورت احتمال اینکه صدایش را از دست بدهد، بسیار زیاد است. "من هنوز این جملۀ دکتر را تا آخر ترجمه نکرده بودم که پدرم با قاطعیت گفت، نه! برایش بگو که حاضر به جراحی کردن نیست".

مردی با چنان آواز رسا، کجا می توانست بی صدا بماند. مطمئن بود هر چه می شود، بشود، او اما اجازه نخواهد داد آواز استثنایی افغانستان زیر تیغ جراحی خاموش شود. او عادت نداشت صدایش را بلند نکند. خاموشی یعنی چیزی بدتر از مرگ. از خاموشی تا فراموشی یک قدم فاصله است. او برای خاموش بودن به دنیا نیامده بود. زندگی او حکایت یک صدا بود، صدای یک فریاد. فریاد یک آهنگ. آهنگ یک درد. درد یک آدم.

رفتن ظاهر هویدا از زبان فرهاد دریا

فرهاد دریا / خواننده و آهنگساز

به روز شده:  15:29 گرينويچ - شنبه 10 مارس 2012 - 20 اسفند 1390

هنوز چشمان پنجره های خانه از خبر سفر بی بازگشت چریک بیداری چراغان است. هنوز قهرمان روی دست های ما خوابیده و دو شاه‌پرک راه باقیست تا بر گل‌بتۀ خاک آرام گیرد. هنوز زود است تا جرعه نامش از گلوی خشک ما بی هیچ دغدغه ای بلغزد و هنوز اسمش طعم تلخ خاک دارد. بوی کافور می دهد. بگذارید بخوابد آرام بگیرد که خسته است، خستۀ "بودن" است.

او، برادر بزرگ نسل آشفته ما بود، هیجان ما بود و همت ما بود. سنگ می خورد و آفتاب می نوشید تا که بلند و پست فرا راه نسل های پس از خود را هموار کند.

در تنوری که او زیست و آفرید، در وطنی که صدای مردان ساز و تنبور از گلو تا گوش خود شان هم نمی رسید، هویدا با قامتی از شهامت و شهادت، درخت ِ فریاد شده بود و شاید به همین دلیل هم بتوان او را قهرمان نامید.

کمی مثل بیتل‌ها

"هویدا از آغاز تا همیشه، میان هنر آرمان‌گرا و رویا پرداز در نوسان و مبارزه بود. دلش می خواست همیشه آرمان‌گرا باشد اما زمانه هر از گاهی او را از پشت ابر های ابریشمین آرمان ها بر زمین خالی واقعیت پایین می کشید. آن زمینی که هویدا در آن پا می نهاد سخت بود و نمی دانست چگونه با رویا های دیگران مهربان باشد."

نخستین کارایی و برآمدش بر صحنه های رسمی موسیقی افغانستان از رنگین کمان اسرار آمیز و رویایی بیتل ها و جاذبه موسیقی دهه شست میلادی متاثر بود.

هویدا و آماتوران آن وقت کابل، ترکیب سازبندی گروه و حتی طرز لباس پوشیدن را، تا حدودی از بیتل ها برداشته بودند. آنها همه اهل مکتب و قلم بودند و با نوعی دید روشنفکرانه به زندگی نگاه می کردند.

آماتوران بر خلاف بیتل ها که یک گروه "اندی راک" بودند، بیشتر به نوعی از موسیقی پاپ با تاثیرات منطقه ای و کمی هم فرامنطقه ای و با آمیزه ای از جلوه های نهایت کمرنگ موسیقی "اندی راک" می پرداختند.این شگرد بیشتر مورد پسند شهرنشینان مکتبی و دانشگاهی، که با انقلابات موسیقی دهۀ ۶۰ غرب از دور و نزدیک آشنایی داشتند، قرار گرفت.

هویدا و آماتوران تجربۀ کاملا دگرگون کننده و حتی تکان دهنده برای جامعه فرهنگی و موسیقی افغانی در برابر سلطنت گویا بی آغاز و انجام "موسیقی خرابات" بود. خراباتی که بازار ارزش های موسیقی آن زمان را زیر نگین داشت و هرگز گمان نمی رفت روزی خواهد رسید که سکان هدایت از پنجه های ماهر آن سکانداران خارج شود.

از "آماتوران" تا "باران"

از ایجاد آماتوران تا گروه باران که در دهه شصت خورشیدی ایجاد شد دو دهه فاصله بود اماعجب اینکه هویدای عاشق برای هنر، برای موسیقی و برای رفاقت هنوز و همیشه جوان بود.

او با آماتوران موجی از خورشید های معجزه گر را رنگین کمان گشت و نغمه کرد و با "باران" همگلو و حمایت گر جوانانانی شد که هنوز تا ساخته شدن راه درازی را در پیش داشتند و از هزار سوی سنگ بر برکۀ معصوم خواب های خود می خوردند.

هویدا از آغاز تا همیشه، میان هنر آرمان‌گرا و رویا پرداز در نوسان و مبارزه بود. دلش می خواست همیشه آرمان‌گرا باشد اما زمانه هر از گاهی او را از پشت ابر های ابریشمین آرمان ها بر زمین خالی واقعیت پایین می کشید. آن زمینی که هویدا در آن پا می نهاد سخت بود و نمی دانست چگونه با رویا های دیگران مهربان باشد.

آواز پرطنین هویدا در محراق مثلث رومانتیسم محزون روسی، مینیاتور شرقی و آتش فشان حماسه در جوشش بود. او آرمان خود را در خدمت آواز بکار نه گماشته بود که برخلاف، آوازش آرمان او را پهره می داد.

صدایش خشم و هیجان او را در برابر بی عدالتی های جامعه بر می تافت و سخت دلش می خواست آن خشم را بسراید و بخواند ولی از بد روزگار، شاید به دو دلیل کمتر توانست آنچنان که آرزویش بود فریادی آرمان های خود شود.

یکی آنکه ترکیب سازی و ارکستراسیون موسیقی افغانی چیزی میان موسیقی بومی، تغزلی، همراه با جلوه های کمرنگ پاپ رایج درمنطقه و گاه شاید فرامنطقه ای بود و چیزی نبود تا توان برداشت صدای پر طنین هویدا و لنگر هیجان آواز او را داشته باشد.

در حقیقت، شاید آواز او پس از آنکه در بیرون از افغانستان آموزشی موسیقی کلاسیک و اوپرا دید، در نتیجه از حوزه موسیقی وقت افغانی، تاجیکی و ایرانی فراتر رفت.

با یک هارمونیه و طبله و سارنگ نمی شد هویدای آرمانگرا را با آن صدای پرطنین اساطیری فریاد کرد. این ساز ها بنابر ویژه گی های موسیقایی و خصلت های فرهنگی شان، گلوی مینیاتوری می خواهند و هویدا چریک حماسه و فریاد بود.

دوم آنکه آواز پرطنین هویدا به صحت و سلامت و توانمندی جسمی و روحی یک پهلوان نیاز داشت که او کمتر به آن رسیده بود.

هویدا گذشته از سالهای نسبتا آسوده اخیر که دیگر از همه چیز خسته شده بود، اغلب کمتر از پریشانی یک قرص نان بی دغدغه و شرافتمند فارغ می شد و نمی دانست که به قول معروف: جان جور سیر چند است.

آستین کوتاه و رویا های بلند

"هویدا یکباره دنیایت را فرا می گرفت. آوازش گشایشی داشت که در نگاه و ترنگ اول دریافتنی نبود و اندکی عبوس به نظر می رسید درست مثل لبخند مونالیزا که باید خوب به آن خیره شوی تا پیدایش کنی."

شاید کمتر کسی از همقطاران او به خوبی و بزرگی هویدا از چندین سواد و دانش بهره داشت. اگر سواد مکتب و مدرسه بود یا سواد موسیقی، اگر سواد شعر و ادب و فرهنگ بود و یا سواد سیاست، اگرسواد زندگی بود و یا سواد عشق و پرخاش و شهامت و یا در نهایت سواد هویدا شدن. او همه را چونان چون بسته کلانی در خود داشت ولی با وجود آنهمه دارندگی، دو مشکل بزرگ داشت که گاهی حتی کمر آرزوهایش را هم می شکست.

یکی آنکه نمی توانست جوشش ایجادگری را که در عرصه های مختلف هنر و زندگی در او فواره می زد، در خود سامان دهد و مدیریت کند که از توان هنرمندی که با معجزه ایجادگری و زایش سروکار دارد، به تنهایی بر نمی آید. هویدا خیلی بزرگتر از آنچه بود که خواند و خیلی برتر آنچه بود که کرد.

دوم با وجود آنکه هرگز فقر خود را نفروخت، ولی جیفه دنیا و آستین کوتاه مثل سرطان هر روز از دریای هنرش می کاست و به بحر خیالاتش می افزود. تا بدانجا که قادر نبود حتی کوتاه ترین خواب های خود را هم تحقق ببخشد.

پنهان پشت خودش

ما دو گونه آواز خوان داریم یکی آنکه صدایش را باور نمی کنی و یقین داری که راست نمی گوید و دومی که نمی توانی صدایش را باور نکنی و هویدا از حلقه دوم بود. نمی توانستی از هجوم درد انباشته در صدایش فرار کنی.

هویدا یکباره دنیایت را فرا می گرفت. آوازش گشایشی داشت که در نگاه و ترنگ اول دریافتنی نبود و اندکی عبوس به نظر می رسید درست مثل لبخند مونالیزا که باید خوب به آن خیره شوی تا پیدایش کنی.

مثل آنکه هویدا همیشه پشت خودش پنهان می شد. صدای او تنها فقط یک آواز نبود که توام با یک فرهنگ بود و شنونده اجازه نداشت آن آهنگ و آن فرهنگ را به اصطلاح "آب جدا دانه جدا" گفته بشنود. در حالیکه همه صدا ها چنین نیستند و این ارزش، نه نیک است و نه بد. فقط چنین است. تنها آدم باید در شنیدن و قضاوت کردن گمراه نشود و اثری را شهید نکند.

مثل هیچکس نبود

سبک و سیاق نخستین آهنگ ها و آواز های هویدا در ابتدا بیشتر شبیه به گذشتگان موسیقی سنتی افغانی بود اما روز به روز به خویشتن خویش ماننده تر شد تا بجایی رسید که دیگر نه کسی چون او بود و نه او، چون دیگران.

ترانه های چون "رعشه در دست باغبان افتاد"، "نازم آن مشتی که فرق زورمندان بشکند"، "ناله به دل شد گره"، "من شریک غم جانکاه توام گریه مکن"، "همه جا دکان رنگ است"، "در پیش بی دردان چرا فریاد بی حاصل کنم" و ده ها سرود دیگری از این دست، نمایانگر روح پرخاشگر هویدا بودند.

در آن روزگار که جو سیاسی، اجتماعی برای اکثر هنرمندان به تعطیلات تابستانی شبیه بود و اکثر هنر آفرینان در پی روزمره‌گی ها و مجلس نوشانوش و خیالپردازی خویش بودند، تنها فرزندان رنج که هویدا یکی از آنها بود، به این دل مشغولی ها گلو می دریدند و مشت بر دهن ستمباره ها و زور گویان می کوفتند.

هویدا نه تنها یک حماسه سرای پرخاشگر بود که عاشقانه ترین سرود های جوانی و عشق های بی خیال و معصوم را نیز ابریشم تنید و به بی مرگی رسانید. "شنیدم از اینجا سفر می کنی"، "صبح دمید و روز شد"، "ای پری چهره مژگان سیاه"،"شب به خلوت چشم گریان"، ای کاش، ای عشق!"، "آسمان رنگ تو آبی آبی"، دوستت دارم برده ای دل من"، بلبل ز تو آموخته شیرین سخنی را" و آهنگ های بیشمار دیگر از این دست.

مثل یک کودک، راست می گفت. بزرگ بود اما ادعایی نداشت. عظیم ترین دغدغه او نابرابری و رنجی بود که مردمش در آن می سوخت.

وجدان آگاه یک نفس او را آرام و قرار نمی گذاشت؛ او فرزند رنج بود. موسیقی متعهد در حد متعالی آن شاید در افغانستان پیشینه خیلی دور و درازی نداشته باشد و یا حتی ادعای تعالی در آن نیز اندکی زود باشد.

"جرقه های تعهد در برابر موسیقی، جامعه، اخلاق، انسان و بشریت در صدا و پرخاش و آثار هویدا جسته و گریخته به مشاهده می رسید و به جرات می توان ادعاکرد که اگر افغانستان موسیقی متعهد دارد، آغازش با نام هویدا گره خورده است."

ولی جرقه های تعهد در برابر موسیقی، جامعه، اخلاق، انسان و بشریت در صدا و پرخاش و آثار هویدا جسته و گریخته به مشاهده می رسید و به جرات می توان ادعاکرد که اگر افغانستان موسیقی متعهد دارد، آغازش با نام هویدا گره خورده است.

دو شاه‌پرک تا گل‌بته خاک

چقدر باید زیست و چریک وار از فصلی به فصل دیگر سفر کرد تا هویدای دیگری پدید آید. خاصه که امروز تناب رابطه ها میان نسل های هنر گسسته و هر کسی در سایه ایوان خالی خودش سرود فتح آفتاب می خواند بی آنکه هیچ ورود و دلگرمی به گنج قرن های رفته و آمده دانش و فرهنگ داشته باشد.

ترانه های ظاهر هویدا در بستر ناهموار چندین دهه، آیینه دار هم و غم سی میلیون انسان دردمند بوده و ناممکن است کسی باور کنند که آن صدای پرطنین و پر درد، که روزی می نالید: شنیدم از اینجا سفر می کنی. امروز خود به سفر بی بازگشتی رفته باشد.

چه بسا نغمه های سرگردانی که تار و پود شان پوسید. قصه ناشده، آهنگ ناشده و تا تنبور سینه گنجشک های عاشق نارسیده، آوار پایان تلخ بر قامت های خمیده شان ریخت و زیر همان گل بته خاک در سایه بال آن دو شاه‌پرک دفن شدند. کی می داند؟ شاید در یک صبح درخشان بهاری، آن دو شاه‌پرک، فریاد های شهید این مرد نغمه گرد را بر پودینه زاران شمالی و علفچرهای دایزنگی بپرند؟ کی می داند.

.http://www.bbc.com/persian/39168506
رسانه هنروادبیات پرس لیت | Create Your Badge
 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست