دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید
تماس سردبیر: perslit@gmail.com   نویساد و ارسال مطلب: info@perslit.com بایگانی پیوندکده بیانیه ها و برنامه ها سیاسی کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر

 

استاديوم شيلي

(آخرين سروده ويكتور خارا)

 

پنج هزار نفر از ما اينجا هستيم

در اين بخش كوچك شهر ما پنج هزار نفريم

در اين انديشه ام كه همه چند نفريم 

در همه شهر ها و در تمام  كشور

اينجا تنها ده هزار دست هست كه دانه مي كارند

و كارخانه ها را به كار مي اندازند

 

چه ميزان انسانيت صرف  گرسنگي، سرما، ترس ، درد، فشارهاي اخلاقي، ترور و ديوانگي مي شود؟

 

شش نفر از ما   گم شدند

چونان كه انگار در فضاي ستارگان گم شوند

 

يكي مرده ،ديگري كتك خورده

چونان كه هرگز پيش از اين باورم نبود كه انساني چنين كتك بخورد

چهار نفر ديگر مي خواستند به وحشت خود خاتمه دهند

يكي با پريدن به هیچی

يكي با كوبيدن سرش به ديوار

اما همه به مرگ  محتوم چشم دوخته اند

 چه وحشتي چهره فاشيسم خلق مي كند!

 

آن ها برنامه هايشان را با صراحتي برنده به پيش بردند

هيچ چيز جلودارشان نبود

براي آن ها خون مساوي مدال ها بود

وسلاخي عملي قهرمانانه محسوب می شد

اوه خدايا، اين دنيايي است كه تو آفريده اي

براي اين ، هفت روز   كار شگفت انگیز  تو بود؟

 

در ميان اين چهار ديواري تنها تعدادي باقي ماندند كه پيشرفتي نداشتند

كه كم كم ،بيشتر و بيشتر آرزوي مرگ خواهند كرد

 

اما ناگهان ضمير من بيدار مي شود

و ديدم كه اين جريان ، ضربان قلب  ندارد

تنها نبض ماشين ها و نظاميان است  كه

چهره هاي شان را چون ماما ها سرشار از شيريني نمایش می دهند

بگذار مكزيك، كوبا و همه جهان در برابر اين بيرحمي قد علم كند

ما ده هزار دستيم

كه كاري از مان بر نمي آيد

چند نفر از ما در همه كشور است؟ 

خون رييس جمهور همراه ما

كوبنده تر از بمب ها و مسلسل هاست

مشت هامان دوباره كوبنده خواهند شد 

چقدر سخت است آواز خواندن

وقتي بايد از وحشت بخواني

وحشتي كه در آن زندگي مي كنم

وحشتي كه در آن مي ميرم

تا  خود را  در ميان لحظات بي پايان بنگرم  

كه در آن سكوت و فرياد 

پايان ترانه من است

 

آن چه مي بينم، هرگز نديده بودم

آن چه حس كردم و حس مي كنم

تولدي به اين لحظه مي بخشد......

 

 

از: آله خاندرو گازلااز كتاب: شعرهاي ممنوعه ي آمريكاي لاتين

 

Canto, Que Mal Me Sales!
Somos cinco mil
En esta pequeña parte de la ciudad.
Somos cinco mil
¨Cuántos seremos en total?

*Cuánta humanidad
Con hambre, frío, pánico, dolor
Seis de los nuestros se perdieron
En el espacio de las estrellas.

Un muerto, un golpeado como jamás creí
Se podría golpear a un ser humano.
Los otros cuatro quisieron
Quitarse todos los temores.

Uno saltando al vacío
Otro golpeándose la cabeza
La cabeza contra el muro
Pero todos con la mirada fija de la muerte.

Somos diez mil manos menos
Que no producen
Quién sabe cuantos seremos
En toda la patria.

La sangre del compañero Presidente
Golpea más fuerte que bombas y metrallas
Así golpeará nuestro puño nuevamente
Asi golpeará nuestro puño nuevamente.

*Ay, canto qué mal me sales
Cuando tengo que cantar espanto!
Espanto como el que vivo
Como el que muero espanto.

De verme entre tanto y tantos
Momentos del infinito
En que el silencio y el grito
Son las metas de este canto.

Lo que veo nunca vi,
Lo que he sentido y lo que siento
Hará brotar el momento
Hará brotar el momento.

Ay, canto qué mal me sales
Cuando tento que cantar espanto.
Ay, canto qué mal me sales
Ay, canto qué mal me sales.

Poema: Victor Jara
Estadio Chile, Septiembre 1973

......

We are five thousand
Confined in this little part of town
We are five thousand
How many of us are there throughout the country?

Such a large portion of humanity
With hunger, cold, horror and pain
Six among us have already been lost
And have joined the stars in the sky.

One killed, another beaten
As I never imagined a human being
could be beaten
The other four just wanted to put an end
To their fears 

One by jumping down to his death
The other smashing his head against a wall
But all of them
Looking straight into the eyes of death.

We are ten thousand hands 
That can no longer work
How many of us are there 
Throughout the country?

The blood shed by our comrade President
Has more power than bombs and machine guns
With that same strength our collective fist
Will strike again some day.

Song, How imperfect you are!
When I most need to sing, I cannot
I cannot because I am still alive
I cannot because I am dying

It terrifies me to find myself
Lost in infinite moments
On which silence and shouts
Are the objectives of my song

What I now see, I have never seen
What I feel and what I have felt
Will make the moment spring again.

http://pechpecheh.blogfa.com/post-10.aspx

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست