دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید
تماس با سردبیر > perslit@gmail.com بایگانی پیوندکده سیاسی  بیانیه ها و برنامه ها کتابخانه صدا و ویدئو ادبیات بومی هنر داستان شعر

پسرجان «بابکم»
مهدی سهیلی


پسر جان "بابکم" اي کودک تنهاي تنهايم
اميدم، همدمم، اي تکچراغ تيره شبهايم
در اين ساعت که راه مرگ مي پويم
به حرفم گوش کن بابا، برايت قصه مي گويم :
زماني بود، روزي بود، خرم روزگاري بود
در اقليم بزرگي، پهلوان نامداري بود
دلير شير گيرما -
به ميدان نبرد پهلوانان تکسواري بود
به فرمان سلحشوري به هر کشور سفرها کرد
دلش مانند دريا بود
نهنگ بحر پيما بود
به دنبال هماوردان به شرق و غرب مرکب تاخت
همه گردنکشان و پهلوانان را به خاک انداخت
ز پيروزي به ميدانهاي گيتي پرچمي افراخت

پسر جان "بابکم" اي کودک تنهاي تنهايم
به بابا گوش کن آن پهلوان شهر -
و آن يکتا دلير نامدار دهر -
نشان مهر، تنديس شرف، گنج محبت بود
نگاهش برق عفت داشت
درون چهره ي مردانه اش موج نجابت بود
هميشه با خداي خويشتن رازو نيازي داشت
به اميدي که با پروردگار خود سخن گويد -
به سر شوق نمازي داشت

پسر جان "بابکم" اي کودک تنهاي تنهايم
بدان- آن پهلوان شهر -
ز تقوا و شرف يک خرمن گل بود، گلشن بود
در اوج زورمندي نازنين مردي فروتن بود
حيا و مهر و عفت مهره اي در دست او بودند
به يمن اين صفت هاي خداوندي
تمام مردم آن شهر از پير و جوان پابست او بودند

پسر جان، پهلوان ما يکي دردانه کودک داشت
درون خانه اش تک گوهري با نام "بابک" داشت
که عمرش بود -
جانش بود -
عشق جاودانش بود -
به گاه ناتواني، بيکسی، تنها کس و تنها توانش بود

پسر جان! بابکم يک روز تاريک آن يل نامي -
سمند خويش را زين کرد و با عزمي گران چون کوه
به سوي مرگ، مرکب تاخت
غم و دردي نهاني داشت
کسي درد ورا نشناخت

به مرگ پهلوان رامرد ما -
خروش و ناله از هر گوشه ي آن سرزمين برخاست
ز سوک جانگداز خود -
صداي واي واي خلق را در کشوري انگيخت
سپس آن گرد نام آور
هزاران صف به دنبال عزاي خويشتن آراست
يگانه پهلوان در سينه ي گوري به حسرت خفت
کنون با غمش تنهاست
ولي اندوه مرگش در دل پير و جوان برجاست
به داغ او هزاران چشم، خونپالا و گوهرزاست

پسر جان - "بابکم" آن پهلوان شهر، من بودم
درون سينه ام يک آسمان مهر و محبت بود
ز تنهايي به جان بودم
مرا بي همزباني کشت، دردم درد غربت بود
چه شبها در غم تنهايي خود گريه ها کردم
تو را در هايهاي گريه هاي خود دعا کردم

پسر جان بابکم من در حصار اشکها بودم
هميشه در دل شب با خدا گرم دعا بودم
تو را تنها رها کردم،
اميد من، نميداني
گرفتار بلا بودم
گرفتار بلا بودم

پسر جان "بابکم" افسانه ي بابا بسر آمد
پس از من نوبت افسانه ي عمر پسر آمد
اگر خاموش شد بابا، تو روشن باش
اگر پژمرده شد بابا، تو گلشن باش
بمان خرم، بمان خشنود
بدان- هنگام مردن پيش چشم گريه آلودم -
همه تصوير "بابک" بود
اميد جان، خداحافظ !

 

 

این مطلب را در صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست