تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده   کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید سه شنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۷ - ۲۱ اوت ۲۰۱۸

وقتی به دنیا بیاید
سوسن شهبازی

وقتی توی شکم مادرش بود فکر میکرد که حتما برای تولدش فرش قرمز پهن میکنند و " ننه گل افروز " مامای آبادی خواهد خواند: به به به ! خوش آمدی ؛ قدم رنجه کردی !
چون با عجله بدنیا آمد نه از فرش قرمز خبری بود و نه خوش آمدگویی ملوکانه ، اما دامان مادر جوانش سرخ سرخ از خون بود
ساز روزگار کوک نبود .‌ دخترک آرزو کرد به جای گِل بازی و درد دل با آدم گِلی هاش با بچه های کوچه حرف بزنه ولی نمیتونست ( خجالت میکشید یا میترسید !؟ ) مادرش هی غصه میخورد ، هی دعا میکرد ،تا اینکه نذر و نیاز ها چاره کرد .
دختر کم رو وُ کم حرف بار اومد ! از همان بچگی ریاضت میکشید ، همیشه لقمه خودش را میبخشید و حتی توی مدرسه گرسنگی میکشید !اهل درس ومشق نبود ، از ضرب و هندسه متنفر بود ولی عاشق زنگ انشا و درس فارسی بود !!! تازه انار وجودش گل داده بود که آرزو کرد گیتار یاد بگیرد و بنشیند یک گوشه ای ، بخواند وُ بنوازد ، او تمام وقت در رویاهاش گیتار بدست بود اما حقیقت ، آن وقتها، اون دسته آرزوها خیلی برای آن جامعه زیاد بود
پدر دختر ، کارگری بود که باید نون ۹ سر و یک همسر را میداد ، پولش کجا بود که دختر را گیتاریست کند ؟این شد که گیتار رفت در پستوی آرزوی نوجوانی دختر پنهان شد و خاک خورد ... ۱۵ ساله شد و زیبا ، با موهایی چون آبشار بلند و سیمایی خوش. زمان شعر بود وُ شور وُ شعار و دخترک یکهو افتاد در موج انقلاب ! جاه طلب وُ زیاده خواه ؛ کم میخوا ند اما وجودش گوش بود ؛ گوش های هشیاری داشت . میشنید و مینوشت! و در خاطرش قدم میزد وُ ادا در می آورد ، اونوقتها اوریانا فالاچی و مصاحبه با تاریخ را خوانده بود و یک شبه آرزو کرد ژورنالیست بشود !! دیگه توی رویاهاش به جای گیتار ، میکروفن وُ ضبط صوت توی دست داشت و با همان موهای صاف و شلال ، بلوز آستین بلند دگمه دار وُ شلوار چهارجیبه ی رنگ ارتشی میرفت با "علم جاروکار " و کارگران فله ای ،حوالی فلکه شهر گفتگو میکرد ،توی خیالش گاهی یکی از سیگارهای داداشی را هم میدزدید و هنگام تهیه خبر سیگار میکشید ! جنگ شد و دختر در واقعیت هنوز سازمانی بود و به پیکار علیه زور و زورگو برخاست ، تا اینکه یک روز به سرش زد برود در کمپ جنگ زده ها و با مردمانی که خانه وُ کاشانه وُ کار و عزیزانشون را از دست داده بودند مصاحبه کند و بفرستد برای سازمانش ... رفت و رسید به خانواده ای که چشمشان پر از خون و جانشان پر از خشم بود ، خانواده ای که زهر جنگ تحمیلی را چشیده بودند و روزها در تک اتاقی زیسته که نه! هزاران بار مرده بودند، دخترک رفت تا از حال وُ روز و چرایی آن جنگ بپرسد که مرد خانه چون صاعقه بر او نازل شد . از سوز دل با بدترین حرفها دخترک را از خانه اش بیرون کرد و حتی دست بلند کرد که بزند ! دختر از ترس و غصه در رفت و میکروفن، ضبط صوت خبرنگار خیالیش رفتند کنار گیتار، در انبار آرزوها خاک خوردند و خمیازه کشیدند ....
چند سال گذشت و دختر را بردند زندان ، چون با صدای بلند فکر کرده بود ،چون آزادی را آرزو کرده بود و فحش به ناظم عقده ای دبیرستان داده بود ، چون برادرش را برده بودند ، چون مادرش از غصه سکته کرده بود ، چون پدرش دستها را به هم می سایید و فریاد رسی نداشت و چون دختر سرشار از عشق به یاران و تنفر از دیوان بود ، اسیر شد! سلول را تجربه کرد و تف ی بر صورت را وُ دستی کثیف بر نازک اندام آفتاب ندیده اش را
و دختر ماری شد آماده ی نیش و هر شب در خیالش شاهرگ یک نگهبان را نیش میزد .. تمام وجودش تنفر شد و ترس ؛ آنقدر کتک خورد تا منزوی شد و تقریبا نیمه روانی ... حکمش را کشید و بیرون آمد اما در جوانی پیر پیر شد ، کم خواب ، کم حرفتر و کم غذاتر و دلش نمیخواست با کسی حرف بزند ....در غروبی غمگین از مرداد ، وقتی دختر دوباره دچار شوک شد ،هنوز غش نکرده بود و هنوز با کله نقش حیاط سیمانی منزل پدری نشده بود ، هنوز چشمش سیاه نشده بود و سرش گیج نرفته بود که دید پدر عزیزش چون ابر میبارد و نفرین میکند : بچه هامو ازم گرفتین ، خدا بچه هاتونو ازتون بگیره و.... دختر ولو شد در آغوش پدر ... طولی نکشید که دختر در بهداری چشم باز کرد . پدر همچنان دستهایش را به هم می سایید و مادر روی زمین با چادر نماز گلدارش ، چهارزانو نشسته ، دعا میکرد .... 
گذشت و میگذشت که دختر تصمیم گرفت نویسنده بشود و حال و اوضاعی که بر جان و جهانش رفته را بنویسد ،و هی نوشت و هی نوشت و هی قایم کرد. در خیالش نویسنده ی مردم شد ، راوی درد دختر و پسران قالی باف و زبان آن تن فروش شرمگین شهر ..تا یک روز که شنید جلاد جان قلمدارها را گرفته . پوینده و پروانه ها را کشته ، فقط چون قلم داشتند ، چون عقیده داشتند ، چون عشق داشتند .. دخترک تب کرد ، بیمار شد و قهر کرد . تمام نوشته هایش را آتش زد حتی داستانهای زندان و آن دست بی حیا را ... قلم و دفتر رفتند و بغل دست گیتار ،میکروفن و ضبط صوت پناه گرفتند ... دخترک آه شد ، ابر شد و داد شد و یک شب در غربت دق کرد وُ مرد !!وقتی که مرد عاشق بود ! روزی که جنازه اش را سوزاندند و خاکسترش را به باد دادند ،یک ذره اش رفت نشست بالای درخت توت خانه ی پدر . آرزو کرد گنجشک شود وُ "در گودی انگشتان " پدرش لانه کند و از گوشه چشم همیشه تر مادرش آب بنوشد ... آرزو کرد که گنجشک برود گیتار بزند ، خبر تهیه کند و نویسنده بشود ، فروغ و هدایت بخواند ، عاشق بشود ، زیر باران اردیبهشت در کوچه لی لی بازی کند وُ ........آن انبار خیالی را پر از آردِ گندم تازه بکند.

 

"ننه گل افروز " مامای محلی شهر .
علم ، کارگر شهرداری بود و انقلابی .

 

.
رسانه هنروادبیات پرس لیت | Create Your Badge
 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست