دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید
تماس با سردبیر > perslit@gmail.com بایگانی پیوندکده سیاسی  بیانیه ها و برنامه ها کتابخانه صدا و ویدئو ادبیات بومی هنر داستان شعر

اتاق آبی: سهراب سپهری
قسمت اول

ته باغ ما،يك سر طويله بود.روي سر طويله يك اطاق بود،آبي بود.
اسمش اطاق آبي بود(مي گفتيم اطاق آبي)،سر طويله از كف زمين پايين تر بود.آنقدر كه از دريچه بالاي آخورها سر و گردن مالها پيدا بود.راهرويي كه به اطاق آبي مي رفت چند پله مي خورد.اطاق آبي از صميميت حقيقت خاك دور نبود،ما در اين اطاق زندگي مي كرديم.يك روز مادرم وارد اطاق آبي مي شود.مار چنبر زده اي در طاقچه مي بيند،مي ترسد،آن هم چقدر.همان روز از اطاق آبي كوچ مي كنيم،به اطاقي مي رويم در شمال خانه،اطاق پنجدري سفيد،تا پايان در اين اتاق مي مانيم،و اطاق آبي تا پايان خالي مي افتد.
در رساله Sang Hyang Kamahayanikanكه شرح ماهايانيسم جاوا است،به جاي mordaها در جهات اصلي نگاه كن ."فقدان ترس" در شمال است.مادر حق داشت كه به شمال خانه كوچ كند.و باز مي بيني "ترحم" در جنوب است.هيچ كس اطاق آبي را نكشت.
در بوديسم جاي Lokapalaها را در جهات اصلي ديدم.رنگ آبي در جنوب بود.اطاق آبي هم در جنوب خانه ما بود.يك جا در هندوبيسم و يك جا در بوديسم.رنگ سپيد را در شمال ديدم،اطاق پنجدري شمال خانه هم سپيد بود.چه شباهتهاي دلپذيري،خانه ما نمونه كوچك كيهان بود،نقشه اي    cosmogoniqueداشت.در سيستم كيهاني dogonهاي آفريقا،جاي حيوانات اهلي روي پلكان جنوبي است،طويله ما هم در جنوب بود.
مار در خانه ما زياد بود،گنجي در كار نبود،من هميشه برخورد با مار را از پيش حس كرده ام.از پيش بيدار شده ام.وجودم از ترس روشن شده است.مي دانم كه هيچ وقت از نيش مار نخواهم مرد.
در ميگون،يادم هست،روي كوه بوديم،در كمر كش كوه مي رفتيم.يك وقت به وجودم هشداري داده شد، رفتم به بر و بچه ها بگويم در سر پيچ به ماري مي رسيم،آن كه جلو مي رفت فرياد زد:مار.و يك بار ديگر،در آفتاب صبح،كنار درياچه تار روي سنگي نشسته بودم .نگاهم بالاي زرينه كوه بود،از زمين غافل بودم،به تماشا مكثي داده شد.پيش پايم را نگاه كردم:ماري مي خزيد و مي رفت.كاري نكردم،مرد Tamoul نبودم كه دستها را به هم بپيونديم.يك mantra از آتار داودا بخوانم.و يا بگويم: Nalla Pambou .
قسمت دوم
در همان خانه كاشان،كه بچگي ام آنجا تمام شد،خيلي مار ديده ام.يك روز نزديك اطاق آبي بودم، گنجشكي غوغا كرده بود،سرچينه بلند خانه كه از گلوله هاي هواخواهان نايب حسين روزن بود،ماري مي خزيد،به لانه گنجشك سر زده بود،بچه گنجشك را بلعيده بود،خواستم تلافي كنم،تير كمان دستم بود، نشانه گيري ام حرف نداشت.اما هر چه زدم نخورد.و مار در شكاف ديوار تمام شد،در يك اسطوره، مال Earaja ها،ماري به شكارچي تيرهايي هديه مي كند كه هرگز به خطا نمي رود،دقت در نشانه گيري مديون مار است. bina كه شكارچيان كارائيب و آرداك و وارو با خود دارند ريشه در خاكستر مار دارد.نبايد به روي مار نشانه رفت.
آن همه مار ديدم،هرگز نكشتم،نتوانستم،زبگفريد اژدها كشته بود،نزديك ننده،زير درختهاي توت،يك مار جعفري ديدم،ايستادم،نگاه كردم تا لاي علف ها فراموش شد،اما چيزي كه نديده بودم،يك روز نزديك سر طويله،ديدم:دو مار به هم پيچيده،نقش سنگهاي Nagakkal ،استعاره اي از معنويت آميزش بارور، Mercure خواست دو مار رزمنده را سوا كند،چوبدست طلايي خود را ميانشان انداخت،بي درنگ هر دو آرام و هماهنگ دور چوبدست پيچيدند،انگار هرمس،در سرزمين قصه ساز آركادي،با چوبدست خود دو مار را از هم سوا كرد،جرأت كشتن در ترس من گم بود،من بچه بودم،هركول ده ماهه بود كه با هر دست يك مار خفه كرد،من هركول نبودم،خواستم با تركه اي كه دستم بود جفت را بكوبم،ترسيدم:اگر ضربه من نگيرد،آن وقت چه مي شود،انگار صداي آكريپا بلند بود،Cornelius Agrippa گفته بود:" مار با يك ضربه نمي ميرد،اگر ضربه دوم را بزني جان مي گيرد.دليلش چيزي نيست مگر تناسبي كه اعداد ميان خود دارند " شايد با يك ضربه نمرد، فضيلت تعداد تا كجا بود،من امروزي از دانش سري اعداد چه دور افتاده ام،مصريها و مردم كلده آن را بسط دادند،چينيها شناخت عميقي از آن داشتند.
دويدم تا اطاق سر حوضخانه در آن طرف باغ ،عموي كوچك را صدا كردم،تفنگ دولول سر پر خود را برداشت و با من تا سر طويله دويد،مارها را ديديم،عمويم نشانه رفت،عمويم معني دو مار به هم پيچيده را بلد نبود،نه از اساطير خبر داشت،و نه تاريخ اديان خوانده بود،در چارديواري خانه ما لفظ Ahimsa يا معادل آن بر زبان نرفته بود،قوس قزح كودكي من در بيرحمي فضاي خانه ما آب مي شد،عمويم نمي دانست كه برخورد با دو كبراي به هم آميخته براي هندوي جنوب چه معني بلندي دارد،تا ببيند خود را كنار مي كشد،دستها را به هم مي پيوندد،زانو مي زند،و دعايي مي خواند.هندي آميزش دو حيوان را گرامي مي دارد.به همان شكل كه همزيستي انگل وار پاره اي از گياهان را ازدواج مي شمارد،در آتار داودا.اشو تا انگلي سامي مي شود تا تولد يك فرزند نرينه هست شود،در مهابهاراتا، pandu دچار لعنت شد و در هماغوشي از پا درآمد.چون غزال به جفت پيوسته اي را كشته بود،عمويم اينها را نمي دانست.
نمي دانست كه اگر در اسطوره ميسوري عليا مار ريشه دو درخت را نمي جويد.دو درخت،پدر و مادر مردمان نزديكي نمي كردند و آدم درست نمي شد.از رابطه مار و آب و باروري خبر نداشت،نه به چشم اهل هند نه به ديده بوميان آمريكا و...نخوانده بود كه در كيمياگري دو مار به هم پيوسته گوگرد و جيوه اند.در راه خلق كيميا،كه يونانيها به مار نيروي شفابخش نسبت مي دهند،ليگورها با مقايسه مار و جويبار به rite باروري فكر مي كنند،ourouboros ،مار سر به دم رسانده،زندگي بي فساد معني مي دهد،نو آغازي هميشگي همه چيز،در قصه غريق افسانه فرعوني مار است كه دريانورد مغروق را نجات مي دهد،مار بزرگ درخت Hesperides را پاس مي دهد.كبرا درياي Acvzttha است.
عمو گوته را نمي شناخت،مار سبز را نخوانده بود،خزنده اي كه سنگ هاي طلايي مي بلعد،و تابان مي شود.و چهارمين راز را براي پيران فانوس افشا مي كند.وقتي كه زندگي اش را نثار مي كند،تنش بدل مي شود به جواهر تابناك ك خود پل مي شود.و نه اين افسانه sologne را كه در آن همه ماران سرزمين هر سال گرد مي آيند تا الماس بزرگي بسازند كه رنگ هاي قوس قزح را باز مي تابد.از "مار آتشين" هم حرفي نشنيده بود.و نه از كوندالي ني كه آتش مايع است،و مار است.نيروي كيهاني نهفته است كه يوگا بيدارش مي كند.و جايش دايره كل است.انگار نيمي از هجاي Om .عمو با نام قبالا بيگانه بود هم با معني مار در احاديث قبالا.
قسمت سوم

عموي من به مسير Nadi ها.به yi-king به Tai-ki نگاه نكرده بود تا بداند براي نمايش حركات موجدار،خزش مار چه سرمشقي است.به روي حيواني نشانه رفته بود كه مسيح مروجين خود را وا
مي دارد از او سرمشق بگيرند،آن كه اهل باطن است بايد پوست بيندازد تا فرزند خرد شود،كاش خبر داشت كه دانشمندان مصري در برادري مار همسازند،و اين كه مار در دانش occulte قرون وسطي چه مقامي دارد.
عمويم به اين حرفها كاري نداشت،با تفنگ ساچمه اي خود نشانه رفت،سر يكي از مارها از تن جدا شد،مار ديگري سوا شد و پا به فرار گذاشت.و از در سر طويله به صحرا گريخت. Tiresias با عصاي خود دو مار به هم خفته را كوفت و خود به زن بدل شد،عمويم نشد.
لاشه را برديم پاي درخت توت شميراني چال كرديم.سال بعد،درخت غرق ميوه بود،در باغ ما،هر وقت ماري كشته مي شد،سهمي به درختي مي رسيد،نيروي مار در تن گياه مي دويد،اين اعتقاد از راه دور مي آمد،ميان مار و باروري پيوند است.به چشم دراويدي،زن اگر نازاست،در زندگي پيشين كبرا كشته است. Nagakkal را در پاي Ficus religiosa مي گذراندند. مكان را بارآور مي كند.و زنان نازايي كه به آنجا بروند،نقش سنگي دو كبرا mana ي بارور كننده شير درخت را نيرو مي دهد. mana زن را بارور مي كند.در Telougou جفت جنين گاو را پاي درختان ميوه چال مي كنند،در اويدي ها جفت جنين گوساله را به شاخه درخت بانيان مي آويزند تا گاو مادر شير داشته باشد و باز هم زاد و ولد كند.غايت اين كار،كه يك rite جادويي است،به چنگ آوردن rasa است.انرژي كيهاني ذيره در آب،و منشا باروري،آنچه در لوتوس است كه خاستگاه جهان زندگان است.
مادر در اطاق آبي مار ديد،در اساطير Huarochiri زن مرد توانگري به نامAnchicocha تن به زنا در داد.پاداش گناه اين شد:ماري در خانه زيباشان مقام كرد.نه،مادر من پاك بود.و هميشه پاك ماند. مادر مي توانست مثل Renuka با دستهايش آب براي شوهر ببرد.به شوهر وفادار بود:آب در دستهايش جامد مي شد.مادر دشمن مار بود:مار را بايد كشت.حرفش كفر آميز هم مي شد:خدا بيكاربود اين جانور را خلق كرد؟مادر،كه نواده لسان الملك است.زبان آداب مذهبي و اساطير را بلد نبود.از pradakshina حرفي نشنيده بود،برايش نگفته بودند كه زن هندي شير و تخم مرغ و موز براي كبرا مي برد تا كبرا باران و رونق كارها و شفاي بيماري پوست باشد،و كبرا ايزد باران و بركه ها و رودخانه هاست و مادر Auquste در معبد آپولون از مار آبستن شد.و زنان يوناني پيش مار اسكولاپ در لنگرگاهEpidaureمي رفتند تا آبستنشان كند.مادر من نيازي نداشت،پنج شكم زاييده بود، زايد هم بود.ديگر وسوسه Murugan خداي پوستين پوش شكار كه حلقه مرواريد روي سينه اش را شاعر به پرواز لك لك ها تشبيه مي كند،در او بي اثر بود،مار به اطاق آبي آمد،و ما رفتيم،ديگر در اطاق آبي فرش نبود،صندوق مخمل نبود،لاله و آينه نبود،هيچ چيز به خالي اطاق چنگ نمي زد،اطاق آبي خالي بود مثل روان تائوبيست،مي شد در آن به "آرامش در نهي" رسيد.به السكينه رسيد،هيچ كس به اطاق آبي نمي رفت،من مي رفتم اطاق آبي يك اطاق معمولي نبود،مغر معمار اين اطاق در "ناخودآگاهي گروهي" نقشه ريخته بود.خواسته بود از تضادهاي دورني بگذرد و به تمامي خود برسد: individuation ،به ندرت مي شود به روانشاسان گوش كرد.آن هم روانشناسي quantitative امروز،ادراك مكانيك دارند.
قسمت چهارم

اطاق آبي چارگوش بود.اما طاق ضربي آن مدور بود.از تو،گوشه هاي سقف زير گچ بري محو بود. اطاق آبي ياد آور Ming t`ang بود كه خانه تقويم است.و كائنات را در خود دارد،قاعده اش مربع است كه سمبول زمين است.و بامش به شيوه آسمان گرد است.سنتز زمان و مكان است.هرم خئويس هم هر دو استعاره زمان و مكان را در بر دارد.اما در هرم،مثلث تجسم زمان است.به آميزه مربع و دايره برگرديم.مغاني كه براي ستايش مسيح رفتند،در شهر ساوه در مقابري آرميده اند " كه بناشان در پايين مربع است و در بالا مدور" ( به گفته ماركوپولو).شهر رمولوس را Roma quadrata گفته اند.اما شيار خيش رمولوس دايره بود و رم مربعي بود در دايره."اورشليم آسماني" بر دايره استوار بود.وقتي كه در پايان دور تسلسل از آسمان به زمين" فرود آمد شكل مربع به خود گرفت.شاهان قديم چين براي اجراي آداب مذهبي لباسي به تن مي كردند كه در بالا مدور بود و در پايين مربع.پرگار كه براي ترسيم دايره به كار مي رفت با آسمان رابطه داشت و گونيا كه به كار رسم مربع مي خورد با زمين.در...چين مكان مربع است.زمين كه مربع است به مربعها قسمت شده است.ديوارهاي بيروني قلمرو شاهزادگان و باروهاي شهر بايد به شكل مربع درآيند،دشتها و اردوگاهها مربعند.اهل طريق با حضور خود مربعي مي ساخته اند.قربانگاه خاك پشته خاك مربعي بود،مقدس بود.و تجسم تماميت امپراطوري بود.هنگام كسوف و خسوف،مردم به اضطراب مي افتادند،گفتي بيم خرابي مي رفت، رعايا به مركز ميهن مي شتافتند و براي رهايي اش مربع وار به هم مي آمدند.مكان مراسم ديني هاي شمال آمريكا مربع است.و اين مكان سمبول زمين است و در سيستم جهان هاي آفريقا پشت بام مربع است.و ياد آور آسمان است.زمين كشت مربع است،و شبيه پوشش مردگان چارخانه است.بامهاي آفتابزده خانه ها مربع هاي سفيدند،و حياطهاي سايه پوش مربع هاي سياه.حصير زير پاي كوزه گر مربع است و هم شكل پوشش مردگان است و دهكده با نقشه مربع خود شبيه آدمي از شمال به جنوب دراز كشيده است.
برگرديم به ديار خود:شارستان هزار دروازه جابرسا و جابلقا در" ديار شهرهاي زمرد"همان قاف، همان اقليم هشتم" صورت مربع دارد.جابرسا شهري است در جانب مغرب ليكن در عالم مثل.منزل آخر سالك است.جابلقا شهري است به مشرق ليكن در عالم مثل،منزل اول سالك باشد به اعتقاد محققين در سعي وصول به حقيقت.
كف اطاق آبي از كاهگل زرد پوشيده بود:زمين يك مربع زرد بود.كاهگل آشناي من بود.پوست تن شهر من بود.چقدر روي بامهاي كاهگلي نشسته بودم،دويده بودم،بادبادك به هوا كرده بودم،روي بام، برآمدگي طاقهاي ضربي اطاقها و حوضخانه چه هولناك بود،برجستگيها يك اندازه نبود،چون اطاقها يك اندازه نبود،حوضخانه هم طاقي بلندتر داشت.سطوح هموار بام در يك تراز نبود:ساختمان در سراشيب نشسته بود.در تمامي بام،هيچ زاويه اي تند نبود،اصلا زاويه اي در كار نبود.در مهرباني و الفت عناصر هيچ سطحي خشن نبود.با سطح ديگر فصل مشترك نداشت،سطح ديگر را نمي بريد،خط فداي اين آشتي شده بود،بام،هندسه مذاب بود.باشلار كه از rationlite du toit حرف مي زند،اگربام خانه ما را مي ديد حرف ديگر نمي زد.
در پست و بلند بام وزشي انساني بود،نفس بود،هوا بود.اصلا فراموش مي شد كه بام پناهي است براي " آدمي كه از باران و آفتاب بيم دارد".روي بام،هميشه پا برهنه بودم.پا برهنگي نعمتي بود كه از دست رفت.كفش،ته مانده تلاش آدم است در راه انكار هبوط.تمثيلي از غم دور ماندگي از بهشت.
در كفش چيزي شيطاني است،همهمه اي است ميان مكالمه سالم زمين و پا.من اغلب پا برهنه بودم.و روي بام،هميشه زير پا.زيري كاهگل جواهر بود.ترنم زير بود.( حالا كه مي نويسم،زيري آن روزهاي كاهگل پايم را غلغلك مي دهد.تن بام زير پا مي تپيد،بالا مي رفتم،پايين مي آمدم.روي برآمدگيهاي دلپذير مي نشستم و سر مي خوردم.پشت بام تكه اي از...بود.در حركاتم زمان نبود.بودن جلوتر از من بود.زندگي نگاهم مي كرد و گيجي شيرين بود.
وقتي كه از برآمدگي بزرگ بام،كه طاق ضربي حوضخانه بود،چهار دست و پا بالا مي رفتم،باورم مي شد كه از يك پستان بزرگ بالا مي روم،اين پستان مال نني بود كه به چشم آن روز من،در ابعاد فضا جا نمي گرفت،اگر همه تن خود را به من نشان مي داد مبهوت مي ماندم،شايد دچار آن خيرگي مي شدم كه ارجوناني بها گاوادگيتا در برابر آن درگديسي بيمانند كريشنا داشت،خيرگي ترسناك و دلپذير و بي همتا.
قسمت پنجم

در صورت نگاري هند ،زن هندي وقتي كه مي خواهد دست به شرمگاه خود برد تا پوشش آن را نگه دارد،دست چپش را مي برد،بچه اش در سمت چپ بدن به بر مي گيرد،روي تكه ستوني از ماتورا مادري با پستان چپ به بچه شير مي دهد،به چشم هندي هر سمت بدن استعاره اي داشت،به چشم يوناني و مصري قديم هم،زن ايراني چپ و راست را نمي فهمد،نبايد ميان خودمان دنبال آن معاني بگرديم.
برآمدگي بام حوضخانه تكه اي بود از يك تمام.روي اين تكه،قيدي نداشتم.دست پاچه نبودم،نگاهي مرا نمي پاييد،من بودم و كاهگل خواهشناك.چيزي بر اين خلوت پاك مشرف نبود،مگر آبي آسمان.
شبهاي داغ تابستان،وقتي كه خود آگاهي آدم ذوب مي شد.روي بام مي خوابيديم.و در پشه بند،دور و ور آب مي پاشيديم،بروي كاهگل تا ته خوابهايم مي دويد،غرائزي را گيج مي كرد.
كف اطاق آبي،گفتم،از كاهگل زرد پوشيده بود،مربع زرد بود،در شوبها كاراسيما كاراكتر a مربع است و زرد است.در چين،قربانگاه خاك كه تلي مربع بود،از خاك زرد پوشيده بود.و زرد در آن ديار رنگ زمين است.رنگ زرد و زمين آسان كنار هم نشسته اند.بزرگي از ميان دوگن ها در گفت و گويي ماندني مي گويد:
" در ابتدا،لباسها سفيد بود،رنگ پنبه بود،پس،آدمها از پريده رنگي و شبيه پارچه بودن به هراس آمدند،پارچه را به رنگ زعفراني درآوردند.به رنگ خاك،تا با خاك خود همانند شوند." در شرح زندگي پاتريك مقدس،نوشته قرن پنجم ميلادي،اشاره اي است به اين كه موسي هشت رنگ در لباس روحاني هارون نهاد،بايد اين هشت رنگ را،كه رمز و نقش اند،در جامه هاي روحاني ما پيدا كنند. پس آمده است:" چون كشيش به رنگ زرد نگاه كند،در مي يابد كه جسمش چيزي جز خاك و غبار نيست:هيچ غروري نبايد در دلش پديد آيد" بنا به اساطير Musica مردها را با خاك زرد آفريدند( و زن ها را با يك گياه )،راتناسامبهاوا (Ratnasambhava )با زمين تطابق دارد،رنگ سنتي و تمثيلي زمين زرد است.كه در صفاي كامل خود در فلز گرانبها(طلا)و يا در گوهر(ratna ) مي درخشد،و همان كيمياست (cintamani ).
اما زرد،اين رنگ،به گفته پرتال،هم نشان پيوستگي به حق بود و هم آيت زنا.به چشم يوناني،سيب طلا هم كنايه از سازش و عشق بود و هم ناسازگاري و فرجام بد:آتالانتا سيبهاي زرين باغ هسپريدها را به چنگ آورد.پس تبارش بر باد رفت.
در آيين مسيح،رنگ زرد،كه وقتي آيت سرور بود،رنگ رشك و خيانت شد.رنگ لباس يهودا شد در پرده ها،در گوگول،رنگ زرد مي ترساند،از نمايشنامه " شبها در ده" تا " تاراس بولبا" زردي زياد مي شود تا در جلد دوم " ارواح مرده" مصرف زرد به اوج مي رسد،در كار اليوت زرد همسايه گناه است :
" Sitting along the beds edge, where
you culled the paper from your hair
On clasped yellow soles of feet
in the palms of both soiled hands ."
باشو،خيلي دور از اليوت،به همسازي صوت و چشمه صوت گوش مي دهد:
"قناري با صداي زرد فرزندش را مي خواند."
گوته Farbenlehre ،كه رنگ را رنج نور مي داند،درباره رنگ زرد صفت edel و unedel را به كار مي برد،در جزيره Nias ،لوالانگي (Lowalangi ) كه خداي برتر است و به جهان برتر وابسته است،مظهر نيكي و حيات است.و رنگهايش زرد و طلايي است.در هند دراويدي،در مراسم آييني ازدواج،خواهر داماد يك سيني به سر مي برد كه در آن مايعي است زرد:mangaltanni آميزه اي از آب و زعفران و آهك كشته،رنگ زرد مالگالتاني نشان سرور و كاميابي است.شكوه زرد در سومين روز بارد و تودل (Bardo Thodo ) تماشايي است:" در سومين روز،صورت ناب عنصر خاك چون فروغي زرد مي تابد.همزمان،از قلمرو زرين جنوب،شكوه رانتاسامبها واي فرخنه سر مي زند،با تني زرد فام و گوهري در كف،بر تخت اسب پيكر،در آغوش ماماكي،مادر الهي.
سرچشمه ناب و ازلي ادراك به سان پرتو زرد فام حكمت مساوات مي درخشد..."
قسمت ششم

روي هر ديوار اطاق آبي،درست در ميان،يك طاقچه بود،تنها پنجره اطاق در طاقچه ديوار شمالي بود. همه ی زمينه طاقچه را گرفته بود،هر طاقچه درست در يكي از جهات اصلي بود.اطاق آبي يك ماندالا بود.اين را دير فهميدم،اطاق آبي نمايش تمثيلي عالم و كالبد انسان بود.صحنه درام تفرقه پذيري و بازيابي وحدت بود،راهنماي رستگاري بود،جاي بيدار شدن خود آگاهي رهاننده بود.معمار اطاق آبي در شالوده ريزي،نه طناب سفيد به كار برده بود نه طناب رنگارنگ پنج لا،صدايي از زمانهاي دور در ناخود آگاهي او پنهان شده و به دست او فرمان داده بود،از واجرايانا حرفي نشنيده بود،به هند و تبت نرفته بود،چشمش به زيكورات هاي بابل و آشور نيافتاده بود،حتي از نقشه كاخهاي شاهان قديم ايران خبر نداشت،معمار اطاق آبي سلامت فكر و عمل را نشان داده بود،مثل "ارشيتكت" امروز دچار بيماري عقلي غرب نبود،كشف و شهود راهنمايش شده بود.
اطاق آبي خالي افتاده بود،هيچ كس در فكرش نبود،اين Mysterium magnum پشت درختان باغ كودكي من قايم شده بود،اما براي من پيدا بود،نيرويي تاريك مرا به اطاق آبي مي برد،گاه ميان بازي، اطاق آبي صدايم مي زد،از همبازي ها جدا مي شدم،مي رفتم تا ميان اطاق آبي بمانم.چيزي در من شنيده مي شد،مثل صداي آب كه خواب شما بشنود،جرياني از سپيده دم چيز ها از من مي گذشت و در من به من مي خورد.چشمم چيزي نمي ديد:خالي درونم نگاه مي كرد،و چيزها مي ديد،به سبكي پر مي رسيدم.و در خود كم كم بالا مي رفتم،و حضوري كم كم جاي مرا مي گرفت،حضوري مثل وزش نور،وقتي كه اين حالت ترد و نازك مثل يك چيني ترك مي خورد،از اطاق مي پريدم بيرون،مي دويدم ميان شلوغي اشكال،جايي كه هر چيز اسمي دارد،طاقت من كم بود،من بچه بودم،اطاق آبي در همه جاي كودكي ام حاضر بود،وارد خوابهايم مي شد،خيلي از روياهايم در طاقچه هايش خاموش مي شد. اطاق آبي با اطاقهاي ديگر خانه فرق داشت.در ته باغ تنها مانده بودم،انگار تجسد خواب يكي از ساكنان نا شناس خانه ما بود،خوب شد در آن مار پيدا شد،و گرنه همان جا مي مانديم،و زندگي مايايي ما فضايش را مي آلود.اگر مي مانديم،باز همخوابگي پدر و مادر زير سايه Lustprinzip تكرار مي شد،و نه در هواي Tumo .پدرم كسي نبود كه بر بيندو چيره شود،و مادرم چيزي نبود جز ساداراني.
اطاق آبي ماندالا بود،من راحت به درون اين ماندالا راه يافته بودم،درامي در هواي شعائر مذهبي صورت نگرفته بود،در آستانه در شرقي ماندالا( در شرقي اطاق آببي)چشم - مرا نبسته بودند تا گلي در ماندالا پرت كنم.اما با چشم باز پرتاب كرده بودم:بهارها يادم هست،گاه يگ گل مخملي مي كندم و ميان اطاق آبي پرت مي كردم،نمي دانستم چرا.
من هيچ وقت ظرفي روي "نقشه الماسي" اطاق آبي نگذاشتم و هرگز شايد آواهانا نبودم.اطاق آبي نشنيده بود كه بگويم:" ام. من از جوهر الماسي جسم همه تاتاگاتاها ساخته شده ام.من از جوهر الماسي روان همه تاتاگاتاها ساخته شده ام."و پيداست كه هيچ گاه ذات من با ذات تاتاگاتا يكي نشد.و كايواليا از دسترسم دور ماند.كودك حقير پرورده مايا كجا و حضور ديرياب پوروشا كجا.اما من در اطاق آبي چيز ديگر مي شدم.انگار پوست مي انداختم،زندگي رنگارنگ غريزي ام بيرون،در باغ كثرت،مي ماند تا من برگردم.پنهاني به اطاق آبي ميرفتم،نمي خواستم كسي مرا بپايد.عبادت را هميشه در خلوت خواسته ام.هيچ وقت در نگاه ديگران نماز نخوانده ام( مگر وقتي كه بچه هاي مدرسه را براي نماز به مسجد مي بردند و من ميانشان بودم )،كلمه "عبادت" را به كار بردم،نه من براي عبادت به اطاق آبي نمي رفتم،اما ميان چارديواري اش هوايي به من مي خورد كه از جاي ديگر مي آمد،در وزش اين هوا غبارم مي ريخت،سبك مي شدم،پر مي كشيدم،اين هوا آشنا بود،از دريچه هاي محرمانه خوابهايم آمده بود تو.
اما صدايي كه از اطاق آبي مرا مي خواند،از آبي اطاق بلند مي شد،آبي بود كه صدا مي زد.اين رنگ در زندگي ام دويده بود،ميان حرف و سكوتم بود،در هر مكثم تابش آبي بود،فكرم بالا كه مي گرفت آبي ميشد،آبي آشنا بود،من كنار كوير بودم،و بالاي سرم آبي فراوان بود،روي زمين هم ذخيره آب بود:نزديك شهر من معدن لاجورد كنار طلا مي نشست،با لاجورد،مادرم ملفه ها را آبي مي كرد،و بند رخت تماشايي ميشد،نزديك عيد،تخم مرغها را با سنبوسه ها آبي مي كرديم.اين گل چه آبي ثابتي
مي داد.در كشتزارهاي دشت صفي آباد چقدر Bleuet بود.آبي اش محشر بود،هنگام درو،دهقانان روسي اولين دسته چاودار را با تاجي از اين گل مي آراستند،و پيش تمثال مقدس مي نهادند.مي دانستند در شدت خشكسالي،اين گلهاي آبي كوچك چه نوشابه سرشاري به زنبورهاي عسل مي بخشند.سلوخين به همسايگي سودمند چاودار و اين گلها پي برد.
باغ ما پر از نيلوفر ميشد و جا به جا گلهاي آبي كاسني،نگين انگشتر مادرم آبي بود،فيروزه بود،از جنس ريگهاي ته جويبارهاي بهشت شداد.فيروزه اش بو اسحاقي بود.انگشتر هميشه در انگشت مادرم بود.مي گفتند فيروزه سوي چشم را زياد مي كند،جلوگير چشم بد است،نازايي را از ميان ميبرد،عزت مي آورد،صواب نماز را صد چندان مي كند.سنگ مقدس است،و اين سنگ نقشي دارد در چيرگي نور بر ظلمت:در اساطير ازتك ها،خداي آفتاب رزمنده اي است كه هر صبح با سلاح خود - مار فيروزه اي- ماه و ستارگان را از آسمان مي راند.و رنگ فيروزه اي مقامي بلند دارد.در باردو نبايد از نور فيروزه فام ترسيد:" پس،از اين فروغ فيروره گون با آن درخشش ترسناك و خيره كننده و سهمناك پروا مدار،هول مكن،زيرا كه فروغ راه برتر است:تلالو تاتاگاتاهاست.حكمت عاليه عالم مثل است ... " آكشوبيها دارنده معرفت،به رنگ فيروزه است.هروكا،خداي بودايي شهره عام،تني همرنگ فيروزه دارد:"در ميان نيلوفر آب،بر مسند خورشيدي،نيك اختر شري- هروكاي فيروزه فام است.
قسمت هفتم

تماشاي آبي آسمان تماشاي درون است.رسيدن به صفاي شعور است.آبي،هسته تمثيل مراقبه و مشاهده است.نور حكمت رفيع دارماداتو است،كه همسان يك آبي تابناك از دل وروكانا بر مي خيزد.نور آبي آسمان حكمت دارما-داتو هم عنصر ناب خودآگاهي است و هم تمثيل نيروي نهفته "تهي بزرگ".
در مصر قديم هم آبي نشانه حكمت بود.نبو،خداي علوم كلده،آبي بود،در جاي ديگر،در سي يرانودا، باز هم رنگ آبي همجوار دانايي است:در پرستشگاه كوكي ها "كساني كه دانش بيشتر دارند"در سمت چپ،كه به رنگ آبي روشن است،مي نشينند،لاجورد تمثيل مرتبه اي آسماني و فوق انساني است. زمين بهشت امي تابا و آمي تايوس.خدايان نور و زندگي بي پايان،از لاجورد است.
ماهايا روز هفتم نخستيم ماه سال،به همه كارافزارها و تيرهاي خانه ها رنگ آبي مقدس مي زدند تا وقف كاربرد تازه اي شوند،درماه مارس،براي خداي خورشيد،يك حرم كوچك پله پله آبي رنگ به نام "نردبام خورشيدي"مي ساختند تا آسان به آسمان بالا رود.در طبيعت آبيها ساخته مي شود:بسياري از باكتريها ماده رنگي مي سازند و در فضاي اطراف خود پخش مي كنند:باسيل پيوسيانيك محيط خود را آبي مي كند.باسيل شير آبي خود را آبي مي كند.نمك معدني آبي كه ارمغان درياهاي قديمي است.آبي خود را مديون امواج راديو اكتيو است و گرنه قرمز بود،قهوه اي بود،خاكستري بود،و يا بي رنگ بود. vivianite كه فسفات آهن دار است و سفيد است،پس از اكسيداسيون آبي مي شود.لازوليت كه در خود آهن دارد به رنگ آبي شديد در مي آيد،آدمها هم آبي مي سازند: Guimet كربنات دو سود و گوگرد و كولونان را به هم آميخت و آبي outremer را ساخت كه هرگز جانشين خوبي براي لاجورد ناياب قديم (lapis-lazuli ) نشد.و بيماري خود را شهره كرد: Thenard maladie del outremer با فسفات كبالت.آبي كبالت را ساخت.ساينور آهن آبي پروس شد.و استاتات كبالت،آبي Caver, caeruleum ،دانشمند شيمي گياهي،از تپه هاي آلامبا صد ها رنگ طبيعي به دست آورد. ميان آنها يك ماده كمياب به رنگ آبي شديد بود.مصر شناسان در اين ماده رنگي،آبي عجيب گنجينه مقبره توتان خامون را باز شناختند.
در چارچوب علائم نسب،آبي دادگري بوده است،و فروتني،و وفاداري،و پاكدامني،و شادي،و درستي، و آوازه نيك،و عشق و خوشبختي جاودان،وميان چيزهاي خوب دنيوي،زيبايي،نرمي،اصالت،پيروزي، استقامت،ثروت،تيزبيني،و آسايش را مي رسانده است.طبق متون كهن بودايي،از ميان سي و دو امتيازي كه يك بزرگ مرد بايد دارا باشد.يكي داشتن چشمان نيلي است (abhinilanetra ).
آبي ميان رنگهايي بود كه موسي در لباس هارون نهاد.و بايد در لباس كشيش امروز باشد." آبي به او (به كشيش)فرمان مي دهد كه لذات دنيوي را از دل براند." در زمينه تمثيل مذهبي رنگ،آبي كه رنگ آسمان است،براي جشنهاي فرشتگان پذيرفته شد.و گاه كشيشان آبي در گورستانها به مثابه رمز آسمانها به كار بردند،كليساي انگليس،كه سنت ساروم را دنبال مي كند،آبي را نشانه اميد،عشق به امور الهي، صداقت و پرهيزگاري مي داند.و آبي كمرنگ را آيت صلح.آگاهي،دورانديشي مسيحي و عشق به جمال.در عرايس الجواهر آمده است:"مشاهده فيروزه بر روشنايي چشم بيفزايد،پس در داروهاي چشم به كار دارند." " و فيروزه با خود داشتن به فال نيكو دارند.و گويند هر كه با خود دارد بر خشم فيروزي يابد.رسم شاهان قديم چنان بوده است كي چون آفتاب به حمل شدي،اعني سر سال نو،جواهر قيمتي حاضر كردندي و در آن نگريستندي براي فال نيكو.و اجناس جواهر از ياقوت و زمرد و لولو و فيروزه در اقداح شربت انداختندي و به فيروزه ميل بيشتري كردندي."در همين كتاب از لاجورد سخن به ميان آمده است:"و اگر پاره اي از آنچ زردرو بود با سركه سوده بر ريشهاي كهنه كنند به غايت (سودمند بود)" و تنسوخ نامه ايلخاني از "خاصيت لاجورد"حرف مي زند:" در اسهال سوده،هيچ دارو بهتر از لاجورد شسته نيست.و اصحاب ماليخوليا و كساني را كه خواب نيايد سود دارد.و سبب همين باشد كه چون بر برگ چشم طلع كنند،مژده بروياند...و اگر در آن نظر كند دايمان كلال بصر را زايل كند و اگر بدان تخم كند صرع را دور كند و شياطين از او بگريزند."
درمان رنگي بيماريها را از قديم مي شناخته اند.كروموتراپي نامي تازه است.و ساخته فاوو دو كورمل است.آب را در بطري آبي رنگ مي كنند و چند ساعت در آفتاب مي گذارند،ارتعاشات رنگي آبي در آب مي نشيند.اين آب آبي دار مسكن اعصاب است.تدبير است.جلوگير بيرون شد است،شفابخش بيخوابي و دل درد است.گند زد است،بند آور است،فرح بخش است،درمان ده آماس چشم است.آرام كننده سوختگي است.برطرف ساز ورم راست روده است.كاري در بهبود ورم لثه است.درمان بخش لك ديديگي دردناك و افزايش عادت ماهانه،و درد دندان است.در صرع و گواتر چاره ساز است.
يوگا كه هر نيروگاه تن آدم را با يكي از رنگها همسازتر مي بيند،گلو و تيروييد را جاي جذب رنگ آبي مي داند،پي يراكوس روان پزشك يوناني،از هاله انرژي (aura )اطراف تن آدم عكس گرفت.و هاله اي آبي ديد.رايشن باخ اترشي رنگ هواي روشن كرد بدن را با حال و مشرب و سيرت انسان وابسته مي بيند.هاله اهل فكر،طلايي است.در شرارت،سبز سيه فام است.در عشق آبي است. افتردينگن صورت معشوقه را در جام گل آبي ديده است.پيوستگي خود و ماتيلد را.در زادگاه الهي، زير شط آبي زمان به خواب مي بيند،آبي رنگ اصلي رمان نواليس ايت:"در كتاب من همه چيز آبي است." به چشم او،آسمان آبي و رنگ آبي تمثيل وحدت ازلي است.هولورلين كه در سرودهايش همان تم را دارد،آبي را در يك شعر تماشاييي مي ستايد:In lieblicher blaue ،نروال از گل آبي فراموشم مكن حرف مي زند، و مقاله او،نويسنده سطحي ايراني،از نيلوفر كبود،رمبو رنگ آبي را به حرف صدادار O مي دهد.و كاندينسكي به دايره.خيمه نر كه در تاريكي صبح(manana oscura ) به بلندي روشن بيني و جذبه مي رسد و خدايش همان Conciencia hoy azul است.روي دريا از خداي آبي خود حرف مي زند:خداي امروز آبي،آبي،آبي،هر دم آبي تر.
شبيه خداي موگوئر رنگ من...
و در درياست كه به يك پايان آبي مي رسيم:چتانيا كه از شور مذهبي به عشق ديوانه وار (mahabhava ) كشيده شد،يك روز در آبي دريا رنگ خداي خود كرشنا را باز شناخت،خود را به آب انداخت و غرق شد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از کتابِ «هنوز در سفرم» که شاملِ شعرها و یادداشت های منتشر نشده ی سهراب سپهری است و به همتِ خواهر او«پریدخت سپهری» گردآوری و چاپ شده است.
«کوچک که بودم پدرم بیمار شد.و تا پایان زندگی بیمار ماند.پدرم تلگرافچی بود.در طراحی دست داشت.خوش خط بود.تار می نواخت.او مرا به نقاشی عادت داد.الفبای تلگراف(مورس)را به من آموخت.در چنان خانه ای خیلی چیزها می شد یاد گرفت.
من قالی بافی را یاد گرفتم و چند قالیچه ی کوچک از روی نقشه های خود بافتم.چه عشقی به بنایی داشتم.دیوار را خوب می چیدم.طاق ضربی را درست می زدم.آرزو داشتم معمار شوم.حیف،دنبال معماری نرفتم.
در خانه آرام نداشتم.از هر چه درخت بود بالا می رفتم.از پشت بام می پریدم پایین.من شر بودم. مادرم پیش بینی می کرد که من لاغر خواهم ماند.من هم ماندم.ما بچه های یک خانه نقشه های شیطانی می کشیدیم.
روز دهم مه 1940 موتور سیکلت عموی بزرگم را دزدیدیم،و مدتی سواری کردیم.دزدی میوه را خیلی زود یاد گرفتیم.از دیوار باغ مردم بالا می رفتیم و انجیر و انار می دزدیدیم.چه کیفی داشت! شب ها در دشت صفی آباد به سینه می خزیدیم تا به جالیز خیار و خربزه نزدیک شویم.تاریکی و اضطراب را میان مشت های خود می فشردیم.تمرین خوبی بود.هنوز دستم نزدیک میوه دچار اضطرابی آشنا می شود.
خانه ما همسایه صحرا بود.تمام رویاهایم به بیابان راه داشت.پدر و عموهایم شکارچی بودند.همراه آنها به شکار می رفتم.
بزرگتر که شدم عموی کوچکم تیراندازی را به من یاد داد.اولین پرنده ای که زدم یک سبز قبا بود. هرگز شکار خوشنودم نکرد.اما شکار بود که مرا پیش از سپیده دم به صحرا می کشید و هوای صبح را میان فکرهایم می نشاند.در شکار بود که ارگانیزم طبیعت را بی پرده دیدم.به پوست درخت دست کشیدم.در آب روان دست و رو شستم.در باد روان شدم.چه شوری برای تماشا داشتم!
اگر یک روز طلوع و غروب آفتاب را نمی دیدم گناهکار بودم.هوای تاریک و روشن مرا اهل مراقبه بار آورد.تماشای مجهول را به من آموخت.من سال ها نماز خوانده ام.
بزرگترها می خواندند،من هم می خواندم.در دبستان ما را برای نماز به مسجد می بردند.
روزی در مسجد بسته بود.بقال سر گذر گفت:"نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیکتر باشید!"
مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد.و من سال ها مذهبی ماندم،بی آن که خدایی داشته باشم!»
ــــــــ
«تابستان ها به کوه پایه می رفتیم.با اسب و قاطر و الاغ سفر می کردیم.در یک سفر راه میان کاشان و قریه برزک را با پالکی پیمودیم.در گوشه باغ ما یک طویله بود.چارپا نگه می داشتیم .پدربزرگ من یک مادیان سپید داشت.تند و سرکش بود و مرا می ترساند.
من از خیلی چیزها می ترسیدم:از مادیان سپید پدربزرگ،از مدیر مدرسه،از نزدیک شدن وقت نماز، از قیافه ی عبوس شنبه!چقدر از شنبه ها بیزار بودم.خوشبختی من از صبح پنج شنبه آغاز می شد. عصر پنج شنبه تکه ای از بهشت بود.شب که می شد در دورترین خواب هایم طعم صبح جمعه را می چشیدم.
در دبستان از شاگردان خوب بودم.اما مدرسه را دوست نداشتم.خودم را به دل درد می زدم تا به مدرسه نروم!بادبادک را بیش از کتاب درس دوست داشتم.صدای زنجره را به اندرز آقای معلم ترجیح می دادم.
وقتی که در کلاس اول دبستان بودم،یادم هست یک روز داشتم نقاشی می کردم،معلم ترکه ی انار را برداشت و مرا زد،و گفت:"همه درس هایت خوب است،تنها عیب تو این است که نقاشی می کنی." این نخستین پاداشی بود که برای نقاشی گرفتم.با این همه،دیوارهای گچی و کاهگلی خانه را سیاه کرده بودم.
ده ساله بودم که اولین شعرم را نوشتم.هنوز یک بیت آن را به یاد دارم:
ز جمعه تا سه شنبه خفته نالان  / نکردم هیچ یادی از دبستان
اما تا هجده سالگی شعری ننوشتم.این را بگویم که من تا هجده سالگی کودک بودم.من دیر بزرگ شدم.
دبستان را که تمام کردم،تابستان را در کارخانه ی ریسندگی کاشان کار گرفتم.یکی دو ماه کارگر
کارخانه شدم.نمی دانم تابستان چه سالی ملخ به شهر ما هجوم آورد.زیان ها رساند.من مامور مبارزه با ملخ یکی از آبادی ها شدم.
راستش را بخواهید حتی برای کشتن یک ملخ نقشه نکشیدم!وقتی میان مزارع راه می رفتم سعی می کردم پا روی ملخ ها نگذارم.اگر محصول را می خوردند پیدا بود که گرسنه اند.منطق من ساده و هموار بود.روزها در آبادی زیر یک درخت دراز می کشیدم و پرواز ملخ ها را در هوا دنبال می کردم.اداره کشاورزی مزد Contemplation مرا می پرداخت.»
ـــــــــــ
آمدم از ره به رويم در چو كس نگشود رفتم
گرم پيكر آمدم افسرده تار و پود رفتم
جاي آسودن چو نبود رهروان رنج سفر به
آمدم از ره نشسته رو غبار آلود رفتم
ساحل هستي نبرد از ياد من موج عدم را
گر ز دريا آمدم دريا طلب چون رود رفتم
بر سبك خيزان سينه زندان هستي تنگ آمد
روزني گر يافتم بيرون از آن چون دود رفتم
در خور ماندن نداند هيچ روشندل جهان را
شبنمي بودم كه هم دير آمدم هم زود رفتم
بي نشان زين ره نشايد رفت از اين منزل شتابان
تا غبار كاروان در راه پيدا بود رفتم

 

این مطلب را در صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست