دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید
تماس سردبیر: perslit@gmail.com   نویساد و ارسال مطلب: info@perslit.com بایگانی پیوندکده بیانیه ها و برنامه ها سیاسی کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر

مستی دنباله دار
صائب


جان به لب داريم و همچون صبح خندانيم ما
دست و تيغ عشق را زخم نمايانيم ما
مى‏توان از شمع ما گل چيد در صحراى قدس
زير گردون چون چراغ زير دامانيم ما
بر بساط بوريا سير دو عالم مى‏كنيم
با وجود نى سوارى برقْ جولانيم ما
حاصل ما نيست غير از خار خار جستجو
گردباد دامن صحراى امكانيم ما
از سياهى داغ ما هرگز نمى‏آيد برون
در سواد آفرينش آب حيوانيم ما
پشت چون آيينه بر ديوار حيرت داده‏ايم
واله خار و گل اين باغ و بستانيم ما
وحشى دارالامان گوشه تنهايى‏ايم
دشت دشت از سايه مردم گريزانيم ما
دولت بيدار گرد جلوه شبرنگ ماست
از صفاى سينه صبح پاكدامانيم ما
گرچه در ظاهر لباس ماست از زنگار غم
از طرب چون پسته زير پوست خندانيم ما
از شبيخون خمار صبحدم آسوده‏ايم
مستى دنباله‏دار چشم خوبانيم ما
عالمى بى‏زخم خار از بوى ما آسوده‏اند
در سفال عالم خاكى چو ريحانيم ما
خرقه از ما مى‏ستاند نافه مشكين نَفَس
از هواداران آن زلف پريشانيم ما
چشم ما چون زاهدان بر ميوه فردوس نيست
تشنه ی بويى از آن سيب زنخدانيم ما
مشرق خورشيد و مه را گِل به روزن مى‏زنيم
از نظر بازان آن چاك گريبانيم ما
گرچه در نظم جهان كارى نمى‏آيد زما
از حديث راست سرو اين خيابانيم ما
زنده از ما مى‏شود نام بزرگان جهان
اين رياض بى‏بقا را آب حيوانيم ما
هر كه با ما مى‏كند نيكى نمى‏پاشد ز هم
رشته شيرازه اوراق احسانيم ما
روزىِ ما را ز خوان سير چشمى داده‏اند
بى‏نياز از ناز نعمتهاى الوانيم ما
صاحب نامند از ما عالم و ما تيره روز
چون نگين در حلقه گردون گردانيم ما
حلقه چشم غزالان حلقه زنجير ماست
دايم از راه نظر دربند و زندانيم ما
گر چراغ بزم عالم نيست صائب كلك ما
چون ز بخت تيره دائم در شبستانيم ما


کفِ افسوس

چون سرو بغیر از کف افسوس، برم نیست
از توشه بجز دامن خود بر کمرم نیست
چون سیل درین دامن صحرای غریبی
غیر از کشش بحر دگر راهبرم نیست
 از فرد روان خجلت صد قافله دارم
هر چند بجز درد طلب همسفرم نیست
 چون آینه و آب نیم تشنهٔ هر عکس
نقشی که ز دل محو شود در نظرم نیست
 چون غنچهٔ تصویر، دلم جمع ز تنگی است
امید گشایش ز نسیم سحرم نیست
 زندان فراموشی من رخنه ندارد
در مصرم و هرگز ز عزیزان خبرم نیست
 صائب همه کس می‌برد از شعر ترم فیض
استادگی بخل در آب گهرم نیست

 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست