کتاب ایوب

 

مقدمه‌

 

در زمين‌ عُوص‌ مردي‌ بود كه‌ ايّوب‌ نام‌داشت‌؛ و آن مرد كامل‌ و راست‌ و خداترس‌ بود  و از بدي‌ اجتناب‌ مي‌نمود. براي‌ او، هفت پسر و سه‌ دختر زاييده‌ شدند. اموال‌ او هفت‌ هزار گوسفند، سه‌ هزار شتر، پانصد جفت‌ گاو و پانصد الاغ‌ ماده‌ بود. نوكران‌ بسيار كثير داشت‌ و آن‌ مرد از تمامي‌ بني‌ مشرق‌ بزرگتر بود و پسرانش‌ مي‌رفتند و در خانه‌ی‌ هر يكي‌ از ايشان‌، در روزش‌ مهماني‌ مي‌كردند و فرستاده‌، سه‌ خواهر خود را دعوت‌ مي‌نمودند تا با ايشان‌ اكل‌ و شرب‌ بنمايند و واقع‌ مي‌شد كه‌ چون‌ دوره‌ی‌ روزهاي‌ مهماني‌ ايشان‌ به‌سر مي‌رفت‌، ايّوب‌ فرستاده‌، ايشان‌ را تقديس‌ مي‌نمود و بامدادان‌ برخاسته‌، قرباني‌هاي‌ سوختني‌، به‌ شماره‌ی‌ همه‌ی‌ ايشان‌ مي‌گذرانيد، زيرا ايّوب‌ مي‌گفت‌: شايد پسران‌ من‌ گناه‌ كرده‌، خدا را در دل‌ خود ترك‌ نموده‌ باشند

و ايّوب‌ هميشه‌ چنين‌ مي‌كرد.

 

 

امتحان‌ اول‌ ايوب‌

 

روزي‌ واقع‌ شد كه‌ پسران‌ خدا آمدند تا به‌ حضور خداوند حاضر شوند؛ و شيطان‌ نيز در ميان‌ ايشان‌ آمد.

خداوند  به‌ شيطان‌ گفت‌: از كجا آمدي‌؟

شيطان‌ در جواب‌  خداوند  گفت‌: از تردّد كردن‌ در زمين‌ و سير كردن‌ در آن‌.

 خداوند به‌ شيطان‌ گفت‌: آيا در بنده‌ من‌ ايّوب ‌تفكّر كردي‌ كه‌ مثل‌ او در زمين‌ نيست‌؟ مرد كامل‌ و راست‌ و خداترس‌ كه‌ از گناه‌ اجتناب‌ مي‌كند!

شيطان‌ در جواب‌  خداوند  گفت‌: آيا ايّوب‌ مجّاناً از خدا مي‌ترسد؟ آيا تو گِرْد او و گِرْد خانه‌ او و گِرْد همه‌ی‌ اموال‌ او، به‌ هر طرف‌ حصار نكشيدي‌ و اعمال‌ دست‌ او را بركت‌ ندادي‌ و مواشي‌ او در زمين‌ منتشر نشد؟ ليكن‌ الآن‌ دست‌ خود را دراز كن‌ و تماميِ مايملك‌ او را لمس‌ نما، پيش‌ روي‌ تو، تو را ترك‌ خواهد نمود.

خداوند  به‌ شيطان‌ گفت‌: اينك‌ همه‌ اموالش‌ در دست‌ تو است‌؛ ليكن‌ دستت‌ را بر خود او دراز مكن‌.

پس‌ شيطان‌ از حضور  خداوند بيرون‌ رفت‌.

 

و روزي‌ واقع‌ شد كه‌ پسران و دخترانش‌ در خانه‌ برادر بزرگ‌ خود مي‌خوردند و شراب‌ مي‌نوشيدند که رسولي‌ نزد ايّوب‌ آمده‌، گفت‌: گاوان‌ شيار مي‌كردند و ماده‌ الاغان‌ نزد آن‌ها مي‌چريدند که سابيان‌ بر آن‌ها حمله‌ آورده‌، بردند و جوانان‌ را به‌ دم‌ شمشير كشتند و من‌ به‌ تنهايي‌ رهايي‌ يافتم‌ تا تو را خبر دهم‌. او هنوز سخن‌ مي‌گفت‌ كه‌ ديگري‌ آمده‌، گفت‌: آتش‌ خدا از آسمان‌ افتاد و گله‌ و جوانان‌ را سوزانيده‌، آنها را هلاك‌ ساخت‌ و من‌ به‌ تنهايي‌ رهايي‌ يافتم‌ تا تو را خبر دهم‌. او هنوز سخن‌ مي‌گفت‌ كه‌ ديگري‌ آمده‌، گفت‌: كلدانيان‌ سه‌ فرقه‌ شدند و بر شتران‌ هجوم‌ آورده‌، آن‌ها رابردند و جوانان‌ را به‌ دم‌ شمشير كشتند و من‌ به‌ تنهايي‌ رهايي‌ يافتم‌ تا تو را خبر دهم‌. و او هنوز سخن‌ مي‌گفت‌ كه‌ ديگري‌ آمده‌، گفت‌: پسران‌ و دخترانت‌ در خانه‌ برادر بزرگ‌ خود مي‌خوردند و شراب‌ مي‌نوشيدند كه‌ اينك‌ باد شديدي‌ از طرف‌ بيابان‌ آمده‌، چهار گوشه‌ی‌ خانه‌ را زد و بر جوانان‌ افتاد كه‌ مردند و من‌ به‌ تنهايي‌ رهايي‌ يافتم‌ تا تو را خبر دهم‌.

 

  آنگاه‌ ايّوب‌ برخاسته‌، جامه‌ی‌ خود را دريد و سر خود را تراشيد و به‌ زمين‌ افتاده‌، سجده‌ كرد  و گفت‌: برهنه‌ از رحم‌ مادر خود بيرون‌ آمدم‌ و برهنه‌ به‌ آنجا خواهم‌ برگشت‌! خداوند  داد و خداوند  گرفت‌! نام‌  خداوند  متبارك‌ باد! 

در اين‌ همه‌، ايّوب‌ گناه‌ نكرد و به‌ خدا جهالت‌ نسبت‌ نداد.

 

امتحان‌ دوم‌ ايوب

 

روزي‌ واقع‌ شد كه‌ پسران‌ خدا آمدند تا به حضور  خداوند  حاضر شوند؛ و شيطان‌ نيز در ميان‌ ايشان‌ آمد تا به‌ حضور  خداوند  حاضر شود. خداوند  به‌ شيطان‌ گفت‌: از كجا آمدي‌؟

شيطان‌ در جواب‌  خداوند  گفت‌: از تردّد نمودن‌ در جهان‌ و از سير كردن‌ در آن‌.

خداوند  به‌ شيطان‌ گفت‌: آيا در بنده‌ من‌ ايّوب‌ تفكّر نمودي‌ كه‌ مثل‌ او در زمين‌ نيست‌؟ مرد كامل‌ و راست‌ و خداترس‌ كه‌ از بدي‌ اجتناب‌ مي‌نمايد و تا الآن‌‌ كاملّيت‌ خود را قايم‌ نگاه‌ مي‌دارد، هر چند مرا بر آن‌ واداشتي‌ كه‌ او را بي‌سبب‌ اذيت‌ رسانم‌. 

شيطان‌ در جواب‌  خداوند  گفت‌: پوست‌ به‌ عوض‌ پوست‌. هر چه‌ انسان‌ دارد براي‌ جان‌ خود خواهد داد. ليكن‌ الآن‌‌ دست‌ خود را دراز كرده‌، استخوان‌ و گوشت‌ او را لمس‌نما، تو را پيش‌ روي‌ تو ترك‌ خواهد نمود.

خداوند  به‌ شيطان‌ گفت‌: اينك‌ او در دست‌ تو است‌، ليكن‌ جان‌ او را حفظ‌ كن‌.

 

پس‌ شيطان‌ از حضور  خداوند  بيرون‌ رفته‌، ايّوب‌ را از كف‌ پا تا كلّه‌اش‌ به‌ دمّل‌هاي‌ سخت‌ مبتلا ساخت‌ و او سفالي‌ گرفت‌ تا خود را با آن‌ بخراشد. در ميان‌ خاكستر نشسته‌ بود.

زنش‌ او را گفت‌: آيا تا به حال‌ كاملّيت‌ خود را نگاه‌ مي‌داري‌؟ خدا را ترك‌ كن‌ و بمير!

او وي‌ را گفت‌: مثل‌ يكي‌ از زنان‌ ابله‌ سخن‌ مي‌گويي‌! آيا نيكويي‌ را از خدا بيابيم‌ و بدي‌ را نيابيم‌؟

در اين‌ همه‌، ايّوب‌ به‌ لب‌هاي‌ خود گناه‌ نكرد.

 

دوستان‌ ايوب‌

 

چون‌ سه‌ دوست‌ ايّوب‌، اين‌ همه‌ بدي‌ را كه‌ بر او واقع‌ شده‌ بود شنيدند، هر يكي‌ از مكان‌ خود، يعني‌ اَلِيفازِ تيماني‌ و بِلْدَد شُوحي‌ و سُوفَرِ نَعْماتي‌ روانه‌ شدند و با يكديگر همداستان‌ گرديدند كه‌ آمده‌، او را تعزيت‌ گويند و تسلّي‌ دهند. 

چون‌ چشمان‌ خود را از دور بلند كرده‌، او را نشناختند، آواز خود را بلند نموده‌، گريستند و هر يك‌ جامه‌ی‌ خود را دريده‌، خاك‌ به سوي‌ آسمان‌ بر سر خود افشاندند و هفت‌ روز و هفت‌ شب‌ همراه‌ او بر زمين‌ نشستند و كسي‌ با وي‌ سخني‌ نگفت‌ چون‌كه‌ ديدند كه‌ درد او بسيار عظيم‌ است‌.

 

نوحه‌ی‌ ايوب

 

بعد از آن‌ ايّوب‌ دهان‌ خود را باز كرده‌ روز خود را نفرين‌ كرد و متكلّم‌ شده‌، گفت‌:

 

روزي‌ كه‌ در آن‌ متولّد شدم هلاك‌شود و شبي‌ كه‌ گفتند مردي‌ در رحم‌ قرار گرفت‌ تاريكي‌ شود. خدا از بالا بر آن‌ اعتنا نكند و روشنايي‌ بر او نتابد. تاريكي‌ و سايه‌ی‌ موت‌ آن‌ را به‌ تصّرف‌ آورند. ابر بر آن‌ ساكن‌ شود. كسوفات‌ روز آن‌ را بترساند و آن‌ شب‌ را ظلمت‌ غليظ‌ فرو گيرد و در ميان‌ روزهاي‌ سال‌ شادي‌ نكند و به‌ شماره‌ی‌ ماه‌ها داخل‌ نشود. اينك‌ آن‌ شب‌ نازاد باشد و آواز شادماني‌ در آن‌ شنيده‌ نشود. لعنت‌ كننده‌گانِ روز آن‌ را نفرين‌ نمايند كه‌ در برانگيزانيدن‌ لِوياتان‌ ماهر مي‌باشند. ستارگان‌ شفق‌ آن‌ تاريك‌ گردد و انتظار نور بكشد و نباشد و مژگان‌ سحر را نبيند، چون‌كه‌ درهاي‌ رحم‌ مادرم‌ را نبست‌ و مشقّت‌ را از چشمانم‌ مستور نساخت‌. چرا از رحم‌ مادرم‌ نمردم‌؟ و چون‌ از شكم‌ بيرون‌ آمدم‌ چرا جان‌ ندادم‌؟ چرا زانوها مرا قبول‌ كردند و پستان‌ها تا مكيدم‌؟ زيرا تا به حال‌ مي‌خوابيدم‌ و آرام‌ مي‌شدم‌. در خواب‌ مي‌بودم‌ و استراحت‌ مي‌يافتم‌ با پادشاهان‌ و مشيران‌ جهان‌ كه‌ خرابه‌ها براي‌ خويشتن‌ بنا نمودند يا با سروران‌ كه‌ طلا داشتند و خانه‌هاي‌ خود را از نقره‌ پر ساختند يا مثل‌ سقط‌ پنهان‌ شده‌ نيست‌ مي‌بودم‌. مثل‌ بچّه‌هايي‌ كه‌ روشنايي‌ را نديدند. در آن‌جا شريران‌ از شورش‌ باز مي‌ايستند، در آن‌جا خسته‌گان‌ مي‌آرامند، در آن‌جا اسيران‌ در اطمينان‌ با هم‌ ساكنند و آواز كارگذاران‌ را نمي‌شنوند. كوچك‌ و بزرگ‌ در آنجا يك‌اند و غلام‌ از آقايش‌ آزاد است‌. چرا روشني‌ به‌ مستمند داده‌ شود و زندگي‌ به‌ تلخ‌جانان‌ كه‌ انتظار موت‌ را مي‌كشند و يافت‌ نمي‌شود و براي‌آن‌ حفره‌ مي‌زنند بيش‌تر از گنج‌ها كه‌ شادي‌ و ابتهاج‌ مي‌نمايند و مسرور مي‌شوند چون‌ قبر را مي‌يابند؟ چرا نور داده‌ مي‌شود به‌ كسي‌ كه‌ راهش‌ مستور است‌، كه‌ خدا اطرافش‌ را مستور ساخته‌ است‌؟ زيرا كه‌ ناله‌‌ی من‌ پيش‌ از خوراكم‌ مي‌آيد و نعره‌ی‌ من‌ مثل آب‌ ريخته‌ مي‌شود.  زيرا ترسي‌ كه‌ از آن‌ مي‌ترسيدم‌ بر من‌ واقع‌ شد و آنچه‌ از آن‌ بيم‌ داشتم‌ بر من‌ رسيد.  مطمئن‌ و آرام‌ نبودم‌ و راحت‌ نداشتم‌ و پريشاني‌ بر من‌ آمد.

 

گفتار اليفاز تیمانی

 

اگر كسي‌ جرأت‌ كرده‌ با تو سخن‌ گويد آيا تو را ناپسند مي‌آيد؟ ليكن‌ كيست‌ كه‌ بتواند از سخن‌ گفتن‌ بازايستد؟ اينك‌ بسياري‌ را ادب‌ آموخته‌اي‌ و دست‌هاي‌ ضعيف‌ را تقويت‌ داده‌اي‌. سخنان‌ تو لغزنده‌ را قايم‌ داشت‌ و تو زانوهاي‌ لرزنده‌ را تقويت‌ دادي‌. ليكن‌ الآن‌‌ به‌ تو رسيده‌ است‌ و ملول‌ شده‌اي‌؛ تو را لمس‌ كرده‌ است‌ و پريشان‌ گشته‌اي‌. آيا توكّل‌ تو بر تقواي‌ تو نيست‌؟ و اميد تو بر كامليّت‌ رفتار تو ني‌؟ الآن‌‌ فكر كن‌! كيست‌ كه‌ بي‌گناه‌ هلاك‌ شد؟ راستان‌ در كجا تلف‌ شدند؟ چنان‌كه‌ من‌ ديدم‌ آناني‌ كه‌ شرارت‌ را شيار مي‌كنند و شقاوت‌ را مي‌كارند، همان‌ را مي‌دروند. از نَفْخِه‌ خدا هلاك‌ مي‌شوند و از باد غضب‌ او تباه‌ مي‌گردند. غرّش‌ شير و نعره‌ سَبُع‌ و دندان‌ شيربچه‌ها شكسته‌ مي‌شود.  شير نر از نابودن‌ شكار هلاك‌ مي‌شود و بچّه‌هاي‌ شير ماده‌ پراكنده‌ مي‌گردند. سخني‌ به‌ من‌ در خفا رسيد و گوش‌ من‌ آواز نرمي‌ از آن‌ احساس‌ نمود. در تفكّرها از رؤياهاي‌ شب‌، هنگامي‌ كه‌ خواب سنگين‌  بر مردم‌ غالب‌ شود، خوف‌ و لرز بر من‌ مستولي‌ شد كه‌ جميع‌ استخوان‌هايم‌ را به‌ جنبش‌ آورد. آن‌گاه‌ روحي‌ از پيش‌ روي‌ من‌ گذشت‌ و موي‌هاي‌ بدنم‌ برخاست‌. در آن‌جا ايستاد، امّا سيمايش‌ را تشخيص‌ ننمودم. صورتي‌ در پيش‌ نظرم‌ بود. خاموشي‌ بود و آوازي‌ شنيدم‌ كه‌ آيا انسان‌ به‌ حضور خدا عادل‌ شمرده‌ شود؟ و آيا مرد در نظر خالق‌ خود طاهر باشد؟ اينك‌ بر خادمان‌ خود اعتماد ندارد و به‌ فرشته‌گان‌ خويش‌ حماقت‌ نسبت‌ مي‌دهد. پس‌ چند مرتبه‌ زياده‌ به‌ ساكنان‌ خانه‌هاي‌ گلين‌، كه‌ اساس‌ ايشان‌ در غبار است‌، كه‌ مثل‌ بيد فشرده‌ مي‌شوند! از صبح‌ تا شام‌ خُرد مي‌شوند، تا به‌ ابد هلاك‌ مي‌شوند و كسي‌ آن‌ را به‌ خاطر نمي‌آورد. 

ــ آيا طناب‌ خيمه‌ ايشان‌ از ايشان‌ كنده‌ نمي‌شود؟

پس‌ بدون‌ حكمت‌ مي‌ميرند.

 

الآن‌ استغاثه‌ كن‌. آيا كسي‌ هست‌ كه‌ تو را جواب‌ دهد؟ به‌ كداميك‌ از مقّدسان‌ توجّه‌ خواهي‌ نمود؟ زيرا غصّه‌، احمق‌ را مي‌كشد و حسد، ابله‌ را مي‌ميراند. من‌ احمق‌ را ديدم‌ كه‌ ريشه‌ مي‌گرفت‌ و ناگهان‌ مسكن‌ او را نفرين‌ كردم‌. فرزندان‌ او از امنيّت‌ دور هستند و در دروازه‌ پايمال‌ مي‌شوند و رهاننده‌اي‌ نيست‌.  كه‌ گرسنگان‌ محصول‌ او را مي‌خورند و آن‌ را نيز از ميان‌ خارها مي‌چينند دهان‌ تله‌ براي‌ دولت‌ ايشان‌ باز است‌. زيرا كه‌ بلا از غبار در نمي‌آيد و مشقّت‌ از زمين‌ نمي‌رويد. بلكه‌ انسان‌براي‌ مشقّت‌ مولود مي‌شود، چنان‌كه‌ شراره‌ها بالا مي‌پرد. لكن‌ من‌ نزد خدا طلب‌ مي‌كردم‌ و دعوي‌ خود را بر خدا مي‌سپردم‌، كه‌ اعمال‌ عظيم‌ و بي‌قياس‌ مي‌كند و عجايب‌ بي‌شمار؛  كه‌ بر روي‌ زمين‌ باران‌ مي‌باراند، و آب‌ بر روي‌ صخره‌ها جاري‌ مي‌سازد، تا مسكينان‌ را به‌ مقام‌ بلند برساند و ماتميان‌ به‌ سلامتي‌ سرافراشته‌ شوند؛ كه‌ فكرهاي‌ حيله‌گران‌ را باطل‌ مي‌سازد، به‌ طوري‌ كه‌ دست‌هاي‌ ايشان‌ هيچ‌ كار مفيد نمي‌تواند كرد؛ كه‌ حكيمان‌ را در حيله‌ ايشان‌ گرفتار مي‌سازد و مشورت‌ مكّاران‌ مشوّش‌ مي‌شود. در روز به‌ تاريكي‌ برمي‌خورند و به‌ وقت‌ ظهر مثل‌ شب‌ كوران راه‌ مي‌روند؛ كه‌ مسكين‌ را از شمشير دهان‌ ايشان‌ و از دست‌ زورآور نجات‌ مي‌دهد. پس‌ اميد براي‌ ذليل‌ پيدا مي‌شود و شرارت‌ دهان‌ خود را مي‌بندد.

ــ هان‌، خوشا به حال‌ شخصي‌ كه‌ خدا تنبيهش‌ مي‌كند.

پس‌ تأديب‌ قادر مطلق‌ را خوار مشمار. زيرا كه‌ او مجروح‌ مي‌سازد و التيام‌ مي‌دهد، مي‌كوبد و دست‌ او شفا مي‌دهد. در شش‌ بلا، تو را نجات‌ خواهد داد و در هفت‌ بلا هيچ‌ ضرر بر تو نخواهد رسيد. در قحط‌ تو را از موت‌ فديه‌ خواهد داد و در جنگ‌ از دم‌ شمشير. از تازيانه‌ی‌ زبان‌ پنهان‌ خواهي‌ ماند و چون‌ هلاكت‌ آيد از آن‌ نخواهي‌ ترسيد. بر خرابي‌ و تنگسالي‌ خواهي‌ خنديد و از وحوش‌ زمين‌ بيم‌ نخواهي‌ داشت‌. زيرا با سنگ‌هاي‌ صحرا همداستان‌ خواهي‌ بود و وحوش‌ صحرا با تو صلح‌ خواهنـد كرد. خواهي‌ دانست‌ كه‌ خيمه‌‌ی تو ايمن‌ است‌ و مسكن‌ خود را تجسّس‌خواهي‌ كرد و چيزي‌ مفقود نخواهي‌ يافت‌. خواهي‌ دانست‌ كه‌ ذريّتت‌ كثير است‌ و اولاد تو مثل‌ علف‌ زمين.

ــ در شِيخوخيَّت‌ به‌ گور خواهي‌ رفت‌، مثل‌ بافه‌‌ی گندم‌ كه‌ در موسم‌اش‌ برداشته‌ مي‌شود. 

اينك‌ اين‌ را تفتيش‌ نموديم‌ و چنين‌ است‌، پس‌ تو اين‌ را بشنو و براي‌ خويشتن‌ بدان‌.

 

پاسخ‌ ايوب‌

 

 و ايّوب‌ جواب‌ داده‌، گفت‌: كاش‌ كه غصّه‌ من‌ سنجيده‌ شود و مشقّت‌ مرا در ميزان‌ با آن‌ بگذارند. زيرا كه‌ الآن‌ از ريگ‌ دريا سنگين‌تر است‌. از اين‌ سبب‌ سخنان‌ من‌ بيهوده‌ مي‌باشد. زيرا تيرهاي‌ قادرمطلق‌ در اندرون‌ من‌ است‌، جان‌ من‌ زهر آن‌ها را مي‌آشامد و ترس‌هاي‌ خدا بر من‌ صف‌آرايي‌ مي‌كند. آيا گورخر با داشتن‌ علف‌ عرعر مي‌كند؟ و يا گاو بر آذوقه‌ خود بانگ‌ مي‌زند؟ آيا چيز بي‌مزه‌، بي‌نمك‌ خورده‌ مي‌شود؟ و يا در سفيده‌ی‌ تخم‌، طعم‌ مي‌باشد؟  جان‌ من‌ از لمس‌ نمودن‌ آنها كراهت‌ دارد. آن‌ها براي‌ من‌ مثل‌ خوراك‌ زشت‌ است‌. كاش‌ كه‌ مسألت‌ من‌ برآورده‌ شود و خدا آرزوي‌ مرا به‌ من‌ بدهد! و خدا راضي‌ شود كه‌ مرا خُرد كند و دست‌ خود را بلند كرده‌، مرا منقطع‌ سازد! آنگاه‌ مع'هذا مرا تسلي‌ مي‌شد و در عذاب‌ اَليم‌ شاد مي‌شدم‌، چون‌كه‌ كلمات‌ حضرت‌ قدّوس‌ را انكار ننمودم‌. من‌ چه‌ قوّت‌ دارم‌ كه‌ انتظار بكشم‌ و عاقبت‌ من‌ چيست‌ كه‌ صبر نمايم‌؟ آيا قوّت‌ من‌ قوّت‌ سنگ‌ها است‌؟ يا گوشت‌ من‌ برنج‌ است‌؟ آيا بالكلّ بي‌اعانت‌ نيستم‌؟ و مساعدت‌ از من‌ مطرود نشده‌ است‌؟  حقّ شكسته‌دل‌ از دوستش‌ ترحّم‌ است‌، اگر چه‌هم‌ ترس‌ قادر مطلق‌ را ترك‌ نمايد. امّا برادران‌ من‌ مثل‌ نهرها مرا فريب‌ دادند، مثل‌ رودخانه‌ وادي‌ها كه‌ مي‌گذرند؛ كه‌ از يخ‌ سياه‌فام‌ مي‌باشند و برف‌ در آن‌ها مخفي‌ است‌. وقتي‌ كه‌ آب‌ از آن‌ها مي‌رود، نابود مي‌شوند و چون‌ گرما شود، از جاي‌ خود ناپديد مي‌گردند. كاروانيان‌ از راه‌ خود منحرف‌ مي‌شوند و در بيابان‌ داخل‌ شده‌، هلاك‌ مي‌گردند. كاروانيان‌ تيما به‌ آن‌ها نگران‌ بودند. قافله‌هاي‌ سبا اميد آنها را داشتند. از اميد خود خجل‌ گرديدند. به‌ آن‌جا رسيدند و شرمنده‌ گشتند. زيرا كه‌ الآن‌‌ شما مثل‌ آن‌ها شده‌ايد، مصيبتي‌ ديديد و ترسان‌ گشتيد. آيا گفتم‌ كه‌ چيزي‌ به‌ من‌ ببخشيد؟ يا ارمغاني‌ از اموال‌ خود به‌ من‌ بدهيد؟ يا مرا از دست‌ دشمن‌ رها كنيد و مرا از دست‌ ظالمان‌ فديه‌ دهيد؟

ــ مرا تعليم‌ دهيد، من‌ خاموش‌ خواهم‌ شد. مرا بفهمانيد كه‌ در چه‌ چيز خطا كردم‌. 

سخنان‌ راستي‌ چه‌قدر زورآور است‌! امّا تنبيه‌ شما چه‌ نتيجه‌ مي‌بخشد؟ آيا گمان‌ مي‌بريد كه‌ سخنان‌ را تنبيه‌ مي‌نماييد و سخنان‌ مأيوس‌ را كه‌ مثل‌ باد است‌؟ يقيناً براي‌ يتيم‌ قرعه‌ مي‌اندازيد و دوست‌ خود را مال‌ تجارت‌ مي‌شماريد. پس الآن‌‌ التفات‌ كرده‌، بر من‌ توجّه‌ نماييد. روبه‌روي‌ شما دروغ‌ نخواهم‌ گفت.  برگرديد و بي‌انصافي‌ نباشد. باز برگرديد زيرا عدالت‌ من‌ قايم‌ است‌.

ــ آيا در زبان‌ من‌ بي‌انصافي‌ مي‌باشد؟

آيا كام‌ من‌ چيزهاي‌ فاسد را تميز نمي‌دهد؟ آيا براي‌ انسان‌ بر زمين‌ مجاهده‌اي‌ نيست‌ و روزهاي‌ وي‌ مثل‌ روزهاي‌ مزدور ني‌؟ مثل‌ غلام‌ كه‌ براي‌ سايه‌ اشتياق‌ دارد و مزدوري‌ كه‌ منتظر مزد خويش‌ است‌، همچنين‌ ماه‌هاي‌ بطالت‌ نصيب‌ من‌ شده‌ است‌ و شب‌هاي‌ مشقّت‌براي‌ من‌ معيّن‌ گشته‌. چون‌ مي‌خوابم‌ مي‌گويم‌: كي‌ برخيزم‌؟ و شب‌ بگذرد و تا سپيده‌ صبح‌ از پهلو به‌ پهلو گرديدن‌ خسته‌ مي‌شوم‌. جسدم‌ از كرم‌ها و پاره‌هاي‌ خاك‌ ملبّس‌ است‌ و پوستم‌ تراكيده‌ و مقروح‌ مي‌شود. روزهايم‌ از ماكوي‌ جولا تيزروتر است‌ و بدون‌ اميد تمام‌ مي‌شود. 

ــ به‌ ياد آور كه‌ زندگي‌ من‌ باد است‌ و چشمانم‌ ديگر نيكويي‌ را نخواهد ديد. چشم‌ كسي‌ كه‌ مرا مي‌بيند ديگر به‌ من‌ نخواهد نگريست‌ و چشمانت‌ براي‌ من‌ نگاه‌ خواهد كرد و نخواهم‌ بود. 

مثل‌ ابر كه‌ پراكنده‌ شده‌، نابود مي‌شود. هم چنين:

ــ‌ كسي‌ كه‌ به‌ گور فرود مي‌رود، برنمي‌آيد.

به‌ خانه‌ خود ديگر نخواهد برگشت‌ و مكانش‌ باز او را نخواهد شناخت‌. پس‌ من‌ نيز دهان‌ خود را نخواهم‌ بست‌. از تنگي‌ روح‌ خود سخن‌ مي‌رانم‌، و از تلخي‌ جانم‌ شكايت‌ خواهم‌ كرد. 

ــ آيا من‌ دريا هستم‌ يا نهنگم‌ كه‌ بر من‌ كشيكچي‌ قرار مي‌دهي‌؟ 

چون‌ گفتم‌ كه‌ تخت‌خوابم‌ مرا تسلّي‌ خواهد داد و بسترم‌ شكايت‌ مرا رفع‌ خواهد كرد؛ آنگاه‌ مرا به‌ خواب‌ها ترسان گردانيدي‌ و به‌ رؤياها مرا هراسان‌ ساختي‌. به‌ حدّي‌ كه‌ جانم‌ خفه‌ شدن‌ را اختيار كرد و مرگ‌ را بيشتر از اين‌ استخوان‌هايم‌.

ــ كاهيده‌ مي‌شوم‌ و نمي‌خواهم‌ تا به‌ ابد زنده‌ بمانم‌. مرا ترك‌ كن‌ زيرا روزهايم‌ نفسي‌ است‌.

انسان‌ چيست‌ كه‌ او را عزّت‌ بخشي‌ و دل‌ خود را با او مشغول‌ سازي‌ و هر بامداد از او تفقّد نمايي‌ و هرلحظه‌ او را بيازمايي‌؟ تا به‌ كي‌ چشم‌ خود را از من‌ برنمي‌گرداني‌؟

ــ مرا واگذار تا آب‌ دهان‌ خود را فرو برم‌. من‌ گناه‌ كردم‌ اما با تو اي‌ پاسبان‌ بني‌آدم‌ چه‌ كنم‌؟ با تو چه کنم؟

براي‌ چه‌ مرا به‌ جهت‌ خود هدف‌ ساخته‌اي‌، به‌ حّدي‌ كه‌ براي‌ خود بار سنگين‌ شده‌ام‌؟ چرا گناهم‌ را نمي‌آمرزي‌ و خطايم‌ را دور نمي‌سازي‌؟

زيرا كه‌ الآن‌ در خاك‌ خواهم‌ خوابيد. مرا خواهي‌ جُست و نخواهم‌ بود.

 

گفتار بلدد شوحی

 

تا به كي‌ اين‌ چيزها را خواهي‌ گفت‌ و سخنان‌ دهانت‌ بـاد شديـد خواهد بـود؟ آيا خـدا داوري‌ را منحرف‌ سازد؟ يا قادر مطلق‌ انصاف‌ را منحرف‌ نمايد؟ چون‌ فرزندان‌ تو به‌ او گناه‌ ورزيدند ايشان‌ را به‌ دست‌ عصيان‌ ايشان‌ تسليم‌ نمود. اگر تو به‌ جدّ و جهد خدا را طلب‌ مي‌كردي‌ و نزد قادر مطلق‌ تضرّع‌ مي‌نمودي‌،  اگر پاك‌ و راست مي‌بودي‌، البتّه‌ براي‌ تو بيدار مي‌شد و مسكن‌ عدالت‌ تو را برخوردار مي‌ساخت و اگر چه‌ ابتدايت‌ صغير مي‌بود عاقبت‌ تو بسيار رفيع‌ مي‌گرديد. زيرا كه‌ از قرن‌هاي‌ پيشين‌ سؤال‌ كن‌ و به‌ آن‌چه‌ پدران‌ ايشان‌ تفحّص‌ كردند توجّه‌ نما، چون كه‌ ما ديروزي‌ هستيم‌ و هيچ‌ نمي‌دانيم‌ و روزهاي‌ ما سايه‌اي‌ بر روي‌ زمين‌ است‌. آيا ايشان‌ تو را تعليم‌ ندهند، با تو سخن‌ نرانند و از دل‌ خود كلمات‌ بيرون‌ نياورند؟ آيا ني‌ بي‌خَلاب‌ مي‌رويد، يا قَصَب‌ بي‌آب‌ نمّو مي‌كند؟ هنگامي‌ كه‌ هنوز سبز است‌ و بريده‌ نشده‌ پيش‌ از هر گياه‌ خشك مي‌شود؛ همچنين‌ است‌ راه‌ جميع‌ فراموش‌كننده‌گان‌ خدا. اميد رياكار ضايع‌ مي‌شود، كه‌ اميد او منقطع‌ مي‌شود و اعتمادش‌ خانه‌‌ی عنكبوت‌ است‌. بر خانه‌ی‌ خود تكيه‌ مي‌كند و نمي‌ايستد؛ به‌ آن‌ متمسّك‌ مي‌شود و ليكن‌ قايم‌ نمي‌ماند. پيش‌ روي‌ آفتاب‌ تر و تازه‌ مي‌شود و شاخه‌هايش‌ در باغ‌اش‌ پهن‌ مي‌گردد. ريشه‌هايش‌ بر توده‌هاي‌ سنگ‌ درهم‌ بافته‌ مي‌شود و بر سنگلاخ‌ نگاه‌ مي‌كند. اگر از جاي‌ خود كنده‌ شود او را انكار كرده‌، مي‌گويد: تو را نمي‌بينم‌. اينك‌ خوشي‌ طريقش‌ همين‌ است‌ و ديگران‌ از خاك‌ خواهند روييد. همانا خدا مرد كامل‌ را حقير نمي‌شمارد و شرير را دستگيري‌ نمي‌نمايد، تا دهان‌ تو را از خنده‌ پر كند و لب‌هايت‌ را از آواز شادماني‌. خصمان‌ تو به‌ خجالت‌ ملبّس‌ خواهند شد و خيمه‌ شريران‌ نابود خواهد گرديد.

 

پاسخ‌ ايوب‌

 

يقين‌ مي‌دانم‌كه‌ چنين‌ است‌. ليكن‌ انسان‌ نزد خدا چه‌گونه‌ عادل‌ شمرده‌ شود؟ اگر بخواهد با وي‌ منازعه‌ نمايد، يكي‌ از هزار او را جواب‌ نخواهد داد. او در ذهن‌ حكيم‌ و در قوّت‌ تواناست‌. كيست‌ كه‌ با او مقاومت‌ كرده‌ و كامياب‌ شده‌ باشد؟ آن كه‌ كوه‌ها را منتقل‌ مي‌سازد و نمي‌فهمند و در غضب‌ خويش‌ آن‌ها را واژگون‌ مي‌گرداند كه‌ زمين‌ را از مكانش‌ مي‌جنباند و ستون‌هايش‌ متزلزل‌ مي‌شود؛ كه‌ آفتاب‌ را امر مي‌فرمايد و طلوع‌ نمي‌كند و ستارگان‌ را مختوم‌ مي‌سازد؛ كه‌ به‌ تنهايي‌ آسمان‌ها را پهن‌ مي‌كند و بر موج‌هاي‌ دريا مي‌خرامد؛ كه‌ دُبّ اكبر و جبّار و ثريّا را آفريد وبرج‌هاي‌ جنوب‌ را؛ كه‌ كارهاي‌ عظيم‌ بي‌قياس‌ مي‌كند و كارهاي‌ عجيب‌ بي‌شمار. اينك‌ از من‌ مي‌گذرد و او را نمي‌بينم‌. عبور مي‌كند و او را احساس‌ نمي‌کنم‌. اينك‌ او مي‌ربايد، كيست‌ كه‌ او را منع‌ کند و كيست‌ كه‌ به‌ او تواند گفت‌: چه‌ مي‌كني‌؟ 

خدا خشم‌ خود را باز نمي‌دارد و مددكاران‌ رَحَب‌ زير او خم‌ مي‌شوند. پس‌ به‌ طريق‌ اولي‌' من‌ كيستم‌ كه‌ او را جواب‌ دهم‌ و سخنان‌ خود را بگزينم‌ تا با او مباحثه‌ نمايم‌؟ كه‌ اگر عادل‌ مي‌بودم‌ او را جواب‌ نمي‌دادم‌ بلكه‌ نزد داور خود استغاثه‌ مي‌نمودم‌. اگر او را مي‌خواندم‌ و مرا جواب‌ مي‌داد باور نمي‌كردم‌ كه‌ آواز مرا شنيده‌ است‌. زيرا كه‌ مرا به‌ تندبادي‌ خُرد مي‌كند و بي‌سبب‌ زخم‌هاي‌ مرا بسيار مي‌سازد. مرا نمي‌گذارد كه‌ نفس‌ بكشم‌، بلكه‌ مرا به‌ تلخي‌ها پر مي‌كند. اگر درباره‌ قوّت‌ سخن‌ گوييم‌، اينك‌ او قادر است‌؛ و اگر درباره‌‌ی انصاف‌، كيست‌ كه‌ وقت‌ را براي‌ من‌ تعيين‌ كند؟ اگر عادل‌ مي‌بودم‌ دهانم‌ مرا مجرم‌ مي‌ساخت‌ و اگر كامل‌ مي‌بودم‌ مرا فاسق‌ مي‌شمرد. اگر كامل‌ هستم‌، خويشتن‌ را نمي‌شناسم‌ و جان‌ خود را مكروه‌ مي‌دارم‌. اين‌ امر براي‌ همه‌ يكي‌ است‌. بنابراين‌ مي‌گويم‌ كه‌ او صالح‌ است‌ و شرير را هلاك‌ مي‌سازد. اگر تازيانه‌ ناگهان‌ بكشد به‌ امتحان‌ بي‌گناهان‌ استهزا مي‌كند.

ــ جهان‌ به‌ دست‌ شريران‌ داده‌ شده‌ است‌ و روي‌ حاكمانش‌ را مي‌پوشاند. پس‌ اگر چنين‌ نيست‌، كيست‌ كه‌ مي‌كند؟

 

روزهايم‌ از پيك‌ تيزرفتار تندروتر است‌، مي‌گريزد و نيكويي‌ را نمي‌بيند. مثل‌ كشتي‌هاي‌ تيزرفتار مي‌گريزد ومثل‌ عقاب‌ كه‌ بر شكار فرود آيد. اگر فكر كنم‌ كه‌ ناله‌ی‌ خود را فراموش‌ كنم‌ و تُرُش‌ رويي‌ خود را دور كرده‌ گشاده‌رو شوم‌ از تمامي‌ مشقّت‌هاي‌ خود مي‌ترسم‌ و مي‌دانم‌ كه‌ مرا بي‌گناه‌ نخواهي‌ شمرد، چون‌كه‌ ملزم‌ خواهم‌ شد.

ــ پس‌ چرا زحمت‌ بی‌جا بكشم‌؟ 

اگر خويشتن‌ را به‌ آب‌ برف‌ غسل‌ دهم‌، و دستهاي‌ خود را به‌ اُشنان‌ پاك‌ كنم‌، آن‌گاه‌ مرا در لجن‌ فرو مي‌بری‌ و رخت‌هايم‌ مرا مكروه‌ مي‌دارد. زيرا كه‌ او مثل‌ من‌ انسان‌ نيست‌ كه‌ او را جواب‌ بدهم‌ و با هم‌ به‌ محاكمه‌ بياييم‌. در ميان‌ ما حكَمي‌ نيست‌ كه‌ بـر هـر دو مـا دست‌ بگذارد. 

ــ كاش‌ كه‌ عصاي‌ خود را از من‌ بردارد و هيبت‌ او مرا نترساند. آنگاه‌ سخن‌ مي‌گفتم‌ و از او نمي‌ترسيدم‌. ليكن‌ من‌ در خود چنين‌ نيستم‌.

 

نوحیه‌های ایوبی

 

ــ جانم‌ از حياتم‌ بيزار است‌. پس‌ ناله‌خود را روان‌ مي‌سازم‌ و در تلخي‌ جان‌ خود سخن‌ مي‌رانم‌:

به‌ خدا مي‌گويم‌ مرا ملزم‌ مساز، مرا بفهمان‌ كه‌ از چه‌ سبب‌ با من‌ منازعت‌ مي‌كني‌؟ آيا براي‌ تو نيكو است‌ كه‌ ظلم‌ نمايي‌ و عمل‌ دست‌ خود را حقير شماري‌ و بر مشورت‌ شريران‌ بتابي‌؟ آيا تو را چشمان‌ بشر است‌ يا مثل‌ ديدن‌ انسان‌ مي‌بيني‌؟ آيا روزهاي‌ تو مثل‌ روزهاي‌ انسان‌ است‌ يا سال‌هاي‌ تو مثل‌ روزهاي‌ مرد است‌ كه‌ معصيت‌ مرا تفحّص‌ مي‌كني‌ و براي‌ گناهانم‌ تجسّس‌ مي‌نمايي‌ اگر چه‌ مي‌داني‌ كه‌ شرير نيستم‌ و از دست‌ تو رهاننده‌اي‌ نيست؟

دست‌هايت‌ مرا جميعاً و تماماً سرشته‌ است‌ و مرا آفريده‌ است‌. آيا مرا هلاك‌ مي‌سازي‌؟ 

به‌ يادآور كه‌ مرا مثل‌ سفال‌ ساختي‌ و آيا مرا به‌ غبار برمي‌گرداني‌؟ آيا مرا مثل‌ شير نريختي‌ و مرا مثل‌ پنير منجمد نساختي‌؟ مرا به‌ پوست‌ و گوشت‌ ملبّس‌ نمودي‌ و مرا با استخوان‌ها و پي‌ها بافتي‌. حيات‌ و احسان‌ به‌ من‌ عطا فرمودي‌ و لطف‌ تو روح‌ مرا محافظت‌ نمود. امّا اين‌ چيزها را در دل‌ خود پنهان‌ كردي‌. مي‌دانم‌ كه‌ اين‌ها در فكر تو بود. اگر گناه‌ كردم‌ مرا نشان‌ كردي‌ و مرا از معصيتم‌ مبرّا نخواهي‌ ساخت‌. اگر شرير هستم‌ واي‌ بر من‌! و اگر عادل‌ هستم‌ سر خود را بر نخواهم‌ افراشت‌ زيرا از اهانت‌ پُر هستم‌ و مصيبت‌ خـود را مي‌بينم‌! اگر سَرم‌ برافراشته‌ شـود مثـل‌ شيـر مرا شكار خواهـي‌ كرد و باز عظمت‌ خود را بر من‌ ظاهر خواهي‌ ساخت‌. پی در پی گواهان‌ خود را بر من‌ در‌ مي‌آوري‌ و غضب‌ خويش‌ را بر من‌ مي‌افزايي‌ و افواجْ متعاقب‌ يكديگر به‌ ضّد من‌اند. پس‌ براي‌ چه‌ مرا از رحم‌ بيرون‌ آوردي‌؟

ــ كاش‌‌ جان‌ مي‌دادم‌ و چشمي‌ مرا نمي‌ديد.

پس‌ مي‌بودم‌ چنان‌كه‌ نبـودم‌ و از رحم‌ مادرم‌ به‌ قبر برده‌ مي‌شدم‌. آيا روزهايم‌ قليل‌ نيست‌؟ پس‌ مرا ترك‌ كن‌ و از من‌ دست‌ بردار تا اندكي‌ گشاده‌رو شوم‌ قبل‌ از آنكه‌ بروم‌ به‌ جايي‌ كه‌ از آن‌ برنخواهم‌ گشت‌، به‌ زمين‌ ظلمت‌ و سايه‌ی‌ موت‌!  به‌ زمينِ تاريكيِ غليظ‌ مثل‌ ظلمات‌، زمينِ سايه‌ی‌ موت‌ و بي‌ترتيب‌ كه‌ روشنايي‌ ظلمات‌ است.

 

گفتار صوفر نعمانی

 

 آيا به‌ كثرت‌ سخنان‌ جواب‌ نبايد داد و مرد پرگو عادل‌ شمرده‌ شود؟ آيا بيهوده‌گويي‌ تو مردمان‌ را ساكت‌ كند و يا سُخريّه‌ كني‌ و كسي‌ تو را خجل‌ نسازد؟ مي‌گويي‌ تعليم‌ من‌ پاك‌ است‌ و من‌ در نظر تو بي‌گناه‌ هستم‌. و ليكن‌ كاش‌كه‌ خدا سخن‌ بگويد و لب‌هاي‌ خود را بر تو بگشايد و اسرار حكمت‌ را براي‌ تو بيان‌ كند. زيرا كه‌ در ماهيت‌ خود دو طرف‌ دارد. پس‌ بدان‌ كه‌ خدا كمتر از گناهانت‌ تو را سزا داده‌ است‌. آيا عمق‌هاي‌ خدا را مي‌تواني‌ دريافت‌ نمود؟ يا به‌ كُنه‌ قادر مطلق‌ تواني‌ رسيد؟ 

ــ مثل‌ بلندي‌هاي‌ آسمان‌ است‌؛ چه‌ خواهي‌ كرد؟ گودتر از هاويه‌ است‌؛ چه‌ تواني‌ دانست‌؟ 

پيمايش‌ آن‌ از جهان‌ طويل‌تر و از دريا پهن‌تر است‌. اگر سخت‌ بگيرد و حبس‌ نمايد و به‌ محاكمه‌ دعوت‌ كند كيست‌ كه‌ او را ممانعت‌ نمايد؟ زيرا كه‌ بطالت‌ مردم‌ را مي‌داند و شرارت‌ را مي‌بيند اگرچه‌ در آن‌ تأمّل‌ نكند. مرد جاهل‌ آن‌وقت‌ فهيم‌ مي‌شود كه‌ از کُره‌ی‌ خرِ وحشي‌ انسان‌ متولّد شود. اگر تو دل‌ خود را راست‌ سازي‌ و دست‌هاي‌ خود را به سوي‌ او دراز كني‌، اگر در دست‌ تو شرارت‌ باشد، آن‌ را از خود دور كن‌ و بي‌انصافي‌ در خيمه‌هاي‌ تو ساكن‌ نشود. پس‌ يقيناً روي‌ خود را بي‌عيب‌ برخواهي‌ افراشت‌ و مستحكم‌ شده‌، نخواهي‌ ترسيد. زيرا كه‌ مشقّت‌ خود را فراموش‌ خواهي‌ كرد و آن‌ را مثل‌ آبِ رفته‌ به‌ ياد خواهي‌ آورد و روزگار تو از وقت‌ ظهر روشن‌تر خواهد شد و اگرچه‌ تاريكي‌ باشد مثل‌ صبح‌ خواهد گشت. مطمئن‌ خواهي‌ بود چون‌كه‌ اميد داري‌ و اطراف‌ خود را تجسّس‌ نموده‌ ايمن‌ خواهي‌ خوابيد و خواهي‌ خوابيد و ترساننـده‌اي‌ نخواهـد بـود و بسـياري‌ تـو را تملّق‌ خواهند نمود. ليكن‌ چشمان‌ شريران‌ كاهيـده‌ مي‌شـود و ملجـاي‌ ايشـان‌ از ايشـان‌ نابـود مي‌گردد و اميد ايشان‌ جان‌ كندن‌ ايشان‌ است‌.

 

پاسخ‌ ايوب‌

 

به درستي‌ كه‌ شما قوم‌ هستيد، و حكمت‌ با شما خواهد مُرد. ليكن‌ مرا نيز مثل‌ شما فهم‌ هست‌ و از شما كم‌تر نيستم‌ و كيست‌ كه‌ مثل‌ اين‌ چيزها را نمي‌داند؟ براي‌ رفيق‌ خود مسخره‌ گرديده‌ام‌. كسي‌كه‌ خدا را خوانده‌ است‌ و او را مستجاب‌ فرموده‌، مرد عادل‌ و كامل‌، مسخره‌ شده‌ است‌. در افكار آسوده‌گان‌ براي‌ مصيبت‌ اهانت‌ است‌. مهيّا شده‌ براي‌ هركه‌ پايش‌ بلغزد.  خيمه‌هاي‌ دزدان‌ به‌ سلامت‌ است‌ و آناني‌ كه‌ خدا را غضبناك‌ مي‌سازند ايمن‌ هستند، كه‌ خداي‌ خود را در دست‌ خود مي‌آورند. ليكن‌ الآن‌‌ از بهايم‌ بپرس‌ تو را تعليم‌ خواهند داد و از مرغان‌ هوا، برايت‌ بيان‌ خواهند نمود. يا به‌ زمين‌ سخن‌ بران‌ و تو را تعليم‌ خواهد داد و ماهيان‌ دريا به‌ تو خبر خواهند رسانيد.  كيست‌ كه‌ از جميع‌ اين‌ چيزها نمي‌فهمد كه‌ دست‌  خداوند  آن‌ها را به‌ جا آورده‌ است‌، كه‌ جان‌ جميع‌ زندگان‌ در دست‌ وي‌ است‌ و روح‌ جميع‌ افراد بشر؟ آيا گوش‌ سخنان‌ را نمي‌آزمايد، چنان كه‌ كام‌ خوراك‌ خود را مي‌چشد؟ نزد پيران‌ حكمت‌ است‌ و عمر دراز فطانت‌ مي‌باشد. ليكن‌ حكمت‌ و كبريايي‌ نزد وي‌ است‌. مشورت‌ و فطانت از آن‌ او است‌. اينك‌ او منهدم‌ مي‌سازد و نمي‌توان‌ بنا نمود؛ انسان‌ را مي‌بندد و نمي‌توان‌ گشود. اينك‌ آب‌ها را باز مي‌دارد و خشك‌ مي‌شود و آنها را رها مي‌كند و زمين‌ را واژگون‌ مي‌سازد. قوّت‌ و وجود نزد وي‌ است. فريبنده‌ و فريب‌خورده‌ از آن‌ او است‌. مشيران‌ را غارت‌زده‌ مي‌ربايد و حاكمان‌ را احمق‌ مي‌گرداند. بند پادشاهان‌ رامي‌گشايد و در كمر ايشان‌ كمربند مي‌بندد.  كاهنان‌ را غارت‌ زده‌ مي‌ربايد و زورآوران‌ را سرنگون‌ مي‌سازد. بلاغت‌ معتمدين‌ را نابود مي‌گرداند و فهم‌ پيران‌ را برمي‌دارد. اهانت‌ را بر نجيبان‌ مي‌ريزد و كمربند مقتدران‌ را سست‌ مي‌گرداند. چيزهاي‌ عميق‌ را از تاريكي‌ منكشف‌ مي‌سازد و سايه‌ی‌ موت‌ را به‌ روشنايي‌ بيرون‌ مي‌آورد. امّت‌ها را ترقّي‌ مي‌دهد و آنها را هلاك‌ مي‌سازد؛ امّت‌ها را وسعت‌ مي‌دهد و آن‌ها را جلاي‌ وطن‌ مي‌فرمايد. عقل‌ رؤساي‌ قوم‌هاي‌ زمين‌ را مي‌ربايد و ايشان‌ را در بيابان‌ آواره‌ مي‌گرداند، جايي‌ كه‌ راه‌ نيست‌. در تاريكي كورانه‌ راه‌ مي‌روند و نور نيست‌ و ايشان‌ را مثل‌ مستان‌ افتان‌ و خيزان‌ مي‌گرداند. اينك‌ چشم‌ من‌ همه‌ اين‌ چيزها را ديده‌ و گوش‌ من‌ آنها را شنيده‌ و فهميده‌ است‌. چنان‌كه‌ شما مي‌دانيد من‌ هم‌ مي‌دانم‌ و من‌ كمتر از شما نيستم‌. ليكن‌ مي‌خواهم‌ با قادر مطلق‌ سخن‌ گويم‌، و آرزو دارم‌ كه‌ با خدا محاجّه‌  کنم‌. اما شما دروغ‌ها جعل‌ مي‌كنيد.

ــ جميع‌ شما طبيبان‌ باطل‌‌اید.

 

كاش‌كه‌ شما به‌ كلّي‌ ساكت‌ مي‌شديد كه‌ اين‌ براي‌ شما حكمت‌ مي‌بود. پس‌ حجّت‌ مرا بشنويد و دعوي‌ لب‌هايم‌ را گوش‌ گيريد. آيا براي‌ خدا به‌ بي‌انصافي‌ سخن‌ خواهيد راند و به‌ جهت‌ او با فريب‌ تكلّم‌ خواهيد نمود؟ آيا براي‌ او طرف‌داري‌ خواهيد نمود و به‌ جهت‌ خدا دعوي‌ خواهيد كرد؟ آيا نيكو است‌ كه‌ او شما را تفتيش‌ نمايد يا چنان كه‌ انسان‌ را مسخره‌ مي‌نمايند، او را مسخره‌ مي‌سازيد؟ البتّه‌ شما را توبيخ‌خواهد كرد، اگر در خفا طرف‌داري‌ نماييد. آيا جلال‌ او شما را هراسان‌ نخواهد ساخت‌ و هيبت‌ او بر شما مستولي‌ نخواهد شد؟ 

ذكرهاي‌ شما مَثَلْ‌هاي‌ غبار است‌ و حصارهاي‌ شما حصارهاي‌ گِل‌ است‌. از من‌ ساكت‌ شويد و من‌ سخن‌ خواهم‌ گفت‌ و هرچه‌ خواهد بر من‌ واقع‌ شود. چرا گوشت‌ خود را با دندانم‌ بگيرم‌ و جان‌ خود را در دستم‌ بنهم‌؟ اگرچه‌ مرا بكشد، براي‌ او انتظار خواهم‌ كشيد. ليكن‌ راه‌ خود را به‌ حضور او ثابت‌ خواهم‌ ساخت‌. اين‌ نيز براي‌ من‌ نجات‌ خواهد شد، زيرا رياكار به‌ حضور او حاضر نمي‌شود.

ــ بشنويد!

سخنان‌ مرا بشنويد و دعوي‌ من‌ به‌ گوش‌هاي‌ شما برسد. اينك‌ الآن‌ دعوي‌ خود را مرتّب‌ ساختم‌ و مي‌دانم‌ كه‌ عادل‌ شمرده‌ خواهم‌ شد. كيست‌ كه‌ با من‌ مخاصمه‌ كند؟ پس‌ خاموش‌ شده‌، جان‌ را تسليم‌ خواهم‌ كرد. فقط‌ دو چيز به‌ من‌ مكن‌. آن‌گاه‌ خود را از حضور تو پنهان‌ نخواهم‌ ساخت‌. دست‌ خود را از من‌ دور كن‌ و هيبت‌ تو مرا هراسان‌ نسازد. آنگاه‌ بخوان‌ و من‌ جواب‌ خواهم‌ داد، يا اين‌كه‌ من‌ بگويم‌ و مرا جواب‌ بده‌. 

ــ خطاها و گناهانم‌ چه قدر است‌؟ تقصير و گناه‌ مرا به‌ من‌ بشناسان‌.

چرا روي‌ خود را از من‌ مي‌پوشاني‌ و مرا دشمن‌ خود مي‌شماري‌؟ آيا برگي‌ را كه‌ از باد رانده‌ شده‌ است‌ مي‌گريزاني‌ و كاه‌ خشك‌ را تعاقب‌ مي‌كني‌؟ زيرا كه‌ چيزهاي‌ تلخ‌ را به‌ ضّد من‌ مي‌نويسي‌ و گناهان‌ جواني‌ام‌ را نصيب‌ من‌ مي‌سازي‌ و پاهاي‌ مرا در كُنده‌ مي‌گذاري‌ و جميع‌ راه‌هايم‌ را نشان‌ مي‌كني‌ و گِرد كف‌ پاهايم‌خط‌ مي‌كشي‌ حال‌ آنكه‌ مثل‌ چيز گنديده‌ فاسد و مثل‌ جامه‌ی‌ بيد خورده‌ام‌. انسان‌ كه‌ از زن‌ زاييده‌ مي‌شود قليل‌الايّام‌ و پر از زحمات‌ است‌. مثل‌ گُل‌ مي‌رويد و بريده‌ مي‌شود و مثل‌ سايه‌ مي‌گريزد و نمي‌ماند. آيا بر چنين‌ شخص‌ چشمان‌ خود را مي‌گشايي‌ و مرا با خود به‌ محاكمه‌ مي‌آوري‌؟ 

كيست‌ كه‌ چيز طاهر را از چيز نجس‌ بيرون‌ آورد؟ هيچ‌كس‌ نيست‌.  چون‌كه‌ روزهايش‌ مقدّر است‌ و شمار‌ ماه‌هايش‌ نزد توست‌ و حدّي‌ از برايش‌ گذاشته‌اي‌ كه‌ از آن‌ تجاوز نتواند نمود. از او رو بگردان‌ تا آرام‌ گيرد و مثل‌ مزدور روزهاي‌ خود را به‌ انجام‌ رساند. زيرا براي‌ درخت‌ اميدي‌ است‌ كه‌ اگر بريده‌ شود باز خواهد روييد و رمون‌هايش‌ نابود نخواهد شد، اگر چه‌ ريشه‌اش‌ در زمين‌ كهنه‌ شود و تنه‌‌ی آن‌ در خاك‌ بميرد. ليكن‌ از بوي‌ آب‌ رمونه‌ مي‌كند و مثل‌ نهال‌ نو شاخه‌ها مي‌آورد.  امّا مرد مي‌ميرد و فاسد مي‌شود؛ و آدمي‌ چون‌ جان‌ را سپارد كجا است‌؟ چنان‌كه‌ آب‌ها از دريا زايل‌ مي‌شود و نهرها ضايع‌ و خشك‌ مي‌گردد، همچنين‌ انسان‌ مي‌خوابد و برنمي‌خيزد. تا نيست‌ شدنِ آسمان‌ها بيدار نخواهند شد و از خواب‌ خود برانگيخته‌ نخواهند گرديد.

ــ كاش‌‌ مرا در هاويه‌ پنهان‌ كني‌؛ و تا غضبت‌ فرو نشيند مرا مستور سازي‌ و برايم‌ زماني‌ تعيين‌ نمايي‌ تا مرا به‌ ياد آوري‌.

اگر مرد بميرد بار ديگر زنده‌ شود؟ در تمامي‌ روزهاي‌ مجاهده‌ خود انتظار خواهم‌ كشيد، تا وقت‌ تبديل‌ من‌ برسد. تو ندا خواهي‌ كرد و من‌ جواب‌ خواهم‌ داد و به‌ صنعت‌ دست‌ خود مشتاق‌ خواهي‌ شد. امّا الآن‌ قدمهاي‌ مرا مي‌شماري‌؛ آيا برگناه‌ من‌ پاسباني‌ نمي‌كني‌؟ معصيت‌ من‌ در كيسه‌ مختوم‌ است‌ و خطاي‌ مرا مسدود ساخته‌اي‌. به‌ درستي‌ كوهي‌ كه‌ مي‌افتد فاني‌ مي‌شود و صخره‌ از مكان‌اش‌ منتقل‌ مي‌گردد. آب‌ سنگ‌ها را مي‌سايد و سيل‌هايش‌ خاك‌ زمين‌ را مي‌برد. همچنين‌ اميد انسان‌ را تلف‌ مي‌كني‌؛ بر او تا به‌ ابد غلبه‌ مي‌كني‌، پس‌ مي‌رود. روي‌ او را تغيير مي‌دهي‌ و او را رها مي‌كني‌. پسرانش‌ به‌ عزّت‌ مي‌رسند و او نمي‌داند. يا به‌ ذلّت‌ مي‌افتند و ايشان‌ را به‌ نظر نمي‌آورد. براي‌ خودش‌ فقط‌ جسد او از درد بي‌تاب‌ مي‌شود و براي‌ خودش‌ جان‌ او ماتم‌ مي‌گيرد.

 

گفتار اليفاز تیمانی

 

آيا مرد حكيم‌ از علمِ باطل‌ جواب‌ دهد؟ و بطن‌ خود را از باد شرقي‌ پُر سازد؟ آيا به‌ سخن‌ بي‌فايده‌ محاجّه‌ نمايد؟ به‌ كلماتي‌ كه‌ هيچ‌ نفع‌ نمي‌بخشد؟ 

ــ امّا تو خداترسي‌ را ترك‌ مي‌كني‌ و تقوا را به‌ حضور خدا ناقص‌ مي‌سازي‌. زيرا كه‌ دهانت‌ معصيت‌ تو را ظاهر مي‌سازد و زبان‌ حيله‌گران‌ را اختيار مي‌كني‌. دهان‌ خودت‌ تو را ملزم‌ مي‌سازد و نه‌ من‌، و لب‌هايت‌ بر تو شهادت‌ مي‌دهد. آيا شخص‌ اوّل‌ از آدميان‌ زاييده‌ شده‌اي‌ و پيش‌ از تلّ‌ها به‌ وجود آمده‌اي‌؟ آيا مشورت‌ مخفي‌ خدا را شنيده‌اي‌ و حكمت‌ را بر خود منحصر ساخته‌اي‌؟ چه‌ مي‌داني‌ كه‌ ما هم‌ نمي‌دانيم‌ و چه‌ مي‌فهمي‌ كه‌ نزد ما هم‌ نيست‌؟ نزد ما ريش‌ سفيدان‌ و پيران‌ هستند كه‌ در روزها از پدر تو بزرگترند. آيا تسلّي‌هاي‌ خدا براي‌ تو كم‌ است‌ و كلام‌ ملايم‌ با تو؟ چرا دل‌ات تو را مي‌ربايد؟ چرا چشمانت‌ را بر هم‌ مي‌زني‌كه‌ روح‌ خود را به‌ ضّد خدا بر مي‌گرداني‌ و چنين‌ سخنان‌ را از دهانت‌ بيرون‌ مي‌آوري‌؟ انسان‌ چيست‌ كه‌ پاك‌ باشد و مولود زن‌ كه‌ عادل‌ شمرده‌ شود؟ اينك‌ بر مقدّسان‌ خود اعتماد ندارد و آسمان‌ها در نظرش‌ پاك‌ نيست‌. پس‌ از طريق‌ اولي‌ انسان‌ مكروه‌ و فاسد كه‌ شرارت‌ را مثل‌ آب‌ مي‌نوشد. 

ــ من‌ براي‌ تو بيان‌ مي‌كنم‌، پس‌ مرا بشنو:

آنچه‌ ديده‌ام‌ حكايت‌ مي‌نمايم‌؛ كه‌ حكيمان‌ آن‌ را از پدران‌ خود روايت‌ كردند و مخفي‌ نداشتند كه‌ به‌ ايشان‌ به‌ تنهايي‌ زمين‌ داده‌ شد و هيچ‌ غريبي‌ از ميان‌ ايشان‌ عبور نكرد؛ شرير در تمامي‌ روزهايش‌ مبتلاي‌ درد است‌ و سال‌هاي‌ شمرده‌ شده‌ براي‌ مرد ظالم‌ مهيّا است‌. صداي‌ ترس‌ها در گوش‌ وي‌ است‌. در وقت‌ سلامتي‌ تاراج‌كننده‌ بر وي‌ مي‌آيد. باور نمي‌كند كه‌ از تاريكي‌ خواهد برگشت‌ و شمشير براي‌ او مراقب‌ است‌. براي‌ نان‌ مي‌گردد و مي‌گويد كجاست‌ و مي‌داند كه‌ روز تاريكي‌ نزد او حاضر است‌. تنگي‌ و ضيق‌ او را مي‌ترساند و مثل‌ پادشاه‌ مهيّاي‌ جنگ‌ بر او غلبه‌ مي‌نمايد. زيرا دست‌ خود را به‌ ضدّ خدا دراز مي‌كند و بر قادر مطلق‌ تكبّر مي‌نمايد. با گردن‌ بلند بر او تاخت‌ مي‌آورد، با گُل‌ميخ‌هاي‌ سخت‌ سپر خويش‌، چون‌كه‌ روي‌ خود را به‌ پيه‌ پوشانيده‌ و كمر خود را با شَحم‌ ملبّس‌ ساخته‌ است‌ و در شهرهاي‌ ويران‌ و خانه‌هاي‌ غيرمسكون‌ كه‌ نزديك‌ به‌ خراب‌ شدن‌ است‌ ساكن‌ مي‌شود. او غني‌ نخواهد شد و دولت‌اش‌ پايدار نخواهد ماند و املاك‌ او در زمين‌ زياد نخواهد گرديد. از تاريكي‌ رها نخواهد شد و آتش‌ شاخه‌هايش‌ را خواهد خشكانيد و به‌ نَفْخِه‌ دهان‌ او زائل‌ خواهد شد. 

به‌ بطالت‌ توكّل‌ ننمايد و خود را فريب‌ ندهد، و الاّ بطالت‌ اجرت‌ او خواهد بود. قبل‌ از رسيدن‌ وقتش‌ تماماً ادا خواهد شد و شاخه‌ی‌ او سبز نخواهد ماند. مثل‌ مو غوره‌ خود را خواهد افشاند و مثل‌ زيتون‌ شكوفه‌ خود را خواهد ريخت‌؛ زيرا كه‌ جماعت‌ رياكاران‌ بي‌كس خواهند ماند و خيمه‌هاي‌ رشوه‌خواران‌ را آتش‌ خواهد سوزانيد. به‌ شقاوت‌ حامله‌ شده‌، معصيت‌ را مي‌زايند و شكم‌ ايشان‌ فريب‌ را آماده‌ مي‌كند.

 

پاسخ‌ ايوب‌

 

ــ بسيار چيزها مثل‌ اين‌ شنيدم‌. تسلّي‌ دهنده‌گان‌ مزاحم‌ همه‌ شما هستيد. آيا سخنان‌ باطل‌ را انتها نخواهد شد؟

كيست‌ كه‌ تو را به‌ جواب‌ دادن‌ تحريك‌ مي‌كند؟ من‌ نيز مثل‌ شما مي‌توانستم‌ بگويم‌، اگر جان‌ شما در جاي‌ جان‌ من‌ مي‌بود و سخن‌ها به‌ ضدّ شما ترتيب‌ دهم‌ و سر خود را بر شما بجنبانم‌ ليكن‌ شما را به‌ دهان‌ خود تقويت‌ مي‌دادم‌ و تسّلي‌ لب‌هايم‌ غم‌ شما را رفع‌ مي‌نمود... اگر من‌ سخن‌ گويم‌ غم‌ من‌ رفع‌ نمي‌گردد؛ و اگر ساكت‌ شوم‌ مرا چه‌ راحت‌ حاصل‌ مي‌شود؟  ليكن‌ الآن‌ او مرا خسته‌ نموده‌ است‌.

تو تمامي‌ جماعت‌ مرا ويران‌ ساخته‌اي‌. مرا سخت‌ گرفتي‌ و اين‌ بر من‌ شاهد شده‌ است‌ و لاغريِ من‌ به‌ ضدّ من‌ برخاسته‌، رو به رويم‌ شهادت‌ مي‌دهد. 

درغضب‌ خود مرا دريده‌ و بر من‌ جفا نموده‌ است‌. دندان‌هايش‌ را بر من‌ افشرده‌ و مثل‌ دشمنم‌ چشمان‌ خود را بر من‌ تيز كرده‌ است. دهان‌ خود را بر من‌ گشوده‌اند، بر رخسار من‌ به‌ استحقار زده‌اند، به‌ ضدّ من‌ با هم‌ اجتماع‌ نموده‌اند. خدا مرا به‌ دست‌ ظالمان‌ تسليم‌ نموده‌ و مرا به‌ دست‌ شريران‌ افكنده‌ است‌. چون‌ در راحت‌ بودم‌ مرا پاره‌پاره‌ كرده‌ است‌ و گردن‌ مرا گرفته‌، مرا خرد كرده‌ و مرا براي‌ هدف‌ خود نصب‌ نموده‌ است‌. تيرهايش‌ مرا احاطه‌ كرد. گُرده‌هايم‌ را پاره‌ مي‌كند و شفقت‌ نمي‌نمايد. زهره‌ مرا به‌ زمين‌ مي‌ريزد. مرا زخم‌ بر زخم‌ مجروح‌ مي‌سازد و مثل‌ جبّار بر من‌ حمله‌ مي‌آورد. بر پوست‌ خود پلاس‌ دوخته‌ام‌ و شاخ‌ خود را در خاك‌ خوار نموده‌ام‌. روي‌ من‌ از گريستن‌ سرخ‌ شده‌ است‌ و بر مژگانم‌ سايه‌ی‌ موت‌ است‌. اگر چه‌ هيچ‌ بي‌انصافي‌ در دست‌ من‌ نيست‌ و دعاي‌ من‌ پاك‌ است‌. 

ــ اي‌ زمين‌ خون‌ مرا مپوشان‌، و استغاثه‌ی‌ مرا آرام‌ نباشد.

اينك‌ الآن‌‌ نيز شاهد من‌ در آسمان‌ است‌ و گواه‌ من‌ در اعلي‌ عليّين‌.  دوستانم‌ مرا استهزا مي‌كنند ليكن‌ چشمانم‌ نزد خدا اشك‌ مي‌ريزد. آيا براي‌ انسان‌ نزد خدا محاجّه‌ مي‌كند مثل‌ بني‌آدم‌ كه‌ براي‌ همسايه‌‌ی خود مي‌نمايد؟ زيرا سال‌هاي‌ اندك‌ سپري‌ مي‌شود، پس‌ به‌ راهي‌ كه‌ برنمي‌گردم‌ خواهم‌ رفت‌. روح‌ من‌ تلف‌ شده‌، روزهايم‌ تمام‌گرديده‌ است و قبر براي‌ من‌ حاضر است‌. به‌ درستي‌ كه‌ استهزاكنندگان‌ نزد من‌اند و چشم‌ من‌ در منازعت‌ ايشان‌ دائماً مي‌ماند. الآن‌ گرو بده‌ و به‌ جهت‌ من‌ نزد خود ضامن‌ باش‌ و الاّ كيست‌ كه‌ به‌ من‌ دست‌ دهد؟ چون‌كه‌ دل‌ ايشان‌ را از حكمت‌ منع‌ كرده‌اي‌، بنابراين‌ ايشان‌ را بلند نخواهي‌ ساخت‌. 

كسي‌ كه‌ دوستان‌ خود را به‌ تاراج‌ تسليم‌ كند چشمان‌ فرزندانش‌ تار خواهد شد. مرا نزد امّت‌ها مَثَل‌ ساخته‌ است‌ و مثل‌ كسي‌ كه‌ بر رويش‌ آب‌ دهان‌ اندازند شده‌ام‌. چشم‌ من‌ از غصّه‌ كاهيده‌ شده‌ است‌ و تمامي‌ اعضايم‌ مثل‌ سايه‌ گرديده است‌. راستان‌ به‌ سبب‌ اين‌ حيران‌ مي‌مانند و صالحان‌ خويشتن‌ را بر رياكاران‌ برمي‌انگيزانند. ليكن‌ مرد عادل‌ به‌ طريق‌ خود متمسّك‌ مي‌شود و كسي‌ كه‌ دست‌ پاك‌ دارد در قوّت‌ ترقّي‌ خواهد نمود. امّا همه‌ی‌ شما برگشته‌ الآن‌ بياييد در ميان‌ شما حكيمي‌ نخواهم‌ يافت‌. روزهاي‌ من‌ گذشته‌ و قصدهاي‌ من‌ و فكرهاي‌ دلم‌ منقطع‌ شده‌ است‌. شب‌ را به‌ روز تبديل‌ مي‌كنند. با وجود تاريكي‌ مي‌گويند روشنايي‌ نزديك‌ است‌. وقتي‌كه‌ اميد دارم‌ هاويه‌ خانه‌ی‌ من‌ مي‌باشد و بستر خود را در تاريكي‌ مي‌گسترانم‌ و به‌ هلاكت‌ مي‌گويم‌ تو پدر من‌ هستي‌ و به‌ كِرم‌ كه‌ تو مادر و خواهر من‌ مي‌باشي‌. پس‌ اميد من‌ كجا است‌؟ و كيست‌ كه‌ اميد مرا خواهد ديد؟ تا بندهاي‌ هاويه‌ فرو مي‌رود، هنگامي‌كه‌ با هم‌ در خاك‌ نزول‌ نماييم‌.

 

گفتار بلدد شوحی

 

تا به‌ كي براي‌سخنان‌ دام‌ها مي‌گسترانيد؟ تفكّر كنيد. بعد از آن‌ تكلّم‌ خواهيم‌ نمود. چرا مثل‌ بهايم‌ شمرده‌ شويم‌ و در نظر شما نجس‌ نماييم‌؟ اي‌ كه‌ در غضب‌ خود خويشتن‌ را پاره‌ مي‌كني‌، آيا به‌ خاطر تو زمين‌ متروك‌ شود يا صخره‌ از جاي‌ خود منتقل‌ گردد؟ البتّه‌ روشنايي‌ شريران‌ خاموش‌ خواهد شد و شعله‌‌ی آتشِ ايشان‌ نور نخواهد داد. در خيمه‌‌ی او روشنايي‌ به‌ تاريكي‌ مبدّل‌ مي‌گردد و چراغش‌ بر او خاموش‌ خواهد شد. قدم‌هاي‌ قوّتش‌ تنگ‌ مي‌شود و مشورت‌ خودش‌ او را به‌ زير خواهد افكند. زيرا به‌ پاهاي‌ خود در دام‌ خواهد افتاد و به‌ روي‌ تله‌ها راه‌ خواهد رفت‌. تله‌ پاشنه‌‌ی او را خواهد گرفت‌ و دام‌ او را به‌ زور نگاه‌ خواهد داشت‌. دام‌ برايش‌ در زمين‌ پنهان‌ شده‌ است‌ و تله‌ برايش‌ در راه‌. ترس‌ها از هر طرف‌ او را هراسان‌ مي‌كند و به‌ او چسبيده‌، وي‌ را مي‌گريزاند. شقاوت‌ براي‌ او گرسنه‌ است‌ و ذلّت‌ براي‌ لغزيدن‌ او حاضر است‌. اعضاي‌ جسد او را مي‌خورد. نخست‌زاده‌ی‌ موت‌ جسد او را مي‌خورد. آن‌چه‌ بر آن‌ اعتماد مي‌داشت‌ از خيمه‌ی‌ او ربوده‌ مي‌شود و خود او نزد پادشاه‌ ترس‌ها رانده‌ مي‌گردد. كساني‌ كه‌ از وي‌ نباشند در خيمه‌ی‌ او ساكن‌ مي‌گردند و گوگرد بر مسكن‌ او پاشيده‌ مي‌شود. ريشه‌هايش‌ از زير مي‌خشكد و شاخه‌اش‌ از بالا بريده‌ خواهد شد. يادگار او از زمين‌ نابود مي‌گردد و در كوچه‌ها اسم‌ نخواهد داشت‌. از روشنايي‌ به‌ تاريكي‌ رانده‌ مي‌شود و او را از ربع‌ مسكون‌ خواهند گريزانيد. او را در ميان‌ قوم‌اش‌ نه‌ اولاد و نه‌ ذريّت‌ خواهد بود و در مأواي‌ او كسي‌ باقي‌ نخواهد ماند. متأخّرين‌ از روزگارش‌ متحيّر خواهند شد، چنان‌كه‌ بر متقّدمين‌ ترس‌ مستولي‌ شده‌ بود. به‌ درستي‌ كه‌ مسكن‌هاي‌ شريران‌ چنين‌ مي‌باشد و مكان‌ كسي‌ كه‌ خدا را نمي‌شناسد مثل‌ اين‌ است.

 

پاسخ‌ ايوب‌

 

تا به‌ كي‌جان‌ مرا مي‌رنجانيد و مرا به‌ سخنان‌ خود می‌فرسایيد؟ اين‌ ده‌ مرتبه‌ است‌ كه‌ مرا مذمّت‌ نموديد. خجالت‌ نمي‌كشيد كه‌ با من‌ سختي‌ مي‌كنيد؟ اگر في‌الحقيقه‌ خطا كرده‌ام‌، خطاي‌ من‌ نزد من‌ مي‌ماند. اگر في‌الواقع‌ بر من‌ تكبّر نماييد و عار مرا بر من‌ اثبات‌ كنيد، پس‌ بدانيد كه‌ خدا دعوي‌ مرا منحرف‌ ساخته‌ و به‌ دام‌ خود مرا احاطه‌ نموده‌ است‌. اينك‌ از ظلم‌ تضرّع‌ مي‌نمايم‌ و مستجاب‌ نمي‌شوم‌ و استغاثه‌ مي‌كنم‌ و دادرسي‌ نيست‌. طريق‌ مرا حصار نموده‌ است‌ كه‌ از آن‌ نمي‌توانم‌ گذشت‌ و بر راه‌هاي‌ من‌ تاريكي‌ را گذارده‌ است‌. جلال‌ مرا از من‌ كنده‌ است‌، تاج‌ را از سر من‌ برداشته است‌ و مرا از هر طرف‌ خراب‌ نموده است. پس‌ هلاك‌ شدم‌. مثل‌ درخت‌ ريشه‌ی‌ اميد مرا كنده‌ است. غضب‌ خود را بر من‌ افروخته‌ و مرا يكي‌ از دشمنان‌ خود شمرده‌ است‌. فوج‌هاي‌ او با هم‌ مي‌آيند و راه‌ خود را بر من‌ بلند مي‌كنند و به‌ اطراف‌ خيمه‌ی‌ من‌ اردو مي‌زنند. برادرانم‌ را از نزد من‌ دور كرده‌ است‌ و آشنايانم‌ از من‌ بالكلّ بيگانه‌ شده‌اند. خويشانم‌ مرا ترك‌ نموده‌ و آشنايانم‌ مرا فراموش‌ كرده‌اند. نزيلان‌ خانه‌ام‌ و كنيزانم‌ مرا غريب‌ مي‌شمارند و در نظر ايشان‌ بيگانه‌ شده‌ام‌. غلام‌ خود را صدا مي‌كنم‌ و مرا جواب‌ نمي‌دهد، اگر چه‌ او را به‌ دهان‌ خود التماس‌ بكنم‌. نفس‌ من‌ نزد زنم‌ مكروه‌ شده‌ است‌ و تضرّع‌ من‌ نزد اولاد رحم‌ مادرم‌. بچّه‌هاي‌ كوچك‌ نيز مرا حقير مي‌شمارند و چون‌ برمي‌خيزم‌ به‌ ضدّ من‌ حرف‌ مي‌زنند. همه‌ اهل‌ مشورتم‌ از من‌ نفرت‌ مي‌نمايند و كساني‌ را كه‌ دوست‌ مي‌داشتم‌ از من‌ برگشته‌اند. استخوانم‌ به‌ پوست‌ و گوشتم‌ چسبيده‌ است‌ و با پوست‌ دندان‌هاي‌ خود خلاصي‌ يافته‌ام‌. 

 

بر من‌ ترحّم‌ كنيد! ترحّم‌ كنيد شما اي‌ دوستانم‌! زيرا دست‌ خدا مرا لمس‌ نموده‌ است‌. چرا مثل‌ خدا بر من‌ جفا مي‌كنيد و از گوشت‌ من‌ سير نمي‌شويد. كاش‌ كه‌ سخنانم‌ الآن‌‌ نوشته‌ مي‌شد! كاش‌كه‌ در كتابي‌ ثبت‌ مي‌گرديد و با قلم‌ آهنين‌ و سرب‌ بر صخره‌اي‌ تا به‌ ابد كنده‌ مي‌شد! 

من‌ مي‌دانم‌ كه‌ وليّ من‌ زنده‌ است‌ و در ايّام‌ آخر بر زمين‌ خواهد برخاست‌ و بعد از آن كه‌ اين‌ پوست‌ من‌ تلف‌ شود بدون‌ جسدم‌ نيز خدا را خواهم‌ ديد. من‌ او را براي‌ خود خواهم‌ ديد و چشمان‌ من‌ بر او خواهد نگريست‌ و نه‌ چشم‌ ديگري‌. اگر چه‌ گُرده‌هايم‌ در اندرونم‌ تلف‌ شده‌ باشد. اگر بگوييد چه‌گونه‌ بر او جفا نماييم‌ و حال‌ آن‌گاه‌ اصل‌ امر در من‌ يافت‌ مي‌شود. 

پس‌ از شمشير بترسيد، زيرا كه‌ سزاهاي‌ شمشير غضبناك‌ است‌، تا دانسته‌ باشيد كه‌ داوري‌ خواهد بود.

 

گفتار صوفر نعمانی

 

 از اين‌ جهت‌ فكرهايم‌ مرا به‌ جواب‌ دادن‌ تحريك‌ مي‌كند و به‌ اين‌ سبب‌ من‌ تعجيل‌مي‌نمايم‌. سرزنش‌ توبيخ‌ خود را شنيدم‌ و از فطانتم‌ روح‌ من‌ مرا جواب‌ مي‌دهد. آيا اين‌ را از قديم‌ ندانسته‌اي‌، از زماني‌كه‌ انسان‌ بر زمين‌ قرار داده‌ شد كه‌ شادي‌ شريران‌ اندك‌ زماني‌ است‌ و خوشي‌ رياكاران‌ لحظه‌اي است‌؟ اگر چه‌ شوكت‌ او تا به‌ آسمان‌ بلند شود و سر خود را تا به‌ فلك‌ برافرازد ليكن‌ مثل‌ فضله‌ خود تا به‌ ابد هلاك‌ خواهد شد و بيننده‌گانش‌ خواهند گفت‌: كجا است‌؟ 

مثل‌ خواب‌، مي‌پرد و يافت‌ نمي‌شود و مثل‌ رؤياي‌ شب‌ او را خواهند گريزانيد. چشمي‌ كه‌ او را ديده‌ است‌ ديگر نخواهد ديد و مكانش‌ باز بر او نخواهد نگريست‌. فرزندانش‌ نزد فقيران‌ تذلّل‌ خواهند كرد و دست‌هايش‌ دولت‌ او را پس‌ خواهد داد. استخوان‌هايش‌ از جواني‌ پر است‌ ليكن‌ همراه‌ او در خاك‌ خواهد خوابيد. اگر چه‌ شرارت‌ در دهانش‌ شيرين‌ باشد و آن‌ را زير زبانش‌ پنهان‌ كند. اگر چه‌ او را دريغ‌ دارد و از دست‌ ندهد و آن‌ را در ميان‌ كام‌ خود نگاه‌ دارد. ليكن‌ خوراك‌ او در احشايش‌ تبديل‌ مي‌شود و در اندرونش‌ زهر مار مي‌گردد. دولت‌ را فرو برده‌ است‌ و آن‌ را قي‌ خواهد كرد و خدا آن‌ را از شكم‌اش‌ بيرون‌ خواهد نمود. او زهر مارها را خواهد مكيد و زبان‌ افعي‌ او را خواهد كشت‌. بر رودخانه‌ها نظر نخواهند كرد، بر نهرها و جوي‌هاي‌ شهد و شير. ثمره‌ی‌ زحمت‌ خود را رد كرده‌ آن‌ را فرو نخواهد برد و برحسب‌ دولتي‌ كه‌ كسب‌ كرده‌ است‌ شادي‌ نخواهد نمود. زيرا فقيران‌ را زبون‌ ساخته‌ و ترك‌ كرده‌ است‌. پس‌ خانه‌اي‌ را كه‌ دزديده‌ است‌ بنا نخواهد كرد. زيرا كه‌ در حرص‌ خود قناعت‌ را ندانست‌. پس‌ از نفايس‌ خود چيزي‌ استرداد نخواهد كرد.  چيزي‌ نمانده‌ است‌ كه‌ نخورده‌ باشد. پس‌ برخورداري‌ او دوام‌ نخواهد داشت‌. هنگامي‌كه‌ دولت‌ او بي‌نهايت‌ گردد در تنگي‌ گرفتار مي‌شود و دست‌ همه‌ی‌ ذليلان‌ بر او استيلا خواهد يافت‌. در وقتي‌كه‌ شكم‌ خود را پر مي‌كند خدا حدّت‌ خشم‌ خود را بر او خواهد فرستاد و حيني‌كه‌ مي‌خورد آن‌ را بر او خواهد بارانيد. از اسلحه‌ی آهنين‌ خواهد گريخت‌ و كمان‌ برنجين‌ او را خواهد سُفت. آن‌ را مي‌كشد و از جسدش‌ بيرون‌ مي‌آيد و پيكانِ برّاق‌ از زهره‌اش‌ درمي‌رود و ترس‌ها بر او استيلا مي‌يابد. تمامي‌ تاريكي‌ براي‌ ذخاير او نگاه‌ داشته‌ شده‌ است‌ و آتش‌ ندميده‌ آن‌ها را خواهد سوزانيد و آن‌چه‌ را كه‌ در چادرش‌ باقي‌ است‌ خواهد خورد. آسمان‌ها عصيانش‌ را مكشوف‌ خواهد ساخت‌ و زمين‌ به‌ ضدّ او خواهد برخاست‌. محصول‌ خانه‌اش‌ زايل‌ خواهد شد و در روز غضب‌ او نابود خواهد گشت‌. 

اين‌ است‌ نصيب‌ مرد شرير از خدا و ميراث‌ مقدّر او از قادر مطلق‌.

 

پاسخ‌ ايوب‌

 

ــ بشنويد، كلام‌ مرا بشنويد و اين‌ تسلّي‌ شما باشد. با من‌ تحمّل‌ نماييد تا بگويم‌. بعد از گفتنم‌ استهزا نماييد: و امّا من‌...؟

آيا شكايتم‌ نزد انسان‌ است‌؟ پس‌ چرا بي‌صبر نباشم‌؟ به‌ من‌ توجه‌ كنيد و تعجّب‌ نماييد و دست‌ به‌ دهان‌ بگذاريد. هرگاه‌ به‌ ياد مي‌آورم حيران‌ مي‌شوم‌ و لرزه‌ جسد مرا مي‌گيرد. چرا شريران‌ زنده‌ مي‌مانند، پير مي‌شوند و در توانايي‌ قوي‌ مي‌گردند؟ ذريّت‌ ايشان‌ به‌ حضور ايشان‌، با ايشان‌ استوار مي‌شوند و اولاد ايشان‌ در نظر ايشان‌. خانه‌هاي‌ ايشان‌ از ترس‌ ايمن‌ مي‌باشد و عصاي‌ خدا بر ايشان‌ نمي‌آيد. گاو نرِ ايشان‌ جماع‌ مي‌كند و خطا نمي‌كند و گاو ايشان‌ مي‌زايد و سقط‌ نمي‌نمايد. بچّه‌هاي‌ خود را مثل‌ گله‌ بيرون‌ مي‌فرستند و اطفال‌ ايشان‌ رقص‌ مي‌كنند. با دفّ وعود مي‌سرايند و با صداي‌ ناي‌ شادي‌ مي‌نمايند. روزهاي‌ خود را در سعادتمندي‌ صرف‌ مي‌كنند و به‌ لحظه‌اي‌ به‌ هاويه‌ فرود مي‌روند و به‌ خدا مي‌گويند: از ما دور شو زيرا كه‌ معرفت‌ طريق‌ تو را نمي‌خواهيم‌. قادر مطلق‌ كيست‌ كه‌ او را عبادت‌ نماييم‌ و ما را چه‌ فايده‌ كه‌ از او استدعا نماييم‌. اينك‌ سعادتمندي‌ ايشان‌ در دست‌ ايشان‌ نيست‌. كاش‌كه‌ مشورت‌ شريران‌ از من‌ دور باشد. بسا چراغ‌ شريران‌ خاموش‌ مي‌شود و ذلّت‌ ايشان‌ به‌ ايشان‌ مي‌رسد و خدا در غضب‌ خود دردها را نصيب‌ ايشان‌ مي‌كند. مثل‌ سفال‌ پيش‌ روي‌ باد مي‌شوند و مثل‌ كاه‌ كه‌ گردباد پراكنده‌ مي‌كند. خدا گناهش‌ را براي‌ فرزندانش‌ ذخيره‌ مي‌كند و او را مكافات‌ مي‌رساند و خواهد دانست‌. چشمانش‌ هلاكت‌ او را خواهد ديد و از خشم‌ قادر مطلق‌ خواهد نوشيد. زيرا كه‌ بعد از او در خانه‌اش‌ او را چه‌ شادي‌ خواهد بود چون‌ عدد ماه‌هايش‌ منقطع‌ شود؟ آيا خدا را عِلم‌ توان‌ آموخت‌؟ چون‌كه‌ او بر اعلي‌' علييّن‌ داوري‌ مي‌كند. يكي‌ در عين‌ قوّت‌ خود مي‌ميرد در حالي‌كه‌ بالكلّ در امنيّت‌ و سلامتي‌ است‌. قدح‌هاي‌ او پر از شير است‌ و مغز استخوانش‌ تر و تازه‌ است‌. ديگري‌ در تلخي‌ جان‌ مي‌ميرد و از نيكويي‌ هيچ‌ لذّت‌ نمي‌برد. اين‌ها باهم‌ در خاك‌ مي‌خوابند و كرم‌ها ايشان‌ را مي‌پوشانند. اينك‌ افكار شما را مي‌دانم‌ و تدبيراتي‌ كه‌ ناحقّ بر من‌ مي‌انديشيد. زيرا مي‌گوييد كجاست‌ خانه‌ امير و خيمه‌هاي‌ مسكن‌ شريران‌؟ آيا از راه‌ گذران‌ نپرسيديد؟ دلايل‌ ايشان‌ را انكار نمي‌توانيد نمود كه‌ شريران‌ براي‌ روز ذلّت‌ نگاه‌ داشته‌ مي‌شوند و در روز غضب بيرون‌ برده‌ مي‌گردند. كيست‌ كه‌ راهش‌ را پيش‌ رويش‌ بيان‌ كند و جزاي‌ آنچه‌ را كه‌ كرده‌ است‌ به‌ او برساند كه‌ آخر او را به‌ قبر خواهند برد و بر مزار او نگاهباني‌ خواهند كرد؟ كلوخ‌هاي‌ وادي‌ برايش‌ شيرين‌ مي‌شود و جميع‌ آدميان‌ در عقب‌ او خواهند رفت‌ چنان‌كه‌ قبل‌ از او بي‌شماره‌ رفته‌اند. 

ــ پس‌ چگونه‌ مرا تسلّيِ باطل‌ مي‌دهيد كه‌ در جواب‌هاي‌ شما محض‌ خيانت‌ مي‌ماند!

 

گفتار اليفاز تیمانی

 

 آيا مرد به‌ خدا فايده‌ برساند؟ البتّه‌ مرد دانا براي‌ خويشتن‌ مفيد است‌. آيا اگر تو عادل‌ باشي‌ براي‌ قادر مطلق‌ خوشي‌ رخ‌ مي‌نمايد؟ يا اگر طريق‌ خود را راست‌ سازي‌ او را فايده‌ مي‌شود؟ آيا به‌ سبب‌ ترس‌ تو، تو را توبيخ‌ مي‌نمايد؟ يا با تو به‌ محاكمه‌ داخل‌ خواهد شد؟  آيا شرارت‌ تو عظيم‌ نيست‌ و عصيان‌ تو بي‌انتها ني‌، چون كه‌ از برادران‌ خود بي‌سبب‌ گرو گرفتي‌ و لباس‌ برهنه‌گان‌ را كندي‌ و به‌ تشنگان‌ آب‌ ننوشانيدي‌ و از گرسنگان‌ نان‌ دريغ‌ داشتي‌؟ امّا مرد جبّار، زمين‌ از آن‌ او مي‌باشد و مرد عاليجاه‌ در آن‌ ساكن مي‌شود. بيوه‌زنان‌ را تهي‌دست‌ رّد نمودي‌ و بازوهاي‌ يتيمان‌ شكسته‌ گرديد.  بنابراين‌ دام‌ها تو را احاطه‌ مي‌نمايد و ترس‌ ناگهان‌ تو را مضطرب‌ مي‌سازد. يا تاريكي‌ كه‌ آن‌ را نمي‌بيني‌ و سيلاب‌ها تو را مي‌پوشاند. آيا خدا مثل‌ آسمان‌ها بلند نيست‌؟ و سَرِ ستارگان‌ را بنگر چه‌گونه‌ عالي‌ هستند. تو مي‌گويي‌ خدا چه‌ مي‌داند و آيا از تاريكيِ غليظ‌ داوري‌ تواند نمود؟ ابرها سِتْر اوست‌ پس‌ نمي‌بيند و بر دايره‌ی‌ افلاك‌ مي‌خرامد. آيا طريق‌ قدما را نشان‌ كردي‌ كه‌ مردمان‌ شرير در آن‌ سلوك‌ نمودند كه‌ قبل‌ از زمان‌ خود ربوده‌ شدند و اساس‌ آن‌ها مثل‌ نهر ريخته‌ شد كه‌ به‌ خدا گفتند: از ما دور شو قادر مطلق‌ براي‌ ما چه‌ تواند كرد؟ حال‌ آن‌گاه‌ او خانه‌هاي‌ ايشان‌ را از چيزهاي‌ نيكو پر ساخت. پس‌ مشورت‌ شريران‌ از من‌ دور شود. عادلان‌ چون‌ آن‌ را بينند شادي‌ خواهند نمود و بي‌گناهان‌ بر ايشان‌ استهزا خواهند كرد.

آيا مقاومت‌كنندگانِ ما منقطع‌ نشدند و آتش‌ بقيّه‌ی‌ ايشان‌ را نسوزانيد؟ پس‌ حال‌ با او انس‌ بگير و سالم‌ باش‌ و به‌ اين‌ منوال‌ نيكويي‌ به‌ تو خواهد رسيد. تعليم‌ را از دهانش‌ قبول‌ نما و كلمات‌ او را در دل‌ خود بنه‌. اگر به‌ قادرمطلق‌ بازگشت‌ نمايي‌ بنا خواهي‌ شد؛ و اگر شرارت‌ را از خيمه‌ خود دور نمايي‌؛ و اگر گنج‌ خود را در خاك‌ و طلاي‌ اوفير را در سنگ‌هاي‌ نهرها بگذاري‌، آنگاه‌ قادر مطلق‌ گنج‌ تو و نقره‌ خالص‌ براي‌ تو خواهد بود، زيرا در آن‌وقت‌ از قادر مطلق‌ تلذّذ خواهي‌ يافت‌ و روي‌ خود را به‌ طرف‌ خدا برخواهي‌ افراشت‌. نزد او دعا خواهي‌ كرد و او تو را اجابت‌ خواهد نمود و نذرهاي‌ خود را ادا خواهي‌ ساخت‌. امري‌ را جزم‌ خواهي‌ نمود و برايت‌ برقرار خواهد شد و روشنايي‌ بر راه‌هايت‌ خواهد تابيد. وقتي‌كه‌ ذليل‌ شوند، خواهي‌ گفت‌: رفعت‌ باشد و فروتنان‌ را نجات‌ خواهد داد. كسي‌ را كه‌ بي‌گناه‌ نباشد خواهد رهانيد و به‌ پاكي‌ دست‌هاي‌ تو رهانيده‌ خواهد شد.

 

پاسخ‌ ايوب‌

 

امروز نيز شكايت‌ من‌ تلخ‌ است‌ و ضرب‌ من‌ از ناله‌ من‌ سنگين‌تر. كاش‌ مي‌دانستم‌ كه‌ او را كجا يابم‌ تا آن‌كه‌ نزد كرسي‌ او بيايم‌. آن‌گاه‌ دعوي‌ خود را به‌ حضور وي‌ ترتيب‌ مي‌دادم‌ و دهان‌ خود را از حجّت‌ها پر مي‌ساختم‌. سخناني‌ را كه‌ در جواب‌ من‌ مي‌گفت‌ مي‌دانستم‌ و آن‌چه‌ را كه‌ به‌ من‌ مي‌گفت‌ مي‌فهميدم‌. آيا به‌ عظمت‌ قوّت‌ خود با من‌ مخاصمه‌ مي‌نمود؟ حاشا! بلكه‌ به‌ من‌ التفات‌ مي‌كرد. آنگاه‌ مرد راست‌ با او محّاجه‌ مي‌نمود و از داور خود تا به‌ ابد نجات‌ مي‌يافتم‌. اينك‌ به‌ طرف‌ مشرق‌ مي‌روم‌ و او يافت‌ نمي‌شود و به‌ طرف‌ مغرب‌ و او را نمي‌بينم‌، به‌ طرف‌ شمال،‌ جايي‌ كه‌ او عمل‌ مي‌كند و او را مشاهده‌ نمي‌كنم‌. او خود را به‌ طرف‌ جنوب‌ مي‌پوشاند و او را نمي‌بينم‌. زيرا او طريقي‌ را كه‌ مي‌روم‌ مي‌داند و چون‌ مرا مي‌آزمايد مثل‌ طلا بيرون‌ مي‌آيم‌. پايم‌ اثر اقدام‌ او را گرفته‌ است‌ و طريق‌ او را نگاه‌ داشته است. از آن‌ تجاوز نمي‌كنم‌. از فرمان‌ لب‌هاي‌ وي‌ برنگشتم‌ و سخنان‌ دهان‌ او را زياده‌ از رزق خود ذخيره‌ كردم‌. ليكن‌ او واحد است‌ و كيست‌ كه‌ او را برگرداند؟ آن‌چه دل‌ او مي‌خواهد به‌ عمل‌ مي‌آورد. زيرا آن‌چه‌ راكه‌ بر من‌ مقدّر شده‌ است‌ به جا مي‌آورد و چيزهاي‌ بسيار مثل‌ اين‌ نزد وي‌ است‌. از اين‌ جهت‌ از حضور او هراسان‌ هستم‌ و چون‌ تفكّر مي‌نمايم‌ از او مي‌ترسم‌ زيرا خدا دل‌ مرا ضعيف‌ كرده‌ است‌ و قادرمطلق‌ مرا هراسان‌ گردانيده‌ است. چون‌كه‌ پيش‌ از تاريكي‌ منقطع‌ نشدم‌ و ظلمت‌ غليظ‌ را از نزد من‌ نپوشانيد. چون‌كه‌ زمان‌ها از قادر مطلق‌ مخفي نيست‌. پس‌ چرا عارفان‌ او ايّام‌ او را ملاحظه‌ نمي‌كنند؟ بعضي‌ هستند كه‌ حدود را منتقل‌ مي‌سازند و گله‌ها را غصب‌ نموده‌، مي‌چرانند. الاغ‌هاي‌ يتيمان‌ را مي‌رانند و گاو بيوه‌‌زنان‌ را به‌ گرو مي‌گيرند. فقيران‌ را از راه‌ منحرف‌ مي‌سازند و مسكينان‌ زمين‌ جميعاً خويشتن‌ را پنهان‌ مي‌كنند. اينك‌ مثل‌ خر وحشي‌ به‌ جهت‌ كار خود به‌ بيابان‌ بيرون‌ رفته‌ خوراك‌ خود را مي‌جويند و صحرا به‌ ايشان‌ نان‌ براي‌ فرزندان‌ ايشان‌ مي‌رساند. علوفه‌ خود را در صحرا درو مي‌كنند و تاكستان‌ شريران‌ را خوشه‌چيني‌ مي‌نمايند. برهنه‌ و بي‌لباس‌ شب‌ را به‌ سر مي‌برند و در سرما پوششي‌ ندارند. از باران‌ كوه‌ها تر مي‌شوند و از عدم‌ پناه‌گاه‌، صخره‌ها را در بغل‌ مي‌گيرند. كساني‌ هستند كه‌ يتيم‌ را از پستان‌ مي‌ربايند و از فقير گرو مي‌گيرند. پس‌ ايشان‌ بي‌لباس‌ و برهنه‌ راه‌ مي‌روند و بافه‌ها را برمي‌دارند و گرسنه‌ مي‌مانند. در دروازه‌هاي‌ آن‌ها روغن‌ مي‌گيرند و چَرخُشت‌ آن‌ها را پامال‌ مي‌كنند و تشنه‌ مي‌مانند. از شهرآباد نعره‌ مي‌زنند و جان‌ مظلومان‌ استغاثه‌ مي‌كند. امّا خدا حماقت‌ آن‌ها را به‌ نظر نمي‌آورد و ديگرانند كه‌ از نور متمرّدند و راه‌ آن‌ را نمي‌دانند و در طريق‌هايش‌ سلوك‌ نمي‌نمايند. 

قاتل‌ در صبح‌ برمي‌خيزد و فقير و مسكين‌ را مي‌كشد و در شب‌ مثل‌ دزد مي‌شود. چشم‌ زناكار نيز براي‌ شام‌ انتظار مي‌كشد و مي‌گويد كه‌ چشمي‌ مرا نخواهد ديد و بر روي‌ خود پرده‌ مي‌كشد. در تاريكي‌ به‌ خانه‌ها نقب‌ مي‌زنند و در روز خويشتن‌ را پنهان‌ مي‌كنند و روشنايي‌ را نمي‌دانند، زيرا صبح‌ براي‌ جميع‌ ايشان‌ مثل‌ سايه‌‌ی موت‌ است‌، چون‌كه‌ ترس‌هاي‌ سايه‌‌ی موت‌ را مي‌دانند. 

آنها بر روي‌ آب‌ها سبك‌اند و نصيب‌ ايشان‌ بر زمين‌ ملعون‌ است‌ و به‌ راه‌ تاكستان‌ مراجعت‌ نمي‌كنند. چنان‌كه‌ خشكي‌ و گرمي‌ آب‌ برف‌ را نابود مي‌سازد، همچنين‌ هاويه‌ خطاكاران‌ را. رحم‌ مادرش او را فراموش‌ مي‌نمايد و كِرم‌ او را نوش‌ مي‌كند. ديگر مذكور نخواهد شد و شرارت‌ مثل‌ درخت‌ بريده‌ خواهد شد. زن‌ عاقر را كه‌ نمي‌زايد مي‌بلعد و به‌ زن‌ بيوه‌ احسان‌ نمي‌نمايد. امّا خدا جبّاران‌ را به‌ قوّت‌ خود محفوظ‌ مي‌دارد. برمي‌خيزند اگرچه‌ اميد زندگي‌ ندارند، ايشان‌ را اطمينان‌ مي‌بخشد و بر آن‌ تكيه‌ مي‌نمايند، امّا چشمان‌ او بر راه‌هاي‌ ايشان‌ است‌. اندك‌ زماني‌ بلند مي‌شوند، پس‌ نيست‌ مي‌گردند و پست‌ شده‌ مثل‌ سايرين‌ برده‌ مي‌شوند و مثل‌ سر سنبله‌ها بريده‌ مي‌گردند. 

ــ اگر چنين‌ نيست‌ پس‌ كيست‌ كه‌ مرا تكذيب‌ نمايد و كلام‌ مرا ناچيز گرداند؟

 

گفتار بلدد شوحی

 

سلطنت‌ و هيبت‌ از آن‌ اوست‌ و سلامتي‌ را در مكان‌هاي‌ بلند خود ايجاد مي‌كند. آيا افواج‌ او شمرده‌ مي‌شود و كيست‌ كه‌ نور او بر وي‌ طلوع‌ نمي‌كند؟ پس‌ انسان‌ چه گونه‌ نزد خدا عادل‌ شمرده‌ شود و كسي‌ كه‌ از زن‌ زاييده‌ شود چه گونه‌ پاك‌ باشد؟ اينك‌ ماه‌ نيز روشنايي‌ ندارد و ستارگان‌ در نظر او پاك‌ نيستند. پس‌ چند مرتبه‌ زياده‌ انسان‌ كه‌ مثل‌ خزنده‌ی‌ زمين‌ و بني‌آدم‌ كه‌ مثل‌ كرم‌ مي‌باشد!

 

پاسخ‌ ايوب

 

شخص بي‌قوّت‌ را چه‌گونه‌ اعانت‌ كردي‌ و بازوي‌ ناتوان‌ را چگونه‌ نجات‌ دادي‌؟ شخص‌ بي‌حكمت‌ را چه‌ نصيحت‌ نمودي‌ و حقيقت‌ امر را به‌ فراواني‌ اعلام‌ كردي‌؟ براي‌ كه‌ سخنان‌ را بيان‌ كردي‌ و نفخه‌ی‌ كيست‌ كه‌ از تو صادر شد؟  ارواح‌ مردگان‌ مي‌لرزند، زير آب‌ها و ساكنان‌ آن‌ها. هاويه‌ به‌ حضور او عريان‌ است‌ و اَبَدّون‌ را سِتري‌ نيست‌. شمال‌ را بر جَوْ پهن‌ مي‌كند و زمين‌ را بر نيستي‌ آويزان‌ مي‌سازد. آب‌ها را در ابرهاي‌ خود مي‌بندد، پس‌ ابر، زير آن‌ها چاك‌ نمي‌شود. روي‌ تخت‌ خود را محجوب‌ مي‌سازد و ابرهاي‌ خويش‌ را پيش‌ آن‌ مي‌گستراند. به‌ اطراف‌ سطح‌ آب‌ها حّد مي‌گذارد تا كران‌ روشنايي‌ و تاريكي‌. ستون‌هاي‌ آسمان‌ متزلزل‌ مي‌شود و از عتاب‌ او حيران‌ مي‌ماند. به‌ قوّت‌ خود دريا را به‌ تلاطم‌ مي‌آورد و به‌ فهم‌ خويش‌ رَهَب‌ را خُرد مي‌كند. به‌ روح‌ او آسمان‌ها زينت‌ داده‌ شد و دست‌ او مار تيز رو را سفت‌. اينك‌ اين‌ها حواشي‌ طريق‌هاي‌ او است‌ و چه‌ آواز آهسته‌اي‌ درباره‌‌ی او مي‌شنويم‌، لكن‌ رعد جبروت‌ او را كيست‌ كه‌ بفهمد؟

 

به‌ حيات‌ خدا كه‌ حقّ مرا برداشته‌ و به‌ قادرمطلق‌ كه‌ جان‌ مرا تلخ‌ نموده است‌،‌ مادامي‌كه‌ جانم‌ در من‌ باقي‌ است‌ و نفخه‌ی‌ خدا در بيني‌ من‌ مي‌باشد، يقيناً لب‌هايم‌ به‌ بي‌انصافي‌ تكلّم‌ نخواهد كرد و زبانم‌ به‌ فريب‌ تنطّق‌ نخواهد نمود. حاشا از من‌ كه‌ شما را تصديق‌ نمايم‌. تا بميرم‌ كامليّت‌ خويش‌ را از خود دور نخواهم‌ ساخت‌. عدالت‌ خود را قايم‌ نگاه‌ مي‌دارم‌ و آن‌ را ترك‌ نخواهم‌ نمود و دلم‌ تا زنده‌ باشم‌ مرا مذمّت‌ نخواهد كرد. دشمنِ من‌ مثل‌ شرير باشد و مقاومت‌كننده‌گانم‌ مثل‌ خطاكاران‌. زيرا اميد شرير چيست‌ هنگامي‌كه‌ خدا او را منقطع‌ مي‌سازد و حيني‌كه‌ خدا جان‌ او را مي‌گيرد؟ آيا خدا فرياد او را خواهد شنيد هنگامي‌كه‌ مصيبت‌ بر او عارض‌ شود؟ آيا در قادرمطلق‌ تلذّذ خواهد يافت‌ و در همه‌ اوقات‌ از خدا مسألت‌ خواهد نمود؟ شما را درباره‌ی‌ دست خدا تعليم‌ خواهم‌ داد و از اعمال‌ قادرمطلق‌ چيزي‌ مخفي‌ نخواهم‌ داشت‌. اينك‌ جميع‌ شما اين‌ را ملاحظه‌ كرده‌ايد، پس‌ چرا بالكلّ باطل‌ شده‌ايد. اين‌ است‌ نصيب‌ مرد شرير از جانب‌ خدا و ميراث‌ ظالمان‌ كه‌ آن‌ را از قادرمطلق‌ مي‌يابند. اگر فرزندانش‌ بسيار شوند شمشير براي‌ ايشان‌ است‌ و ذرّيت‌ او از نان‌ سير نخواهند شد. بازمانده‌گان‌ او از وبا دفن‌ خواهند شد و بيوه‌ زنانش‌ گريه‌ نخواهند كرد، اگر چه‌ نقره‌ را مثل‌ غبار اندوخته‌ كند و لباس‌ را مثل‌ گِل‌ آماده‌ سازد. او آماده‌ مي‌كند ليكن‌ مرد عادل‌ آن‌ را خواهد پوشيد و صالحان‌ نقره‌ی‌ او را تقسيم‌ خواهند نمود. خانه‌‌ی خود را مثل‌ بيد بنا مي‌كند و مثل‌ سايباني‌ كه‌ دشتبان‌ مي‌سازد. او دولتمند مي‌خوابد، امّا دفن‌ نخواهد شد. چشمان‌ خود را مي‌گشايد و نيست‌ مي‌باشد. ترس‌ها مثل‌ آب‌ او را فرو مي‌گيرد و گردباد او را در شب‌ مي‌ربايد. باد شرقي‌ او را برمي‌دارد و نابود مي‌شود و او را از مكانش‌ دور مي‌اندازد، زيرا خدا بر او تير خواهد انداخت‌ و شفقت‌ نخواهد نمود. اگر چه‌ او مي‌خواهد از دست‌ وي‌ فرار كرده‌، بگريزد. مردم‌ كف‌هاي‌ خود را بر او به‌هم‌ مي‌زنند و او را از مكانش‌ صفير زده‌ بيرون‌ مي‌كنند.

 

يقيناً براي‌ نقره‌ معدني‌ است‌ و به جهت‌ طلا جايي‌ هست‌ كه‌ آن‌ را قال‌ مي‌گذارند. آهن‌ از خاك‌ گرفته‌ مي‌شود و مس‌ از سنگ‌ گداخته‌. مردم‌ براي‌ تاريكي‌ حدّ مي‌گذارند و تا نهايت‌ تمام‌ تفحّص‌ مي‌نمايند تا به‌ سنگ‌هاي‌ ظلمت‌ غليظ‌ و سايه‌‌ی موت‌. كاني‌ دور از ساكنان‌ زمين‌ مي‌كَنَنْد، از راه‌گذريان‌ فراموش‌ مي‌شوند و دور از مردمان‌ آويخته‌ شده‌، به‌ هر طرف‌ متحرّك‌ مي‌گردند. از زمين‌ نان‌ بيرون‌ مي‌آيد و ژرفي‌هايش‌ مثل‌ آتش‌ سرنگون‌ مي‌شود. سنگ‌هايش‌ مكان‌ ياقوت‌ كبود است‌ و شمش‌هاي‌ طلا دارد. آن‌ راه‌ را هيچ‌ مرغ‌ شكاري‌ نمي‌داند، چشم‌ شاهين‌ آن‌ را نديده‌ است‌، جانوران‌ درنده‌ بر آن‌ قدم‌ نزده‌اند، و شير غرّان‌ بر آن‌ گذر نكرده‌ است. دست‌ خود را به‌ سنگ‌ خارا دراز مي‌كنند و كوه‌ها را از بيخ‌ برمي‌كنند. نهرها از صخره‌ها مي‌كنند و چشم‌ ايشان‌ هر چيز نفيس‌ را مي‌بيند. نهرها را از تراوش‌ مي‌بندند و چيزهاي‌ پنهان‌ شده‌ را به‌ روشنايي‌ بيرون‌ مي‌آورند. امّا حكمت‌ كجا پيدا مي‌شود و جاي‌ فطانت‌ كجا است‌؟ انسان‌ قيمت‌ آن‌ را نمي‌داند و در زمين‌ زنده‌گان‌ پيدا نمي‌شود. لجّه‌ مي‌گويد كه‌ در من‌ نيست‌ و دريا مي‌گويد كه‌ نزد من‌ نمي‌باشد. زر خالص‌ به‌ عوضش‌ داده‌ نمي‌شود و نقره‌ براي‌ قيمتش‌ سنجيده‌ نمي‌گردد. به‌ زر خالص‌ اُوفير آن‌ را قيمت‌ نتوان‌ كرد و نه‌ به‌ جزع‌ گران‌بها و ياقوت‌ كبود. با طلا و آبگينه‌ آن‌ را برابر نتوان‌ كرد و زيورهاي‌ طلاي‌ خالص‌ بدل‌ آن‌ نمي‌شود. مرجان‌ و بلّور مذكور نمي‌شود و قيمت‌ حكمت‌ از لعل‌ گرانتر است‌. زبرجد حبش‌ با آن‌ مساوي‌ نمي‌شود و به‌ زر خالص‌ سنجيده‌ نمي‌گردد. 

ــ پس‌ حكمت‌ از كجا مي‌آيد؟ و مكان‌ فطانت‌ كجا است‌؟ 

از چشم‌ تمامي‌ زندگان‌ پنهان‌ است‌ و از مرغان‌ هوا مخفي‌. اَبَدّون‌ و موت مي‌گويند كه‌ آوازه‌‌ی آن‌ را به‌ گوش‌ خود شنيده‌ايم‌. خدا راه‌ آن‌ را درك‌ مي‌كند و او مكانش‌ را مي‌داند. زيرا كه‌ او تا كرانه‌هاي‌ زمين‌ مي‌نگرد و آن‌چه‌ را كه‌ زير تمامي‌ آسمان‌ است‌ مي‌بيند. تا وزن‌ از براي‌ باد قرار دهد و آب‌ها را به‌ ميزان‌ بپيمايد. هنگامي‌كه‌ قانوني‌ براي‌ باران‌ قرار داد و راهي‌ براي‌ سهام‌ رعد. آن‌گاه‌ آن‌ را ديد و آن‌ را بيان‌ كرد؛ آن‌ را مهيّا ساخت‌ و هم‌ تفتيشش‌ نمود. و به‌ انسان‌ گفت‌: اينك‌ ترس خداوند حكمت‌ است‌ و از بدي‌ اجتناب‌ نمودن‌، فطانت‌ است.

 

كاش‌ كه‌ من‌ مثل‌ ماه‌هاي‌ پيش‌ مي‌بودم‌ و مثل‌ روزهايي‌ كه‌ خدا مرا در آن‌ها نگاه‌ مي‌داشت‌. هنگامي‌كه‌ چراغ‌ او بر سر من‌ مي‌تابيد و با نور او به‌ تاريكي‌ راه‌ مي‌رفتم‌.  چنان كه‌ در روزهاي‌ كامراني‌ خود مي‌بودم‌، هنگامي‌كه‌ سّر خدا بر خيمه‌‌ی من‌ مي‌ماند. وقتي‌كه‌ قادر مطلق‌ هنوز با من‌ مي‌بود و فرزندانم‌ به‌ اطراف‌ من‌ مي‌بودند. حيني‌كه‌ قدم‌هاي‌ خود را با كَره‌ مي‌شستم‌ و صخره‌ نهرهاي‌ روغن‌ را براي‌من‌ مي‌ريخت‌. چون‌ به‌ دروازه‌‌ی شهر بيرون‌ مي‌رفتم‌ و كرسي‌ خود را در چهار سوق‌ حاضر مي‌ساختم‌ جوانان‌ مرا ديده‌، خود را مخفي‌ مي‌ساختند و پيران‌ برخاسته‌، مي‌ايستادند.  سروران‌ از سخن‌ گفتن‌ بازمي‌ايستادند و دست‌ به‌ دهان خود مي‌گذاشتند. آواز شريفان‌ ساكت‌ مي‌شد و زبان‌ به‌ كام‌ ايشان‌ مي‌چسبيد زيرا گوشي‌ كه‌ مرا مي‌شنيد مرا خوشحال‌ مي‌خواند و چشمي‌ كه‌ مرا مي‌ديد برايم‌ شهادت‌ مي‌داد.  زيرا فقيري‌ كه‌ استغاثه‌ مي‌كرد او را مي‌رهانيدم‌ و يتيمي‌ كه‌ نيز معاون‌ نداشت‌.  بركت‌ شخصي‌ كه‌ در هلاكت‌ بود به‌ من‌ مي‌رسيد و دل‌ بيوه‌زن‌ را خوش‌ مي‌ساختم‌.  عدالت‌ را پوشيدم‌ و مرا ملبّس‌ ساخت‌ و انصاف‌ من‌ مثل‌ ردا و تاج‌ بود. من‌ به‌ جهت‌ كوران‌ چشم‌ بودم‌ و به‌ جهت‌ لنگان‌ پاي‌. براي‌ مسكينان‌ پدر بودم‌ و دعوايي‌ را كه‌ نمي‌دانستم‌ تفحّص‌ مي‌كردم‌. دندان‌هاي‌ آسياي‌ شرير را مي‌شكستم‌ و شكار را از دندان‌هايش‌ مي‌ربودم‌ و مي‌گفتم‌ در آشيانه‌ی‌ خود جان‌ خواهم‌ سپرد و ايّام‌ خويش‌ را مثل‌ عنقا طويل‌ خواهم‌ ساخت‌. ريشه‌ی‌ من‌ به‌ سوي‌ آب‌ها كشيده‌ خواهد گشت‌ و شبنم‌ بر شاخه‌هايم‌ ساكن‌ خواهد شد.  جلال‌ من‌ در من‌ تازه‌ خواهد شد و كمانم‌ در دستم‌ نو خواهد ماند. مرا مي‌شنيدند، انتظار مي‌كشيدند و براي‌ مشورت‌ من‌ ساكت‌ مي‌ماندند. بعد از كلام‌ من‌ ديگر سخن‌ نمي‌گفتند و قول‌ من‌ بر ايشان‌ فرو مي‌چكيد. براي‌ من‌ مثل‌ باران‌ انتظار مي‌كشيدند و دهان‌ خويش‌ را مثل‌ باران‌ آخرين‌ باز مي‌كردند. اگر بر ايشان‌ مي‌خنديدم ‌باور نمي‌كردند و نور چهره‌ی‌ مرا تاريك‌ نمي‌ساختند. راه‌ را براي‌ ايشان‌ اختيار كرده‌، به‌ رياست‌ مي‌نشستم‌ و در ميان‌ لشكر مثل‌ پادشاه‌ ساكن‌ مي‌بودم‌ مثل‌ كسي‌كه‌ نوحه‌گران‌ را تسلّي‌ مي‌بخشد و امّا الآن‌‌ كساني‌كه‌ از من‌ خردسال‌ترند بر من‌ استهزا مي‌كنند كه‌ كراهت‌ مي‌داشتم‌ از اين كه‌ پدران‌ ايشان‌ را با سگان‌ گله‌ خود بگذارم‌. قوّت‌ دست‌هاي‌ ايشان‌ نيز براي‌ من‌ چه‌ فايده‌ داشت‌؟ كساني‌كه‌ توانايي‌ ايشان‌ ضايع‌ شده‌ بود، از احتياج‌ و قحطي‌ بي‌تاب‌ شده‌، زمين‌ خشك‌ را در ظلمت‌ خرابي‌ و ويراني‌ مي‌خاييدند. خُبازي‌ را در ميان‌ بوته‌ها مي‌چيدند و ريشه‌‌ی شورگياه‌ نان‌ ايشان‌ بود. از ميان‌ مردمان‌ رانده‌ مي‌شدند. از عقب‌ ايشان‌ مثل‌ دزدان‌ هياهو مي‌كردند. در گَريوِه‌هاي‌ وادي‌ها ساكن‌ مي‌شدند، در حفره‌هاي‌ زمين‌ و در صخره‌ها. در ميان‌ بوته‌ها عرعر مي‌كردند و زير خارها با هم‌ جمع‌ مي‌شدند. ابناي‌ احمقان‌ و ابناي‌ مردم‌ بي‌نام‌، بيرون‌ از زمين‌ رانده‌ مي‌گرديدند امّا الآن‌‌ سرود ايشان‌ شده‌ام‌ و از براي‌ ايشان‌ ضرب‌المثل‌ گرديده‌ام‌. مرا مكروه‌ داشته‌، از من‌ دور مي‌شوند و از آب‌ دهان‌ بر رويم‌ انداختن‌ باز نمي‌ايستند. چون‌كه‌ زه‌ را بر من‌ باز كرده‌، مرا مبتلا ساخت. پس‌ لگام‌ را پيش‌ رويم‌ رها كردند. از طرف‌ راست‌ من‌ انبوه‌ عوام‌الّناس‌ برخاسته‌، پاهايم‌ را از پيش‌ در مي‌برند و راه‌هاي‌ هلاكت‌ خويش‌ را بر من‌ مهيّا مي‌سازند. راه‌ مرا خراب‌ كرده‌، به‌ اذيّتم‌ اقدام‌ مي‌نمايند و خود معاوني‌ ندارند. گويا از ثلمه‌هاي‌ وسيع‌ مي‌آيند و از ميان‌ خرابه‌ها بر من‌ هجوم‌ مي‌آورند. ترس‌ها بر من‌ برگشته‌، آب روي‌ مرا مثل‌ باد تعاقب‌ مي‌كنند و پيروزي‌ من‌ مثل‌ ابر مي‌گذرد.

الآن‌‌ جانم‌ بر من‌ ريخته‌ شده‌ است‌، روزهاي‌ مصيبت‌ مرا گرفتار نموده‌ است‌. شبان‌گاه‌ استخوان‌هايم‌ در اندرون‌ من‌ سفته‌ مي‌شود و پي‌هايم‌ آرام‌ ندارد. از شدّت‌ سختي‌ لباسم‌ متغيّر شده‌ است‌ و مرا مثل‌ گريبان‌ پيراهنم‌ تنگ‌ مي‌گيرد. مرا در گِل‌ انداخته‌ است‌ كه‌ مثل‌ خاك‌ و خاكستر گرديده‌ام‌.

نزد تو تضرّع‌ مي‌نمايم‌ و مرا مستجاب‌ نمي‌كني‌، برمي‌خيزم‌ و بر من‌ نظر نمي‌اندازي‌. خويشتن‌ را متبدّل‌ ساخته‌، بر من‌ بيرحم‌ شده‌اي‌؛ با قوّت‌ دست‌ خود به‌ من‌ جفا مي‌کني‌. مرا به‌ باد برداشته‌، برآن‌ سوار گردانيدي‌، و مرا در تندْباد پراكنده‌ ساختي‌. زيرا مي‌دانم‌ كه‌ مرا به‌ موت‌ باز خواهي‌ گردانيد و به‌ خانه‌اي‌ كه‌ براي‌ همه‌ی زندگان‌ معيّن‌ است‌. يقيناً بر توده‌ی‌ ويران‌ دست‌ خود را دراز نخواهد كرد و چون‌ كسي‌ در بلا گرفتار شود آيا به‌ اين‌ سبب‌ استغاثه‌ نمي‌كند؟ آيا براي‌ هر مستمندي‌ گريه‌ نمي‌كردم‌ و دلم‌ به‌ جهت‌ مسكين‌ رنجيده‌ نمي‌شد؟ لكن چون‌ اميد نيكويي‌ داشتم‌ بدي‌ آمد؛ و چون‌ انتظار نور كشيدم‌ ظلمت‌ رسيد. احشايم‌ مي‌جوشد و آرام‌ نمي‌گيرد. روزهاي‌ مصيبت‌ مرا درگرفته‌ است‌. ماتم‌ كنان‌ بي‌آفتاب‌ گردش‌ مي‌كنم‌ و در جماعت‌ برخاسته‌ تضرّع‌ مي‌نمايم‌. برادر شغالان‌ شده‌ام‌ و رفيق‌ شترمرغ‌‌.  پوست‌ من‌ سياه‌ گشته‌، از من‌ مي‌ريزد و استخوان‌هايم‌ از حرارت‌ سوخته‌ گرديده‌ است‌. بربط‌ من‌ به‌ نوحه‌گري‌ مبدّل‌ شده‌ و ناي‌ من‌ به‌ آواز گريه‌گران‌. با چشمان‌ خود عهد بسته‌ام‌، پس‌چه‌گونه‌ بر دوشيزه‌اي‌ نظر افكنم‌؟ زيرا قسمت خدا از اعلي‌ چيست‌ و نصيب ‌قادرمطلق‌ از اعلي‌'عليّين‌؟ آيا آن‌ براي‌ شريران‌ هلاكت‌ نيست‌ و به‌ جهت‌ عاملان‌ بدي‌ مصيبت‌ ني‌؟ آيا او راه‌هاي‌ مرا نمي‌بيند و جميع‌ قدم‌هايم‌ را نمي‌شمارد؟ اگر با دروغ‌ راه‌ مي‌رفتم‌ يا پاهايم‌ با فريب‌ مي‌شتابيد. مرا به‌ ميزان‌ عدالت‌ بسنجد تا خدا كامليّت‌ مرا بداند. اگر قدم‌هايم‌ از طريق‌ آواره‌ گرديده‌ و قلبم‌ در پي‌ چشمانم‌ رفته‌ و لكّه‌اي‌ به‌ دست‌هايم‌ چسبيده‌ باشد، پس‌ من‌ كِشت‌ كنم‌ و ديگري‌ بخورد و محصول‌ من‌ از ريشه‌ كنده‌ شود. اگر قلبم‌ به‌ زني‌ فريفته‌ شده‌ يا نزد در همسايه‌‌ی خود در كمين‌ نشسته‌ باشم‌ پس‌ زن‌ من‌ براي‌ شخصي‌ ديگر آسيا كند و ديگران‌ بر او خم‌ شوند. زيرا كه‌ آن‌ قباحت‌ مي‌بود و تقصيري‌ سزاوار حكم‌ داوران‌. چون‌كه‌ اين‌ آتشي‌ مي‌بود كه‌ تا ابدّون‌ مي‌سوزانيد و تمامي‌ محصول‌ مرا از ريشه‌ مي‌كَنْد، اگر دعوي‌ بنده‌ و كنيز خود را ردّ مي‌كردم‌، هنگامي‌ كه‌ بر من‌ مدّعي‌ مي‌شدند. پس‌ چون‌ خدا به‌ ضدّ من‌ برخيزد چه‌ خواهم‌ كرد و هنگامي‌كه‌ تفتيش‌ نمايد به‌ او چه‌ جواب‌ خواهم‌ داد؟ آيا آن‌ كس‌ كه‌ مرا در رحم‌ آفريد او را نيز نيافريد؟ و آيا كس‌ ِ واحد، ما را در رحم‌ نسرشت‌؟ اگر مراد مسكينان‌ را از ايشان‌ منع‌ نموده‌ باشم‌ و چشمان‌ بيوه‌زنان‌ را تار گردانيده‌، اگر لقمه‌ی‌ خود را به‌ تنهايي‌ خورده‌ باشم‌ و يتيم‌ از آن‌ تناول‌ ننموده‌ و حال‌ آن‌كه‌ او از جواني‌ام‌ با من‌ مثل‌ پدر پرورش‌ مي‌يافت‌ و از بطن‌ مادرم‌ بيوه‌زن‌ را رهبري‌ مي‌نمودم‌؛ اگر كسي‌ را از برهنه‌گي‌ هلاك‌ ديده‌ باشم‌ و مسكين‌ را بدون‌ پوشش‌؛ اگر كمرهاي‌ او مرا بركت‌ نداده‌ باشد و از پشم‌ گوسفندان‌ من‌ گرم‌ نشده‌؛ اگر دست‌ خود را بريتيم‌ بلند كرده‌ باشم‌، هنگامي‌كه‌ اعانت‌ خود را در دروازه‌ مي‌ديدم‌؛ پس‌ بازوي‌ من‌ از كتفم‌ بيفتد و ساعدم‌ از قلم‌ شكسته‌ شود. زيرا كه‌ هلاكت‌ از خدا براي‌ من‌ ترس‌ مي‌بود و به‌ سبب‌ كبريايي‌ او توانايي‌ نداشتم‌. اگر طلا را اميد خود مي‌ساختم‌ و به‌ زر خالص‌ مي‌گفتم‌ تو اعتماد من‌ هستي‌؛ اگر از فراواني‌ دولت‌ خويش‌ شادي‌ مي‌نمودم‌ و از اين كه‌ دست‌ من‌ بسيار كسب‌ نموده‌ بود؛ اگر چون‌ آفتاب‌ مي‌تابيد بر آن‌ نظر مي‌كردم‌ و بر ماه‌، هنگامي‌كه‌ با درخشنده‌گي‌ سير مي‌كرد و دل‌ من‌ خُفيةً فريفته‌ مي‌شد و دهانم‌ دستم‌ را مي‌بوسيد اين‌ نيز گناهي‌ مستوجب‌ قصاص‌ مي‌بود زيرا خداي‌ متعال‌ را منكر مي‌شدم‌. اگر از مصيبت‌ دشمن‌ خود شادي‌ مي‌كردم‌ يا حيني‌ كه‌ بلا به‌ او عارض‌ مي‌شد وجد مي‌نمودم‌ و حال‌ آن كه‌ زبان‌ خود را از گناه‌ ورزيدن‌ بازداشته‌، بر جان‌ او لعنت‌ نخواستم. اگر اهل‌ خيمه‌ی‌ من‌ نمي‌گفتند: كيست‌ كه‌ از گوشت‌ او سير نشده‌ باشد، غريب‌ در كوچه‌ شب‌ را به‌ سر نمي‌برد و در خود را به‌ روي‌ مسافر مي‌گشودم‌. اگر مثل‌ آدم‌، تقصير خود را مي‌پوشانيدم‌ و عصيان‌ خويش‌ را در سينه‌ی‌ خود مخفي‌ مي‌ساختم‌، از اين‌ جهت‌ كه‌ از انبوه‌ كثير مي‌ترسيدم‌ و اهانت‌ قبايل‌ مرا هراسان‌ مي‌ساخت‌، پس‌ ساكت‌ مانده‌، از در خود بيرون‌ نمي‌رفتم‌. كاش‌ كسي‌ بود كه‌ مرا مي‌شنيد؛ اينك‌ امضاي‌ من‌ حاضر است‌. پس‌ قادر مطلق‌ مرا جواب‌ دهد و اينك‌ كتابتي‌ كه‌ مدّعي‌ من‌ نوشته‌ است‌. يقيناً كه‌ آن‌ را بر دوش‌ خود برمي‌داشتم‌ و مثل‌ تاج‌ بر خود مي‌بستم‌. شمار‌ قدم‌هاي‌ خود را براي‌ او بيان‌ مي‌كردم‌ و مثل‌ اميري‌ به‌ او تقرّب‌ مي‌جستم‌. اگر زمين‌ من‌ بر من‌ فرياد مي‌كرد و مرزهايش‌ باهم‌ گريه‌ مي‌كردند، اگر محصولاتش‌ را بدون‌ قيمت‌ مي‌خوردم‌ و جان‌ مالكانش‌ را تلف‌ مي‌نمودم‌، پس‌ خارها به‌ عوض‌ گندم‌ و كركاس‌ به‌ عوض‌ جو برويد.

 

گفتار اليهو

 

 پس‌ آن‌ سه‌ مرد از جواب‌ دادن‌ به‌ ايّوب‌باز ماندند، چون كه‌ او در نظر خود عادل‌ بود. آنگاه‌ خشم‌ اليهو ابن‌ بَرَكئيل‌ بوزي‌ كه‌ از قبيله‌‌ی رام‌ بود مشتعل‌ شد و غضبش‌ بر ايّوب‌ افروخته‌ گرديد، از اين‌ جهت‌ كه‌ خويشتن‌ را از خدا عادل‌تر مي‌نمود؛ و خشمش‌ بر سه‌ رفيق‌ خود افروخته‌ گرديد، از اين‌ جهت‌ كه‌ هر چند جواب‌ نمي‌يافتند، امّا ايّوب‌ را مجرم‌ مي‌شمردند. اليهو از سخن‌ گفتن‌ با ايّوب‌ درنگ‌ نموده‌ بود زيرا كه‌ ايشان‌ در عمر، از وي‌ بزرگتر بودند. امّا چون‌ اليهو ديد كه‌ به‌ زبان‌ آن‌ سه‌ مرد جوابي‌ نيست‌، پس‌ خشمش‌ افروخته‌ شد و اليهو ابن‌ بركئيل‌ بوزي‌ به‌ سخن‌ آمده‌، گفت‌:

 

ــ من‌ در عمر صغير هستم‌ و شما موسفيد. بنا بر اين‌ ترسيده‌، جرأت‌ نكردم‌ كه‌ رأي‌ خود را براي‌ شما بيان‌ كنم‌ و گفتم‌ روزها سخن‌ گويد و كثرت‌ سال‌ها، حكمت را اعلام‌ نمايد. ليكن‌ در انسان‌ روحي‌ هست‌ و نفخه‌ی‌ قادرمطلق‌ ايشان‌ را فطانت‌ مي‌بخشد. بزرگان‌ نيستند كه‌ حكمت‌ دارند و نه‌ پيران‌ كه‌ انصاف‌ را مي‌فهمند. بنابراين‌ مي‌گويم‌ كه‌ مرا بشنو و من‌ نيز رأي‌ خود را بيان‌ خواهم‌ نمود. اينك‌ از سخن‌ گفتن‌ با شما درنگ‌ نمودم‌ و بَراهينِ شما را گوش‌ گرفتم‌ تا سخنان‌ را كاوِش‌ گرديد و من‌ در شما تأمّل‌ نمودم‌ و اينك‌ كسي‌ از شما نبود كه‌ ايّوب‌ را ملزم‌ سازد يا سخنان‌ او راجواب‌ دهد. مبادا بگوييد كه‌ حكمت‌ را دريافت‌ نموده‌ايم‌، خدا او را مغلوب‌ مي‌سازد و نه‌ انسان‌ زيرا كه‌ سخنان‌ خود را به‌ ضّد من‌ ترتيب‌ نداده‌ است‌ و به‌ سخنان‌ شما او را جواب‌ نخواهم‌ داد.

 

ــ ايشان‌ حيران‌ شده‌، ديگر جواب‌ ندادند، و سخن‌ از ايشان‌ منقطع‌ شد. 

 

پس‌ آيا من‌ انتظار بكشم‌ چون كه‌ سخن‌ نمي‌گويند و ساكت‌ شده‌ ديگر جواب‌ نمي‌دهند؟ پس‌ من‌ نيز از حصّه‌ خود جواب‌ خواهم‌ داد و من‌ نيز رأي‌ خود را بيان‌ خواهم‌ نمود. زيرا كه‌ از سخنان‌ مملّو هستم‌ و روحِ باطنِ من‌، مرا به‌ تنگ‌ مي‌آورد. اينك‌ دل‌ من‌ مثل‌ شرابي‌ است‌ كه‌ مفتوح‌ نشده‌ باشد و مثل‌ مشك‌هاي‌ تازه‌ نزديك‌ است‌ بتركد. سخن‌ خواهم‌ راند تا راحت‌ يابم‌ و لب‌هاي‌ خود را گشوده‌، جواب‌ خواهم‌ داد. حاشا از من‌ كه‌ طرفداري‌ نمايم‌ و به‌ احدي‌ كلام‌ تملّق‌آميز گويم‌. چون كه‌ به‌ گفتن‌ سخنان‌ تملّق‌آميز عارف‌ نيستم‌. و الاّ خالقم‌ مرا به‌ زودي‌ خواهد برداشت‌.

ليكن‌ اي‌ ايّوب‌، سخنان‌ مرا استماع نما و به‌ تمامي‌ كلام‌ من‌ گوش‌ بگير. اينك‌ الآن‌‌ دهان‌ خود را گشودم‌ و زبانم‌ در كامم‌ متكلّم‌ شد. كلام‌ من‌ موافق‌ راستي‌ قلبم‌ خواهد بود و لب‌هايم‌ به‌ معرفت‌ خالص‌ تنطّق‌ خواهد نمود. روح‌ خدا مرا آفريده‌ و نفخه‌‌ی قادرمطلق‌ مرا زنده‌ ساخته‌ است‌. اگر مي‌تواني‌ مرا جواب‌ ده‌ و پيش‌ روي‌ من‌ كلام‌ را ترتيب‌ داده‌ بايست‌. اينك‌ من‌ مثل‌ تو از خدا هستم‌ و من‌ نيز از گِل‌ سرشته‌ شده‌ام‌. اينك‌ هيبت‌ من‌ تو را نخواهد ترسانيد و وقار من‌ بر تو سنگين‌ نخواهد شد. يقيناً در گوش‌ من‌ سخن‌ گفتي‌ و آواز كلام‌ تو را شنيدم‌ كه‌ گفتي‌ من‌ زكي‌ و بي‌تقصير هستم‌؛ من‌ پاك‌ هستم‌ و در من‌ گناهي‌ نيست‌. اينك‌ اوعلّت‌ها برمن‌ مي‌جويد و مرا دشمن‌ خود مي‌شمارد. پاهايم‌ را در كُنده‌ مي‌گذارد و همه‌ راه‌هايم‌ را مراقبت‌ مي‌نمايد. هان‌ در اين‌ امر تو صادق‌ نيستي‌. من‌ تو را جواب مي‌دهم‌، زيرا خدا از انسان‌ بزرگتر است‌. چرا با او معارضه‌ مي‌نمايي‌، از اين‌ جهت‌ كه‌ از همه‌ اعمال‌ خود اطّلاع‌ نمي‌دهد؟ زيرا خدا يك‌ دفعه‌ تكلّم‌ مي‌كند، بلكه‌ دو دفعه‌ و انسان‌ ملاحظه‌ نمي‌نمايد. در خواب‌، در رؤياي‌ شب‌، چون‌ خواب‌ سنگين‌ بر انسان‌ مستولي‌ مي‌شود، حيني‌ كه‌ در بستر خود در خواب‌ مي‌باشد. آن گاه‌ گوش‌هاي‌ انسان‌ را مي‌گشايد و تأديب‌ ايشان‌ را ختم‌ مي‌سازد. تا انسان‌ را از اعمالش‌ برگرداند و تكبّر را از مردمان‌ بپوشاند. جان‌ او را از حفره‌ نگاه‌ مي‌دارد و حيات‌ او را از هلاكت‌ شمشير. با درد در بستر خود سرزنش‌ مي‌يابد و اضطراب‌ دايمي‌ در استخوان‌هاي‌ وي‌ است‌. پس‌ جان‌ او نان‌ را مكروه‌ مي‌دارد و نفس‌ او خوراك‌ لطيف‌ را.  گوشت‌ او چنان‌ فرسوده‌ شد كه‌ ديده‌ نمي‌شود و استخوان‌هاي‌ وي‌ كه‌ ديده‌ نمي‌شد برهنه‌ گرديده‌ است‌. جان‌ او به‌ حفره‌ نزديك‌ مي‌شود و حيات‌ او به‌ هلاك‌كنندگان‌. اگر براي‌ وي‌ يكي‌ به‌ منزله‌ی‌ هزار فرشته‌ يا متوسطي‌ باشد، تا آن‌چه‌ را كه‌ براي‌ انسان‌ راست‌ است‌ به‌ وي‌ اعلان‌ نمايد، آن گاه‌ بر او ترحّم‌ نموده‌، خواهد گفت‌: او را از فرو رفتن‌ به‌ هاويه‌ برهان‌، من‌ كفّاره‌اي‌ پيدا نموده‌ام‌. گوشت‌ او از گوشت‌ طفل‌ لطيف‌تر خواهد شد و به‌ ايّام‌ جواني‌ خود خواهد برگشت‌. نزد خدا دعا كرده‌، او را مستجاب‌ خواهد فرمود و روي‌ او را با شادماني‌خواهد ديد و عدالت‌ انسان‌ را به‌ او رّد خواهد نمود. پس‌ در ميان‌ مردمان‌ سرود خوانده‌، خواهد گفت‌: گناه‌ كردم‌ و راستي‌ را منحرف‌ ساختم‌ و مكافات‌ آن‌ به‌ من‌ نرسيد. نفس‌ مرا از فرورفتن‌ به‌ هاويه‌ فديه‌ داد و جان‌ من‌ نور را مشاهده‌ مي‌كند. اينك‌ همه‌ اين‌ چيزها را خدا به‌ عمل‌ مي‌آورد، دو دفعه‌ و سه‌ دفعه‌ با انسان‌. تا جان‌ او را از هلاكت‌ برگرداند و او را از نور زنده‌گان‌ منوّر سازد. 

اي‌ ايّوب‌ متوجّه‌ شده‌، مرا استماع‌ نما، و خاموش‌ باش‌ تا من‌ سخن‌ رانم‌. اگر سخني‌ داري‌ به‌ من‌ جواب‌ بده‌؛ متكلّم‌ شو زيرا مي‌خواهم‌ تو را مبرّي‌' سازم‌ و اگر نه‌، تو مرا بشنو. خاموش‌ باش‌ تا حكمت‌ را به‌ تو تعليم‌ دهم‌.

 

ــ اي‌حكيمان‌ سخنان‌ مرا بشنويد، و اي‌ عارفان‌، به‌ من‌ گوش‌ گيريد. 

زيرا گوش‌، سخنان‌ را امتحان‌ مي‌كند، چنان كه‌ كام‌، طعام‌ را ذوق‌ مي‌نمايد. انصاف‌ را براي‌ خود اختيار كنيم‌ و در ميان‌ خود نيكويي‌ را بفهميم‌. چون كه‌ ايّوب‌ گفته‌ است‌ كه‌ بي‌گناه‌ هستم‌. و خدا داد مرا از من‌ برداشته‌ است‌. هرچند انصاف‌ با من‌ است‌ دروغگو شمرده‌ شده‌ام‌ و هرچند بي‌تقصيرم‌ جراحت‌ من‌ علاج‌ناپذير است‌. كدام‌ شخص‌ مثل‌ ايّوب‌ است‌ كه‌ سُخريّه‌ را مثل‌ آب‌ مي‌نوشد  كه‌ در رفاقت‌ بدكاران‌ سالك‌ مي‌شود و با مردان‌ شرير رفتار مي‌نمايد؟ زيرا گفته‌ است‌ انسان‌ را فايده‌اي‌ نيست‌ كه‌ رضامندي‌ خدا را بجويد. پس‌ الآن‌‌ اي‌ صاحبان‌ فطانت‌ مرا بشنويد؛ حاشا از خدا كه‌ بدي‌ كند، و از قادرمطلق‌ كه‌ ظلم‌ نمايد. زيرا كه‌ انسان‌ را به‌ حسب‌ عملش‌ مكافات‌ مي‌دهد و بر هركس‌ موافق‌ راهش‌ مي‌رساند و به‌ درستي‌ كه‌ خدا بدي‌ نمي‌كند و قادر مطلق‌ انصاف‌ را منحرف‌ نمي‌سازد. كيست‌ كه‌ زمين‌ را به‌ او تفويض‌ نموده‌ و كيست‌ كه‌ تماميِ ربع‌ مسكون‌ را به‌ او سپرده‌ باشد. اگر او دل‌ خود را به‌ وي‌ مشغول‌ سازد، اگر روح‌ و نفخه‌ی‌ خويش را نزد خود بازگيرد، تماميِ بشر با هم‌ هلاك‌ مي‌شوند و انسان‌ به‌ خاك‌ راجع‌ مي‌گردد. پس‌ اگر فهم‌ داري‌ اين‌ را بشنو و به‌ آواز كلام‌ من‌ گوش‌ ده. آيا كسي‌ كه‌ از انصاف‌ نفرت‌ دارد سلطنت‌ خواهد نمود و آيا عادل‌ كبير را به‌ گناه‌ اسناد مي‌دهي‌؟ آيا به‌ پادشاه‌ گفته‌ مي‌شود كه‌ تو لئيم‌ هستي‌، يا به‌ نجيبان‌ كه‌ شرير مي‌باشيد؟ پس‌ چه‌گونه‌ به‌ آن كه‌ اميران‌ را طرفداري‌ نمي‌نمايد و دولتمند را بر فقير ترجيح‌ نمي‌دهد. ــ زيرا كه‌ جميع‌ ايشان‌ عمل‌ دستهاي‌ وي‌اند ــ در لحظه‌اي‌ در نصف‌ شب‌ مي‌ميرند؟ قوم‌ مشوّش‌ شده‌ مي‌گذرند و زورآوران‌ بي‌واسطه‌ی‌ دست‌ انسان‌ هلاك‌ مي‌شوند. زيرا چشمان‌ او بر راه‌هاي‌ انسان‌ مي‌باشد و تماميِ قدم‌هايش‌ را مي‌نگرد. ظلمتي‌ نيست‌ و سايه‌ی‌ موت‌ ني‌ كه‌ خطاكاران‌ خويشتن‌ را در آن‌ پنهان‌ نمايند. زيرا اندك‌ زماني‌ بر احدي‌ تأمّل‌ نمي‌كند تا او پيش‌ خدا به‌ محاكمه‌ بيايد. زورآوران‌ را بدون‌ تفحّص‌ خُرد مي‌كند و ديگران‌ را به‌ جاي‌ ايشان‌ قرار مي‌دهد. هرآينه‌ اعمال‌ ايشان‌ را تشخيص‌ مي‌نمايد و شبانگاه‌ ايشان‌ را واژگون‌ مي‌سازد تا هلاك‌ شوند. به‌ جاي‌ شريران‌ ايشان‌ را مي‌زند، در مكان‌نظركننده‌گان‌. از آن‌ جهت‌ كه‌ از متابعت‌ او منحرف‌ شدند و در همه‌ی‌ طريق‌هاي‌ وي‌ تأمّل‌ ننمودند. تا فرياد فقير را به‌ او برسانند و او فغان‌ مسكينان‌ را بشنود. چون‌ او آرامي‌ دهد كيست‌ كه‌ در اضطراب‌ اندازد و چون‌ روي‌ خود را بپوشاند كيست‌ كه‌ او را تواند ديد؟ خواه‌ به‌ امّتي‌ خواه‌ به‌ انساني‌ مساوي‌ است‌ تا مردمان‌ فاجر سلطنت‌ ننمايند و قوم‌ را به‌ دام‌ گرفتار نسازند.  ليكن‌ آيا كسي‌ هست‌ كه‌ به‌ خدا بگويد: سزا يافتم‌، ديگر عصيان‌ نخواهم‌ ورزيد و آن چه‌ را كه‌ نمي‌بينم‌ تو به‌ من‌ بياموز و اگر گناه‌ كردم‌ بار ديگر نخواهم‌ نمود؟ آيا برحسب‌ رأي‌ تو جزا داده‌، خواهد گفت‌: چون كه‌ تو رد مي‌كني‌ پس‌ تو اختيار كن‌ و نه‌ من‌ و آن چه‌ صواب‌ مي‌داني‌ بگو؟ 

صاحبان‌ فطانت‌ به‌ من‌ خواهند گفت‌، بلكه‌ هر مرد حكيمي‌ كه‌ مرا مي‌شنود كه‌ ايّوب‌ بدون‌ معرفت‌ حرف‌ مي‌زند و كلام‌ او از روي‌ تعقّل‌ نيست‌. كاش‌ كه‌ ايّوب‌ تا به‌ آخر آزموده‌ شود، زيرا‌ شريرانه‌ جواب‌ مي‌دهد. چون كه‌ بر گناه‌ خود طغيان‌ را مزيد مي‌كند و در ميان‌ ما دستك‌ مي‌زند و به‌ ضّد خدا سخنان‌ بسيار مي‌گويد.

 

آيا اين‌ را انصاف‌ مي‌شماري‌ كه‌ گفتي‌ من‌ از خدا عادل‌تر هستم‌؟ زيرا گفته‌اي‌ براي‌ تو چه‌ فايده‌ خواهد شد و به‌ چه‌ چيز بيشتر از گناهم‌ منفعت‌ خواهم‌ يافت‌. من‌ تو را جواب‌ مي‌گويم‌ و رفقايت‌ را با تو. به‌ سوي‌ آسمان‌ها نظر كن‌ و ببين‌ و افلاك‌ را ملاحظه‌ نما كه‌ از تو بلندترند. اگر گناه‌ كردي‌ به‌ او چه‌ رسانيدي‌ و اگر تقصيرهاي‌ تو بسيار شد براي‌ وي‌ چه‌ كردي‌؟ اگر بي‌گناه‌ شدي‌ به‌ او چه‌ بخشيدي‌ و يا از دست‌ تو چه‌ چيز را گرفته‌ است‌؟ شرارت‌ تو به‌ مردي‌ چون‌ تو ضرر مي‌رساند و عدالت‌ تو به‌ بني‌آدم‌ فايده‌ مي‌رساند. از كثرت‌ ظلم‌ها فرياد برمي‌آورند و از دست‌ زورآوران‌ استغاثه‌ مي‌كنند و كسي‌ نمي‌گويد كه‌ خداي‌ آفريننده‌‌ی من‌ كجا است‌ كه‌ شبانگاه‌ سرودها مي‌بخشد و ما را از بهايم‌ زمين‌ تعليم‌ مي‌دهد و از پرندگان‌ آسمان‌ حكمت‌ مي‌بخشد. پس‌ به‌ سبب‌ تكبّر شريران‌ فرياد مي‌كنند امّا او اجابت‌ نمي‌نمايد، زيرا خدا بطالت‌ را نمي‌شنود و قادر مطلق‌ بر آن‌ ملاحظه‌ نمي‌فرمايد. هرچند مي‌گويي‌ كه‌ او را نمي‌بينم‌، ليكن‌ دعوي‌ در حضور وي‌ است‌. پس‌ منتظر او باش‌ و امّا الآن‌‌ از اين‌ سبب‌ كه‌ در غضب‌ خويش‌ مطالبه‌ نمي‌كند و به‌ كثرت‌ گناه‌ اعتنا نمي‌نمايد، از اين‌ جهت‌ ايّوب‌ دهان‌ خود را به‌ بطالت‌ مي‌گشايد و بدون‌ معرفت‌ سخنان‌ بسيار مي‌گويد.

 

براي‌ من‌ اندكي‌ صبر كن‌ تا تو را اعلام‌ نمايم‌، زيرا از براي‌ خدا هنوز سخني‌ باقي‌ است‌. عِلم‌ خود را از دور خواهم‌ آورد و به‌ خالق خويش‌، عدالت‌ را توصيف‌ خواهم‌ نمود. چون كه‌ حقيقت‌ كلام‌ من‌ دروغ‌ نيست‌ و آن كه‌ در عِلم‌ كامل‌ است‌ نزد تو حاضر است‌. اينك‌ خدا قدير است‌ و كسي‌ را اهانت‌ نمي‌كند و در قوّت‌ عقل‌ قادر است‌. شرير را زنده‌ نگاه‌ نمي‌دارد و داد مسكينان‌ را مي‌دهد. چشمان‌ خود را از عادلان‌ برنمي‌گرداند، بلكه‌ ايشان‌ را با پادشاهان‌ بر كرسي‌ تا به‌ ابد مي‌نشاند، پس‌ سرافراشته‌ مي‌شوند. امّا هرگاه‌ به‌ زنجيرها بسته‌ شوند و به‌ بندهاي‌ مصيبت‌ گرفتار گردند آن گاه‌ اعمال‌ ايشان‌ را به‌ ايشان‌ مي‌نماياند و تقصيرهاي‌ ايشان‌ را از اين كه‌ تكبّر نموده‌اند و گوش‌هاي‌ ايشان‌ را براي‌ تأديب‌ باز مي‌كند و امر مي‌فرمايد تا از گناه‌ بازگشت‌ نمايند. پس‌ اگر بشنوند و او را عبادت‌ نمايند، ايّام‌ خويش‌ را در سعادت‌ به سر خواهند برد و سال‌هاي‌ خود را در شادماني‌ و امّا اگر نشنوند از تيغ‌ خواهند افتاد و بدون‌ معرفت‌ جان‌ را خواهند سپرد. امّا آناني‌ كه‌ در دل‌ فاجرند غضب‌ را ذخيره‌ مي‌نمايند و چون‌ ايشان‌ را مي‌بندد استغاثه‌ نمي‌نمايند. ايشان‌ در عنفوان‌ جواني‌ مي‌ميرند و حيات‌ ايشان‌ با فاسقان‌ تلف‌ مي‌شود. مصيبت‌كشان‌ را به‌ مصيبت‌ ايشان‌ نجات‌ مي‌بخشد و گوش‌ ايشان‌ را در تنگي‌ باز مي‌كند. پس‌ تو را نيز از دهان‌ مصيبت‌ بيرون‌ مي‌آورد، در مكان‌ وسيع‌ كه‌ در آن‌ تنگي‌ نمي‌بود و زاد سفره‌ی‌ تو از فربهي‌ مملوّ مي‌شد و تو از داوري‌ شرير پر هستي‌، ليكن‌ داوري‌ و انصاف‌ با هم‌ مُلْتَصِقند. باحذر باش‌ مبادا خشم‌ تو را به‌ تعدّي‌ ببرد و زيادتي‌ كفّاره‌‌ی تو را منحرف‌ سازد. آيا او دولت‌ تو را به‌ حساب‌ خواهد آورد؟ ني‌، نه‌ طلا و نه‌ تمامي‌ قواي‌ توانگري‌ را. براي‌ شب‌ آرزومند مباش‌، كه‌ امّت‌ها را از جاي‌ ايشان‌ مي‌برد. با حذر باش‌ كه‌ به‌ گناه‌ مايل‌ نشوي‌ زيرا كه‌ تو آن‌ را بر مصيبت‌ ترجيح‌ داده‌اي‌. اينك‌ خدا در قوّت‌ خود متعال‌ مي‌باشد. كيست‌ كه‌ مثل‌ او تعليم‌ بدهد؟ كيست‌ كه‌ طريق‌ او را به‌ او تفويض‌ كرده‌ باشد و كيست‌ كه‌ بگويد تو بي‌انصافي‌ نموده‌اي؟ به‌ ياد داشته‌ باش‌ كه‌ اعمال‌ او را تكبير گويي‌ كه‌ درباره‌ی آن‌ها مردمان‌ مي‌سرايند. جميع‌ آدميان‌ به‌ آن‌ها مي‌نگرند. مردمانْ آن‌ها را از دور مشاهده‌ مي‌نمايند. اينك‌خدا متعال‌ است‌ و او را نمي‌شناسيم‌. شماره‌ سال‌هاي‌ او را تفحّص‌ نتوان‌ كرد. زيرا كه‌ قطره‌هاي‌ آب‌ را جذب‌ مي‌كند و آن‌ها باران‌ را از بخارات‌ آن‌ مي‌چكاند. كه‌ ابرها آن‌ را به‌ شدّت‌ مي‌ريزد و بر انسان‌ به‌ فراواني‌ مي‌تراود. آيا كيست‌ كه‌ بفهمد ابرها چه‌گونه‌ پهن‌ مي‌شوند، يا رعدهاي‌ خيمه‌ی‌ او را بداند؟ اينك‌ نور خود را بر آن‌ مي‌گستراند و عمق‌هاي‌ دريا را مي‌پوشاند. زيرا كه‌ به‌ واسطه‌ی‌ آن‌ها قوم‌ها را داوري‌ مي‌كند و رزق‌ را به‌ فراواني‌ مي‌بخشد. دست‌هاي‌ خود را با برق‌ مي‌پوشاند و آن‌ را بر هدف‌ مأمور مي‌سازد. رعدش‌ از او خبر مي‌دهد و مواشي‌ از برآمدن‌ او اطّلاع‌ مي‌دهند. از اين‌ نيز دل‌ من‌ مي‌لرزد و از جاي خود متحّرك‌ مي‌گردد. گوش‌ داده‌، صداي‌ آواز او را بشنويد و زمزمه‌اي‌ را كه‌ از دهان‌ وي‌ صادر مي‌شود، آن‌ را در زير تمامي‌ آسمان‌ها مي‌فرستد و برق‌ خويش‌ را تا كران‌هاي‌ زمين‌. بعد از آن‌ صداي‌ غرّش‌ مي‌كند و به‌ آواز جلال‌ خويش‌ رعد مي‌دهد و چون‌ آوازش‌ شنيده‌ شد آن‌ها را تأخير نمي‌نمايد. خدا از آواز خود رعدهاي‌ عجيب‌ مي‌دهد. اعمال‌ عظيمي كه‌ ما آن‌ها را ادراك‌ نمي‌كنيم‌ به‌ عمل‌ مي‌آورد. زيرا برف‌ را مي‌گويد: بر زمين‌ بيفت‌. همچنين‌ بارش‌ باران‌ را و بارش‌ باران‌هاي‌ زورآور خويش‌ را. دست‌ هر انسان‌ را مختوم‌ مي‌سازد تا جميع‌ مردمان‌ اعمال‌ او را بدانند. آن گاه‌ وحوش‌ به‌ مأواي‌ خود مي‌روند و در بيشه‌هاي‌ خويش‌ آرام‌ مي‌گيرند. از برج‌هاي‌ جنوب‌ گردباد مي‌آيد و از برج‌هاي‌ شمال‌ برودت‌. از نفخه‌ی‌ خدا يخ‌ بسته‌ مي‌شود و سطح‌ آب‌ها منجمد مي‌گردد. ابرها را نيز به‌ رطوبت‌ سنگين‌ مي‌سازد، سحاب‌ برق ‌خود را پراكنده‌ مي‌كند و آن‌ها به‌ دلالت‌ او به‌ هر سو منقلب‌ مي‌شوند تا هرآن چه‌ به‌ آن‌ها امر فرمايد بر روي‌ تمامي‌ ربع‌ مسكون‌ به‌ عمل‌ آورند. خواه‌ آن‌ها را براي‌ تأديب‌ بفرستد يا به‌ جهت‌ زمين‌ خود يا براي‌ رحمت‌.

 

اي‌ ايّوب‌ اين‌ را استماع‌ نما. بايست‌ و در اعمال‌ عجيب‌ خدا تأمّل‌ كن‌. آيا مطّلع‌ هستي‌ وقتي‌كه‌ خدا عزم‌ خود را به‌ آن‌ها قرار مي‌دهد و برق‌، ابرهاي‌ خود را درخشان‌ مي‌سازد؟ آيا تو از موازنه‌ی‌ ابرها مطّلع‌ هستي‌ يا از اعمال‌ عجيبه‌ی‌ او كه‌ در عِلم‌، كامل‌ است‌؟ كه‌ چه گونه‌ رخت‌هاي‌ تو گرم‌ مي‌شود هنگامي‌ كه‌ زمين‌ از باد جنوبي‌ ساكن‌ مي‌گردد؟ آيا مثل‌ او مي‌تواني‌ فلك‌ را بگستراني‌ كه‌ مانند آينه‌‌ی ريخته‌شده‌ مستحكم‌ است‌؟ ما را تعليم‌ بده‌ كه‌ با وي‌ چه‌ توانيم‌ گفت‌، زيرا به‌ سبب‌ تاريكي‌ سخن‌ نيكو نتوانيم‌ آورد. يا چون‌ سخن‌ گويم‌ به‌ او خبر داده‌ مي‌شود يا انسان‌ سخن‌ گويد تا هلاك‌ گردد و حال‌ آفتاب‌ را نمي‌توان‌ ديد، هرچند در سپهر درخشان‌ باشد تا باد وزيده‌، آن‌ را پاك‌ كند. درخشنده‌گي‌ طلايي‌ از شمال‌ مي‌آيد و نزد خدا جلال‌ مهيب‌ است‌. قادر مطلق‌ را ادراك‌ نمي‌توانيم‌ كرد؛ او در قوّت‌ و راستي‌ عظيم‌ است‌ و در عدالت‌ كبير كه‌ بي‌انصافي‌ نخواهد كرد. لهذا مردمان‌ از او مي‌ترسند، امّا او بر جميع‌ دانادلان‌ نمي‌نگرد.

 

مجلس گشوده می‌شود

 

خداوند  ايّوب‌ را از ميان‌ گردباد خطاب‌ كرده‌، گفت‌:

 

كيست‌ كه‌ مشورت‌ را از سخنان‌ بي‌علم‌ تاريك‌ مي‌سازد؟  الآن‌ كمر خود را مثل‌ مرد ببند زيرا كه‌ از تو سؤال‌ مي‌نمايم.‌ پس‌ مرا اعلام‌ نما. وقتي‌كه‌ زمين را بنياد نهادم‌ كجا بودي‌؟ بيان‌ كن‌ اگر فهم‌ داري‌. كيست‌ كه‌ آن‌ را پيمايش‌ نمود؟ اگر مي‌داني‌! كيست‌ كه‌ ريسمانكار را بر آن‌ كشيد؟ پايه‌هايش‌ بر چه‌ چيز گذاشته‌ شد؟ كيست‌ كه‌ سنگ‌ زاويه‌اش‌ را نهاد هنگامي‌ كه‌ ستاره‌گان‌ صبح‌ با هم‌ ترنّم‌ نمودند و جميع‌ پسران‌ خدا آواز شادماني‌ دادند؟ كيست‌ كه‌ دريا را به‌ درها مسدود ساخت‌ وقتي‌ كه‌ به‌ درجست‌ و از رحم‌ بيرون‌ آمد؟ وقتي‌ كه‌ ابرها را لباس‌ آن‌ گردانيدم‌ و تاريكيِ غليظ‌ را قنداقه‌ آن‌ ساختم‌ و حدّي‌ براي‌ آن‌ قرار دادم‌ و پشت‌بندها و درها تعيين‌ نمودم‌ و گفتم‌ تا به‌ اين‌جا بيا و تجاوز منما، و در اين‌جا امواج‌ سركش‌ تو بازداشته‌ شود آيا تو از ابتداي‌ عمر خود صبح‌ را فرمان‌ دادي‌ و فجر را به‌ موضعش‌ عارف‌ گردانيدی تا كرانه‌هاي‌ زمين‌ را فرو گيرد و شريران‌ از آن‌ افشانده‌ شوند؟ 

مثل‌ گِل‌ زير خاتم‌ مبدّل‌ مي‌گردد و همه‌ چيز مثل‌ لباس‌ صورت‌ مي‌پذيرد و نور شريران‌ از ايشان‌ گرفته‌ مي‌شود و بازوي‌ بلند شكسته‌ مي‌گردد. آيا به‌ چشمه‌هاي‌ دريا داخل‌ شده‌ يا به‌ عمق‌هاي‌ لجّه‌ رفته‌اي‌؟ آيا درهاي‌ موت‌ براي‌ تو باز شده‌ است‌ يا درهاي‌ سايه‌ی‌ موت‌ را ديده‌اي‌؟ آيا پهناي‌ زمين‌ را ادراك‌ كرده‌اي‌؟

ــ خبر بده‌ اگر اين‌ همه‌ را مي‌داني‌!

راه‌ مسكن‌ نور كدام‌ است‌ و مكان‌ ظلمت‌ كجا مي‌باشد تا آن‌ را به‌ حدودش‌ برساني‌ و راه‌هاي‌ خانه‌ی‌ او را درك‌ نمايي‌؟ البتّه‌ مي‌داني‌، چون كه‌ در آن‌وقت‌ مولود شدي‌ و عدد روزهايت‌ بسيار است‌ !آيا به‌ مخزن‌هاي‌ برف‌ داخل‌ شده‌، وخزينه‌هاي‌ تگرگ‌ را مشاهده‌ نموده‌اي‌ كه‌ آن‌ها را به‌ جهت‌ وقت‌ تنگي‌ نگاه‌ داشتم‌، به‌ جهت‌ روز مقاتله‌ و جنگ‌؟ به‌ چه‌ طريق‌ روشنايي‌ تقسيم‌ مي‌شود و باد شرقي‌ بر روي‌ زمين‌ منتشر مي‌گردد؟ كيست‌ كه‌ رودخانه‌اي‌ براي‌ سيل‌ كند يا طريقي‌ به‌ جهت‌ صاعقه‌ها ساخت‌ تا بر زميني‌ كه‌ كسي‌ در آن‌ نيست‌ ببارد و بر بياباني‌ كه‌ در آن‌ آدمي‌ نباشد، تا زمين‌ ويران‌ و باير را سيراب‌ كند و علف‌هاي‌ تازه‌ را از آن‌ بروياند؟ آيا باران‌ را پدري‌ هست‌؟ يا كيست‌ كه‌ قطرات‌ شبنم‌ را توليد نمود؟ از رَحِم‌ كيست‌ كه‌ يخ‌ بيرون‌ آمد؟ و ژاله‌ آسمان‌ را كيست‌ كه‌ توليد نمود؟ آب‌ها مثل‌ سنگ‌ منجمد مي‌شود و سطح‌ لجّه‌ يخ‌ مي‌بندد. آيا عِقد ثريّا را مي‌بندي‌؟ يا بندهاي‌ جبّار را مي‌گشايي‌؟ آيا برج‌هاي‌ منطقة‌البُروج‌ را در موسم‌ آن‌ها بيرون‌ مي‌آوري‌ و دّب‌اكبر را با بنات‌ او رهبري‌ مي‌نمايي‌؟ آيا قانون‌هاي‌ آسمان‌ را مي‌داني‌ يا آن‌ را بر زمين‌ مسلّط‌ مي‌گرداني‌؟ آيا آواز خود را به‌ ابرها مي‌رساني‌ تا سيل‌ آب‌ها تو را بپوشاند؟ آيا برق‌ها را مي‌فرستي‌ تا روانه‌ شوند و به‌ تو بگويند اينك‌ حاضريم‌؟ كيست‌ كه‌ حكمت‌ را در باطن‌ نهاد يا فطانت‌ را به‌ دل‌ بخشيد؟ كيست‌ كه‌ با حكمت‌ ابرها را بشمارد؟ كيست‌ كه‌ مشك‌هاي‌ آسمان‌ را بريزد؟ چون‌ غبار گِل‌شده‌ جمع‌ مي‌شود و كلوخ‌ها با هم‌ مي‌چسبند؟ آيا شكار را براي‌ شير ماده‌ صيد مي‌كني‌ و اشتهاي‌ شير ژيان‌ را سير مي‌نمايي‌ حيني‌ كه‌ در مأواي‌ خود خويشتن‌ را جمع‌ مي‌كنند و در بيشه‌ در كمين‌ مي‌نشينند؟ كيست‌ كه‌ غذا را براي‌ غراب‌ آماده‌ مي‌سازد چون‌ بچّه‌هايش‌ نزد خدا فرياد برمي‌آورند و به‌ سبب‌ نبودن‌ خوراك‌ آواره‌ مي‌گردند؟

آيا وقت‌ زاييدن‌ بز كوهي‌ را مي‌داني‌؟ يا زمان‌ وضع‌ حمل‌ آهو را نشان‌ مي‌دهي‌؟ آيا ماه‌هايي‌ را كه‌ كامل‌ مي‌سازند حساب‌ تواني‌ كرد؟ يا زمان‌ زاييدن‌ آن‌ها را مي‌داني‌؟ خم‌ شده‌، بچّه‌هاي‌ خود را مي‌زايند و از دردهاي‌ خود فارغ‌ مي‌شوند. بچّه‌هاي‌ آنها قوّي‌ شده‌، در بيابان‌ نمّو مي‌كنند، مي‌روند و نزد آن‌ها برنمي‌گردند. كيست‌ كه‌ خر وحشي‌ را رها كرده‌، آزاد ساخت‌ و كيست‌ كه‌ بندهاي‌ گورخر را باز نمود كه‌ من‌ بيابان‌ را خانه‌ی‌ او ساختم‌، و شوره‌زار را مسكن‌ او گردانيدم‌؟ به‌ غوغاي‌ شهر استهزاء مي‌كند و خروش‌ رمه‌بان‌ را گوش‌ نمي‌گيرد. دايره‌ كوه‌ها چراگاه‌ او است‌ و هرگونه‌ سبزه‌ را مي‌طلبد. آيا گاو وحشي‌ راضي‌ شود كه‌ تو را خدمت‌ نمايد يا نزد آخور تو منزل‌ گيرد؟ آيا گاو وحشي‌ را به‌ ريسمانش‌ به‌ شيار تواني‌ بست‌؟ يا وادي‌ها را از عقب‌ تو مازو خواهد نمود؟ آيا از اين كه‌ قوّتش‌ عظيم‌ است‌ بر او اعتماد خواهي‌ كرد و كار خود را به‌ او حواله‌ خواهي‌ نمود؟ آيا براو توكّل‌ خواهي‌ كرد كه‌ محصولت‌ را باز آورد و آن‌ را به‌ خرمنگاهت‌ جمع‌ كند؟ بال‌ شترمرغ‌ به‌ شادي‌ متحرّك‌ مي‌شود و امّا پر و بال‌ او مثل‌ لقلق‌ نيست‌. زيرا كه‌ تخم‌هاي‌ خود را به‌ زمين‌ وامي‌گذارد و بر روي‌ خاك‌ آن‌ها را گرم‌ مي‌كند و فراموش‌ مي‌كند كه‌ پا آن‌ها را مي‌افشرد و وحوش‌ صحرا آن‌ها را پامال‌ مي‌كنند. با بچّه‌هاي‌ خود سختي‌مي‌كند كه‌ گويا از آن‌ او نيستند؛ محنت‌ او باطل‌ است‌ و متأسّف‌ نمي‌شود. زيرا خدا او را از حكمت‌ محروم‌ ساخته‌ و از فطانت‌ او را نصيبي‌ نداده‌ است‌. هنگامي‌ كه‌ به‌ بلندي‌ پرواز مي‌كند اسب‌ و سوارش‌ را استهزا مي‌نمايد. آيا تو اسب‌ را قوّت‌ داده‌ و گردن‌ او را به‌ يال‌ ملبّس‌ گردانيده‌اي‌؟ آيا او را مثل‌ ملخ‌ به‌ جست‌ وخيز آورده‌اي‌؟ خروش‌ شيهه‌ی‌ او مهيب‌ است‌. در وادي‌ پا زده‌، از قوّت‌ خود وجد مي‌نمايد و به‌ مقابله‌ی‌ مسلّحان‌ بيرون‌ مي‌رود. بر خوف‌ استهزاء كرده‌، هراسان‌ نمي‌شود و از دم‌ شمشير برنمي‌گردد. تركش‌ بر او چكچك‌ مي‌كند و نيزه‌ی‌ درخشنده‌ و مزراق‌ با خشم‌ و غيض‌ زمين‌ را مي‌نوردد و چون‌ كَرِنّا صدا مي‌كند نمي‌ايستد، وقتي‌ كه‌ كَرِنّا نواخته‌ شود هه‌هه‌ مي‌گويد و جنگ‌ را از دور استشمام‌ مي‌كند و خروش‌ سرداران‌ و غوغا را. آيا از حكمت‌ تو شاهين‌ مي‌پرد و بالهاي‌ خود را بطرف‌ جنوب‌ پهن‌ مي‌كند؟ آيا از فرمان‌ تو عقاب‌ صعود مي‌نمايد و آشيانه‌ی‌ خود را به‌ جاي‌ بلند مي‌سازد بر صخره‌ ساكن‌ شده‌، مأوا مي‌سازد؟ بر صخره‌ی‌ تيز و بر ملاذ منيع‌. از آن‌جا خوراك‌ خود را به‌ نظر مي‌آورد و چشمانش‌ از دور مي‌نگرد.  بچّه‌هايش‌ خون‌ را مي‌مكند و جايي‌ كه‌ كشته‌گانند او آن جا است‌.

 

خداوند مكرّر كرده‌، ايّوب‌ را گفت‌:  

 

ــ آيا مجادله‌كننده‌ با قادرمطلق‌ مخاصمه‌ نمايد؟ كسي‌ كه‌ با خدا محاجّه‌ كند آن‌ را جواب‌ بدهد.

 

پاسخ ایوب به قاضی اعظم

 

ــ اينك‌ من‌ حقير هستم‌ و به‌ تو چه‌ جواب‌ دهم‌؟ دست‌ خود را به‌ دهانم‌ گذاشته‌ام‌. يك‌ مرتبه‌ گفتم‌ و تكرار نخواهم‌ كرد. بلكه‌ دو مرتبه‌ و نخواهم‌ افزود.

 

پس خداوند ايّوب‌ را از گردباد خطاب‌ كرد و گفت‌: 

 

ــ الآن‌‌ كمر خود را مثل‌ مرد ببند. از تو سؤال‌ مي‌نمايم‌ و مرا اعلام‌ كن‌. آيا داوري‌ مرا نيز باطل‌ مي‌نمايي‌ و مرا ملزم‌ مي‌سازي‌ تا خويشتن‌ را عادل‌ بنمايي‌؟ آيا تو را مثل‌ خدا بازويي‌ هست‌ و به‌ آواز مثل‌ او رعد تواني‌ كرد؟ الآن‌‌ خويشتن‌ را به‌ جلال‌ و عظمت‌ زينت‌ بده‌ و به‌ عزّت‌ و شوكت‌ ملبّس‌ ساز. شدّت‌ غضب‌ خود را بريز و به‌ هركه‌ متكبّر است‌ نظر افكنده‌، او را به‌ زير انداز. بر هركه‌ متكبّر است‌ نظر كن‌ و او را ذليل‌ بساز و شريران‌ را در جاي‌ ايشان‌ پايمال‌ كن‌. ايشان‌ را با هم‌ در خاك‌ پنهان‌ نما و روي‌هاي‌ ايشان‌ را درجاي‌ مخفي‌ محبوس‌ كن‌. آن گاه‌ من‌ نيز درباره‌ تو اقرار خواهم‌ كرد، كه‌ دست‌ راستت‌ تو را نجات‌ تواند داد. اينك‌ بَهِيموت‌ كه‌ او را با تو آفريده‌ام‌ كه‌ علف‌ را مثل‌ گاو مي‌خورد، همانا قوّت‌ او در كمرش‌ مي‌باشد و توانايي‌ وي‌ در رگ‌هاي‌ شكمش‌. دم‌ خود را مثل‌ سرو آزاد مي‌جنباند. رگ‌هاي‌ رانش‌ به‌ هم‌ پيچيده‌ است‌. استخوان‌هايش‌ مثل‌ لوله‌هاي‌ برنجين‌ و اعضايش‌ مثل‌ تيرهاي‌ آهنين‌ است‌. او افضل‌ صنايع‌ خدا است‌. آن‌ كه‌ او را آفريد حربه‌اش‌ را به‌ او داده‌ است‌. به‌ درستي‌ كه‌ كوه‌ها برايش‌ علوفه‌ مي‌روياند كه‌ در آن‌ها تماميِ حيوانات‌ صحرا بازي‌ مي‌كنند؛ زير درختهاي‌ كُنار مي‌خوابد. در سايه‌ی نيزار و در خَلاب‌. درخت‌هاي‌ كُنار او را به‌ سايه‌ی‌ خود مي‌پوشاند و بيدهاي‌ نهر وي‌ را احاطه‌ مي‌نمايد. اينك‌ رودخانه‌ طغيان‌ مي‌كند، ليكن‌ او نمي‌ترسد و اگر چه‌ اُرْدُن‌ در دهانش‌ ريخته‌ شود ايمن‌ خواهد بود. آيا چون‌ نگران‌ است‌ او را گرفتار توان‌ كرد يا بيني‌ وي‌ را با قلاّب‌ توان‌ سفت‌؟ آيا لِوْياتان‌ را با قلاّب‌ تواني‌ كشيد؟ يا زبانش‌ را با ريسمان‌ تواني‌ فشرد؟ آيا در بيني‌ او مهار تواني‌ كشيد؟ يا چانه‌اش‌ را با قلاّب‌ تواني‌ سفت‌؟ آيا او نزد تو تضرّع‌ زياد خواهد نمود؟ يا سخنان‌ ملايم‌ به‌ تو خواهد گفت‌؟ آيا با تو عهد خواهد بست‌ يا او را براي‌ بنده‌گي‌ دايمي‌ خواهي‌ گرفت‌؟ آيا با او مثل‌ گنجشك‌ بازي‌ تواني‌ كرد؟ يا او را براي‌ كنيزان‌ خود تواني‌ بست‌؟ آيا جماعت‌ صيّادان‌ از او داد و ستد خواهند كرد يا او را در ميان‌ تاجران‌ تقسيم‌ خواهند نمود؟ آيا پوست‌ او را با نيزه‌ها مملّو تواني‌كرد يا سرش‌ را با خُطّافهاي‌ ماهي‌گيران‌؟ اگر دست‌ خود را بر او بگذاري‌ جنگ‌ را به‌ ياد خواهي‌ داشت‌ و ديگر نخواهي‌ كرد. اينك‌ اميد به‌ او باطل‌ است‌. آيا از رؤيتش‌ نيز آدمي‌ به‌ روي‌ درافكنده‌ نمي‌شود؟ كسي‌ اينقدر متهوّر نيست‌ كه‌ او را برانگيزاند. پس‌ كيست‌ كه‌ در حضور من‌ بايستد؟ كيست‌ كه‌ سبقت‌ جسته‌، چيزي‌ به‌ من‌ داده‌، تا به‌ او ردّ نمايم‌؟ هرچه‌ زير آسمان‌ است‌ از آن‌ من‌ است. درباره‌‌ی اعضايش‌ خاموش‌ نخواهم‌ شد و از جبروت‌ و جمال‌ تركيب‌ او خبر خواهم‌ داد:

كيست‌ كه‌ روي‌ لباس‌ او را باز تواند نمود و كيست‌ كه‌ در ميان‌ دو صف‌ دندانش‌ داخل‌ شود؟ كيست‌ كه‌ درهاي‌ چهره‌اش‌ را بگشايد؟ دايره‌ دندان‌هايش‌ هولناك‌ است‌. سپرهاي‌ زورآورش‌ فخر او مي‌باشد، با مُهر محكم‌ وصل‌ شده‌ است‌. با يكديگر چنان‌ چسبيده‌اند كه‌ باد از ميان‌ آن‌ها نمي‌گذرد. با همديگر چنان‌ وصل‌ شده‌اند و با هم‌ مُلْتَصِقند كه‌ جدا نمي‌شوند. از عطسه‌هاي‌ او نور ساطع‌ مي‌گردد و چشمان‌ او مثل‌ پلك‌هاي‌ فجر است‌. از دهانش‌ مشعل‌ها بيرون‌ مي‌آيد و شعله‌هاي‌ آتش‌ برمي‌جهد. از بيني‌هاي‌ او دود برمي‌آيد مثل‌ ديگ‌ جوشنده‌ و پاتيل‌. از نفس‌ او اخگرها افروخته‌ مي‌شود و از دهانش‌ شعله‌ بيرون‌ مي‌آيد. بر گردنش‌ قوّت‌ نشيمن‌ دارد و هيبت‌ پيش‌ رويش‌ رقص‌ مي‌نمايد. طبقات‌ گوشت‌ او به‌ هم‌ چسبيده‌ است‌ و بر وي‌ مستحكم‌ است‌ كه‌ متحرّك‌ نمي‌شود. دلش‌ مثل‌ سنگ‌ مستحكم‌ است‌ و مانند سنگ‌ زيرين‌ آسيا محكم‌ مي‌باشد. چون‌ او برمي‌خيزد نيرومندان‌ هراسان‌ مي‌شوند و از خوف‌ بي‌خود مي‌گردند. نه شمشير به‌ او اثر مي‌كند و نه‌ نيزه‌، نه‌ مزراق‌ و نه‌ تير. آهن‌ را مثل‌ كاه‌ مي‌شمارد و برنج‌ را مانند چوب‌ پوسيده‌. تيرهاي‌ كمان‌ او را فرار نمي‌دهد و سنگ‌هاي‌ فلاخن‌ نزد او به‌ كاه‌ مبدّل‌ مي‌شود. عمود مثل‌ كاه‌ شمرده‌ مي‌شود و بر حركت‌ مزراق‌ مي‌خندد. در زيرش‌ پاره‌هاي‌ سفال‌ تيز است‌ و گردون‌ پر ميخ‌ را بر گِل‌ پهن‌ مي‌كند. لجّه‌ را مثل‌ ديگ‌ مي‌جوشاند و دريا را مانند پاتيلچه‌ عطّاران‌ مي‌گرداند. راه‌ را در عقب‌ خويش‌ تابان‌ مي‌سازد به‌ نوعي‌ كه‌ لجّه‌ را سفيدمو گمان‌ مي‌برند. بر روي‌ خاك‌ نظير او نيست‌ كه‌ بدون‌ خوف‌آفريده‌ شده‌ باشد. بر هرچيز بلند نظر مي‌افكند و بر جميع‌ حيوانات‌ سركش‌ پادشاه‌ است‌.

 

عرايض‌ ايوب‌

 

 ايّوب‌  خداوند را جواب‌ داده‌، گفت‌:

 

مي‌دانم‌ كه‌ به‌ هر چيز قادر هستي‌ و ابداً قصد تو را منع‌ نتوان‌ نمود. كيست‌ كه‌ مشورت‌ را بي‌عِلم‌ مخفي‌ مي‌سازد؟ لكن‌ من‌ به‌ آن چه‌ نفهميدم‌ تكلّم‌ نمودم‌. به‌ چيزهايي‌ كه‌ فوق‌ از عقل‌ من‌ بود و نمي‌دانستم‌. الآن‌‌ بشنو تا من‌ سخن‌ گويم‌؛ از تو سؤال‌ مي‌نمايم‌ مرا تعليم‌ بده‌. از شنيدن‌ گوش‌ درباره‌ تو شنيده‌ بودم‌ ليكن‌ الآن‌ چشم‌ من‌ تو را مي‌بيند. از اين‌ جهت‌ از خويشتن‌ كراهت‌ دارم‌ و در خاك‌ و خاكستر توبه‌ مي‌نمايم‌.

 

بست دادگاه

 

و واقع‌ شد بعد از اين كه‌  خداوند  اين‌ سخنان‌ را به‌ ايّوب‌ گفته‌ بود كه‌ خداوند به‌ اليفاز تيماني‌ فرمود:

 

ــ خشم‌ من‌ بر تو و بر دو رفيقت‌ افروخته‌ شده‌، زيرا كه‌ درباره‌‌ی من‌ آن چه‌ راست‌ است‌ مثل‌ بنده‌ام‌ ايّوب‌ نگفتيد. پس‌ حالا هفت‌ گوساله‌ و هفت‌ قوچ‌ براي‌ خود بگيريد و نزد بنده‌ی‌ من‌ ايّوب‌ رفته‌، قرباني‌ سوختني‌ به‌ جهت‌ خويشتن‌ بگذرانيد؛ و بنده‌ام‌ ايّوب‌ به‌ جهت‌ شما دعا خواهد نمود، زيرا كه‌ او را مستجاب‌ خواهم‌ فرمود، مبادا پاداش‌ حماقت‌ شما را به‌ شما برسانم‌، چون كه‌ درباره‌ من‌ آن چه‌ راست‌ است‌ مثل‌ بنده‌ام‌ ايّوب‌ نگفتيد.

 

پس‌ اليفاز تيماني‌ و بلدد شوحي‌ و صوفر نعماتي‌ رفته‌، به‌ نوعي‌ كه‌  خداوند  به‌ ايشان‌ امرفرموده‌ بود، عمل‌ نمودند؛ و خداوند ايّوب‌ را مستجاب‌ فرمود و چون‌ ايّوب‌ براي‌ اصحاب‌ خود دعا كرد،  خداوند  مصيبت‌ او را دور ساخت‌ و خداوند به‌ ايّوب دو چندان‌ آنچه‌ پيش‌ داشته‌ بود عطا فرمود و جميع‌ برادرانش‌ و همه‌‌ی خواهرانش‌ و تمامي‌ آشنايان‌ قديمش‌ نزد وي‌ آمده‌، در خانه‌اش‌ با وي‌ نان‌ خوردند و او را درباره‌ی‌ تمامي‌ مصيبتي‌ كه خداوند به‌ او رسانيده‌ بود تعزيت‌ گفته‌ تسلّي‌ دادند و هركس‌ يك‌ قسيطه‌ و هركس‌ يك‌ حلقه‌ طلا به‌ او داد و خداوند آخر ايّوب‌ را بيشتر از اوّل‌ او مبارك‌ فرمود، چنان كه‌ او را چهارده‌ هزار گوسفند و شش‌ هزار شتر و هزار جفت‌ گاو و هزار الاغ‌ ماده‌ بود و او را هفت‌ پسر و سه‌ دختر بود و دختر اوّل‌ را يَميمَه‌ و دوّم‌ را قَصِيْعَه‌ و سوّم‌ را قَرنْ هَفُّوك‌ نام‌ نهاد و در تمامي‌ زمين‌ مثل‌ دختران‌ ايّوب‌ زنان‌ نيكوصورت‌ يافت‌ نشدند و پدر ايشان‌، ايشان‌ را در ميان‌ برادرانشان‌ ارثي‌ داد و بعد از آن‌ ايّوب‌ صد و چهل‌ سال‌ زندگاني‌ نمود و پسران‌ خود و پسران‌ پسران‌ خود را تا پشت‌ چهارم‌ ديد. پس‌ ايّوب‌ پير و سالخـورده‌ شـده‌ وفات‌ يافت‌.

برگرفته از تنگ ارم، سامانه ی سردار صالحی، نویسنده خوب ایرانی مقیم هلند

 

www.perslit.com