تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده سیاسی / ویژۀ انقلاب کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید

جن نامه: سوگنامه ای در رثای قهقرا

رضا اغنمی

ارسال شده در 18 آبان 1393 توسط 

برگرفته از سایت کانون نویسندگان ایران در تبعید

               

رضا اغنمی

گلشیری که نویسنده صاحب نام درادبیات داستانی و ازنویسندگان مطرح درایران است مدت سیزده سال زحمت کشیده تا جن نامه را به پایان برساند. تآکید روی آغاز و پایان کتاب اگرچه اشاره برویژگیهائی دارد این شبهه را نیر تداعی میکند که خواننده باید نکات ویژه را دریابد و درحول و حوش اهمیت ها تآمل کند. گلشیری این یادآوری را درپایان جننامه آورده است : شروع ۲۵ مهرماه ۱۳۶۳ تهران تمام شد به تاریخ سه شنبه شش آبان ۱۳۷۶آلمان. این که حاصل کار با آن زمان طولانی چه دستاوردی داشته موضوعیست که به اختصار دراین جا بررسی میشود.

آغاز داستان از بازنشسته شدن پدر خانواده شروع میشود درسال ۱۳۳۴سالی که مردم هنوز از ضربه کودتا در خشم اند. درکارخانه ها و دانشگاه ها هنوز سروصداهای اعتراضی ادامه دارد. شبنامه ها علیه کودتاگران درتهران و شهرهای دیگرپخش میشود. دربار و دولت وقت که کودتای بیست و هشت مرداد را به میمنت و مبارکی ! پشت سرگذاشته دکترمصدق و یارانش را به بندکشیده اند. مخالفین به ویژه حزب توده را در پی کشف سازمان نظامی محاکمه و با اعدام دسته جمعی افسران چراغ سبزرا روی شرکت های نفت گشوده اند. ساواک تیمور بختیار با عوامل سرکوبگر نفس هارا درسینه ها حبس کرده و امنیت دلخواه کودتاگران نیز ظاهرا برقرار شده دلالان نفت درآمد و رفت اند. دراین سال راوی جننامه جوان هیجده ساله ایست کنجکاو دقیق و ناظر تنش های اجتماعی.

گلشیری هشت سال قبل از انتشار جننامه در مقاله ای که منتشر کرد، اطلاعاتی ازآغاز تولد تابازگشت به تهران داد از۱۳۱۶ تا ۱۳۵۸ – یعنی از کودکی گرفته تا دوران تحصیلی درآبادان و اصفهان واقامت در تهران – مسیر زندگی اش همانست که درهمین کتاب آورده است با تصویرهای گوناگون و روایت های نوش و نیش دار که خواننده را ازسایه روشنی هاو رواق ها و ظاق های شکسته کوچه پسکوچه ها و مهتابیها و دالان های نمور اصفهان عبور میدهد و باخود میکشاند تا آنجا که کتاب بسته میشود

جننامه در پنج مجلس تنظیم شده و هرمجلس به موضوعی اختصاص دارد کم و بیش با بریدگی های مقطعی که لطمه چندانی به استخوان بندی داستان وارد نکرده است.

فضای مجلس اول شرح خانواده ایست پرجمعیت دریک خانه قدیمی با اتاق ها و پستوها و مهتابی های کوچک وکهنه دالان های تنگ و تاریک با آدمهائی به همین منوال “آب دادن به باغچه و پاشیدن پشنگه برگل ها کار پدر بود. گلبرگهای زرد یا اصلا نارنجی لادن ها با آن لکه قهوه ای وسط و پرچم هایی که دیگر نمیشد دید زیرقطرات آب و شست و شلنگ پدر میلرزیدند و قطره های آب از برگ های سبز سیر و قلب مانند و حتا شاخک های سبز تردشان سرازیر میشد. میمون و شاه پسند و شب بو هم داشتیم.”

مجلس اول شروع و پایانش طبیعی و ساده است وبخشی از مجلس دوم نیز به همان روال.

“داشت می نشست. شکمش بزرگ بود. اما ساق پاهاش لاغر بود رگ های سبزش پیدا بود ناخنهای شست پاهاش بزرگ بود و گوشه هاش توی گوششتش فرو رفته بود. مثل ناخن های پدر. اول مادر ناخنهایش را قیچی میگرفت و بعد پدر مینشست و با نوک چاقو گوشه ناخن های شست را از توی گوشت بیرون میکشید. هنوز از دهانه پله رو به دالان رد نشده بودم که عمه گفت تو را خدا نگاهش کن عین آن خدا بیامرز است.راه رفتنش مثل اوست. شانه هاش را بالا میکشید پشتش را خم میکرد دستهاش را همین طور توی جیب پالتوش. هق هقش را شنیدم دست هایم را از جیب شلوارم درآوردم. بانو گفت تو را به خدا بس کنید.” صص ۹۹-۱۰۰

هرقدر که مجلس اول شروع و پایانش طبیعی با آدمهای ساده ومعمولی ست که ایکاش روایت به همان روال دنبال میشد. از وسط های مجلس دوم چهره های تازه وارد صحنه میشوند تا خرخره غرق جهل و اوهام. از معلم جوان عربی گرفته تا پسرعمه کاسبکار و عروس نازا و عمه بزرگه همه با جادو جنبل سر و کار دارند. در شهر بزرگی مثل اصفهان همه معضلات عاطفی و درونی و درمانی و معیشتی خود را از طریق رمال و جنگیر رفع و رجوع میکنند. با سوادی هم دارد که توده ای بوده و حالا درویش شده و معتاد و رهبران حزب را با مرشد همپایه میخواند. این آقای توده ای باسواد درشیقتگی آرمانهای عرفانی خود تا آنجا پیش میرود که از قول پیران تعریف میکند پسربچه ای که اسمش حسین است درپشت بام خانه اشان درانتطار آمدن قطب بیتابی میکرد از پشت بام افتاده میمیرد. بعد توسط مرشد زنده میشود. حالا مرشد وارد خانه شده. جنازه حسین را گذاشته اند توی زیرزمین. ولی انگار مرشد به اصل ماجرا پی برده است.

” صفا که میکنند و مینشینند که قطب نقلی بگوید یکدفعه میپرسد فقیر جای حسین چرا خالیست؟ صاحبخانه میفهمد که آقا فهمیده اند و میگوید فدای سرتان شد. میفرمایند نه نه برای خاطر ما بوده راضی نِِستم بروبیارش صاحبخانه هم میرود و جنازه را میآورد و دراز به دراز با همان شمد خونی جلو آقا میگذارد. فقرا همه به گریه میافتند. اما آقا همه را بیرون میکنند دستور هم میدهند درهارا ببندند. بعدش میدانی چه میشود؟ یکدفعه صدای فریادی بلند میشود فریادی که مورا برتن همه راست میکند. بعد هم دررا باز میکنند دست بچه را توی دستشان میگویند بیا فقیر ببر سر و صورتش را بشوی. جای بچه نباید خالی بماند. ص ۱۷۰

با ورق زدن هر صفحه از کتاب احساس بدی به من دست میدهد فکر میکنم چیزی دور سرم میچرخد و دلم شور میافتد. خشم و نفرت شعله به جانم میکند دیوکمین کرده و هرم نفسش آزارم میدهد. نکند حدیث کهنه را باور دارد؟ آن باور یاس ویرانگر را که دودمانمان را برباد داده و میخواهد زنده کند و جا بیندازد. مکتوب کند تا بماند و ثبت شود که ول معطلیم. لیاقت تحول نداریم. درک ترقی و پیشرفت را نداریم. فکر جذب و جلب معرفت علم و دانش پیشرفته در توان ما نیست. آن تکانهایی هم که به انقلاب مشروطیت انجامید و هرچه بعد از آن اتفاق افتاد همه اش طرح دشمنان بود. میخواستند هویت مارا بگیرند. فرهنگ ما را از سکه بیندازند راه سعادت ما درمسجد و مکتب و قبرستان و چله نشینی است. مریض هم که شدیم دعا نویس ورمال و بندگی پیشه کن تا رستگار شوی.

طولانی شدن زمان نگارش کتاب این فکر را تداعی میکند که نویسنده در جستجو و کشف هویت خودش آن هم به زمانه ای که سردرگمی انسان معاصر مشغله ذهنی روشنفکران شده به هر دری سر زده است. اینکه موفق میشود یا نه مسئله ایست که کتاب به دست میدهد. گلشیری برآمده از دامان سنت به ناگهان در گذر از مدرنیته و پسا مدرنیته و کم و بیش درآشنائی با مکتب ها و مشربها نخست از سیاست بیزار میشود به ویژه از چپ. اولین برخوردش با چند طرفدار حزب توده اورا روانه زندان میکند و به این ترتیب نخستین بذرهای نفرت دردل او جوانه میزند و ازدگراندیشان بیزارمیشود. نمیگوید و فاش نمیکند به کدام یک از مکاتب ایمانی و عقیدتی دلبستگی دارد تاجایی که نه تنها درمحافل روشنفکری بلکه خیلی ازطرفداران و مخاطبینشان اورا جزو لائیک ها میشناسند. به ضرورت زمانه از تحلیل خیلی مسائل سرباز میزند و پرده پوشی را دوست دارد. ظاهر امر نشان میدهد که درخیلی مسائل ساده اندیش است. حال آن که نیست. هشیاراست و اهل کند و کاو. درآثارش به ندرت از علائق ایمانی خود سخن میگوید تا …

“گفت گور پدرشان هم کرده اصلا این حرف ها به تو چه . من باز گریه کردم اصلا زوزه میکشیدم … دیگر کی میتواند بماند ثابت و پایدار و نچرخد از این ایمان به آن شک و از آن شک به آن شک دیگر و هی بگردان و گردنده بگردد تاسرش گیج بخورد؟ اینهارا برای ملیح گفتم گریه کنان. از گالیله هم گفتم و ازکپرنیک و آن کپلر علیه ماعلیه که تقدس دایره را شکست و گفت اصلا مدارات بیضوی اند ونه دایره گفت” بلند شو لباست را بکن. دست و صورتت را بشور. خودم یک چیزی نشانت میدهم که همه اینها را که اسم شان را بردی دورش گشته اند و هنوز هم میگردند.” صص۵ – ۲۹۴.

راوی کتاب از پیشرفت های زمانه درغم و اندوه بزرگ اشگ میریزد و درنهایت فروتنی ازبیان ترس و علنی کردن آن واهمه ای ندارد شجاعت و صراحت بیانش ستودنی ولی درکش به راستی سخت دردآور است و هضم اش مشکل.

:وقتی شنیدم که یوری گاگارین درفروردین ۱۳۴۰ به دور زمین گشته است گریه کردم. زار میزدم و میگفتم دروغ میگویند این کفار. بعد هم مدام چشمم به دنبال همین خبرها بود تا آن وقت که خواندم حالا – تیرماه ۱۳۴۸ – در ماه نشسته اند صص ۴ – ۲۹۳.

نویسنده با شنیدن این خبر دهشتناک باورهای ایمانی جان سخت ش تکان خورده درمانده میشود و خودرا میبازد. مست و خراب به آغوش ملیح پناه میبرد سر بر سینه یار اشگ میریزد. فضای صحنه نشان میدهد که گلشیری گوشه چشمی به ادبیات پست مدرنیته داشته و تجربه آن نیز از نظرش دور نبوده و اینکه آیا موفق میشود یانه مورد بحث نیست. آن ادبیات ابزار خودش را دارد که به طورکامل باید به کارگرفته شود تنها سکس را مطرح کردن که جا به جا دراین اثر دیده میشود – گره گشای نیست. حد اقل اینکه پست مدرنیته نه به اوهام توجهی دارد و نه دشمنی با دانش و پدیده های علم. گرفتاری از آن جا آغازشده که قهرمان کتاب درپیوند با جستجوی مستمر هویت خود دچار تردید شده سرانجام بن بست فکری خود را از طریق عرفان خواسته است حل کند که دردام رمالی گیر میکند. اضافه کنم که عرفان با عقلانیت سرستیز دارد.خیال پردازی رواج اوهام وخرافات منطق ذاتی عرفان است. درسنت اندیشه گری ایران، – با تمام ضعف ها و کمنوریهایش- عرفان که از راه رسید خردستیزی شروع شد و دوره انحطاط فکر و اندیشه درایران آغاز گردید. طریقت همراه شریعت همزاد شد و چون موریانه براذهان افتاد و فرهنگ سراسر دینی ما را زیر سلطه گرفت.

با رواج عرفان،”پای استدلالیان چوبین ” شد. جبر ومقدرات جای اراده انسان را گرفت، درنهایت همان شد که نمونه حاضر و آماده اش در جننامه آمده. تازه پر شکسته عرفان با ابزار ناقص و شرمگینانه اش دامنه فکری آدم تحصیل کرده ای مثل گلشیری را گرفته از او منادی رمالی و طلسمات ساخته اگر غیر ازاین مثلا ازموضع قدرت تسلط پیدا میکرد کارمان به راستی زار میبود. نمونه آشکار آن را درآقای خمینی – همان که گفت اقتصاد مال خر است – تجربه کردیم. همان که دربرابر چشم و گوش باز جهانیان با آن همه جنایت های قرون وسطائی اش خون بیشماران زن و مرد را ریخت و برخال لب یارش شعر عرفانی سرود. فریب نباید خورد آن امام زعیم هم دست پرورده عرفان بود و دارو دسته جنایتکارش نیز برآمده از آغوش نکبت بار همین مکتب فکری اند. دراین که عرفان پس از حمله اعراب و بعدها حمله مغول چراغ مقاومت را بین مردم تحقیرشده برافروخت نباید شک کرد. اما درزمانه ای که ارتباطات پیشرفته و گسترده بشری کره خاکی را تبدیل به یک دهکده جهانی کرده و نیازهای متقابل به عنوان یک ضرورت شاخص فصلی از ابزار بقای مردم جهان شده عرفان که هیچ حتا تقدس ادیان و مذاهب نیز در رویاروئی با حوائج و سلطه قدرت رنگ باخته و دامنه چیرگی و تصرفاتش آسیب پذیر شده و اینجاست که هرنگاه به گذشته باید هوشمندانه صورت گیرد به ویزه مکتبهای سکرآور و حوادثی که آفت های تجربه شده اش راه تعقل تاریخی را به خیالپردازیها داده سکون و فلاکت معنویِ مردم را نهادینه کرده است.

به این روایت تاریخی توجه فرمائیِد: زمانی که اصفهان درمحاصره افغانان و درآستانه سقوط بود فتحعلی خان قاجار شاه سلطان حسین را متقاعد کرد که از پیرزنی دراسترآباد شنیده است که اگر دوپاچه بز را با ۴۳۵ دانه نخود پخته و دوشیزه ای باکره ۱۲۰۰ بار لااله اللا الله بخواند و برآن فوت کند سپاهیانی که با این خوراک اطعام شوند ازنظرها ناپدید خواهد شد و بردشمن غلبه خواهد یافت. (۲)

ابزارواماندگی که چهارقرن پیش سلطنت صفویه را نابود کرد وهنوز نزد نویسنده ما از کرامت و تقدس برخوردار است.

گلشیری درتبیین بدآموزیها به ویژه درمجلس پنجم سنگ تمام گذاشته است که به آن هم میرسیم.

برمیگردم به تاریخ انتشار کتاب نظری می اندازم میبینم درست است درسال ۱۹۹۸ میلادی درسوئد توسط نشرباران چاپ شده. غمم میگیرد ازسقوط نویسنده مطرح آن هم درآستانه قرن بیست و یکم با همان افکار پیرزن استرآبادی!.

اینکه زبان گلشیری درنمایاندن تصویر زندگی خانواده که به تعبیری گوشه هائی از روابط اجتماعی و اقلیمی تلقی میشود و در ردیف متون ادبیات خوب داستانی است نباید کسی را گمراه کند. تسلط به زبان یکی از اجزای داستان نویسی است که راوی جننامه از آن برخوردار است ولی درالتزام به مفهوم که بستر فکری را هموار میکند نه تنها موفق نیست بلکه در مقولاتی که وارد شده انگار کشش لازم را درخود نمیبیند و به ناگهان در پیوند با خردستیزی و علم ستیزی واثبات نظر خود ناکام میماند و به دام میافتد. با توسل به اشاعه خرافات راه باز میکند – آن هم با چه آب و تابی – به کج اندیشی هایی که شر از اعوجات و معوجات و طلسمات و اسم اعظم و داستان های زعفر جنی درمیآورد. خواننده سردرگم و نادم از فریبی که خورده و دردام چنین روشنفکرنمای کج اندیش واپسگرا افتاده نمیداند به کجا و به چه کسی پناه ببرد!

مثلا عارضه پریشانی راوی از شنیدن خبر نشستن فضانوردان درماه و مست کردن و پناه بردن به آغوش ملیح؟ واقعا معلوم نیست چه هدفی را دنبال میکند. اعتراض به فضانوردان آن هم ازطریق میخوارگی همخوابگی با ملیح؟ واقعا که جل الخالق! آیا سوگواریست برای انحطاط. عقب نشینی کهنه پرستی و سنت های پوسیده؟ این نیز نباید ازنظر دور داشت که زبان گلشیری در بسط و گسترش این مقوله ها حساب شده است. اگر جلال دررزیم گذشته جوانان را باغربزدگی سراپا مجعول و مهمل خود به بیراهه کشاند. آقای گلشیری دودهه بعد ازانقلاب اسلامی اندوه و ماتم خود را ازپرواز گاگارین و نشستن دیگر فضانوردان در ماه به گونه ای فاش میکند که ادبیات داستانی نویسنده معاصر پیوند تازه ومبارکی باشد به حوزه های مذهبی درتأیید احکام فقهی فقیهان مسند نشین که همگی درقدرتند و درصیانت آرمانهای خود چوب حراج به تاریخ فکر و هستی مردم ایران زده اند. با بیرحمی برای دوام جهل و ظلمت فکری گوهر اندیشه را درتالارهای روضه و ماتم به دارآویخته اند. اما نباید فراموش کرد که جلال رو دررو و در رژیم گذشته غربزدگی را منتشر کرد.

هجو باسوادها و به سخره گرفتن کتابخوان ها نیز دراین داستان جایی دارد که قابل تأمل است. نباید نقش ها را سرسری گرفت و بی توجه ازکنارشان گذشت:

“یادم باشد که کاری نکنم تا آب باریکه را ازدست بدهم. دست خالی – به قول عمه کوچکه – فقط برای توسری زدن خوب است. بااین همه مگر یک آدم تنها چقدر خرج دارد؟ کافه مافه هم که نمیرفته مثل من که دیگر نمیروم اما این رف ها پربوده – به قول پسرعمه تقی – از کتاب های خطی و چاپ سنگی و حتا نوشته های حجازی – زیبا و هما و پریچهر – نفیسی – فرنگیس – و ربیع انصاری – جنایات بشر – و مسعود – تفریحات شب بازهم بوده خودم دیده ام که این بانو میخواند یا هی حرفش را میزند مثل مظالم ترکان خاتون حیدرعلی کمالی یا دلیران تنگستانی رکن زاده آدمیت و نمیدانم سایه روشن و زنده به گور هدایت ترجمه های رنگ وارنگ هم داشته که این بانو مدام از گنجه درمیآورد و میخواند و آن صندوق خانه هم اختصاصی عمل احضار و تسخیر و تسدیس و تکسیرهایش میشود. صص ۴۲۴ – ۴۲۳

عموحسین که دراثر شکست عشق به رمالی رو آورده برای تکمیل هویت خود انگار برای آمرزش گناهانش و اثبات اخلاص و بندگی ش گام بزرگ دیگری برمیدارد.

پسرعمه تقی میگوید این خرابه آن طرف کوچه را میبینی؟ دست پخت عموی جنابعالی است. میگویم چه کار به این کارها داشته؟ عمه بزرگه میگفت مدرسه بوده بعد مردم ریختند و خرابش کردند . میگوید من هم همین را عرض کردم اولش البته دبستان بود. عموهم کاری به کارشان نداشت. بعد کم کم کلاسهای متوسطه هم دایر کردند. هرسال یک کلاس. خوب این هم به جایی برنمیخورد. تا زد و نمیدانم عموحسین جنابعالی شنید که دبیرطبیعی سرکلاس گفته ” جد بزرگ آدم میمون بوده. اول آمد سراغ همین آقا داداش که مثلا راضی اش کند باهم کاری بکنند … حسین میگفت کی دلش میخواد جد جدش بشود یک عنتر؟ ان ها حتما خبر ندارند. ص ۴۲۶

جالب این که درپاراگراف بعدی آمده است که عمو حسین آقای مستوفی را که دبیر طبیعی بوده به منزلش دعوت کرده به میگساری. مستوفی که با تقدسی از عمو سراغ داشته حیرت زده است. :آقای مستوفی گفت چی شما ؟ … من فکر نمیکردم که شما هم …   به گوش خودم شنیدم که مستوفی گفت پس این جار و جنجال ها سر داروین و عنتر برای چی بود؟ دایی گفت به خاطر آن بچه های مصحف بیگناه است.ص ۴۲۶

سایه های تردید و چندگانگی در سراسر کتاب درذهن قهرمانان جننامه لانه کرده . رابطه ها ناسالم و آلوده است فرهنگ نازل خانواده که فقر مسلط را به رخ میکشد همه جا حضور دارد. عشق و خشونت و شکیبائی را قابل تحمل وهمه واماندگیها را به صورت عادت درآورده. اینجاست که آبشخورناهنجاریهای ذهنی نویسنده را در وقایع ظاهرا ساده ای که درخانه میگذرد قابل تأمل کرده است.

“توی دالان به عروس عمه (زن تقی) برخوردم. روی پله ها نشسته بود. آفتابه به کنارش. وقتی می خواستم ازپهلویش رد بشوم گفت بیا کارت دارم. گفتم من دیگر با تو کاری ندارم. گفت” گفتم بیا. بعد گفت تو برو آن تو. با آفتابه خالی رفتم. گفت نترس با بابات حرف زدم. بیرون بود. پشت در بسته.گفتم چی گفتی؟ گفت میدانستم به تقی نمیگوید. اما خوب ممکن بود به مادرت بگوید … صدای کوپه درآمد. چرا دیگردررا کلون کرده بود؟ باز در زدند. بالاخره یکی آمد. ازغرو لندهای دختر عمو فهمیدم که استایدالله پشت در بوده باز انگار دست خالی آمده بود. میگفت حالا بگذاربیایم تو” ص ۱۸۲

دختر عمو که زن استایدالله است شوهر را به اتاقش راه نمیدهد و شوهر توی حیاط اورا تعقیب میکند که زنش را بگیرد و ببرد توی اتاق ولی او از دست شوهر میگریزد.” … بی آبروئی درنیار زن! بیا تو. ازدرگاهی آمد پائین میگفت بیا برو تو … دختر عمو گفت شوهر نمیخواهم مگر زور است؟ … استایدالله همچنان دختر عمو را دنبال میکرد با همان دو دست گشوده: برو تو زن … پسرعمه رضا بالاخره صداش درآمد: خجالت بکشید! توی این خانه دختر و پسر دم بخت هست. این که نشد کار” ص ۱۸۳ از سرو صدای آن ها همه بیدار میشوند ” عمه کوچکه داشت باش حرف میزد. انگار دلالتش میکرد و بالاخره ازدرگاهی هلش داد تو و دراتاق را هم بست. پسرعمه تقی کل زد. بلند همه می خندیدند. پسرعمه تقی میخواند : بادابادا مبارک بادا ایشاالله مبارک بادا – کوچه تنگ و ریگیه – عروس کوتاه و خیکیه ” ص ۱۸۴ ” … انگار سینه نه قفسه که قفس باشد و دنده ها بخواهند از هم باز شوند آنقدر که میترسیدم حالا بشکنند و آن مه حتما سیاه و غلیظ و چسبنده از میان ترک ها به بیرون نشت کند و بعد همین طور معلق جلو صورتم بماند. برای همین باید ذکری داشت خفی یا جلی تا قالبی پیدا کند تا اصلا به مجرد بروز یا ظهور شکلی بگیرد … از جایی صدای مناجات کسی میآمد … ازجایی بوی تند کافور میآمد شاید هم چون به فکر مرده شویخانه افتاده بودم بوش را شنیدم …  صدای غش غش خنده عروس عمه بانو را هم شنیدم … بوی نوره هم آمد . نه داشتم برلزج آن راهرو تاریک و باریک میرفتم دست به دیوار ازطرف چپ … جلو هراتاقک پرده ای آویخته بودند هرکدام یک چراغ موشی … ۵ – ۱۸۴

خواننده که دراین صحنه ضربان و ریتم داستان و نقش بازیگران را درذهنش باز آفرینی میکند از درهمگویی راوی دچار تردید میشود. کم کم ازنفوذ باورهای نخستین و ذهنیت جنی اش نشانه هایی میبیند و مدخلی تازه برای کشف رازجننامه. به طن قوی بهمریختگی و آشفتگی باید علتی داشته باشد و بنمایه ای. مثلا ترس از افشای رازی پنهان و یافکر وباوری نهفته ومایه شرمساری که بیرون ریختنش زمینه های پریشانی را فراهم میآورد و در نهایت، به رغم هرگونه سخنان لعابدار و الفاط بزک کرده؛ واقعیت بیرون میزند و در ترازوی سنجش فکری مردم قرارمیگیرد.

درجننامه، راوی، عشق و تمایلات جنسی را با بدترین شکل ممکن نقل میکند. عشق به ظاهر ضربه دیده را، درنقشی حیوانی پنداری دوسگ ولگرد دنبال هم اند. و شگفتا که درآن غوغای شهوی روایتگر کتاب به سراغ عرفان میرود. گوشش به مناجات است. همچنان مرده شویخانه و بوی نوره واجبی خانه حمام! حلقه اتصال اینها درچیست؟ منطق اختلاط عناصر پیوستگی شان کدام است؟ این همه درهمگویی برای چیست؟ اینکه هرنویسنده درپروراندن هرگونه فکرو خیال مختاراست شکی نیست، اما نوشتن هرپرت و پلارا نمیتوان نادیده گرفت.

مقولاتی ازاین دست دراین کتاب کم نیست. بخشی از به اصطلاح روشنفکران ظاهرا سنگین و پرطرفدار به جبر زمان پای منبر فقها می نشینند. آرامش دوستدار دراین باره نظر جالبی دارد. گفته است “هراندازه روشنفکریهای ما خوشسیماتر و آراسته تر مینمایند از درون رنگ پریده تر و بی چهره ترند. رنگ پریدگی و بی چهرگی را باید در پس رفتار و گفتار روشنفکریها جست. درپس خردمندیهای نادانپرور و درخشش های تیره فامشان”. ۳

از طرف دیگر تاجاییکه به یاد دارم و از قدیمیها شنیده ام مناجات فقط در ماه رمضان بود. دوران بچگی ام درتبریز ماه رمضان هرسال درمحله ششگلان مردی بالای پشت بام میرفت و مناجات میخواند. خوش صدا بود و اهل موسیقی. ابوالحسن اقبال آذر که یادش گرامی باد. تنها مناجات خوان شهر بود. شایع بود که دخترانش گاهی وقت ها نقش پدر را برعهده میگرفتند. شبهای ماه رمضان دراطراف آن خانه غوغا میشد. مردم ازمحلات شهر هجوم میآوردند برای شنیدن صدای خوش مناجات. مشهد نیز چنین بود حتا در بیشتر شهرها. حالا اگر دراصفهان مناجات خوانی همیشگی بوده امریست جدا. اما درصحنه ای که نویسنده به آن میپردازد با توجه به اینکه جملگی خانواده اهل نماز هستند و پایبند مسلمانی از ماه رمضان خبری نیست.

زمان پرداخت به این قصه مصادف است با هفده هیجده سالگی راوی. وقبل از کشف میراث عمو حسین – کتابهائی از قبیل کنزالحسینی و مرآت الخیال و طومارهای دستی و دیگر اسناد مکتوب رمالی و طلسم و اعوجات و دعای محبت و غیره – که شرح کشف آن درصفحه ۱۸۷ آمده است. راوی نمیگوید ولی پیداست که آن ها را مطالعه کرده است. انشای مجلس پنجم نشان میدهد که با ابزار و اصطلاحات رمالی آشنا و دراین حرفه از توانائیهای کافی برخوردار است. عروس عمه بانو هم دستی دراین حرفه دارد وهر دوباهم همفکرند وقت وبیوقت نیزلاس خشکه میزنند ودرکنار شیطنت های مرسوم جوانی مطالعات جفری را پیش میبرند.

نکته جالب دراین داستان همان رازداری راویست که سال ها درنهانخانه دل پنهان کرده و درچند سال فعالیت ادبی اش نه تنها ازاین مقولات حرفی نزده بلکه به عنوان یک نویسنده مطرح شازده احتجاب را مینویسد با دهها داستان پرطرفدار و همخوان بازمانه و افکار جوانان پیشرو. تا زمانه اعوجات و طلسمات فرا میرسد و اهل عمائم و اوراد برمسند قدت تکیه میزنند. دیو خلیده از اعماق روان بیرون میجهد و تحریر جننامه ضرورت پیدا میکند به شهادت راوی داستان، ایشان از دوران جوانی و زمانی که درمحضر سرگرم کار بوده میانه چندانی با علم و دانش و تحولات جهان نداشته وخود معترف به این ضدیت است. در بازجویی سرهنگ نادری در ساواک اصفهان میگوید” … مینویسم که من با تکامل و نمیدانم ترقی مخالفم چه برسد به اینکه مارکسیست باشم.” ص ۳۸۴

آنجا که نویسنده سفره دل باز میکند و درد و رنجهای خود و خانواده اش را شرح میدهد ازخواندنی ترین قسمتهای کتاب است ولو با گسستها و برش های عمقی. و ازاین نگاه شرح دردهای مادر جایگاه ویژه ای پیدا میکند و بردل مینشیند.

راوی جننامه وقتی از زندگی مادر میگوید حالت مطبوع و نفَس گرم انسانی را درمخاطبینش میدمد. درد فقرو بیچارگی زن درمانده و سوزش زخم زبان عمو در رگهای خواننده نفوذ میکند. درآینه خیال همراه مادر وبچه ها از اصفهان تا آبادان از کوه و کمرها میگذرد تا به آن اتاق قفس مانند بالای قهوه خانه درآبادان میرسد.

“ای مادر اینها چه گفتن دارد؟ حالا که حکم زور است باشد. ما سر راه رفتیم اراک دیدن عموم این مرا برد سر صندوق بچه هایش که ” ببین این را برای غلامرضا خریده ام این را هم برای محمدرضا. این یکی هم مال حمیدرضا ست.” حالا هی لباس درمیآورد و نشان من میدهد. گفتم ” عمو اینهارا چرا نشان من میدهی؟ میدانم شما الحمدالله وضعتان خوبست” گفت “اینهارا نشانت دادم تا ببینی من چقدر درفکر آبروم هستم. توهم اگر به فکر آبروی کس و کارت بودی یک چیزی تن بچه هات میکردی که در و همسایه نگویند این غربتیها کی هستند” همین بود مادر من هم دست شمارا گرفتم و از درخانه اش آمدم بیرون و یک راست رفتم ایستگاه قطار … ازآنجا با یک ماشین رفتیم آبادان و ازفرداش هم افتادم دوره که بابات را پیدا کنم. .. شماها هم به دنبالم تا رسیدیم به قهوه خانه … شوهر دخترخاله گفت ” نگاه اش کن آنجا نشسته … من حسن را فرستادم گفتم ” بابات را که میشناسی برو صدا بزن.” این هم رفت پهلوی بابات و آهسته زد روی زانوش. بابات نمیدانم – روز گذشته – به نقل گوش میداد یا به رادیو. حسن برگشت مرا نگاه کرد. اشاره کردم … بابات اول با دستش بچه را پس زد بعد نگاهش کرد بلند شد مارا دید آمد بیرون. اول هم سراغ دوچرخه اش. تو را نشاند روی تنه حسن را هم ترک دوچرخه. گفتم “آمیرزامحمود این هم ناسلامتی بچه توست” گفت ” حالا باشد تابعد” یا اصلا حرفی نزد. فقط به تاخت رفت. من و اختر هم که بغلم بود به دنبالش تا رسیدیم اتاقش. بالای یک قهوه خانه بود و بعد هم رفتیم یک جای دیگر.” صص ۱ – ۴۰۰

نگرانیهای پدرنیز قابل تآمل است. همو از رفتار و اخلاق مادر درشک و تردید است. وقتی پدر هربچه فاسدی را توی رختخواب زنش میخواباند حق دارد فکرکند زنش نیز ممکن است مقابله به مثل کند. این یک نمونه شنیدنی است:

“یک شب بیدار میشدم میدیدم که یک چیزی زیرلحافم تکان میخورد. میدیدم یک پسره ای خوره ای است پاره پوره. میگفتم : این کیه دیگر؟” میگفت “توی گاراژ بود جا نداشت بخوابد آوردمش خانه.” یا یک بار یکی دیگررا آورده بود که آمده صندوقم را درست کند. همان صندوقش که تیشه و ماله اش را توش میگذاشت. من را هم فرستاد اتاق خانم تهرانی.” ص ۳۵۵. ” گفتم که یک پسره خوره ای را آورده بود توی جل و جای من. تا همین ده سال پیش هم دنبال همین کارها بود. یک بارحسن دیده. بودش گمانم یک پسره لوشنی ترک دوچرخه بابات بوده که حسن دست میاندازد ترک دوچرخه بابات را میگیرد … ص ۴۰۸

باید شهامت نویسنده را ستود. آن هم با توجه به شرایط جامعه بسته و محدود که مجیزگوئی و عیبجوئی و حفظ آبرو یکی ازعادات مرسوم است تا جاییکه گفته اند “باسیلی صورت خود را همیشه سرخ نگهدار.” تظاهر و تعارف که جای خود دارد. آن وقت با چنین عادت های جاری شرح و تبیین زشتیهای خانوادگی را باید ارج نهاد که درمعرفی فساد کوتاه نیامده خلقیات پدررا مکتوب کرده است.

گفتن دارد که با همه تناقضات جننامه، گلشیری دربازنگری به جامعه شناسی اقلیمی تا آنجا موفق است که تکه هایی بریده و ناقص از سیمای اجتماعی را روایت میکند.

“به دامادهاش هم اطمینان نمیکرد اگرمیرفتیم خانه اختر و رحیم شب که میشد خودش جاش را میانداخت سر راه توی راهرو. من هم توی اتاق میخوابیدم. مگر تا صبح چشم به هم میگذاشت؟ میگفتم برو بگیر بخواب مرد. میگفت میخواهی من بخوابم این لندهور بیاید توی جل و جای زن من؟ این رحیم را میگفت اگر میشنید واویلا میشد

صبح میگفتم تو برو خانه من بعد میآیم میگفت میخواهی من بروم تو با این لندهور تنها باشی.” ص ۴۰۹. با اینکه دردهای مادر به راستی دل خواننده را به درد میآورد و حرفهایش صریح است خوب که از هر جهت نگاه میکنی فقر مسلط را میبینی که فضا را مسموم کرده است.

درمجلس پنجم همه چیزدگرگون میشود. جوان تحصیلکرده با اینکه توسط برادربزرگش – حسن – وارد جریان های سیاسی شده وبا توده ایها هم نشست و برخاستی دارد ناگهان رو به رمالی میآورد که اگر بخواهیم مسئله را ساده تلقی کنیم هیچگونه ایرادی نیست ولی وقتی راوی داستان ازنشستن فضانوردان درماه اشگش جاری میشود و درحسرت قهقرا با بلندگوی واپسگرائی به تبلیغ موهومات میپردازد نقاب ازچهره برمیدارد افکار منحط خودرا به نمایش میگذارد. آنچه دراین میان پایمال میشود باورهای زلال و پاک عده ای از جوانان و کتابخوانان است که درراه کج اندیشیهای راوی داستان برباد میرود.

اینکه درسرآغاز نوخواهی درایران رجعت به گذشته ازطرف متشرعین و مرتجعین تبلیغ ورستگاری مسلمین درشهادت و صیانت سنت و امت خلاصه میشد و دنباله این فکر دررژیم گذشته بعنوان سمبل مقاومت بخشی ازروشنفکران را درچاله توهم گیر داد نباید تردید کرد. آذین بندی مسجد و تکیه و امامزاده رونق عزاداری مدح و ثنای شترچرانان و معجزات و شفای آب چاه زمزم و مکتبداری با تبلیغات گزاف که امروزه از ارکان رسمی دولت شده – مثلا قوانین قضائی کشور و قصاص و دیات و پوشش وحجاب زنان … – با اینکه درذهنیت تاریخی مردم یادآور تلخی های فراوان است برای عده ای ازروشنفکران فقهی اندیش ما در پوشش مقابله وضدیت با تمدن امروزی ابزاری شده روزمره تا خرافات واقوال گذشتگان را احیا کنند و زمانه را به دوران ظهور اسلام و شیوه های زندگی اعراب بدوی رجعت دهند گیرم که چنین شد وتلاش فقیهان مسند نشین که سخت درتلاش عربی شدن ایران هستند نتیجه داد! آیا چه نفعی دارد این بازگشت به گذشته و غلتیدن درظلمت جاهلیت! این چه فکرشوم و ویرانگریست که روشنفکر ما دررسمیت بخشیدن فرهنگی آن درتکاپوی هموارکردن شرایط جهنمی ست که برکل حیات وهستی مان چیره شود!؟

وسرانجام وقتی کتاب را بستم ازاین همه کج اندیشی و شیفتگی به انحطاط نویسنده ای که مورد احترامم بود شگفت زده شدم. هرگز باورم نمیشد که گلشیری روی کتابی سیزده سال تلاش کند که حاصلش رمالی و طلسمات باشد و طبال انحطاط و قهقرا. نویسنده شازده احتجاب و حتا آئینه های درداربا آنهمه گسستها و پرشهای نامربوط. راستی چه به روزگارش آمد؟

فرم وشکل و زبان فاخر و فضاسازی جای خود ولی محتوا چی؟ آنچه در این کتاب آمده سوگواری برای جهالت ودرآرزوی احیای گذشته های ظلمانیست. طرد وتحقیر تمدن و دانش و علوم جدید است. راوی داستان باهمه صیقل زدن وجلادادن کلمات نه تنها ازانحطاط دفاع میکند بلکه برای اثبات ایمان خود؛و وفاداری به گذشته های دوراشگ میریزد.ازتعهد وآزادمنشی نویسنده و اینکه هرنویسنده فی ذاته”سیاسی” است هیچ نمیگویم که سخن به درازا میکشد اما این را میتوان گفت که حتا درمتحجرترین قشرها چنین فکرسخیف وعقب مانده ای کمتر دیده میشود تا چه رسد به حوزه تحصیل کرده ها و روشنفکرهای مدعی. این که گلشیری سیاست گریز بود بحثی نیست حتا با صراحت از جهتگیری اش با حزب توده یاد میکند “آشنائی با انجمن نشینان به حزب توده کشاندم واواخرچهل و یک دستگیر شدم و چند ماهی زندان مرا ازدرون با اعضای حزب توده آشنا ساخت. بسیاری ازداستان های سیاسی من با جهتگیری ضدچنان حزبی آن سال ها نطفه بست ۴ . و مخالفت و بیزاری خودرا ازچپ اندیشان و موجی که چندین دهه برافکار جوانان سایه انداخته بود درکتاب دیگرش آورده است. درآنجا نیز نوشته ولو اززبان یکی ازکسان کتابش “آدم سیاسی باید میان یاغی و حکومت جانب حکومت را بگیرد … “۵. یک جای دیگر ازقول زن طاهر که شوهرش اعدام شده و فرقی بین همفکران و هم اندیشان شوهر اعدام شده اش با جلادان نمیبیند گفته است ” … من میان اینها و آن بازجوها که با وقاحتشان میخواستند مرا وادار کنند تا همه چیز را جزء به جزء تعریف کنم فرقی نمیبینم. ۶

البته داشتن و یا نداشتن چنین تمایلات فکری و عقیدتی فی نفسه مورد ایراد نیست. ولی کسی که ادعای نهنگی درآب خرد ۷ میکند باکدام تجربه میتواند درمدعای خودثابت وپایدارباشد. ازهمین آب خرد. درهمین قرن هدایت و دهخدا و نیما و فروغ سر برافراشته اند رو به جهان متمدن بی آن که سودای نهنگ و آب خرد درسر داشته باشند. به کنار ازآن خیلی از نویسنگان ما که سیاسی هم بودند ومدتها با سانسور دست و پنجه نرم کرده و حتا شکنجه ها و مرارت های تبعید و زندان را هم به جان خریدند، اما هرگز از منطق قلم و رسالت اجتماعی خود دور نشده و مسئولیت روشنگری را فدای اوهام نکردند. به جهل عمومی دامن نزدند. درستایش انحطاط قلمفرسائی نکردند. ازتقی ارانی و خلیل ملکی و بزرگ علوی بگیر تا به آذین و سعید سلطانپور و دیگران. همنسلان آنها نیز آنقدر هشیار بودند که پیام بیداری را زیردست قدرت روز نریختند. چرا که آبشخوراندیشه و تفکراتشان هرگز طلسمات و کنزالحسینیها نبود. به انحطاط و گذشته های سیاه تاریثخ اشگ نریختند. آن هم تاریخ سراسر طلمت و غفلت ما که اگر درست بنگری کمتر نور امید درآن میبینی. درست است که این غفلت ریشه دار را انقلاب مشروطیت بهم ریخت و نخستین بذرهای آن خیزش را معدود روشنفکرها و تحصیل کرده های زمانه پاشیدند اما طولی نکشید که قدرت قاهر آن را به بند کشید. با این حال درآن چند ده به ظاهر مشروطه کارهای ریشه ای و بسیارمفید صورت گرفت. مردم برای اولین بارباقانون که درتاریخ بیسابقه بود آشنا شدند. فکر و اندیشه درمحاق بود اماابزار سازنده و موثرش بین مردم و دراذهان جامعه برای شناساندن خود جا بازکرده بود. درسال ۵۷ حلقه گسیخته ظلمت شوم بهم رسید. تاریخ تکرارشد سنتگرایان چیره شدند.

شاه دادگر ساسانیان همان که مزدکیان را واژگونه چال کرد این بار با عبا و عمامه ظاهرشد. هزاران پیر و جوان را درزندان های اسلامی اش قتل عام کرد. با تارومار کردن دگراندیشان، سرتاسر ایران را به بند کشید. انگیزه های هردو کشتار وحشیانه مگر یکسان نبود؟ علت بنیادی هردو قتل عام تاریخی مگر درمخالفت با قدرت مسلط نبود؟ دوقرن سکوت چیست؟ چرا صحبت ازپانزده قرن سکوت مطرخ نمیشود!؟ تلخکامی ما ریشه دربیماری تاریخی مان دارد. فلاکت مان زمانی آشکارمیشود که به اینگونه اخبار و آمار توجهی گذرا بکنیم:

“آمریکا با دودرصد جمعیتی که دربخش کشاورزی فعالیت دارد غذای بیشتر مردم جهان را تأمین میکند.” ۸

ما ملت باستانی، مسخ های تاریخ، گندم و جو را باید ازبیگانه بخریم تا شکم انگلها و پرچمداران سنت و سلاطین مقبره و محراب را سیرکنیم. انگشت حیرت به دندان ازنادانی: وقتی که سرگرم سوگواری بودیم آنها که به زندگی عشق میورزیدند و به رفاه و پیشرفت جامعه دلبستگی داشتند عقل و شعور داشتند آینده نگر بودند. فن و دانش را برگزیدند وملتهای باستانی وهمیشه گریان راجیره خوار خودکردند. بی شبهه آنها نیز نطریه پردازان محفلی وباسمه ای، و نویسندگان عقده ای مرید پرور،چون احمدفردید وعلی شریعتی وآل احمد و روایتگر جننامه داشتند ولی چون مرید و مراد تراشی درآنجاها مرسوم نبود کسی محلشان نگذاشت.

عشق کهنه پرستی وبیماری بازسازی و تزئین مقبره های کرم خورده هرازگاهی درمیان روشنفکران این سرزمین عود میکند. بنده پروری بارنگ و بوی زمانه شکل تازه ای میگیرد. این بار گلشیری جاپای آل احمد میگذارد وبارامانت را بردوش میگیرد. در صحنه آرائیهای جننامه میتوان نشانه های آن را رویت کرد.

“بوی دالان تاریک، آفتابه خالی کنارمستراح، التهاب بلوغ جوانی. وررفتن به خود،.دعا و طلسم و تریاک، حضورملیح دخترجوان، معجزه مرده زنده کردن با توسل به عرفان ومناجات و نفرت ازچپ وبیزاری از علم و دانش، شیفتگی مجنونانه به ظلمتهای گذشته … “که درمجموع ابزارتحمیق و، با زبانی شرمگینانه بازآفرینی همان فرهنگ بارامانت ولودهنده افکارریشه دارنویسنده است که درذهنش ته نشین شده،جرم بسته؛ مانده و مانده با جان سختی ماندگار شده و نگران ازاین که مبادا بار امانت به زمین مانََد و علمدار برنخیزد.

مایه ننگ و گمراهیست که درآستانه قرن بیست و یکم هنوز دردایره حصار ظلمانی بنده پروری به بند ماندن و به خاطر “نرنجیدن” قدرت مسلط با باج دادن چهره رنگین را ننگین ترکردن و مردم را فریب دادن!

قهرمانان جننامه یا بچه بازند یا هروئینی. تنها حسن سالم است که آن نیز به مرض مزمن چپگرائی مبتلاست. محضردارهم که آقای کمال الدین جناب باشد تریاکیست و خانم باز قهار ودخترش ملیحه هرازگاهی نشانده یکی اززنبازان میشود.

گلشیری که از«منطرخودش» واقعیت های زندگی راعلنی میکند ابعاد و، گستره جهل را دررفتار زن و مرد گرفته تا محضردار و معلم روستا وآن توده ای اتابکی و مصطفوی و … روایت میکند درفرجام کار خود نیز درهمان تاریکیها گیرمیکند وهمان سرنوشت عموی گمشده یا سرگشته اش رابرای خودش رقم میزند و آگانه به سطحی نگری و ساده انگاری روشنفکرایرانی صحه میگذارد. با صحابه جهل و غفلت تجدید پیمان کرده و برسنت شوم بنده پروری که به عنوان تقدیر تاریخی پذیرفته تأکید میورزد

تضادها وچندگانگی کتاب نیزناشی ازسردرگمیهائیست که ازنوجوانی درذهن نویسنده جوانه زده با رشدی دلخواه طبیعتش به کمال رسیده دردوران شهرت درموقعیت استثنائی از پرده بیرون زده نقاب ازچهره راوی جننامه برداشته و امروز؛از هر سمت وسوئی که بنگری مایه گمراهیست و منادی جهل و عقب ماندگی.

پانویس ها

۱ – چشم انداز چاپ پاریس شماره ۸ زمستان ۶۹
۲- پرسش ازانحطاط ایران. علی اصغر حقدار ص ۵۵ چاپ اول انتشارات کویر تهران
۳- درخشش های تیره آرامش دوستدار ص ۱۷۲ ناشرافق کلن ۱۳۷۰
۴ – چشم انداز همان
۵- آینه های دردار چاپ دوم تابستان ۱۳۷۲ ص ۴۹ انتشارات نیلوفر تهران
۶ – همان بالا ص ۸۱
۷ – چشم انداز همان
۸ – دربرنامه ای ازرادیو امریکا شنیدم

http://iwae.info/?p=36

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست