تماس با سردبیر > perslit@gmail.com بایگانی پیوندکده سیاسی  بیانیه ها و برنامه ها کتابخانه صدا و ویدئو ادبیات بومی هنر داستان شعر

پاییز پادشاه دموکرات فصل ها  و عکاسان گردآوران شعر لحظه ها.......
دکترتورج پارسی


دیروز به دانشکده رفتم تا با دوستی قهوه ای بخورم ،  دم در ورودی رنگ ها میخکوبم کردند ، ماندم به تماشا با چشم و گوش باز ، به راستی زیبایی را می شنیدم و می دیدم ! شکار لحظه ها را آغازیدم  ! طبیعت به راستی ما را می چرخاند ،ما را بر روی سکوی اندیشه می نشاند،همه رنگ ها بی تعارف با تو به گپ می   نشینند .
 همه ی فصل ها ، همه رنگها جاری اند ،چشم و گوش را به میهمانی فرامی خوانند،این میکانیزم هستی است ،از همه رنگی تا بی رنگی که یعنی زیبایی و شایدم  .....!
طبیعت ، باغ رنگ ها و افسانه هاست ، زیباست ،روی واژه زیبا نمی ایستم ، به دنبال واژه ای رفتم که بهتر بتواند بنمایاند ، نیافتم ، به این رای رسیدم که واژه طبیعت خود یک فرهنگ واژه است ، فرهنگ واژه ای  بیرون از مدار زیبایی ها  !  فرهنگ واژه ی بودن ها و شدن ها !
به راستی اگر این پاییز نبود و قهوه ی دانشکده ی اقتصاد نبود شاید این نوشته جان نمی گرفت تا به گفته ی شیرازی ها ملکی ورکشان  برسد به در خانه ی شما ، هر چه هست زیر سر پاییز پادشاه دموکرات فصل ها ست !
یادم آمد به گفته ی دل نشین و ظریف دکتر اسلامی ندوشن : اردی بهشت شیراز بسیار زیباست و شیراز در این ماه از زنانش زیباتر و لوندترست !  یا به گفته ی فرانسوی ها Coquette است , پاییز سوئد هم از دختران بلوندش زیباتر می شود شاید بتوان گفت زیبایی طبیعی را به تماشا می نهد ، اگر این گفته ی سعدی را معیار قرار دهیم که   "مشک آنست که خود ببوید نه آنکه عطار بگوید " طبیعت را نیازی به زبان آوری عطار نیست بلکه خود عریان و آشکار در جلوت می ایستد و این تویی که زیباشناس باشی و سزاوار دیدن بی دریغ !
***

ادبیات تلخ و شیرین پارسی  هیچگاه بدون پاییز بارش بار نشده ، شاعران ، نقاشان واژه ها در ترسیم پرتره پاییز توان مند بوده اند:


خیزید و خز آرید که هنگام خزانست
باد خنک از جانب خوارزم وزانست
آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزانست
گویی به مثل پیرهن رنگ‌رزانست / منوچهری
 در ارتفاع ز غم نپرهیزم
من آبروی خزانم ،شکوه پاییزم /نصرت رحمانی
پاييز يك شعر است
يك شعر بي‌مانند
زيباتر و بهتر
از آنچه مي‌خوانند /ملیحه مهر پرور

پادشاه فصلها پاییز

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر؛ با آن پوستين سردِ نمناکش.
باغ بي برگي،
روز و شب تنهاست،
با سکوت پاکِ غمناکش.
سازِ او باران، سرودش باد.
جامه اش شولاي عرياني‌ست.
ورجز،اينش جامه اي بايد .
بافته بس شعله ي زرتار پودش باد .
گو برويد ، هرچه در هر جا که خواهد ، يا نمي خواهد .
باغبان و رهگذران نيست .
باغ نوميدان
چشم در راه بهاري نيست
گر زچشمش پرتو گرمي نمي تابد ،
ور برويش برگ لبخندي نمي رويد ؛
باغ بي برگي که مي گويد که زيبا نيست ؟
داستان از ميوه هاي سربه گردون ساي
 اينک خفته در تابوت پست خاک مي گويد .
باغ بي برگي
خنده اش خونيست اشک آميز
جاودان بر اسب يال افشان زردش ميچمد در آن .


پادشاه فصلها ، پائيز ./م . امید

 

و می ماند عکاسان ، شکارچیان عاشق لحظه ها ، اما یادمان باشد اینان شکارچیانی هستند بی تفنگ و خون ریزی  و نویسندگان تاریخ مصور  ! تاریخ لحظه های طبیعت ، از اندام برهنه ی زنی یا مردی یا لحظه ی با خود بودن آدمی تا طبیعت که گه سپید می پوشد ، گاه سبز  و در پاییز رخت هایی از همه رنگ های خزانی و ............ و ........ تا  سنگی بی جان که عکاس آنچنان به آن چشم می دوزد که سنگ به زبان می آید و......! عکس های سیاه و سپید کهن یادها ی نقطه های دور و نزدیک که منظری دیگر دارند ! کاروانی همیشه در حال حرکتند با زنگوله هایی که صدای شان ترا به ژرفای موسیقیایی سکوت  می برد !
عکاسان گردآوران شعر های لحظه هایند ، لحظه هایی که گاه ناچیزند ، زودگذرند اما از زاویه ای که او می نگرد و شکارش می کند جلوه ی ماندنی می شوند ،بی مانند ، می مانند و تازگی را از دست نمی دهند چون تکرار نمی شوند .

نقاشان را نقطه ی پیوند عکاسان و ادیبان و موسیقی دانان می دانم  که خود مبحثی هزاران کتابست که در فرصتی دیگر با درود در برابرشان کلاه از سر بر می دارم .
۲۴ سپتامبر ۲۰۱۰ اپسالا

 

این مطلب را در صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست