تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده سیاسی / ویژۀ انقلاب کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید

اردشیر محصص از زبان ناصر پاکدامن

نیویورک، 3 آبان / 24 اکتبر2008.

اردشیر محصص
(19 شهریور 1317 ـ 18 مهر 1387 / 9 سپتامبر 1938 ـ 9 اکتبر 2008)

 اردشیر محصص طرح‌پرداز و نقاش نامدار معاصر ایران در روز پنجشنبه 18 مهر / 9 اکتبر گذشته در نیویورک درگذشت. بیش از 50 سال است که طرحهای محصص در مطبوعات ایران و جهان به چاپ می‌رسد و تحسین بینندگان ایرانی و غیرایرانی را موجب می‌شود. محصص با نشریات معتبر اروپائی و امریکائی همکاری مستمر داشت و چندین مجموعه از طرحهای او به صورت کتاب و آلبوم در کشورهای اروپا و آمریکا انتشار یافته بود. بسیاری از منتقدان و صاحبنظران محصص را از جملۀ طرح‌پردازان و کاریکاتورآفرینان بزرگ زمانۀ ما می‌شناختند. در مرگ او و با یاد او، گروهی از اهل نظر و اندیشه و قلم ایران، محصص را "هنرمندی از دودمان عادلان و بیداردلان و ترقیخواهان و نوآوران" دانستند؛ هنرمندی که " خاموش و بی اعتنا و بیخیال از کنار تلاطم و هیاهوی زمانه نگذشت و این چنین بود که هر آنجا که می‌بایست و می‌شایست خطها و نقشها و رنگهای قلم او  فریاد خشم بر آوردند و  آوای همدردی ‌سرودند.  با زمان و در زمان خود زیست".
 مراسم تشییع و تدفین اردشیر محصص در فضائی آکنده از اندوه همدلی وگرمی همدردی، در صبح روز شنبه 4 آبان / 25 اکتبر با شرکت عدۀ بسیاری (دو سه صد تن) از دوستان او در نیویورک برگزار شد. در مراسمی که در تالار متوفیات "کرست وود" در مانهاتان، پیش از تشییع محصص تا گورستان " گرین‌وود" بروکلین انجام شد نخست خانم سارا نجومی از محصص سخن گفت و سپس پیامی که در مرگ برادر، ایراندخت و داریوش محصص، به نام خود و  خانوادۀ خود فرستاده بودند خوانده شد. پس از آن، پروفسور استانلی فان، پزشک معالج و دو تن از پرستاران او سخن گفتند و آنگاه خانم حورا یاوری ـ که پیام همدردی و تسلیت دکتر احسان یارشاطر  و بنیاد دانشنامۀ ایرانیکا را نیز قرائت نمود ـ  و آقای بهروز معظمی به سخن پرداختند و از محصص، دوست، هنرمند و انسان گفتند. درین مراسم، پیام همدردی انجمن آسیائی به دو زبان فارسی و انگلیسی نیز قرائت شد. در گورستان "گرین‌وود" بروکلین و بر  مزار محصص نیز بهرام رحمانی و ناصر پاکدامن به مناسبت، و این بار به فارسی، سخن گفتند. آنچه در زیر می‌آید متن کامل نوشتۀ ناصر پاکدامن است که چکیدۀ آن، در آن روز و بر آن مزار گفته شد.
                                                                                                            آرش

 در چنین روز و در چنین مکان، بر مزار دوست، چه باید گفت؟ چه گفتنی می‌ماند؟پس خاموشی و دم فرو بستن! سرگشته و سر در گریبان: "نمی‌دانم چه می‌خواهم بگویم / زبانم در دهانم لال بسته است"؟                                                                                                                    و یا یادها را بر زبان آوردن، از آغاز گفتن: خنده‌ها، شادیها، دردها و شگفتیها را در ذهن و ذهنها زنده کردن. به تکرار پناه بردن. دوباره گفتن و باز هم گفتن. خاموش نماندن؛ و خاموشی را با یادها و یادآوریها به پاسخ نشستن!                                                                                                                          خاموشی شکست از غم و درد و اندوه است. پس گفتن: گفتن اینکه محصص از  "نسل روشنفکران و هنرمندان دهۀ چهل" بود. "چهلی ها". آنها که در نوجوانی با شورو شوق، امیدهای روزها و ماههای "ملی کردن نفت"  را زندگی کرده بودند و سپس هم جوانی را در تلخی و خشونت سالها و ماههای پس از کودتای 28 مرداد گذرانده بودند و اکنون که  به حول و حوش دهۀ چهل می‌رسیدند، برخی می‌نوشتند، برخی می سرودند، برخی به صحنه می‌رفتند و دیگرانی هم نقش و طرح و تصویر می‌آفریدند. برخی از پایتخت‌نشینان بودند اما اکنون دیگر جملگی چنین نبودند و. در اهواز و اصفهان و تبریز و مشهد و رشت و و و زندگی و فعالیت می‌کردند. برخی محفلی داشتند و بسیاری هم چنین نبودند. در میان ایشان هم شاعرانی بودند و هم نویسندگانی. اما نمایشنامه نویس و بازیگر تئاتر و طرح‌پرداز و نقاش و عکاس و پیکره‌ساز و و و هم بودند. شاید به ندرت از فرنگ‌رفتگان و بسیاری، اگر نه جملگی،از پرورده‌شدگان درین و آن گوشۀ همان آب و خاک.   "چهلی ها" جهشی اصیل و چندگونه در فرهنگ و هنر معاصر ایران پدید آوردند. با اینان فرهنگ و هنر ایران دیگر شد و با سرخوردگی و افسردگی فرداهای 28 مرداد فاصله گرفت. "چهلی ها"، کم و بیش همزمان فعالیت فکری و فرهنگی خود را آغاز کرده بودند بی آنکه الزاماً گروه واحدی را تشکیل دهند.  همزمان و همسو و نه همگون. گروهها و محفلهائی چون "طرفه" و یا نشریاتی چون "بازار ویژۀ هنر و ادبیات" در رشت و "جنگ اصفهان" در اصفهان و "پرچم خاورمیانه" در اهواز و ...  و کسانی که ساعدی، گلشیری، شاپور، مفید و ممیز و طاهباز و نادر ابراهیمی از آن جمله بودند.
  محصص هم از آن زمره بود. از آغاز دهۀ چهل، طرح و طراحی او در صفحات روزنامه‌ها، هفته‌نامه ها و ماهنامه‌ها مقام خاص و ممتاز خود را یافت. راهی تازه در مسیر  هنر مدرن طرخ‌اندازی و تصویر‌پردازی، همراه با پیامی تلخ و بیداردلانه و فراخوانی به زهرخند و پوزخند و ریشخند.                                                  
  محصص، تنها این نبود که در زندگی خود و در بسی زمینه‌ها، اگر نه نخستین که از نخستینها بود. آغازگر بود و بنیانگذار. از نقطه‌های آغازینی که امتداد خطها را می‌آفریند.
نخستینی که طرح و طراحی دوران جدید را به صفحات روزنامه‌ها و کتابها برد. از طرحها و کاریکاتورهای "ملانصرالدین" به کاریکاتورهای تجارتچی و بنانی و صفحات "حشرات‌الارض" و "ناهید" و "توفیق" و "باباشمل" و "حاجی بابا" و "چلنگر" رسیده بودیم که محصص ما را از  ستاینبرگ (Steinberg ) و سینه (Siné ) و هانری (Henry ) و توپور (Topor ) و دیگران و دیگران خبر داد. دیگر آن خطها که از اوایل قرن بیستم بر قلمها و قلم‌موها و مدادها ، راست و کج و بریده و مستقیم و مورب و منقطع روان می‌شد، به دیده‌های ما رسیده بود. او بود که چنین کرد. پیش ازدیگران  و بیش از دیگران.
نخستینی بود که با قلم و از قلم و برای قلمش زیست. نقاشی و طراحی حرفۀ اصلی او بود. ازین راه و درین راه بود که زندگی کرد. تا آن زمان، همۀ آنان که می‌نوشتند و می‌کشیدند می بایست ممر معاش دیگری دست و پا می‌کردند تا سپس، در کنار آن و به  یمن آن، بتوانند به کار اصلی خود بپردازند. هدایت که همواره خود را نویسنده دانست، هرگز نتوانست به حاصل کار خود اتکائی داشته باشد و تلاشش درین زمینه جز بیحاصلی نتیجه‌ای نداشت.  اکنون در سالهای 40، دیگر کم کم تک و توک کسانی بودند که سرسختانه می‌کوشیدند که قلم را پیشۀ خود کنند و فقط باقلم خود و از حاصل کار قلم خود زندگی کنند. محصص هم در کنار شاملو و سپهری از جملۀ این نخستینان بود. همواره حرفه‌ای زندگی کردن. حتی حرفه‌ای  همت آزاد. و این، یعنی سراسر وقف هنر خود بودن. و آن را تنها و اصلیترین کار خود دانستن. تن به سازش ندادن. و جامعه را به چالش خواستن که این پیشۀ من است و همین و دیگر هیچ. زمانه باید این بدعت را می‌پذیرفت. که پذیرفت.
محصص بود و کارش. از سپیده‌های صبح تا دیر دیرهای شب. یکسره در بند آفریدن نقش و نقشها: نامه هم که می‌نوشت، نقش می‌آفرید: خطاب از گوشه ای، بالا یا پائین، چپ یا راست و یا از آن میان، آغاز شده بود و سطرها، بلند و کوتاه و گاه خمیده و گاه با انحناء، در سطح کاغذ نظمی از بینظمی پدید آورده بود: نقش بود. نشانی روی پاکت هم نقش بود و طرح. پاکت را نمی‌شد و نمی بایست دور انداخت! محصص همه جا و در همه حال، سراسر کار بود.کاری متنوع و گوناگون!  در نگاه نخست، همه چیز نشان از خودجوشی و بالبداهگی می‌د‌هد: آن نقطه حاصل حرکت ناخواستۀ قلم یا آن خط رهاشده در آن میان و در آن کنج!  و تأمل بعدی است که روشن می‌کند  که این سبکبالی خطها و سبکباری نقطه‌ها و جایگیری سیاهیها بر سفیدی کاغذ از انسجام و استحکام در کار برخاسته است. هر چیز در همان جاست که می بایست می بود. همه  چیز، اندیشیده و نه هیچ چیز، خودانگیخته.
 و این استحکام همراه با چه سرعتی در اجراء! نمی‌دانم این سرعت در کار بود که او را به روزنامه ‌ها برده بود و یا همکاری با روزنامه ها بود که کار او را سرعت بخشیده بود. به چشم بر هم زدنی می‌کشید. دیگر کشیده بود: اینجا برکشیده از خطی و خطهائی. آنجای دیگر، حیات یافته بر زمینۀ بریده ـ چسبیده های نقشها و حرفها و رنگهائی برگرفته ازین و آن گوشۀ آن عکس و یا از آن باسمه و کارت‌پستال و آگهی. کلاه خود، زره، شمشیر، دسته‌گل، گل و بته، حاشیه‌نویسی های کتابهای چاپ سنگی، کنارۀ مینیاتورها، کلیشه‌های روزنامه‌های کهنه و گراورهای آگهیهای تبلیغاتی و همۀ خطها و نقشهاو رنگهای دیگر در طرحهای محصص به بازی گرفته می‌شدند و فکرها و حرفها و نجواها و فریادهای او را به زبان می‌آوردند.
دیگر دیر زمانی بود که حاصل کار او به صفحات روزنامه‌ها و ماهنامه‌های معتبر ایران و جهان راه یافته بود و به این و آن مناسبت هم، چه در ایران و چه در دیگر کشورهای جهان، ستایش و تمجید صاحبنظران و منتقدان نامدار را برانگیخته بود. شگفت اینکه چنین امری هرگز غرور و کبر و نخوت را در او راه نداده بود. به هیچ کار خود بی‌توجه نبود اما به هیچ کار خود هم غره نبود.  در هر کاری به نظر نقد و انتقاد می‌نگریست. هیچ چیز تمام نشده بود. طرحهایی را که از مصدق در محکمۀ نظامی کشیده بود، که کدام خوب است و کدام کمتر خوب! از کدام رضایت بیشتر دارم و از کدامیک کمتر!  زمانی که انتخاب خود را، از میان "بهترینها"، به او اطلاع دادیم، برخی را نپسندید و شایستۀ چاپ ندانست! درین بازبینی‌های نقادانه، چه بسیار پیش می‌آمد که طرحهای خود را ویرایش می‌کرد. و درین ویرایش، تسهیلات دستگاه فتوکپی مشکل‌گشا می‌شد. طرحهای فتوکپی شده که می‌رسید، همه نشانۀ اصلاح و سفیدی "ویرایش" را با خود داشت.
محصص کنجکاویِ پابان‌ناپذیر بود. همواره می‌خواند و از خوانده‌های خود می‌گفت و بحث می‌کرد. همواره می‌پرسید: "سینه چه شد؟"، "از توپور چه خبر؟"،  "آدمهای تازه کدامند؟"، " به نمایشگاه طرحهای گویا (Goya ) رفتید؟"، " خودزندگینامۀ سینه جلد دیگری پیدا نکرده است؟"...
 محصص با هنر و جهان و زمان خود بود. و درین گفت و گوی دائم، ایرانی مانده بود. جهانی شده بود.  محصص عبور از تقلید بود و حصول به گفت و گو. از تقلید در گذشتن. با جهان بودن. گذر از آن حرف و سخنهای بی در و پیکر"غرب زدگی". نه غربی، نه شرقی. جهانی، انسانی. امروزین. اینجایی، آنجایی. همیشگی. جاودانگی!  محصص پاسخی به آن پرسش بود که "چگونه می‌توان ایرانی بود؟" و بیهوده نبودکه چنین عنوانی را در فرانسه بر کتابی گذاشته بودند که از مجموعه‌ای از طرحهای او فراهم آورده بودند؛ کتابی که  محصص به خسرو گلسرخی و رحمان هاتفی اهداء کرده است.
 دنیای محصص، دنیایی تنیده از خطی و آویخته به خطی. که از هر کجای هیچ می‌آید تا همه شود. خط است که صفحۀ کاغذ را هستی می‌بخشد. سفیدی، نیستی است. خط است و نقطه و تقاطع که هستی را می‌‌آورد. اکنون دیگر زمان اندیشیدن است. نمی‌توان بی‌اعتنا و از کنار گذشت. آنهم با طیاره‌ای که محجبات بادمجان‌گونۀ در سجده بر جهان ما می‌باراند، تیمساری که پابریده، نشسته بر چرخ معلولان، نشانها بر سینه و پرچم پیروزی بر دست، شادمانه می‌خندد. تودۀ مردمانی از خرد و کلان، روان و حیران در زیر آسمانی بی ابر و بی خورشید. چهرۀ زنی از پس میله‌های زندان و یا پنهان در لابلای عمامۀ شیخی خندان. دستها و پاهایی که گوئی به سُم ختم شده اند و یا از فرط باریک و باریکتر شدن به نازکی سیم رسیده‌اند. چهرۀ عاری از چشمان سلطانی محتشم و جلاد ملبس به سرداری امیر . تن‌های بی سر و سرهای بریده و خندان. پیکر خمیدۀ تیرخلاص خورده‌ها. حاجی‌فیروزها. دلقکهای سیرک. بندبازان. مصدومان. قهرمانان ورزشی. نشان به سینه‌ها و بیرق به دستها. و قربانیان جوخه‌های اعدام و کوره‌های آدمسوزی. در زنجیران و در زنجیرماندگان. مشتی که به اعتراض، بسته مانده است. و خندۀ پیروزی. و حرمت خشم و فریاد.
  محصص خبرنگار دنیای ماست.‌ شاهد بیرحم و بیدار تغییر است، بی آنکه هرگز مسحور تغییر شود: کشف حجاب البته که خوب است اما مواظب باشیم که همینکه تبدیل به تشریفات شد مسخره و مضحک می‌شود با آن کلاهها و مانتوها و دستکشها و دیده‌های دوخته به دوربین. و قهرمانانی که ردیف شده‌اند تا شادی پیروزی را جاودانه کرده باشند.  این چنین است که همه چیز عاریتی می‌نماید. در طرح و نقش محصص، همه چیز در لرزه است و محکوم به حرکتی بی‌توقف. پوزخند و زهرخند  بر همه چیز سایه می‌اندازد و ناظمان و حافظان و حاکمان و تشریفاتچی‌ها و اونیفورم‌پوشها را به پرسش می‌کشاند. محصص همۀ بی ادبی و بی‌نزاکتی و قساوت و حقارت و خشونت رسمیتها و "تشریفاتها"‌ و مراسم و مرسومات را نشان می داد. با عریانی و بی زر و زیور. بی تزئین و بزک. و البته همواره بی‌محابا و بی‌ملاحظه. و همین بود که تردید به دلها می‌انداخت و همین بود که لبخند می‌آورد و پیام می‌شد و تا شک و فاصله‌گیری از نظم مستقر پیش می‌رفت.
چنین بود که از لابلای خطها و نقشهای محصص، واقعیت رسمی آب می‌رفت و می‌چروکید و کوتاه و کوچک می‌شد. دیگر ابهت و عظمت رفته بود و حقارت بود که مانده بود. تشریفات و رسمیات کلاهبرداری، افسانه و تخدیر است تا مردمان افسون شوند و در خواب روند. افیون ذهن. محصص ضد افیون بود. خط و نقش او داروی ترک اعتیاد بود: خماری و منگی را کنار می‌زد و هشیاری می‌آورد.
محصص نوآوری بود. نو بود. تجدید بود. قلمی بود که آرام نمی‌ماند و نماند. هر زمان از سویی و به سبکی و در تغییر. گوناگونی و چندگانگی در کار و یگانگی در نگاه. و در میانِ درگیری با سیاهی خرافه ها، خشک‌اندیشیها و تعصبات. دنیای محصص، دنیای عرف و عرفیات است و با او، همه چیز در پرسش است و هیچ چیز ثابت و مقدس نیست. محصص دعوت به سنت‌شکنی بود. عرف بود. آزادگی بود. تجدد بود و جدیدیت.
محصص، تبعیدی بود هرچند به تبعید نیامده بود. اما تبعید انتخابی نیست. تبعید است که تبعیدی را می‌گزیند. تبعید دورافتادگی  از خانه و یاد و یادگار و کوی و دوست و دشمن است و بریدگی از گذشته‌ها و از آینده‌های منتظر و متصور و ممکن و محتمل. تبعید در دوری و بریدگی زندگی کردن است. زیستن با درد بریده ماندن از گذشته و بریده ماندن از حال.  روشنفکر تبعیدی محکوم به زندگی در این بریدگی دوگانه و التیام‌ناپذیر است. ریشه‌کن شده از آنجا و ریشه‌نگرفته در اینجا. گذشته و حال  در خطر فراموشی و نیستی. دست و زبان بریده. یادها  در بادها. حافظه سوخته. تن و جان از پوسته برون افتاده و پوست انداخته. لُخم. خون‌آلود.
تبعید تالار تشریح است و روشنفکر تبعیدی، افتاده و بسته بر تخت تشریح، در تلاشی مدام است برای از یاد نبردن آرمانها و ارزشها و باز نماندن  از آفرینش فکری و هنری. تبعید روشنفکر، پیکار با این فراموشیها و بریدگیها است. تبعید روشنفکر، تبعیدی محتوم و ناخواسته است. تبعید ، اعتراض است و فریاد.  فریادی در تبعید روشنفکری.
 محصص در دور باطل تبعید زیست. چه در آن زمان و چه در این زمان. روشنفکری درگیر در واقعیتی آشنا و نا آشنا. دیگری از تبار روشنفکران تبعیدی، آنان که تئودور آدورنو (Theodor Adorno ) "روشنفکر مثله‌شده" می‌نامد. زندگی با مثله شدگی و در مثله شدگی. فریاد مثله شدگان.
محصص تبعیدی بود. و تبعید هم طنز خود را دارد. تلخ و زهرآگین. چه در حیات و چه در ممات: با پخش خبر درگذشت محصص، شایعۀ خاکسپاری محتمل او در ایران  بر زبانها افتاد و خشم"انقلابی" این و آن روزنامه و نشریه و محفل از حکومتیان  را برانگیخت. کار بالا و بالاتر گرفت: بیاید یا نیاید؟ مسئله این است!  مجلس شورای اسلامی به مذاکره نشست. مخالفان و موافقان از نمایندگان به بحثی طولانی پرداختند و گفتند و شنیدند. بحثی پرشور که نه بحران اقتصادی که جهان را در هم گرفته است همانند آن را برانگیخته بود و نه سقوط قیمت نفت خام که همچنان دوام می‌یابد و نه هیچ مسئله و مشکل داخلی  یا خارجی دیگر. چنین شایستگی تنها از آن آفرینندۀ خطها و سایه‌ها و سیاهیها بود. جای گرفتن جسد بیجان روشنفکری تبعیدی، در خاک آباءو اجداد! "آوردن یا نیاوردن؟ مسئله این است!"   آن مذاکرات طولانی و تاریخی و استدلالات له و علیه موافقان و مخالفان به این تصمیم داهیانه منجر شد که می‌تواند بیاید، اما تنها به مقصد گورستان ضد‌انقلابیان!
محصص در زیر خاک؟ نه، همچنان حی و حاضر! که همچنان ناظمان و قزاقان و حاکمان و حکم گذاران را به پرسش می‌کشاند. مرده و زنده چنین می‌کند. همچون گویا، همچون دومیه (Daumier )، همچون توپور. دیروز چنین می‌کرد، امروز چنین می‌کند و فردا و فرداهای دیگر هم چنین خواهد کرد. دست بردار نیست. محصص باز نمی‌ایستد.
                                                                                                نیویورک، 3 آبان / 24 اکتبر2008.

 

                                                                                    (آرش، 102، دی1358 / ژانویه 2009، ص. 270-268)

 

چاپ کنید

 

رسانه هنروادبیات پرس لیت | Create Your Badge
 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست