دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید
تماس سردبیر: perslit@gmail.com   نویساد و ارسال مطلب: info@perslit.com بایگانی پیوندکده بیانیه ها و برنامه ها سیاسی کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر

آقای پریل از شرِ زنش خلاص می شود
نویسنده: جيمز تربر
برگردان: نورا موسوی‌نيا


آقای پربل يک وکيل ميانسال گوشتالو در اُسکارسديل بود. هميشه سربه‌ سر تندنويسش می ‌گذاشت و از او می‌خواست که با هم فرار کنند. در حالی که چيزی را به او ديکته می ‌کرد، مکثی می ‌کرد و می ‌گفت: «بيا با هم فرار کنيم منشی ‌اش جواب می ‌داد: «بسيار خب»
آقای پربل، در بعدازظهر يک دوشنبۀ بارانی، جدی ‌تر از هميشه، باز اين موضوع را مطرح کرد .
آقای پربل گفت: «بيا با هم فرار کنيم.» تندنويس ‌اش گفت: «بسيار خب». آقای پربل صدای جرينگ جرينگ دسته کليد توی جيبش را درآورد و از پنجره به بيرون نگاه کرد .
گفت: «زنم خوشحال می ‌شه از شرم خلاص بشه».
تندنويس پرسيد: «حاضره طلاقت بده؟»
آقای پربل گفت: «فکر نکنم.» تندنويس خنديد. گفت: «اول بايد از زنت طلاق بگيری».
آن شب، آقای پربل، به‌ طور غريبی سر ميز شام ساکت بود. حدود يک ساعت پس از صرف قهوه، بدون اين که نگاهش را از روی کاغذش بردارد به حرف آمد .
آقای پربل به زنش گفت: «بيا بريم پايين، تو زيرزمين».
زنش بدون اين که نگاهش را از روی کتابش بردارد گفت: «برای چی؟»
او گفت: «اوه، نمی ‌دونم. خيلی وقته نرفته ‌ايم پايين، تو زيرزمين. همونطور که قبلاً عادت داشتيم».
خانم پربل گفت: «تا اونجا که من يادمه ما هيچوقت نرفته ‌ايم پايين، تو زيرزمين. من هميشه تونستم بدون اين که برم پايين تو زيرزمين، زندگی ام رو بگذرونم.» آقای پربل برای چند دقيقه ساکت شد .
آقای پربل دوباره شروع کرد: «فرض کن بهت بگم اين کار واسه من خيلی مهمه».
زنش داد زد: «تو چه مرگت شده؟ اون پايين سرده. در ضمن، کاری واسه انجام دادن نيست».
آقای پربل گفت: «می تونيم چند تيکه زغال‌سنگ با خودمون ببريم. تازه، می ‌تونيم ترتيب يه جور بازی با تيکه ‌های زغال سنگ رو هم بديم».
زنش گفت: «نمی ‌خوام. ضمناً، من دارم مطالعه می ‌کنم».
آقای پربل بلند شد و در اتاق بالا و پايين رفت. دوباره گفت: «ببين، چرا نمی خوای بيای پايين تو زيرزمين؟ تازه، اونجا هم می تونی مطالعه کنی».
زنش گفت: «اونجا نورش کمه. به درد مطالعه نمی ‌خوره و اصلاً، من نمی ‌خوام بيام پايين، تو زيرزمين. می ‌تونی تنها اين کار رو بکنی».
آقای پربل گفت: «هششش!» لبۀ قاليچه را لگد کرد و گفت: «زن‌های مردم میر‌ن پايين، تو زيرزمين. چرا تو هيچوقت نمی ‌خوای هيچ کاری برام بکنی؟ من خسته و کوفته از اداره برمی گردم خونه و تو حتی نمی ‌خوای با من بيای پايين، تو زيرزمين. حالا خوبه خيلی دور نيست ـ اگه ازت می خواستم بريم سينما يا جای ديگه چی».
خانم پربل فرياد کشيد: «نمی‌خوام برم!» آقای پربل لبۀ مبل راحتی نشست و گفت: «خيلی خب، خيلی خب». روزنامه‌ای برداشت و گفت: «ای کاش می ‌گذاشتی بيشتر در اين مورد حرف بزنم. يه جور سورپريزه».
خانم پربل پرسيد: «می‌شه حرف زدن در مورد اين موضوع رو تموم کنی؟»
آقای پربل از جايش پريد و گفت: «ببين، بهتره به جای اين که اينقدر حاشيه برم حقيقت رو بهت بگم. من میخوام از شر تو خلاص بشم تا بتونم با تندنويسم عروسی کنم. چه اشکالی داره؟ مردم هر روز اين کار رو میکنن. عشق چيزيه که نمی‌تونی کنترلش...»
خانم پربل گفت: «ما قبلاً در اين ‌باره زياد حرف زديم. نمی‌خوام دوباره سر اين موضوع برگرديم».
آقای پربل گفت: «می‌خوام فقط بدونی که اوضاع از چه قراره. واقعاً حرفام رو جدی گرفتی؟ خدای من، خيال می ‌کنی واقعاً می ‌خواستم بريم اون پايين و ترتيب يه بازی من درآوردی احمقانه با تيکه‌های زغال سنگ رو بديم؟»
خانم پربل گفت: «حتی يه دقيقه هم باور نکردم. همۀ مدت می‌دونستم که می‌خوای من رو ببری اون پايين، دفنم کنی».
آقای پربل گفت: «حالا که همه‌چی رو بهت گفتم، می‌تونی اين رو بگی. اما اگه نمی خواستم، هيچوقت اون اتفاق هم برات نمی ‌افتاد».
خانم پربل گفت: «تو بهم نگفتی، خودم فهميده بودم. به هرحال، من هميشه دو مرحله جلوتر از چيزی ام که تو بهش فکر می کنی».
آقای پربل گفت: «تو حتی توی يه مايلی چيزی که من بهش فکر می ‌کنم هم نيستی».
خانم پربل خيره نگاهش کرد و گفت: «واقعاً همينطوره؟ همون دقيقه ‌ای که پات رو تو خونه گذاشتی فهميدم میخوای دفنم کنی».
آقای پربل رنجيده خاطر گفت: «در حال حاضر اين فقط يه مبالغۀ لعنتيه . تو هيچ چی از قضيه نفهميدی. خودم تا يه دقيقه پيش اصلاً به اين کار فکر هم نکرده بودم».
خانم پربل گفت: «ته ذهنت بود. خيال می کنم همون دختره اين رو تو کله ‌ات فرو کرده».
آقای پربل گفت: «لازم نکرده طعنه بزنی. اون هيچ چی راجع به اين موضوع نمی ‌دونه. اصلاً تو قيد اين کار نيست. فقط ازم خواست که اول از تو طلاق بگيرم».
خانم پربل گفت: «خنده داره. خنده داره. شايد تو بتونی دفنم کنی اما هيچوقت نمی ‌تونی ازم طلاق بگيری».
آقای پربل گفت: «اون هم اين رو ميدونه! بهش گفته بودم. يعنی ـ گفته بودم که نمی ‌تونم طلاق بگيرم».
خانم پربل گفت: «اوه، احتمالاً در مورد دفن کردنم هم بهش گفتی».
آقای پربل با متانت گفت: «نه، حقيقت نداره. اين بين من و توئه. من با هيچکس در مورد اين موضوع حرف نزده ام».
خانم پربل گفت: «اين رو به من نگو، تو با دهنِ لقی که داری اين موضوع رو به همۀ دنيا خبر دادی. من تو رو می ‌شناسم».
آقای پربل به سيگارش پُکی زد و گفت: «حالا فکر می ‌کنم که ‌ای کاش دفن شده بودی و قال قضيه کنده شده بود».
زنش گفت: «فکر نمی ‌کنی بدجوری به يه موضوع احمقانه گير دادی؟ مردها همش گير می‌دن. چرا نمیری بخوابی؟ داری سر هيچ و پوچ خودت رو عذاب میدی».
آقای پربل گفت: «نمی ‌خوام برم بخوابم. می ‌خوام تو زيرزمين دفنت کنم. من تصميم ام رو گرفته بودم. نمی ‌دونم چطور نتونستم روشن بيانش کنم».
خانم پربل با گريه، کتابش را پرت کرد پايين و گفت: «ببين، اگه باهات بيام پايين، تو زيرزمين، راضی میشی؟ يعني بعدش خفه میشی؟ اگه بيام پايين، تو زيرزمين می ‌تونم يه خرده آرامش داشته باشم؟ بعدش تنهام میذاری؟»
آقا پربل گفت: «آره، اما با طرز برخوردت خودت رو ضايع کردی».
ـ «باشه، باشه، من هميشه همه‌ چي رو ضايع می ‌کنم. درست وسط فصل کتاب دارم دست از خوندن می ‌کشم. اصلاً نفهميدم داستان چطور شروع شد ـ اما تو عين خيالت هم نيست».
آقای پربل گفت: «مگه من مجبورت کردم خوندن کتاب رو شروع کنی؟» او در زيرزمين را باز کرد. «بفرما، اول تو برو.» خانم پربل در حالی که از پله‌ ها پايين می ‌رفت، گفت: «ووووو... پايين چقدر سرده! هيچ به اين موضوع فکر کردی. تو اين وقت سال! شوهر ديگه‌ای بود زنش رو تو تابستون دفن می کرد».
آقای پربل گفت: «هميشه تا وقتی خودت نخوای، ترتيب اين جور کارها رو هم نمیدی، ديگه! تا آخر پاييز طول کشيد تا بالاخره عاشق اين دختر شدم».
ـ «هيچکس ديگه هم تا قبل از اون حاضر نمی ‌شده عاشقش بشه. سال هاست که اون همونجا مونده. چرا تو هميشه بايد اجازه بدی مردهای ديگه ازت جلو بيفتند؟»
آقای پربل گفت: «آخه، تو همۀ اين مدت من می ‌خواستم با اين بيل بزنم تو کله ‌ات».
خانم پربل گفت: «ببين، بهتره اين فکر رو از کله ‌ات بندازی بيرون . می‌خوای اينجا يه سرنخ گنده و عالی از خودت به جا بذاری که اولين مأمور پليسی که میآد سروگوشی آب بده؛ پيداش کنه؟ برو بيرون تو خيابون و يه تيکه آهنی چيزی پيدا کن بيا ـ يه چيزی که مال تو نباشه».
آقای پربل گفت: «اوه، خيلی خب. اما تو خيابون تيکه آهن از کجا گير بيارم. زنها هميشه فکر می ‌کنن همه جا می ‌شه يه تيکه آهن پيدا کرد».
خانم پربل گفت: «اگه جای درستی بگردی پيدا می ‌کنی. زياد هم لفتش نده. تو سيگارفروشی هم خوابت نبره. نمی ‌خوام همۀ شب تو اين سرما، تو زيرزمين يخ بزنم».
آقای پربل گفت: «خيلي خب. عجله می ‌کنم».
زنش جيغ زد:«در رو هم پشت سرت ببند، کجا به دنيا اومدی ـ توی طويله؟»
ـــــــــــــ
نويسنده آمريکایی، متولد 1894، آثار مهم او «زندگی من و روزگار سخت» و «زندگی رازآلود والتر ميتی» هستند.

 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست