تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده سیاسی / ویژۀ انقلاب کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید

گنجهای خراسان
(تاملي بر تاريخ بيهقي )
نسيم خاکسار

 

تاريخ بيهقي را كه مي‌خواندم گاه برمي‌خوردم به صحنه‌هائي و نكاتي كه نمي‌توانستم ساده از آنها بگذرم. زير جاهائي را خط مي‌كشيدم و جاهايي را با ماژيك رنگي مي‌كردم و گاهي هم يادداشتكي مي نوشتم حواشي صفحات، بيشتر براي خودم كه ببينم وقتي خواندن كتاب را تمام كردم با نگاه دوباره به آنها سر از كجا درمي‌آورم.

بعد ازخواندن کتاب فكرهاي زيادي را كه به ذهنم آمده بود پس زدم و اين يكي را دست به نقد شروع كردم تا با يادداشتها و علامتگذاريهام اگر توانستم بعدها كاري ديگر كنم  و اگر نشد، فبها، همين را داشته باشم.

هنگام خواندن اگر دوستاني به من زنگ مي‌زدند، چون دوست زياد دارم بطور معمول سه چهار نفري در طول يكي دو روز يا هفته به من زنگ مي زنند يا من به آنها زنگ مي‌زنم، تشويقشان مي‌كردم اگر وقت پيدا كردند، حتما بروند تاريخ بيهقي را از نو بخوانند. و اينرا با تاکيد مي‌گفتم که حتما چيزهاي محشري در شناخت خودمان، گذشته و حال، در آن پيدا مي‌كنند. و عجيب اين كتاب آينه‌اي است بي زنگار براي نشان دادن چهرۀ خودمان. انگار همان آينه استاندال است كه كنار راه گذاشته است. و از اين حرفها.
اول براي آن دسته از خوانندگاني كه از موضوع  كتاب زياد مطلع  نيسنند يا آنرا نخوانده‌اند، شرحي مي‌نويسم از موضوع اصلي كتاب، بعد مي‌روم سر آن آينه ببينم چه چيزهائي در آن ديده‌ام. شايد درهمين شرح مختصر يا مطول، آينه هم روي نشان دهد.

مي دانيد كه سلطان محمود دو پسر داشت. بزرگه؛ امير مسعود بود، كوچكه امير محمد. دخترهايي هم داشت، كه يكيش را به نام حُره زينب براي پيوند دوستي با خان تركمانان، عقد كرده بود براي پسر او. البته بعد از مرگ سلطان محمود با آن مرافعه‌ها كه بين اميرمسعود و تركمانان پيش آمد، عروس بيچاره همانطور بي داماد ماند. تا چه وقت، معلوم نبود. منتظر بود عهد مودتي تازه پيش بيايد تا او هم به مراد دل برسد. اگر واقعاً مراد دل اينجا بکار بردنش درست باشد. مي بينيد كه وضع زن در تاريخ ما حتا اگر طرف، دختر سلطان هم باشد باز از دور فلاكت و ادبار تحميلي بيرون نمي‌رود. البته اگر در تعريف سلطان و پادشاه  تعريفي داريد دست يا زبان نگه داريد تا كمي برويم جلو. چون ممكن است انگشت به ماتحت بمانيد كه اين چه سلطانهاي قدر قدرتي بود كه ما داشته‌ايم. زيرا سلطانهاي ما در آن دوره‌ها، آنطور كه خيال مي‌كرديم، خيلي خيلي هم سلطان نبوده‌اند. تاج و تختي داشتند و فتح و فتوحاتي مي‌كردند  اما نام و مقام و مثال را تا از خليفه بغداد همراه به خلعتي نمي‌گرفتند، نه خودشان انگار سلطاني خودشان را قبول داشتند و نه رعيت از آنها مي‌پذيرفت. اين دو تكه پاره زير را از كتاب بيهقي سر همين موضوع  اينجا داشته باشيد كه اگر از قلم افتاد بدهكار كسي نباشم. اينها را هم زياد جدي نگيريد كه چرا خليفه وقت، اسم سلطان محمود را، يمين الدوله گذاشته بود- شايد چون از محمود عربي تر بود- يا چرا در مساجد اول به نام خليفه خطبه مي‌خواندند و بعد نام محمود يا مسعود مي‌بردند. اين يكي دو تا كه الان مي‌آورم نشان مي‌دهد كه بندگي آنها برابر خلفاي بغداد كمي جدي تر است. تكه  اول، وقتي است كه خليفه بغداد ازحسنك وزير خشم گرفته است.

حسنك از راه بازگشت از مكه به غزنين بجاي آنكه از بغداد بگذرد و به دستبوسي او برود از مصر و سوريه گذشته و سر راه از فاطميان خلعتي گرفته بود.

واقعيت اين است كه به دليل راهزنهاي توي مسير بغداد به غزنين و سابقۀ حمله آنها به كاروانها، آنطور كه بيهقي گزارش مي‌دهد، حسنك راهي جز آن نداشته كه مسيرش را به سمت مصر كج كند. با قبول آن، بايد گفت، حسنك گناهي كه نكرده، هيچ، بسيار از خودش تديبر و عقل نشان داده كه راه ديگري را برگزيده است. قافلۀ بزرگي همراه داشته كه مسئوليت حفظ جان آنها به عهده او بود. خلعت گرفتنش هم از فاطميان ربطي به او نداشته. لطفي بود كه امير فاطميان كرده بود به كاروان سلطان. اما خليفۀ عباسي كه از قدرت گرفتن فاطميان هراس داشت براي چشم زهره گرفتن از مردم و هواداران مخفي آنها كه مخالف حكومت بغداد بودند، حسنك را دست بسته مي خواست و سلطان محمود به خشم روي به دبيرش مي كند و مي‌گويد: «بدين خليفه خرف شده ببايد نبشت كه من از بهر قدر عباسيان انگشت در كرده‌ام درهمه جهان و قرمطي مي‌جويم و آنچه يافته آيد و درست گردد بر دار مي‌كشند و  اگر مرا درست شدي كه حسنك قرمطي است خبر به اميرالمومنين رسيدي كه در باب وي چه رفتي..» 
اگر حرف و عمل سلطان تا آخر همين طور پيش مي‌رفت، به يك كف زدن مفصل نياز داشت. اما واقعيت ديگر است. و دبير و وزير سلطان محمود، مي‌دانستند كه اينها هارت و پورتهاي سلطان در خلوت است. و خوب مي
دانستند كه نمي‌شد با خليفه يا اميرالمومنين وقت با كلماتي اين چنيني از در گفتگو درآمد. بيهقي از زبان استادش بونصر مشكان كه دبيري سلطان محمود را داشت مينويسد:
«هرچند آن سخن پادشاهانه بود، به ديوان آمدم و چنان نبشتم كه بندگان به خداوندان نويسند.» يعني در واقع عر و
 گوزهاي سلطان محمود را كه ممكن بود اگر برملا شود كار دستش بدهد تبديل به حرفهاي جان نثارانه مي‌كند كه خليفه از خرشيطان پايين بيايد. و بعد هم خلعتي فاطميان به حسنك را همراه همان نامة‌ بندگانه و چاكرانه مي‌فرستند به بغداد تا در آنجا به آتش بكشند.

آن وقتها مثل حالا وقتي مي‌خواستند كسي را مفسد في‌الارض كنند، يك چيزي برايش در‌مي‌آوردند. محكومش مي‌كردند به داشتن رابطه با بيگانه يا منتسبش مي‌كردند به فاطميان و قرمطيها. و آنوقت جان و مالش براي ملت مسلمان حلال مي‌شد.

اين تكليف اولي. دومي را وقتي به سلطنت مسعود رسيديم مي‌نويسم.

به هرحال، سلطان محمود وقتي داشت نفس آخر را مي‌كشيد دم گوشي به چند نفر از نزديكانش از جمله حسنك وزير و حاجب علي قريب و چند نفر ديگر مي‌گويد من چشمم از اين امير مسعود كله خر زياد آب نمي‌خورد و اين دم آخر كه دارم ريق رحمت را سر مي‌كشم، براي عاقبت شما و اين مُلك مي‌ترسم. اينامير محمد را جانشين من بكنيد و اصفهان و هر ايالت دورتري از هرات و غزنين و خراسان را بدهيد به دست امير مسعود، تا هر غلطي مي‌خواهد همانجاها بكند. امير مسعود آنوقتها در نزديكيهاي سپاهان يا همين اصفهان حالا بود و رفته بود با لشكر و خدم و حشم تا پسرِكاكوي ديلمي را كه خيال سركشي داشت سر عقل  بياورد و بعد برود همدان و ري و گرگان و بالاخره چند منطقه ديگر را هم بگيرد و ضميمه كند به قلمرو زير فرمانش كه نامۀ عمه‌اش حُره ختلي رسيد که زودتر بتاز بطرف پايتخت، والا دير مي‌شود. چون پدرت مرده و برادرت امير محمد به کمک حاجب علي قريب جاي او بر تخت نشسته است.
راستش هنوز نفهميدم ختلي اسم عمه‌اش است يا منظور بانوي اهل ختل است كه اسم بردن از او براي بيگانه‌اي كه من و شما باشيم حرام است.  در سرتاسر اين كتاب جز در چند جا هرجا بيهقي آمد از زنان نام ببرد پوشاندشان در نام حُره و حُره ها. اسم دختران را هم گذاشت فرزندان سر پوشيده.
به هرحال امير مسعود سر اسب را از ري و سپاهان كج مي كند به طرف هرات و همانجا در بيابان خيمه و خرپشته اي مي‌زند و بزرگان و نقيبان دور و برش را كه از همه به او نزديكتر بودند از طريق طاهر دبير كه آنوقتها طرف اصلي مشورت اوست، صدا مي‌زند و نامه عمه بر آنها مي‌خواند و نظر مي‌پرسد كه بروند به فتح سپاهان، يا برگردند به غزنين و تاج و تخت از برادر بگيرند؟

انگار كه سپاهان مملكت ديگري است، نه ايالتي از همين ميهن خراب شده.

همينجا تا يادم نرفته بنويسم كه اين عمه ختلي با همه حُره بودنش از قرار معلوم تو همان پستوها هواي خودش را داشته. الا قضيه عشق و عاشقيش با غلامي از سلطان محمود به نام نوشتگين خاصه آنطور نمي زد از درزهاي حرم بيرون كه بيهقي جائي در قضيه خيشخانه وقتي از نوشتگين خاصه مي‌گويد كه در ضمن مشرف يا جاسوس امير مسعود بوده در بارگاه پدر، به صراحت بنويسد كه اين نوشتگين خاصه، همان كسي است كه عمه ختلي سوخته او بود.

اين اميرمسعود عمه‌اي ديگر هم داشت به نام حُره كالجي كه  قبلاً زن امير ابولعباس خوارزمشاهي شده بود. فكر مي‌‌كنم اگر تا آنوقت توي حرم مي‌ماند بين او و حُره ختلي سر نوشتگين خاصه گيس و گيس كشي مي‌شد.

به هرحال بعد از خواندن نامه عمه ختلي كه با همه سر پوشيدگيش، دلش همچنان براي جاسوس اميرمسعود مي‌شنگيده، شايد هم براي همين مي‌خواسته تاج شاهي نصيب اين يكي برادر زاده‌اش شود تا او هم اين وسط سودي ببرد، لشكريان مسعود از تازيك و ترك گرفته تا عرب و فارس همه في‌الفور ناچخها يعني همان تبرزينهاي دسته كوتاهشان را برابر امير مسعود بلند مي كنند، بعضي هم حتماً پنهاني يا آشكار چماقهاي كافركوبشان را كه مخصوص له كردن كله كافرها به خصوص هنديهاي بت پرست بيچاره بود، تكان مي‌دهند و يكصدا فرياد مي‌زنند:

-  پيش بسوي غزنين و هرات.

و تازيانه بلند مي‌كنند براي هي كردن اسبهاشان، كه خبر مي‌رسد ازغزنين، حاجب علي قريب، يعني همان كه در نامه عمه ختلي، پشت به تخت نشاندن امير محمد ايستاده بود، اينبار زده است به خال. و امير محمد را با اهالي حرمش محبوس كرده است در قلعة كوهتيز و منتظر فرمان امير مسعود است كه با وي چه رفتاري پيشه كند.

امير مسعود كه ازخوشحالي با دمش گردو مي‌شكند، بلافاصله سواري از خيلتاشان همراه آنها مي‌كند با اين  پيغام كه عجالتا برادر را در همان قلعة كوهتيز محبوس نگه داريد تا من به موقع برسم و چنان ميلي به چشمش بكشم كه بفهمد نافرماني از من و ادعاي يادشاهي بر غزنين و خراسان وقتي برادر بزرگ هنوز زنده است چه عاقبتي دارد. براي حاجب علي قريب هم نقشه‌اي در كله‌اش مي‌پزد، اما بروز نمي‌دهد تا بعد در هرات سرش را زير آب كند. و از عجله‌اي كه دارد زودتر به هرات برسد، تاييديه از لشكرش هم كه گرفته است، سپاهان را همانطور كه هست با شرط و شروطي مي‌سپارد به همان پسر كاكوي ديلمي.( البته چاره اي هم نداشت چون از پيش خليفۀ بغداد حكم او را به نام نامي  والي آن ولايات روانه كرده بود)  و او همانطور كه بعدها در نامه‌اش به پسر كاكوي مي نويسد، فرمان خليفه اميرالمومنين را بسمع و طاعت پيش مي‌برد و امتيازي هم مي‌دهد به تركمانان و بعد راهي ري و نيشابور مي شود. در نيشابور است كه رسول خليفه مي‌رسد و خلعتي و مثال سلطاني از بغداد براي مسعود مي‌آورد. و امير مسعود آنطور كه بيهقي مي‌نويسد آنقدر هداياي گرانبها نثار رسول خليفه مي‌كند كه طرف گيج مي‌شود و « در اثناي نان خوردن بتازي نشابور را» مي‌ستايد و اين پادشاه را بسيار دعا مي‌كند و مي‌گويد:« در عمر خويش آنچه امروز ديد ياد ندارد» و بعد نزلها مي‌آورند« از حد واندازه  گذشته و بيست هزار درم سيم گرمابه» ، نفهيمدم سيم گرمابه چه نوع سيمي است، چنانكه رسول متحير مي‌شود. 
وقتي بعدها برسيم به ماجراي باج و خراج بستن به مردم فقير آمل، آن وقت معلوم مي شود كه اين دست و دلبازيهاي امير مسعود در برابر رسول خليفه، بذل و بخشش از كيسه خودش بوده يا از دسترنج زارعين بينوا و مردم فقيري كه در تاريخ به آنها رعيت سلطان مي‌گويند.
به هرحال روز بعد هم رسول خليفه، جامۀ خلعتي خليفه قادر بالله يا قائم بالله را همراه با منشور تازه مي‌دهد به مسعود كه مسعود در همان آن، بعد از پوشيدن جامۀ ‌خلعتي از تخت به زير مي‌آيد و مصلي پهن مي‌كند و دو ركعت نماز شكر مي‌خواند. بيهقي مي‌نويسد كه شكرگزاري از خليفه مسلمين را بدين شيوه،يعقوب ليث صفاري رسم كرده  بود
. خليفه بغداد در نامه‌اش او را « ناصر دين الله، حافظ عباد الله، المنتقم بالله و ظهير خليفه الله» مي خواند. و ايالاتي را كه پدرش داشت به او تفويض مي‌كند. امير مسعود هم در پاسخ بيعت نامه‌اي مي‌نويسد و قسم مي‌خورد كه دست از پا خطا نكند. و «اگر بشكند اين بيعت را يا چيزي را از آن بگرداند و تاويلي ديگر كند سي بار پياده نه سواره به زيارت خانه خدا كه ميان مكه است برود.» و در ادامه مي نويسد:« اگر به اين قسم كه خورده ام وفا نكنم، پس قبول نكند هرگز خدا از من توبه. و اين قسم، قسم من است. و اين بيعت نوشته، بيعت من است. قسم خورده‌ام به آن از اول تا آخر. قسمي كه اعتقاد دارم به آنكه بجا  آرم آنرا و آن لازم است بر گردن من و پيوسته است بعضي به بعضي و نيت درهمه نيت سيد ماست عبدالله بن عبدالله بن ابو جعفر امام قائم بامرالله امير المومنين ...» ص 961 ملحقات. تاريخ بيهقي يك سال بعد هم خليفه عمامه‌اي را كه «دست بستة » اوست يعني با دست خودش آنرا بسته است براي امير مسعود مي‌فرستد و از او مي‌خواهد كه پس از تاج برسر نهد.

به هرحال از آن به بعد اميرمسعود که به حكم خليفه شده بود ناصردين آلله و المنتقم بالله راه مي‌افتد به سمت هرات تا به نام دين و سلطان، تيغ برکشد و حساب همه آنهائي را برسد كه در وقت سلطنت پدر براي او پايوش دوزي مي‌كردند. و نخست از همه براي خوشامد خليفه، حسنك وزير را كه در زمان سلطان محمود، بغداد برايش پاپوش درست كرده بود،‌ سنگسار مي‌كند و دار مي‌زند.  و بعد حاجب علي قريب و برادرش را به حيله مي كشاند به هرات و همانجا بعد از نوازشي كه در بارعام برابر ديگران به آنها مي‌كند، در پشت و پسله دستور مي‌دهد به غلامانش كه به محض بيرون رفتنشان از درگاه كت و كولشان را ببندند و بيندازند توي هلفدوني تا وقت مالش و مرگ آنها برسد. و امير مسعود مي‌شود شاهي يكه براي هرات و غزنين و خراسان و گركان و چند ايالت و شهر و ده ديگر،  تا غلامان او از آن پس چماقهاي كافركوبشان را براي كوبيدن كله رعيتهاي بيچاره اين مناطق بلند كنند. رعيتهائي که در بلبشوي دست به دست شدن حكومت از امير محمد به او و اجبار به باج دادن به اين اميرك و آن  اميرك، منتظر بودند با به تخت نشستن امير مسعود روي آسايشي ببينند.

بيهقي از اين به بعد هنگام شرح ماجراها،  از  ابتداي بقدرت رسيدن امير مسعود تا شكست خوردن نهائي‌اش از طغرل و سقوط و به قتل رسيدن او توسط غلامانش و به قدرت رسيدن سلاجقه، آينه‌اي دست مي‌گيرد و مي‌گرداند روي  بخشهاي مختلف زندگي او و پدرش و اطرافيان آنها تا در بازتاب زندگي آنها در آينه، همانطور كه پيشتر گفتم، سيمايي از گذشته‌مان را در اين کتاب به ما نشان بدهد. كاري كه در يک رمان خوب و قوي معمولاً انجام مي‌گيرد.

اولين تصاويري كه در اين كتاب، چشم خواننده را به طرف خود مي‌كشاند، تصاوير غلامان خاصه يا پسرهاي جوان است كه همراه با كنيزكهايي زيبارو از اطراف و اكناف، اميرکان و خواتين در ابراز دوستي و مودت هرساله براي سلطان محمود و مسعود مي‌فرستادند. و ماجراهائي که به دنبال خود پيش مي‌آوردند.

يادمان باشد البته چون کنيز و غلام خوشگل‌پروري شغل نان و آب داري بود، کساني که دو ر و بر اين امرا و خواتين به قوادي مشغول بودند از دست آنها گاه خلعتي يا غاشيه مي‌گرفتند. از همان خلعتيها که بخاطر انجام کاري مهم و نيک از طرف امير به دبيري و يا سپهسالاري داده مي‌شد. براي مثال، بيهقي در کتابش از يکي از اين قوادان بنام ابولقاسم رازي نام مي‌برد که« کنيزک پروردي و نزديک امير نصر (برادر سلطان محمود) آوردي و با صله بازگشتي. و چند کنيزک آورده بود وقتي، امير نصر، ابولقاسم را دستاري داد ( اين دستار، همان غاشيه است که صاحب آن به نشانه افتخار بر اسب و يا قاطرش مي‌گذاشت که وقتي سواره از جائي گذشت همه بدانند که او غاشيه دار از سلطان است.) و در باب وي عنايت نامه‌اي نبشت. نشابوريان او را  تهينت کردند.» بزرگان قوم با شنيدن اين داستان، پوشيده به هم مي‌گفتند« قوادي به از قاضي‌گري» و وقتي او را بر گذر سواره بر اسب مي‌ديدند که با افتخار غاشيه بر زين گذاشته و مي‌گذرد، به طنز به او  مي‌گفتند:« مبارک باد خلعت سپاه سالاري» و برخي از بزرگان غاشيه‌هائي را  که از سلطان داشتند به دور انداختند و بي آن بر اسب  مي‌نشستند و مي‌گفتند:«چون بوالقاسم رازي غاشيه دار شد، محال باشد پيش  ما غاشيه برداشتن.»

خبر به سلطان محمود رسيد عصباني شد و « برادر را ملامت کرد و از درگاه، اميران، محمد و مسعود، را در باب غاشيه و جناغ فرمان رسيد.» که براي حرمت غاشيه داري از آن پس به جاکشان يا به زبان بيهقي به اين کشخانکها غاشيه داده نشود..

بيهقي با چرخاندن آينه رو به اين غلامان زيبارو  ته و توي زندگي و مناسبات خصوصي اميران را توي آن بازتاب مي‌دهد.

در يكي از اين چرخشهاي آينه، مجلسي از شرابخواري سلطان محمود نشان ما داده مي‌شود. در اين مجلس برادر سلطان محمود، امير يوسف هم كه از ديگر برادرها به او نزديكتر و عزيزتر است، حضور دارد. بقيه درباريان هم هستند.اين امير يوسف همان كسي است كه بعدها برادر زاده‌اش امير مسعود وقتي به سلطنت مي‌رسد كلكش را مي‌كند.

بيهقي مي‌نويسد در اين مجلس، ميان ساقيان سيمين ساقي كه براي مهمانان شراب مي‌ريختند غلامي بود به نام طغرل،‌ كه « از تركستان، خاتون ارسلان فرستاده بود بنام امير محمود. و اين خاتون عادت داشت كه هر سالي امير محمود را غلامي نادر وكنيزكي دوشيزه خياره فرستادي بر سبيل هديه.» در آن مجلس به توصيف بيهقي،« طغرل قباي لعل پوشيده بود. امير يوسف را شراب دريافته بود چشمش بر وي بماند و عاشق  شد. و هرچند كوشيد چشم از وي برنتواست داشت. و امير محمود دزديده مي‌نگريست و شيفتگي و بيهوشي برادرش مي‌ديد و تغافلي مي‌زد.» به هرحال آخر كار خون محمود از نگاه هيز برادر روي طغرل بجوش مي‌آيد و روي به او مي‌گويد:‌« در مجلس شراب در غلامان ما چرا نگاه مي‌كني؟ تو را خوش آيد كه هيچكس درمجلس شراب در غلامان تو نگرد؟»

امير محمود آنروز از خون برادر مي‌گذرد و طغرل را به او مي ‌بخشد. اين طغرل البته بعدها در بزرگي، مي‌شود جاسوس امير مسعود و باعث فروگرفتن و بلاهاي بعدي براي امير يوسف مي‌شود.
از همين نوع عشق و عاشقيها داستاني هم از امير مسعود بياورم که حرف از اين موضوع نيمه تمام رها نشده باشد. امير مسعود هم به سنت پدران و اجدادان خود ازغلامبارگي چيزي در وجودش کم نداشت. براي او هم در اين باب ماجرائي رخ داد، نظير همان ماجرائي که در مجلس پدر رخ داده بود، که خواندني است و بيهقي گزارش از آنرا در کتابش بدين صورت آغاز مي کند:« روز سه شنبه پنجم شعبان، امير از پگاهي نشاط شراب کرد. و غلامي که او را نوشتگين نوبتي گفتندي» در مجلس صبحگاهي ِ آنروز براي سلطان ساقيگري مي کرد.

يادتان باشد اين نوشتگين نوبتي با آن نوشتگين خاصه که عمه ختلي سوخته و مرده‌اش بود يکي نيست. اين يکي را قدرخان فرستاده بود براي امير محمود. ولي عُمر امير محمود زياد کفاف نداد که از اين خرمن تازه و نورسيده  گلي بچيند. بعد از مرگ او خرمن نورسيده‌اش رسيد به امير محمد و با فروافتادن امير محمد، امير مسعود شد صاحب نوشتگين نوبتي. دليل اينکه چرا او را مثل بقيه اهل حرم امير محمد در قلعه حبس نکردند، حتما به خاطر زيبائي و رعنائيش بوده. چون بيهقي در وصف جمالش مي نويسد: « غلامي چون صد هزار نگار که زيباتر و مقبول صورت تر از وي آدمي نديده بود و اميرمحمود فرموده بود تا او را در جملۀ غلامان خاصه‌تر بداشته بودند که کودک بود و در دل کرده بود  که او را بر روي اياز برکشد که زيادت از ديدار جلفي و بد آرامي  داشت.» (با اين تعريفها هيچ بعيد به نظر نمي رسد که اميرمسعود همانوقتها برايش نقشه هائي داشته اما از ترس پدر بروز نمي داده.)
به هرحال در آن مجلس شرابخواري پگاهي يکي از حاضران به نام بونعيم نديم که مدتها در تصاحب اين غلام زيبا دل بباد داده بود، مست از شراب شبانه، پرواي حضور سلطان نمي کند و آنقدر به جمال بيمثال غلام نگاه مي‌کند که مثل اميريوسف بند را آب مي‌دهد و امير مسعود متوجه مي‌شود. پس به حيله دسته‌اي شب بوي و سوسن آزاد نوشتگين را مي دهد و مي‌گويد به بونعيم دهد. « نوشتگين آنرا به بونعيم داد. بونعيم انگشت را بردست نوشتگين فشرد. نوشتگين گفت اين چه بي ادبي است انگشت ناحفاظي بردست غلامان فشردن!» در اعتراض او، حيلۀ امير مي‌گيرد و بونعيم بيچاره به وصال نرسيده تازيانه مي‌خورد و اموالش از ضياع و عقار برسلطان حلال که مي‌شود هيچ، چند سالي هم در قلعه موقوف مي شود.

اين ساقيان سيم ساق در جواني كه شغل و كارشان براي همه معلوم بود، پير كه مي‌شدند و از رنگ و روي که مي افتادند، حاجبي و سپه سالاري و حكمروايي ولايات را از امرا مي‌گرفتند. همين نوشتيگن نوبتي که در مجلس کوتاه اميرمحمود و امير محمد در ساقيگري خبره شده بود بعد از مدتي خدمت به امير مسعود والي گوزکانان مي‌شود. قبلاٌ هم امير مسعود مي‌خواست ولايت ري را به اياز که «عطسه پدر» بود، بسپارد که عقب انداخت و در اين باب به وزيرش خواجه احمد گفته بود:« هرچند عطسه پدر ماست، از سراي دور نبوده است و گرم و سرد نچشيده است و هيچ تجربت نيفتاده است وي را، مدتي را بايد که پيش ما باشد بيرون از سراي تا در خدمتي گامي زند و وي را آزموده آيد آنگاه نگريم و آنچه بايد فرمود بفرمائيم.»
با اين حكايات بايد از نو در باب پيشينۀ همه اين امرا و نقيبان و حاجبان و سرلشکرهاي آن دوره و دوره‌هاي بعد، مطالعه‌اي دقيق كرد. البته اگر اين حرفها جائي ديگر ثبت شده باشد.
    
دومين تصاوير، فکر مي‌کنم اينطور که دارم پيش مي‌روم به سومين و چهارمين هم برسم، که باز چشم ما را مي‌گيرد، اين شيوه مرضيه توطئه چيني براي ديگران و دروغ بافي براي دوست و آشنا و رقباي شغلي بين اين اجدادان ماست تا بتوانند يکي را به خاک سياه بکشانند. از همه مشهورتر کار اين بوسهل زوزني دبير است در مورد حسنک وزير. اين بوسهل تا آنجائي که بيهقي بيچاره ماجرا را دنبال کرده است، درجواني يکبار که مي‌رفته به سراي حسنک، پرده داري که او را نمي‌شناخت او را هل داده و حتماً چند قفا زده بود. حسنک آنوقتها وزير سلطان محمود بود. همين استخفاف به‌نظر بيهقي باعث شده بود که بوسهل به خون حسنک تشنه شود. و بعدها که امير محمود مي‌ميرد و حسنک از وزارت خلع شده است، اين ميرزا بوسهل زوزني مي‌رود سراغ يک پرونده قديمي و توي گوش امير مسعود مي‌خواند که حسنک قرمطي بوده است و خليفه از او شاکي است و او را در رديف مفسدالارض مي‌داند و آنقدر نامه نگاري مي‌کند به بغداد تا حکم قتل و رجم او را مي‌گيرد و بعد زير گوش مسعود مي‌خواند که به صلاح او نيست، آنهم در ابتداي حکومتش، فرمان خليفه را فرمان نبرد و يا عقب بيندازد و از اينحرفها تا حکم اجراي مرگ حسنک را مي‌گيرد. از همين بوسهل زوزني نقلي ديگر هست در آغاز همين کتاب. وقتي هنوز پاي امير مسعود به غزنين نرسيده اما خبر در بند شدن امير محمد به همه جا رسيده است. از هرجا قاصداني از راه مي‌رسند براي اميرمسعود و نامه‌هائي مي‌آورند براي او. از جمله نامه‌هايي مي‌رسد به دست او که پدرش در چند سال پيش فرستاده بود براي  بعضي از امرا و مسعود را عاق کرده بود.  برخي از اطرافيان اين امرا رونوشتي از آن نامه‌ها را که جسته‌اند براي او مي‌فرستند. امير مسعود چند نامه‌اي را نشان بوسهل زوزني و ديگراني که همراهش بودند مي‌دهد که بخوانند و نظر بدهند. آنها از جمله بوسهل زوزني به امير مسعود پيشنهاد مي‌کنند که نامه‌ها را نگاه دارد چون مهم است که سلطان « دل و اعتقاد نويسندگان بدانند.». حقارت و خباثت طبع آنها در اين پيشنهاد و نظر آنچنان آشکار است که سلطان مستبدي چون مسعود هم وقعي بر حرفشان نمي‌گذارد و در پاسخ مي‌گويد: «نويسندگان را چه گناه توان نهاد؟ که ماموران بودند و مامور را از فرمانبرداري چه چاره است، خاصه پادشاه، و اگر ما دبيري را فرمائيم که چيزي نويس اگرچه اسيتصال او در آن باشد زهره دارد که ننويسد؟ و فرمود تا جمله آن ملطفه‌ها را پاره کردند.» و در کاريز انداختند. بيهقي درباره شخصيت بوسهل مي‌نويسد:« هميشه چشم نهاده بودي تا  پادشاهي بزرگ و جبار بر چاکري خشم گرفتي و آن چاکر را  لت زدي  و فرو گرفتي ، اين مرد از کرانه بجستي و فرصتي جُستي و تضريب کردي و المي بزرگ بدين چاکر رسانيدي و آنگاه لاف زدي که فلان را من فروگرفتم.»

وقتي خواننده بيچاره بداند که اين بوسهل زوزني، دبيرپيشه يعني جد قديم با سوادان و فرهنگورزان اين ملک بوده است،آنوقت مي‌رود گوشه‌اي مي‌نشيند و از غصه زار مي‌زند به حال سرزميني که دبير پيشگانش به اين گهُي بوده‌اند.

در اوائل کار اميرمسعود آنقدر از اين نوع  ملطفه‌ها از عوام و خواص به دست او مي‌رسيد ازاطراف و اکناف مملکت و از سوي اصناف مختلف شهرها و دهات عليه يکديگر و همه در لو دادن هم که کيها در همان روزگار کوتاه حکومت برادرش امير محمد، از او حمايت کردند و يا کيها شهر را چراغاني کردند براي امير محمد و نذر و نيازها کردند، که وقتي امير مسعود فرمان مي‌دهد همۀ آن ملطفه‌ها را پاره کنند و در آب اندازند، بيهقي دست به دعا در بزرگداشت و بقاي پادشاهي مسعود بلند مي‌کند. و در آن فضاي بگير و ببند و دعواهاي پنهان و آشکار بين محموديان و مسعوديان، رحمت او را ناشي از رحمت الهي مي‌داند که« پادشاهان را اندرين ابواب الهام از خداي عزٌ و جلٌ باشد.»[5] [5]

چون حرف دور و بريهاي امير مسعود و رفتارهاي او شد، بد نيست همينجا داستاني را برايتان از اين پادشاه تعريف کنم که خيلي شنيدني است.  يکجائي هست توي اين کتاب که امير مسعود لشکر کشيده براي ترکمانان در مصاف با طغرل. فراموش نکنيد که اين طغرل همان کسي است که عاقبت کار مسعود را رقم مي‌زند و باني و باعث به وجود آمدن سلسله سلجوقيه يا سلجوقيان در تاريخ خدا هزار ساله سرزمين ما مي‌شود. و اين جنگي که مي‌خواهم ازش نکته‌اي بياورم آغاز شورش و نافرماني اين طوايف به رهبري طغرل است. اميرمسعود با دو هزارغلام سرائي و دو هزارسوار از هر دستي و دو هزار پياده با سلاح تمام عزم کرده است  کلک طغرل را بکند. جنگ هم حوالي نيشابور است. و امير نقشه کشيده، نقشه‌اي بسيار دقيق و عزمش به زبان بيهقي بر اين قرار گرفته است« که سوي طوس رود تا طغرل ايمن گونه فرا ايستد و ديرتر از نشابور برود تا وي از راه نوق ( اسم جائي است) تاختني کند سوي استوا (اسم جائي است) و راه فرو گيرد چنانکه نتواند که اندر نسا (اسم جائي است) رود. و چون نتواند بر آن راه رفتن، اگر به راه هرات و سرخس رود ممکن باشد او را گرفتن.» با اين توصيف نقشه اعليحضرت از هر جهت کامل است و احتمال در دام افتادن طغرل بالاست. امير شب پيش از حمله چون مزاجش خوب کار نمي‌کند داروي مسهل ‌خورده است و خوابيده. بحمداله وضع مزاجش خوب مي‌شود و بعد خواب سبکي مي‌کند و نماز ديگر از خواب بيدار مي‌شود و بر پيل مي‌نشيند و به لشکريان هزار هزارش از پياده و سوار وغلام سرائي‌ها طبق همان نقشه‌اي که در کله دارد دستور حمله و پيشروي به سمت قلب دشمن مي‌دهد. و بيهقي مي‌نويسد:« و طغرل سواران نيک اسبه داشته بود بر راه؛ چون شنوده بود که اميرسوي طوس رفت مقرر گشت که راهها بر وي فرو خواهد گرفت، به تعجيل سوي اون (حتما اسم ناحيه‌اي است) کشيد. ( تا اينجا  نقشه سلطان خوب و محشر پيش رفته است. اما بقيه را که بخوانيد مي‌فهميد سلطان چه زرتي زده است.) از اتفاق عجايب که نمي‌بايست که طغرل گرفتار آيد آن بود که سلطان اندک ترياکي خورده بود و خواب تمام نايافته، پس از نماز خفتن بر پيل بخواب شد و پيلبانان چون بدانستند زهره نداشتند پيل را بشتاب راندن و به گام، خوش خوش مي‌راندند و سلطان خفته بود تا نزديک سحر و آن فرصت ضايع شد. » سلطان که بيدار شده است، طغرل با استفاده از چُرت طولاني سلطان از محاصره جهيده و سلطان بعد از آن هرچه مي‌تازد به گرد او هم نمي رسد. و از عصبانيت سر فحش را مي‌کشد به پيلبانان و همراهان که چرا او را از خواب بيدار نکرده بودند. و به چنان ضُجرتي مي‌افتد که بيهقي مي‌نويسد تا پيش از آن هرگز در او نديده بود. بيچاره پيلبانان که تمام کاسه کوزه‌ها سر آنها شکسته شده بود و جرات هم نمي‌کردند به او بگويند مردک تو خودت وقت جنگ ترياک خورده‌اي و خوابت رفته آنوقت سر فحش را به ما مي‌کشي.

البته پيلبانان از روي غريزه و تجربه اجدادي مي‌دانستند، بيدارش هم که مي‌کردند باز فحش مي‌خوردند. چون بيهقي جائي ديگر مي نويسد در همان تعقيب و گريزهاي آنروزهاي طغرل، يکروز امير مسعود در تعقيب او قصد رفتن به مرو را مي‌کند و همه از سرداران و حاجبان بزرگ و کوچک به او مي‌گويند وقت خوبي نيست و ستوران خسته‌اند و بي‌علف‌ و بهتر است اول به هرات رود و در وقت ديگر اينکار را بکند. شاه خشمگين مي‌شود و باز زبان به دشنام مي‌گشايد که: «شما همه قوادان زبان در دهان يکديگر کرده‌ايد و نمي‌خواهيد تا اين کار برآيد تا من درين رنج مي‌باشم و شما دزدي مي‌کنيد، من شما را جائي خواهم برد که همگان در چاه  افتيد و هلاک شويد تا من از شما و از خيانات شما برهم و شما نيز از ما برهيد.» و هشدار مي‌دهد که « ديگر بار کس سوي من درين باب پيغام نيارد که گردن زدن فرمايم.»
اين اميرمسعود يکجاي ديگر هم باز به نصايح اطرافيان فهيم و درست و حسابيش گوش نکرد و وقتي با لشکريانش در آمل خيمه و خرگاه زده بود به توصيه چند دبير ابن الوقت چنان خراج سنگيني به مردم آمل بست که مردم بيچاره از ترس جان و مال به کوهها پناه بردند. و مبلغ آنقدر زياد بود که وزيرش به او گفته بود« اگر آن نواحي بکنند و بسوزند سه هزار درم هم نيابند.» گوش نکرد. کند و سوخت و چيزي نيافت. و حاصل آن، شد کشت و کشتاري که سپاهيان او براي گرفتن آن خراج سنگين در شهر راه انداختند. و وضع رقتبار مردم از آنهمه جور به جائي رسيد که بعد خودش از ديدن صحنه هائي از آن، در راه بازگشت از آمل، از کرده پشيمان شد:« پيادگان درگاه را ديد که چند تن را از آمليان ببند مي‌بردند. پرسيد که اينها کيستند؟ گفتند آمليانند که مال ندادند.گفت رها کنيد که لعنت برآنکس باد که تدبير کرد به آمدن ِ اينجا.»

با اين خرابکاريها که مي‌کرد معلوم بود از ديد بيهقي «راست بدان ماند که قضاء آمده رسن در گردن»اش کرده و استوار مي‌کشيد. اين اميرمسعود در همان وقتهاي جنگ و گريز با ترکمانان، يکباري هم به عادت پدرش لشکر کشيد به طرف هندوستان تا با شکستن بتخانه‌ها در سرزمين کفر، و کشتن و غارت هنديهاي بيچاره بختش در جنگ با طغرل باز شود که افاقه نکرد و کارش به آخر رسيد.
از من مي‌شنويد در پي اهداف گنده گنده‌اي براي حملات پي در پي اين پدر و پسر به هندوستان نگرديد. اينطور که بيهقي نوشته وقتي  اينها بواسيرشان عود مي‌کرده يا قولنج روده مي‌گرفتند و بعد بهبود پيدا مي‌کردند براي رفع قضا و بلا به آيت اله‌هاي آن وقت که به آنها قاضي مي‌گفتند، بايد پولي مي‌دادند که حلال بي‌شبهت باشد. و اين درمهاي حلال بي‌شبهت همه در  لشکر کشي به هند نصيبشان مي‌شد.

در جائي، امير مسعود بعد از برخاستن از بستر يکي از آن بيماريها و خوب شدن، ابوالفضل بيهقي را صدا مي‌زند و چند کيسه زر به او مي‌دهد که به بونصر دهد که ببرد براي  قاضي بوالحسن. و در وقت سپردن کيسه ها به او مي‌گويد‌« بونصر را بگوي که زرهاست که پدر ما رضي‌الله عنه از غزو هندوستان آورده است و بتان زرين شکسته و بگداخته و پاره کرده و حلال تر مالهاست. و در هر سفري ما را ازين بيارند تا صدقه‌يي که خواهيم کرد حلال بي‌شبهت باشد.»

اميرمسعود دو پسر داشت بنام امير سعيد و امير مودود. به اميرسعيدش الفت بيشتري داشت و همو را هم کرده بود وليعهد خودش. اما اين پسر بعد از يکبار گرفتن بيماري آبله از مردي افتاده بود. زنان حرم گفته بودند اين خداوند زاده را بسته‌اند يعني  طلسم کرده‌اند و پيرزني با جادو و جنبل مي‌خواست بندهاي اميرزاده بگشايد که موجب مرگش شده بود. بيهقي مي‌نويسد بيماريش اينبار«آبله نبود که علتي افتاد جوان جهان ناديده را و راه مردي بر وي بسته ماند چنانکه با زنان نتوانست بود و مباشرتي کرد. و با طبيبي نگفته بودند تا معالجتي کردي راست استادانه، که عنين نبود، و افتد جوانان را ازين علت. پيرزني از بزي زهره درگشاد و از آن آب بکشيد و چيزي بر آن افکند و بدين عزيز گرامي داد، خوردن بود و هفت اندام را افليج گرفتن، و يازده روز بخسبيد و پس کرانه شد.»

در ماه و روزهاي نزديک بپايانِ کار امير مسعود، بيهقي يک اتفاق کوچک را براي نشان دادن وضع مردم و چگونگي زندگيشان، در چهره پيرزني جائي در کتابش ثبت کرده که فراموش نشدني است. و نمي‌دانم چرا من را ياد پيرزن داستان گداي ساعدي مي‌اندازد.

يکي يکي شهرها و ايالات زير حکومت غزنويان، از گرسنگي و فشار خراجگيران حکومتي سربه طغيان برداشته‌اند و خبر قوت گرفتن ترکمانان و حمله آنهاست به خراسان، و از دست رفتن اين ناحيه بزرگ از زير قدرت غزنويان که خبر مي رسد:

«مردم آمدن گرفتند بطمع غارت خراسان. چنانکه در نامه‌اي خوانديم از آموي که پيرزني را ديدند يک دست و يک چشم و يک پاي، تبري در دست.

پرسيدند از وي که چرا آمدي؟

گفت شنودم که گنجهاي خراسان از زير زمين بيرون مي‌کنند، من نيز بيامدم تا  لختي  ببرم.

امير ازين اخبار  بخنديدي، اما کساني که غور کار مي‌دانستند، برايشان اين سخن صعب بود.»

 

هفتم اکتبر 2007

اوترخت
توضيح: 
1- تمام متن‌هاي توي گيومه ها ، از کتاب تاريخ بيهقي است. به تصحيح دکنر علي اکبر فياض.
2- کتاب مورد استفاده من، چاپ مطبعه دولتي تاجيکستان بوده است.

.http://perslit.com/ganj%20haye%20khorasan.NasimKhaksar.htm

رسانه هنروادبیات پرس لیت | Create Your Badge
 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست