تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده   کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۹۶ - ۲۳ نوامبر ۲۰۱۷

صدا می ماند
نصراله کسرائیان

این یادداشت را پیش تر، قبل از آن که کمانچه ( نوازی ) کیهان کلهر از طرف یونسکو به عنوان میراث معنوی جهانی به ثبت برسد، برای او نوشته بودم. وقوع زلزله باعث شد انتشار آن را به تعویق بیاندازم. حالا که شنیده ام علاوه بر کلهر هنر مندانی دیگرهم ( کامکارها و ...) با بر گزاری کنسرت به یاری زلزله زدگان بر خاسته اند آن را به همه ی آن ها وآن دسته از هنرمندانی که در روزهای سخت در کنار مردم می مانند و صدای بی صدایان می شوند تقدیم می کنم:

صدا می ماند

یک نفر بیاید گریبان مرا از دستِ تراکِ دوم '' شهرِ خاموشِ '' کیهان کلهر خلاص کند! 
یادم است از همان چهار پنج ساله گی در خانه رادیو داشتیم، گرامافون هم، با صفحات سی سه دور؛ بعدا فهمیدم اسم شان سی و سه دور است. دست کم اسم و شکل و شمایل سه تا از رادیو هایی که داشتیم در خاطرم مانده: رادیو آندریا با جعبه ای از چوب و پوششی از چرم مصنوعی به رنگ اُکر یا قهوه ای روشن؛ فیلیپس، آن هم چوبی با جلد سبزو دربی کشویی که بالا و پایین می رفت و زنیط با آن صفحه ی گِردَش که به کیلومتر شمار اتوموبیل می مانست با بدنه ی کائو چویی؛ هرسه با برق و باطری کار می کردند، و گرامافون که هِندلی بود! با آن شیپوری که بر سر داشت و تصویر سگی که نمی دانم کجایش چاپ شده بود.
این ها همه متعلق به زمانی است که پدرم هنوز نابینا و ورشکست نشده بود. بعد از آن را چندان دقیق به خاطر نمی آورم؛ حافظه هم پدیده ای شگفت انگیز است! انگار نداری و سختی را زود تربه دست فراموشی می سپارد!

کمی بزرگتر که شده بودم یک روز به پدرم گفتم دلم می خواهد زدنِ سازی را یاد بگیرم، گفت می خواهی مطرب شوی؟ یعنی تمام! نشد، نشدم ـ هنوز چیزی در باره ی سنت ها و نظام های ارزشی طبقات و گروه های اجتماعی مختلف و هنر و این جور چیزها نمی دانستم؛ این اتفاق حتی موقعی هم که می خواستم همه ی زندگی ام را بر سر عکاسی بگذارم افتاد، بعضی می گفتند می خواهی '' فوتو '' بشوی؟ اما هم زمانه قدری تغییر کرده بود، هم من دیگر بزرگ شده بودم، حرف دیگران برایم اهمیتی نداشت، خودم می توانستم تصمیم بگیرم.

نمی خواهم نوستالژیک اش کنم، یک '' فِلَش بَک '' ساده است تا از کمانچه ی ''پیر ولی '' برسم به کمانچه ی '' کلهر ''...

کمی بزرک تر که شدیم داریوش رفیعی بود و '' یادِ آن روزی که زُهره، بودی یارررِمن '' و قاسم جبّلی و بهرام سی یَر و ... پیر وَلی نوازنده ای محلی و دوره گرد که گاه در بیشه زارهای اطراف شهر خرم آباد، آن جا که ما برای درس خواندن می رفتیم ( و بعضی بزرگ تر ها برای عرق خوری و کارهای دیگر )، پیدایش می شد و در برابر پولی اندک با کمانچه شنوندگان ش را بی تاب می کرد... و بعدتر بانو دلکش با تصنیفِ '' روزگارِ کودکی، برنگردد، دریغا!- شور و حال کودکی، بر نگردد، دریغا '' و دیگران و دیگران و '' بر گیسویت ای ی جان، کم تر زن شانه، چون در چین و شکن اش دارد، دلِ من کاشانه ''...

و دوره دبیرستان، رادیو آمریکا، موسیقی غربی، ریتم، ریتم، ریتمِ دورانِ نوجوانی، بی آن که برایمان اهمیّت داشته باشد که خواننده چه می گوید یا در باره ی چه می خوانَد و گاهی فهمیدن کلمه ای: لاو، لاو، آی لاو یو! و ذوق کردن... از این که معنای کلمه ای را فهمیده بودیم...

وسربازی ( دوره ی چهارم گروهبانی وظیفه ) که اهواز را انتخاب کرده بودم و پنج شنبه جمعه ها به آبادان می رفتم و شلوارِ داکرون و تی شرت پوشیده، کفش هایی خوب واکس زده وموهایی با روغن نارگیل چرب شده و فرق باز کرده، در میلک بار( Milk Bar )، که در محله ی '' بِریم '' بود، می نشستم و با انداختن سکه ای پنج ریالی در گرامافون سکه ای، ضمنِ خوردنِ '' هات چاکلِت '' به '' ساپوره دی ساله، ساپوره دی ماره... '' ( نمک، شوره؛ آب دریا هم شوره،؛ بدن توهم شوره ... ) ی جینو پا ئولی یا تصنیفی از خواننده ای دیگرکه از ''جورنی، سِنسا دومانی '' ( روز های بی فردا ) می گفت ، گوش می کردم...

ودوره ی دانشجویی، دوره ی تظاهرات بر ضد جنگ ویتنام، دوره تظاهرات به مناسبت سالگرد حمله به دانشگاه و روز دانشجو؛ به خاطر گران شدن بلیط اتوبوس از دو ریال به سه یا پنج ریال، به خاطر شهریه ی هشت صد تومانی، به هر مناسبتی، به خاطر همه چیز،... نسل ۱۹۶۸، دنیای ۱۹۶۸، موسیقی ۱۹۶۸، آشنا شدن با میکیس تئودورا کیس و آهنگِ فیلمِ'' Z '' ، شنیدنِ صدایِ ضربان قلب مان از دهان او، آشنایی با یانیس ریتسوس، شاعری که بخش اعظم عمرش را به خاطر دفاع از آزادی در تبعید و زندان گذراند؛ شعرهایش با ترجمه و صدای شاملو: " زبان اگر بگشایم، صخره ها بخواهند شکافت "؛ با ژان فِرّا، که شعر های لویی آراگون را می خواند: '' زنان آینده ی مردان اند!'' و با ژاک بِرِل که از آسمان آمستردام، آسمانی با ابرهای تیره و سنگین، که در ارتفاع کم حرکت می کردند واز آن چپ هایی که بورژوا شده بودند می گفت؛ ویکتور خارا ی شیلیایی، که برای کشاورزان می سرود و می خواند : " و خورشید می سوزانَد و می سوزانَد و پوستِ مرا..." و پس از کودتای ژنرال پینوشه در استادیوم سانتیاگو دستی را که باآن گیتارمی زد با تبر قطع کردند؛ و اِدیت پیاف که می خواند: ''همه ی یادگارهای گذشته را جارو می کنم، با آن ها آتشی روشن می کنم و دوباره از صفر شروع می کنم ''، از صفر، شروع از صفر! شعر، موسیقی، مبارزه، زندگی و میدان ۲۴ اسفند، میدان انقلابِ فعلی، و اسب سفید، که در زیر زمین بود، و فضایش تاریک روشن بود و پُر ازدودِ سیگارِ دیگران وماء الشعیر بشکه ای، و من که نمی دانم چرا هر وقت از آن جا بیرون می آمدم به هر غریبه ای سلام می کردم...
جون بایِز، لئونارد کوهن، باب دیلان، باب مارلی، لویی آرمسترانگ، که با آن صدایش به تنهایی خودش یک ارکستر بود، شبهایِ بحث های سیاسی، نصف شب های جاز، صبح های چهار فصل ویوالدی و پاستورال بتهوون، عصر های '' دنیای نو '' و راپسودی های مجارِ دو ورژاک، و '' شبی بر فرازِ کوه سنگیِ '' گلینکا، وسمفونی۱۸۱۲ یان سیبلیوس...

موسیقی رهایم نکرد، در باره ی موسیقی کم کتاب نخواندم؛ تاریخِ موسیقی، شرحِ حال آهنگ سازان، فرم های موسیقایی؛ سونات چیست؟ کنسرتو یعنی چه؟ موسیقی مجلسی به چه می گویند، چیزهایی در باره ی دستگاه های ایرانی، گوشه ها... خواندن در باره ی موسیقی، جانشینی برای پرداختن به آن؛ همه از چشم وارد شدند، پاره ایش جاهایی رسوب کرد و بیشترش از گوش خارج، و تنها چیزی که ماند صداها بود و خاطره ای از احساسات و عواطفِ ملازم آن ها و تصاویری از نوازندگان و کنسرت ها، هروقت که اجرایی زنده را شاهد بودم، و پیر ولی، سَلَف کیهان کلهر، با چهره ی درد کشیده و آفتاب سوخته اش، کمانچه اش و بیشه زارهای نوجوانی برتارک همه ی آن ها، در جایی در ذهن، در گوش، در قلب، در نمی دانم کجا...

انقلاب! حسین علیزاده؛ انقلاب! " نینوا "؛ انقلاب! شجریان؛ انقلاب! " تفنگم را بده"؛ انقلاب! " برادر کاکُلش آتش فشونه "؛ انقلاب! " شب است و چهره ی میهن سیاهه "؛ انقلاب! " ایران، ای سرای امید"... امیدی که نباید به نومیدی تبدیل شود، امیدی که تردید ندارم مردم نخواهند گذاشت به نومیدی تبدیل شود...
چند بار خوب است نینوا را شنیده باشم، چقدر خوب است با صدای شجریان بغض راه گلویم را بسته باشد، لرزیده باشم، تکان خورده باشم! شعرِهوشنگ ابتهاج، تارلطفی، حنجره ی شجریان و نه فقط این ها، کامکارها، غوغای دف ها، دیگران، ودیگران... فرهاد، که در جمعه ها یش " خون جای بارون می چکید" و دیدن تابوت هایی که کوچه به کوچه می بردند تار و کمانچه اش را از صدا انداخته بود؛ محمد نوری که نعره می زد'' ای ایران، ایران! '' و در فقر مُرد، تا بِکشد به همین چند روز پیش ... که ملک الشعرا ی بهار از پسِ ده ها سال از مرگش از گور برخیزد و بر سر گورعلی اشرف درویشیان ناله ی " مرغ سحر " را سر دهد...

خیلی پیش، خیلی خیلی پیش، روزی استاد شجریان به اتفاق دوستی به دفترم آمدند، تفننی عکاسی هم می کنند و همین باعث شده بود که از دفتر من سر در آورند. گفتم : استاد زیاد موسیقی سنتی گوش نمی کنم، بیش تر راک گوش می دهم، گفتند : خود من هم به آن نوع موسیقی گوش می کنم. نتوانستم بگویم کدام موسیقی سنتی ـ هم سوادش را نداشتم، هم مجالش نشد، فقط گوشم کمی '' با سواد '' شده بود، نتوانستم بگویم منظورم آن موسیقی سنتی ای است که همه اش ناله و زاری می کند، که همه اش نوحه خوانی است، آن موسیقی ای که بیشتر به درد پای منقل می خورد؛ که افسرده ام می کند، نشد بگویم آن چه را که شما، شماها، ازدل آن موسیقی سنتی بیرون کشیده اید چقدر دوست دارم. شاید اگر منظورم را درست بیان کرده بودم، باز هم می دیدم شان، دیگر ندیدم شان...

در پنجاه چهار سالگی، به مناسبت سالگرد تولدم، همسرم برایم گیتاری خرید، هنوز دارمش، پشتِ درِ اتاقی در دفترم آویزان است... گویا هنوز امیدوار بود، شاید به خاطر شوقی که در من می دید؛ اما به گمانم دیگر قدری دیر شده بود؛ انگشت ها، حوصله، کار، گرفتاری ... از این طرف هم من می خواستم یک شبه مثل پاکو دِ لوچیا بزنم، رودریگِز باشم... می دانستم هرکاری را در زمان مناسب اش باید شروع کرد، می دانستم همه چیزکار می بَرَد، بله دیرشده بود، رها کردم...

نمی دانم کِی، دختر کوچکم مرا متوجه " شهر خاموش " کیهان کلهر کرد. به هرحال پارسال به لطف و اصرار دوستی به کنسرتی از کلهر در تالار رودکی رفتم ( خیلی کم جایی میروم، به خصوص اگر نشود آن جا سیگار کشید! ) پیش از رفتن فکر می کردم اعضای اُرکستر سی چهل نفری باشند ( این قدر بی خبر بودم! )، فقط چهار نفر بودند، هیچ تصوری هم از قد و قواره ی کلهر نداشتم؛ انگار این باور در من هم بود که آدم هایی که کارهای بزرگ می کنند قاعدتا باید هیکل مند هم باشند! ارتفاعِ نشسته ی کلهر هم خیلی بیش تراز کمانچه اش نبود. به لاغری سازش و لابد از آن فاصله هم که من می دیدم کوچک تر از آنی به نظر می رسید که بود.

حالا بگذارید از آخرِ کنسرت شروع کنم؛ همه کف زدند، خیلی، خیلی خیلی، و من بیش تر از همه، خیلی هم محکم کف می زدم، نمی دانم چرا همه اش داد می زدم : براوو، براوو، براوو! به گمانم عده ای نگاهم می کردند، به گمانم توی دل شان می گفتند به موهای سفیدش نمی آید؛ چه شوری آفریده بود در من! پس آن صدا ها که شنیده بودم از آن همه سازی که مجسم کرده بودم نبود! همه از یک ساز، از یک کمانچه بر خاسته بود! از همه چیز و همه جای سازهم صدا در می آوَرد؛ حیرت زده شده بودم، نمی توانستم بنشینم. چطور می شود این همه صدا را از یک ساز در آورد، چطور می تواند در آوَرَد. تازه این اجراست، این ها را در کجای ذهنش، در کجای قلبش، در کجای کجایش باهم ترکیب می کند، چرا هیچ نُت نوشته ای جلویش نیست، توالیِ این همه '' دو '' ها، '' رِ ''ها، '' فا و سُل '' ها را چطور از بَر دارد، چرا نمی توانم خودش را از سازش تفکیک کنم؟ چه بی پروا و ترس از شحنه در میانه ی میدان دست در بغل یکدیگر کرده اند، کِه، کِه را می نوازد! چقدر سنجیده، دقیق و زیبا کهنه و نو، کلاسیک و مدرن را با هم تلفیق کرده است، چطور توانسته آن ملودی های قدیمی، همه ی آن هایی که در نا خود آگاه تاریخی مان داریم و در گوشه کنارهای جایی از ذهنمان لانه کرده را از روح زمانه سرشار کند؟ این همه تنوع صوتی، صدای درد، صدای اعتراض، شِکوِه، طنینِ امید، فریاد شادی، این صداها از کجا بر می خیزد؛ جشن، ماتم؛ جشن، شادی؛ زندگی!.. در بزرگداشت زندگی، در بزگداشتِ انسان و متانتِ او در تحمل درد، رنج؛ بیان اندوه، در دل شادی؛ شادی در دل اندوه؛ امید در نومیدی...

یک نفر بیاید گریبان مرا از دست ِتراک دومِ '' شهر خاموشِ ''، تراک های ۳، ۴، ۱، اساسا از دست کیهان کلهر خلاص کند...

هر بار که گوش می کنم، دو باره و سه باره تکرارش می کنم، سیر نمی شوم ... پس راست می گویند تنها صداست که می ماند، و فرق هم نمی کند که صدا از که باشد یا از چه بر آید؛ از زبان فروغ باشد، از حنجره ی شجریان، کمانچه ی کلهر یا حتی صدای آن ها که نمی خواهند صدایی جز صدای خودشان را بشنوند و دیگران را بی صدا می خواهند... صدا می ماند!

دف نوازی و سماع در روستای اورامان تخت، به مناسبت جشن عروسی پیر شالیار، مراسمی آیینی و کهن که هرساله در نیمه ی بهمن ( مصادف با بر گزاری جشن سده ) در این روستا برگزار می شود. برای اطلاعات بیشتر رجوع شود به کتاب " کردهای ایران "، ن. کسراییان - ز. عرشی، چاپ اول درایران ۱۳۷۲و درخارج از کشور، با نام " کردستان " ۱۹۹۰.

. برگرفته از صفحه آقای نصراله کسرائیان در فیسبوک
رسانه هنروادبیات پرس لیت | Create Your Badge
 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست