تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده سیاسی / ویژۀ انقلاب کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید
آدینه ۱۱ دی ۱۳۹۴ - ۱ ژانویه ۲۰۱۶

هنر و ادبیات پرس لیت زادروز نویسنده مهربان، صمیمی و  فرهیختۀ ما، نسیم خاکسار را شادباش می گوید

نسيم خاکسار از زبان خود

بی بی سی فارسی/ پنج شنبه 18 مه 2006

در يازده دی ماه سال ۱۳۲۲ در آبادان متولد شدم. در يک خانواده شلوغ کارگری. حياط بزرگ دوران کودکی ام در يک خانه بزرگ اجاره ای با ده بيست تا اتاق در طبقه هم کف و طبقه اول هنوز در يادم هست. دبستان، کلاس اول و دوم ابتدايی ام روبه روی شط بود. و يک حوض بزرگ در وسط داشت که در زنگ تفريح بچه ها می رفتند و با قلاب از شط ماهی می ‌گرفتند و توی آن می‌ انداختند. چوب هم توی آب حوض بود برای کتک زدن ما.
از نسيم خاکسار نمايشنامه های متعددی در هلند به روی صحنه رفته است

بعد به خانه های شرکت نفتی رفتيم. دبستانم هم عوض شد. دبيرستانم را در رشته طبيعی در۱۳۴۰ تمام کردم. بعد از گرفتن ديپلم يک ماهی رفتم به دانشسرا که خورد به ماجرای سپاه دانش. کلاس ها تعطيل شد. سال بعد رفتم به سپاه دانش. و برای پنج سال معلم روستا بودم. در طول همين پنج سال، دو سال هم در دو دوره تابستانی در همدان و اصفهانک به دانشسرای تربيت معلم رفتم.

از سال ۱۳۴۲، همان سال رفتنم به روستا، شروع کردم به نوشتن داستان. البته آن قدر محيط تازه روستا به خصوص روستاهای بوير احمد و کهکيلويه برايم جاذبه داشت که اول شروع کردم به جمع آوری دوبيتی ها و متل های عاميانه و قصه هاشان که دفتری شده بود. مشاور راهنمايی مان آن را از من گرفت که کپی کند برد و حسرتش را برای من به جا گذاشت.

اولين داستانم را در سال۴۴ به نام "کفاره" که ماجرای آن در يکی از روستاهای حوالی آبادان می ‌گذرد در مجله "فردوسی" چاپ کردم. در همين سال همراه با تعدادی از نويسندگان نشريه "هنر و ادبيات جنوب" و تعدادی ديگر از معلمين اهواز و مسجد سليمان توسط ساواک دستگير شدم و به زندان افتادم و به مدت دو سال در زندان بودم. از نويسندگانی که با هم زندان بوديم در آن وقت، اينها را نام می برم:‌ منصور خاکسار‌ که سردبير نشريه "هنر و ادبيات جنوب" بود و بعد داستان نويسانی مثل عدنان غريفی، ناصر موذن و پرويز زاهدی.

توی زندان هم من باز چند تا داستان نوشتم که برخی شان در مجموعه داستان "گياهک" آمده و يکی شان هم در مجموعه داستان "نان و گل" به نام "يک شاخه گل بنفشه برای عديد" منتشر شده است . شخصيت اين داستان برای من زمينه ای شد که بعدها، بعد از انقلاب بر اساس آن و انکشافی که شخصيت آن در ذهن من پيدا کرده بود چند داستان ديگر هم با مضمون هايی متفاوت و نگاه هايی متفاوت از آن بنويسم که با هم پيوند داشتند. برای نمونه: "چرم کف پای عديد".

بعد از آنکه در سال ۱۳۴۹، برای بار اول از زندان آزاد شدم. من را از معلمی اخراج کردند. مدتی بيکار بودم. بعد با کمک برادرم منصور در بانک استخدام شدم. در طول آن مدت که بيکار بودم باز شروع کردم به نوشتن. در آن سال ها يک مجله ادبی در تهران منتشر می شد به نام "موزيک"، که مسعود ميناوی يکی از داستان نويسان جنوب با آن همکاری نزديک داشت.

شعری از نسيم خاکسار به هلندی که در يک پوستر به چاپ رسيده است

مسعود چند داستان از من گرفت که در اين مجله چاپ کند و نامه هايی را که صمد بهرنگی برای من فرستاده بود. من پيش از زندان، وقتی معلم بودم با صمد مکاتبه داشتم. می خواست به آبادان بيايد که نشد. من افتادم به زندان و او هم در ارس غرق شد.

در مجله "موزيک" داستان های من با اسم مستعار "بهروز آذر" چاپ شد. من به همين اسم يکی دو سفرنامه کوتاه هم نوشتم. که يکی از آن ها در مجله "موزيک" چاپ شد‌ به نام "سفری بر پشت نهنگ."

گزارشی بود از سفرم به بندر ماهشهر و ديدارم از کپر نشين ها و محله های فقير نشين.

بعد از آنکه رفتم سر کار، يک روز سرهنگ ساواک آبادان آمد به محل کارم و گفت که همه چيز را درباره من می داند. داستان چاپ کردنم را. اسم مستعارم را و از اين قبيل. من هم بعد از آن به اسم واقعی ام نوشتم.

يک کتاب برای کودکان نوشتم به نام "بچه ها بياييد با هم کتاب بخوانيم". قول نوشتن اين کتاب را پيش از زندان رفتنم به صمد بهرنگی داده بودم. اين کتاب نقدی بود روی کتاب "اولدوز و کلاغ ها"ی صمد به زبان ساده و برای کودکان و نوجوانان. از اين کتاب استقبال شد. من هم شروع کردم به نوشتن کتاب دوم برای بچه ها. در همين ضمن يک گاهنامه ادبی به نام "صدا" در آبادان منتشر می شد.

در آن سال ها گاهنامه های ادبی در شهرستان ها،‌ نقش مهمی در پيشبرد ادببات ايران بازی می‌ کردند. در شمال هم "بازار رشت" در می ‌آمد و "جنگ اصفهان" در اصفهان. بچه‌های خراسان و فارس هم برای خودشان جنگ ادبی داشتند. بسياری از نويسندگان ايران کارهای اولين شان را در همين گاهنامه ها در می ‌آوردند. من در آن زمان داشتم کتاب "هاملت در محور مرگ" ام را نوشتم. کاری بود برای خودش در آن وقت تازه. يا برای خودم تازه. هاملت شکسپير را گذاشته بودم جلويم و روی آن کار می کردم و می خواستم بر اساس ترديدها و حس های هاملت و جهانی که او را در بر گرفته بود: عموی قاتل، پدر،‌ مادری همکار عمو‌، اوفيليای عاشق و چيزهای ديگر، موقعيتی را که خودم در شرايط بعد از زندانم در آن به سر می بردم بسازم؛ آن هم در متنی تازه که مال خودم باشد. عاشق هم شده بودم و در ضمن تازه داشتم و يا می خواستم يک زندگی مخفی چريکی را هم شروع کنم.

در همان وقت ها کتابی از هگل در آمده بود به نام "خدايگان و بنده" با تفسير "الکساندر کوژو"،‌ به ترجمه حميد عنايت. اين کتاب روی من خيلی تاثير گذاشت. بعد از زندان، در سال 1349 يک سفری هم رفتم تهران. با ناصر موذن رفتم. بعد در همين سفر بود که با "سعيد سلطانپور" و "ناصر رحمانی نژاد" آشنا شدم. من و ناصر غريب بوديم در تهران. در مسافر خانه ای بوديم. سعيد ما را برد به خانه اش. همان وقت ها بود فکر می کنم که کانون نويسندگان داشت برای آزادی "فريدون تنکابنی" از زندان بيانيه ای در می ‌آورد.

آن سال ها دوباره نويسندگان فعال شده بودند. سعيد و دوستانش در تالار "قندريز" گاهی جمع می ‌شدند. بعدها به اسم همين گالری جنگی ادبی هم در آوردند. من هم در شماره ای از آن شعری چاپ کردم. جنبش چريکی هم داشت کم کم خودش را نشان می داد. من در ارتباط با آنها باز در سال ۱۳۵۲ دستگير شدم. پيش از دستگيری، غير از همکاری با "جنگ صدا" يکی دو داستان در دو جای ديگر هم چاپ کردم . يکی در جنگ "لوح" . يکی هم در جنگ "سحر".

مجموعه داستانی را هم به نام "گياهک" آماده چاپ کرده و داده بودم به هرمز رياحی داستان نويس که آن وقت ها در انتشارات اميرکبير کار می‌کرد. قرار بود توسط انتشارات اميرکبير درآيد که در نيامد و بعد از انقلاب چاپ شد.

آزادی از زندان و انقلاب

مرائی کافر است، داستانی از زندان های جمهوری اسلامی و تواب سازی در اين زندان ها است

يک کتاب داستان هم برای کودکان نوشته بودم به نام "من می دانم بچه ها دوست دارند بهار بيايد".

بعد از دستگيری و بازجويی در دادگاه اول به ۱۵ سال حبس محکوم شدم و بعد در دادگاه دوم به شش سال. در زندان بودم تا اوايل انقلاب که همراه با بقيه زندانيان سياسی آزاد شدم.

از زندان که بيرون آمدم شروع کردم به نوشتن چند مقاله سياسی در "کيهان" و بعد در "آيندگان". در زندان دومم هم باز چند داستان نوشته بودم و يک کتاب برای کودکان و نمايشنامه ای از "ويليام سارويان" ترجمه کرده بودم و مجموعه ای شعر که توانسته بودم از زندان توسط دوستانی که پيش از من آزاد شده بودند به بيرون بفرستم. آنها را بعدها چاپ کردم که برای بار سوم، اين بار از سوی رژيم جمهوری اسلامی باز زندانی شدم. من را يک ماه در بازداشتگاه "کمپلو" نگه داشتند. ماجرايش را مفصل در "کتاب زندان" که توسط ناصر مهاجر در آمده گفته ام.

بعد از آزادی ديدم آبادان ديگر مکان امنی برای من نيست. هر روز خبر کشتن و دستگيريم پخش می ‌شد و مادرم را می ترساند. در سال ۱۳۵۸رفتم تهران.در کانون نويسندگان فعال شدم. انتقالم از نظر شغلی به تهران چون هنوز کارمند بانک بودم می خورد به دوره ای که دولت موقت اعلام کرده بود کارمندانی که سابقه ۱۵ سال کار دارند می توانند بازنشسته شوند و برای ما زندانيان سياسی طول حبسمان را جزو سابقه کارمان به حساب می آوردند. من با احتساب شش سال کار معلمی و هشت سال محکوميت و چهار سال کار در بانک باز نشسته شدم. باز نشستگی فراغت بيشتری برای فعاليت در حرفه خودم برايم فراهم کرد.

در سال ۱۳۵۸ با "قدسی قاضی نور" نويسنده کتاب کودک ازدواج کردم. ده سال بعد در هلند از هم جدا شديم. از اين ازدواج دختری دارم که حالا بيست و چهار ساله است. در سال ۱۳۵۹ به عضو هيئت دبيران کانون نويسندگان ايران انتخاب شدم. دوره شلوغی بود. بعد از مدتی که در تهران بودم، سردييری مجله ای نو پا به نام "بهاران" برای کودکان و نوجوانان را به عهده گرفتم که هشت شماره ای از آن در آمد. در اين زمان، با "کتاب جمعه" احمد شاملو هم کار می کردم. همزمان با انقلاب فرهنگی حکومت تازه در دانشگاه‌ ها، مجله "بهاران" تعطيل شد. بعد کانون هم زير ضرب رفت.

فرار از ايران، از وان تا اوترخت

ناچار در تابستان سال ۱۳۶۲ از ايران فرار کردم و پای پياده از راه کردستان به طرف ترکيه همراه به رضا علامه زاده از مرز گذشتيم و رسيديم به شهر "وان". از آنجا که می ترسيديم که اگر در وان شناسايی شويم، توسط پليس ترکيه خطر تحويل دادن ما به مزرداران ايران وجود دارد، همان روز با اتوبوس به سمت استانبول حرکت کرديم.

شانس آورديم و به سلامت رسيديم به استانبول؛ چون اتوبوسی که ما در آن نشسته بوديم از پيش توسط يک قاچاقچی ورزيده اجاره شده بود و او پول داده بود به پليس های سر راه برای مسافرهای قاچاق خودش که آنها را بين راه سوار کرده بود. به هر حال، بعد از دو ماه سرگردانی در استانبول با پاسپورت جعلی ولی با يک دعوتنامه معتبر، من و رضا علامه زاده توانستيم خودمان را به هلند برسانيم. که اين خودش باز داستان مفصلی است. چون در فرودگاه آمستردام فهميدند که پاسپورت ما جعلی است و خواستند ما را برگردانند. به هر حال، بعد از يک سال رسما پناهندگی گرفتم و شدم پناهنده سياسی در خاک هلند.

و از ۱۹۸۳ تا حالا که سال ۲۰۰۶ است در اوترخت در هلند زندگی می کنم.

هفت هشت سالی دور خودم چرخيدم. البته می نوشتم و چاپ هم می کردم. اما هنوز با جامعه ادبی هلند در ارتباط نبودم. تا اينکه داستانی از من به نام "خوابگرد" در سال ۱۹۸۸ در يک مجله انگليسی به نام "ايندکس ان سانسور شيپ" چاپ شد. اين داستان يک داستان از مجموعه داستان های "بقال خرزويل" بود که توسط انتشارات نويد در آلمان قبلا چاپ شده بود. بعد همين داستان را هلندی ها در مجله ای ادبی ترجمه و چاپ کردند. بعد از آن، داستان "مرائی کافر است" با ترجمه خوب اديب آمريکايی که زبان فارسی می داند و مترجم رمان "چشم هايش" بزرگ علوی است و دوستم بود و هنوز هم هست، در همان مجله به نام "عشق به حاج آقا" در انگليس منتشر شد. با استفاده از آن ترجمه، دو ترجمه ديگر از اين داستان در هلند و آلمان چاپ شد و همين باعث شد که در محافل ادبی اينجا من کمی اسم در کردم.

در سال ۱۹۹۰ به فستيوال بين المللی شعر و داستان روتردام دعوت شدم. و در همين فستيوال بود که ناشری معتبر در هلند علاقه مند شد که مجموعه داستان"بقال خرزويل" را به اضافه چند داستان ديگر از کتاب های ديگرم به زبان هلندی منتشر کند. از آن وقت تا کنون سه کتاب ديگر از من توسط همين ناشر به هلندی چاپ شده است:‌ "سفر تاحيکستان"، "رمان بادنماها و شلاق ها" و آخرين کتابم که مجموعه داستانی است به نام ‌"بين دو در". و نيز يک مجموعه نمايشنامه که توسط مرکز بنياد نمايش در روتردام چاپ شده است.

در اين مدت که در هلند بودم، غير از نوشتن برای چند سالی در دانشگاه اوترخت، بخش شرق شناسی به عنوان نويسنده مهمان کار تدريس و تحقيق می‌کردم. سه سالی هم با بنياد تئاتر کار کردم که حاصل کارم نوشتن چند نمايشنامه بود که همه آنها به زبان هلندی روی صحنه آمدند. آخرين کارم به نام "پناهندگان" به اسم "پچ پچ های شبانه" به کارگردانی هلمرت وودن برخ به مدت سه ماه روی صحنه بود. چند باری در فستيوال های معتبر ادبی جهانی شرکت داشتم. "ادبيات زير سايه تبر" و "وطن، ميراث بی شکوه اوليس" دو متنی بود که در فستيوال ادبی جهانی در دوبلين خواندم. در اين فستيوال،‌ شيموس هينی، هارولد پينتر،‌ تونی ماريسون و نادين گورديمر حضور داشتند.

سال 2005 هم به دعوت انجمن قلم آمريکا به نيوريوک دعوت شدم. برای شرکت در معرفی کتاب "روزگار غريبی است نازنين" که گزيده داستان و شعر و نثر نويسندگان ايرانی بود و کاری از من در آن ترجمه شده بود.

در حال حاضر يک "نوول" به نام "کريستينا" آماده چاپ دارم که در دست مترجمم است و يک مجموعه داستان که بعد از پايان کارش به زبان هلندی در خواهد آمد و يک نمايشنامه هم نوشته ام که کارگردانی آن را برای اجرا در سال آينده انتخاب کرده است.

يک سالی هم با بنياد تشويق ترجمه آثار ادبی هلندی به زبان های ديگر کار کردم و حاصل کارم ترجمه رمان "مارخا مينکو" به زبان فارسی است که سال گذشته منتشر شد.

در اين بيست و يک ساله زندگی در تبعيد، جدا از اينها با بيشتر جنگ های ادبی فارسی که در تبعيد منتشر می شد و می شود همکاری داشته ام. آن قدر زيادند که به نام بردن نمی رسد. برای چند سالی دبير کانون نويسندگان ايران در تبعيد بودم و نيز مسئول دفتر های ادبی آن. و حالا دارم روی يک رمان تازه کار می‌کنم. پيش برود يا نرود. نمی‌دانم.

فهرست کتاب های منتشر شدها از نسيم خاکسار:

کتاب های کودکان

۱- بچه ها بياييد با هم کتاب بخوانيم. سال انتشار: ۱۳۴۹
۲- من می دانم بچه ها دوست دارند بهار بيايد. سال انتشار: ۱۳۵۲
۳- چگونه آگاهی خود را زياد کنيم. سال انتشار: ۱۳۵۸
۴- اگر آدم ها همديگر را دوست بدارند.‌ سال انتشار:‌ ۱۳۵۸
۵- من صلح را دوست دارم. سال انتشار:‌ ۱۳۶۱
۶- کوچه بی قواره و چهار پيرزن. سال انتشار: ۱۳۶۸

داستان کوتاه

۱- گياهک. سال انتشار: ۱۳۵۸
۲- نان و گل. سال انتشار: ۱۳۵۸
۳- روشنفکر کوچک. سال انتشار:‌ ۱۳۶۰
۴- ديروزی ها. سال انتشار: ۱۳۶۶
۵- بقال خرزويل. سال انتشار:‌ ۱۳۶۷
۶- مرائی کافر است. سال انتشار:‌ ۱۳۶۷
۷- آهوان در برف . سال انتشار: ۱۳۶۸
۸- راسته‌ی آريزونا. سال انتشار: ۱۳۸۱‌

رمان

۱- گام های پيمودن سال انتشار: ۱۳۶۰
۲- قفس طوطی جهان خانم. سال انتشار: ۱۳۷۱
۳- بادنماها و شلاقها،. سال انتشار: ۱۳۷۶

کتاب شعر

۱- درخت. جاده. کودک. سال انتشار: ۱۳۵۹
۲- داستان همايون و عشق. سال انتشار ۱۳۶۸

نمايشنامه

۱- سه نمايشنامه. سال انتشار ۱۳۶۶
۲- آخرين نامه. سال انتشار ۱۳۶۹
۳- ماهی های ساردين و نمايشنامه های ديگر. سال انتشار: ۱۳۸۰

کتاب نقد و سفر نامه

۱- آوای دگرگون. مجموعه مقاله. سال انتشار: ۱۳۷۱
۲- سفر تاجيکستان. سفر نامه. سال انتشار: ۱۳۷۱
۳- ما و جهان تبعيد. مجموعه مقاله. سال انتشارک ۱۳۷۹

ترجمه

۱- قلب من در کوهساران. اثر ويليام سارويان. سال انتشار. ۱۳۵۹
۲- گاو و پيرزن. رمان اثر ملک راج آنانند. سال انتشار ۱۳۶۶
۳- بگذار آن را جاز بنامند. مجموعه چند داستان از نويسندگان کشورهای مختلف جهان. سال انتشار۱۳۶۹
۴- داستان های هلندی. سال انتشار .۱۳۷۴
۵- خانه ای خالی. رمان . اثر مارخا مينکو. سال انتشار ۱۳۸۳

آثار به زبان هلندی

بقال خرزويل. سال انتشار ۱۹۹۱
سفر تاجيکستان. سال انتشار ۱۹۹۴
بادنماها و شلاق ها. سال انتشار ۱۹۹۷
زير سقفی ارزان و دو نمايشنامه ديگر. سال ۱۹۹۷
بين دو در. سال انتشار ۲۰۰۰

http://www.bbc.com/persian/arts/story/2006/05/060518_jb_nasimkhaksar-bio.shtml

رسانه هنروادبیات پرس لیت | Create Your Badge
 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست