دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید
    سه شنبه ۳ ارديبهشت ۱۳۹۲ - ۲۳ آپريل ۲۰۱۳
تماس سردبیر: gilavaei@gmail.com   نویساد و ارسال مطلب: perslit@gmail.com بایگانی پیوندکده بیانیه ها و برنامه ها سیاسی کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر

هفتادمین زادروز نسیم خاکسار

نسیم خاکسار: نویسنده اقلیم جنوب؛ نویسنده اقلیم تبعید

حسین نوش‌آذر

جنوب ایران در سال‌های دهه ۱۳۴۰ تا ۱۳۵۰ صحنه رویارویی فرهنگ بومی بود با جلوه‌هایی از فرهنگ جهانی. در جنوب ایران شکل‌های بدوی زندگی مثل کپرنشینی در کنار نمودهای شهرنشینی قرار گرفت و ادبیات داستانی ایران را تحت تأثیر قرار داد.

از خوزستان نویسندگانی برآمده‌اند مانند احمد محمود، ناصر تقوایی، مسعود میناوی، عدنان غریفی و همچنین نسیم خاکسار. «ترس و لرز» نوشته غلامحسین ساعدی به زندگی ساحل‌نشینان جنوب ابعاد رازآمیز می‌دهد.

نسیم خاکسار از التهاب و شرجی جنوب به التهاب سرد و بارانی تبعید درغلتید و در همه حال در اندیشه معناهای متعالی برای زندگی انسان‌ها بود.

«مد و مه» نوشته ابراهیم گلستان حال و هوای اقلیم جنوب را برای همیشه جاودانه کرده است.

«شراب خام» از آثار مرغوب اسماعیل فصیح و همچنین «با شبیرو» از محمود دولت‌آبادی زاییده و برآمده از جنوب ایران است. بسیار پیش از آنکه سخن از جهانی شدن ادبیات و فرهنگ در میان آید، جنوب ایران یک صحنه جهانی برای شاخه‌ای از ادبیات و فرهنگ ایران فراهم آورد.

نسیم خاکسار فرزند آن دوره است؛ برآمده از جنوب پرالتهاب با انسان‌هایی مقاوم که همواره در تلاش‌اند که به زندگی‌شان معنا ببخشند.

جای دندان کوسه

شخصیت‌های داستان‌های خاکسار از همان نخستین مجموعه داستان‌‌هایش، «گیاهک» و «نان و گل» در برابر سختی‌های زندگی مقاوم‌اند. نسیم خاکسار از التهاب و شرجی جنوب به التهاب سرد و بارانی تبعید درغلتید و در همه حال در اندیشه معناهای متعالی برای زندگی انسان‌ها بود. اما در میان درغلتیدن از جنوب به شمال جهان اتفاقی برای او افتاد: نگاه خاکسار در جوانی اگر به بیرون از خودش دوخته شده بود، در تبعید، آرام آرام به درون گرایش پیدا کرد.

حسن عابدینی با نگاه به دو مجموعه «گیاهک» و «نان و گل» درباره شیوه داستان‌نویسی خاکسار می‌نویسد: «تصویرهای در آغاز گنگ او، در سیر پیشرفت ماجرا مفهوم بایسته خود را می‌یابند و در خدمت ایجاد فضا و موقعیت مطلوب قرار می‌گیرند. مضامین بر مبنای انضباطی درونی از منشور ذهن روایتگر داستان بیان می‌شوند تا ابعاد گوناگون رؤیاها، امیدها و ترس‌های مردم را منعکس کنند.»

«گیاهک»، نسیم خاکسار

یکی از مشخصات شخصیت‌های داستان‌های خاکسار تلاش آنها برای دست یافتن به یک جهان آرمانی است. اما در اغلب مواقع، در رویارویی با واقعیت‌ها، ذهن آرمانگرای آنان ویران می‌شود. نسیم خاکسار در این‌باره می‌گوید: «بین جهان آرمانی شخصیت‌های اصلی داستان‌ها و جهان اندیشگی نویسنده و شاعر پیوندهائی هست. نویسنده یا شاعر بعد از مدتی کار و زندگی فکری به نوعی از نگاه و اندیشه به جهان می‌رسد که احساس می‌کند، هم‌حسی و هم‌اندیشگی با آن انس و الفت بیشتری دارد. می‌بیند در این نحوه نگاه به جهان و اندیشه کردن به آن بیشتر خودش است. راحت‌تر می‌نویسد؛ صادق‌تر است با جهان و با خودش.»

صداقت با جهان (و لاجرم با خود روراست بودن)، مهم‌ترین ثمره درغلتیدن از جنوب به شمال جهان در زندگی یک نویسنده تبعیدی است. در داستان «استخوان و دندان‌های ریز و درشت کوسه» (از نخستین داستان‌های نسیم خاکسار در مجموعه «نان و گل») «یاسین» پس از سال‌ها به جنوب برمی‌گردد، بدون آنکه هرگز جای دندان کوسه‌ها روی استخوان‌های خرد‌شده‌اش را از یاد برده باشد.

داستان‌نویسی خاکسار از همان آغاز تا امروز، در گستره دو اقلیم، از جنوب تا شمال جهان، از به یاد آوردن جای دندان کوسه نشان دارد. او در داستان کوتاهی به نام «زاهد» از مجموعه «روشنفکر کوچک» که در سال ۵۷ منتشر شد، می‌نویسد: «وقتی آدم بعضی چیز‌ها را فراموش کند مادرقحبه می‌شود.»

و در ادامه می‌گوید: «ما نسل غمگینی هستم، چون فرصت فکر کردن پیدا کرده بودیم.»

سقوط به دنیایی پرخطر

خاکسار هم مانند نسلی که فرصت اندیشیدن یافته بود، در نخستین تلاش‌هایش در داستان‌نویسی از حقوق زنان بی‌پناه، و کودکان خیابانی و کارگران بی‌چیز سخن می‌گوید. داستان‌های «بین راه»، «دو صدا» و «ماهی مرده» و همچنین داستان کوتاه «نان و گل» از حساسیت نویسنده نسبت به محیط پیرامونش نشان دارد. در این نخستین دوره آفرینش ادبی، نگاه خاکسار یکسر به بیرون از خودش دوخته شده است. انسان‌هایی که او در پیرامونش می‌بیند، به دنیایی پرخطر سقوط می‌کنند، اما هرگز غرورشان را از دست نمی‌دهند. در تبعید هم شخصیت‌های خاکسار که همواره باشفقت، بخشنده، مهربان اما خشمگین‌اند، از آرزوها و خاطراتشان سخن می‌گویند، به افق‌های دور نظر دارند و پرخون و با غرورند. «در بقال خرزویل» و همچنین در «آشغالدانی» کشش و کوشش آنها با محیط از سویه‌های طنزآمیزی هم برخوردار می‌شود. در «بقال خرزویل»، راوی داستان با پیرمرد هلندی همسایه‌اش شطرنج بازی می‌کند، به عمد از او می‌بازد که بتواند به زندگی‌اش ادامه دهد. او در یکی از لحظات پریشان‌حالی‌اش با خود می‌گوید: «دنیای یک تبعیدی، دنیای غریبی است. اول خیال می‌کند خودش است و همین کولباری که به پشت بسته است (…) بعد تا مدتی جست‌و‌جوی جایی برای زیستن. بعد اتاقکی، میزی، چراغی، قلمی، دفتری. چند تایی کتاب. (…) اما بعد، آهسته آهسته شروع می‌شود. می‌بینی خودت – تو – با همان حجم کوچکت تاریخی پشت سر خود داری.»

انسان‌هایی که خاکسار در پیرامونش می‌بیند، به دنیایی پرخطر سقوط می‌کنند، اما هرگز غرورشان را از دست نمی‌دهند. در تبعید هم شخصیت‌های خاکسار همواره باشفقت، بخشنده، مهربان اما خشمگین‌اند.

فاصله‌ای بین اوی تبعیدی و دیگران وجود دارد. این فاصله به گستردگی تاریخی است که پشت سرش جا مانده است. نسیم خاکسار می‌گوید: «غمگینی و اندوه از همین ویران شدن ناشی می‌شود. ویران شدن فکرها و جهان‌هایی که خام و ناپخته در ذهن پرورانده بودیم. گاه این اندوه ناشی از فاصله‌ای است که با دیگران احساس می‌کند.»

و همین فاصله با دیگران است که به داستان‌های خاکسار از بقال خرزویل به بعد ‌ته‌رنگی از خشم و تندخویی می‌بخشد. لحن داستان‌های او به تدریج دگرگون می‌شود. شفقت انسان تبعیدی با سرگشتگی‌ها و کلافه بودن‌های او از چشم‌انداز محقری که فرارویش قرار داده‌اند درمی‌آمیزد و در حد خشم فرازمی‌آید. اما او که نمی‌تواند به خشم‌اش میدان دهد، آن را ناگزیر فرومی‌خورد. چنین است که به ورطه دشنام‌گویی درمی‌غلتد. مثل این است که نویسنده بر آن است زبان تازه‌ای برای به بیان درآوردن همه حقیقت شخصیت‌های دورافتاده‌اش ابداع کند؛ زبانی برهنه اما گویا، بی‌هیچ سانسوری و بی‌هیچ دغدغه فرصت‌طلبانه‌ای که به نشر اثر در ایران نظر داشته باشد و خودش را بخواهد به اعتبار رسمیت‌یافتنی ارزان سانسور کند. با این‌حال خاکسار خوشبینی‌اش را وانمی‌نهد و هرگز از سویه‌های کودکانه و سرخوش شخصیت‌هایش غافل نمی‌ماند. آنها همچنان، به رغم همه دشواری‌ها آرمان‌خواه‌اند. خاکسار می‌گوید: «در تجربه‌ای که داشتم از همین آدم‌هائی که بیشتر داستان‌هایم از زندگی آن‌ها الهام گرفته شده، بیشتر وقت‌ها برمی‌خوردم به جنبه‌های نیک و سالم و نیز کودکانه وجودشان و توی فکر فرومی‌رفتم. نمی‌توانستم این جنبه‌های آشکار در وجود آن‌ها و نیز شادی و سرخوشی‌ام را از دیدن آن حاشا کنم.»

دیدن و دریافتن جنبه‌های نیک و سالم کودکانه انسان‌ها یکی دیگر از ویژگی‌هایی است که داستان‌های خاکسار در گستره دو اقلیم جنوب و تبعید را با یک رشته نامرئی به هم پیوند می‌دهد. او به یک معنا، فقط روایتگر شکست و سرخوردگی‌های انسان آرمان‌خواه ایرانی پس از انقلاب نیست. او نگه‌دارنده و حفظ‌کننده و به یادآورنده جنبه‌های نیک و سالمی است که در انسان‌های آرمان‌خواه، از پی شکست‌ها و دربدری‌هاشان و سقوط به دنیایی پرخطر باقی مانده است.

جدال دندان با طناب

نسیم خاکسار در داستان «دندان و طناب» از داستان‌های دوره جنوب در مجموعه «گیاهک»، برای نخستین بار به مضمون زندان می‌پردازد. در این داستان که از نظرگاهی بسیار هنرمندانه نوشته شده، زندانی‌ها را از دریچه‌ای که در اثر غفلت زندانبان باز مانده تماشا می‌کنیم و از میان نجواهای آنان به جهان آنها راه می‌یابیم. در رمان «دیروزی‌ها» که از مهم‌ترین آثار «ادبیات زندان» به شمار می‌یابد و متأسفانه تجدید چاپ نشده است، با گروهی از زندانیان سیاسی در زندان قصر، در سال‌های دهه ۱۳۵۰ آشنا می‌شویم. خاکسار در این رمان نشان می‌دهد که چگونه انسان در اثر انزوا و در محیط جنینی زندان، شخصیتش دگرگون و از برخی لحاظ مضمحل می‌شود. گروهی از افسران حزب توده که در زندان‌های شاه استحوان ترکانده‌اند، اکنون با رفتارهای کودکانه‌شان نمی‌توانند هم‌نشینی و هم‌نفسی با هم زیر سقف بندها را تاب بیاورند. منیره برادران درباره این رمان می‌گوید: «”دیروزی‌ها” گرچه دریچه‌ای می‌گشاید از بیرون به درون زندان، اما به نگاهی از بیرون بسنده نمی‌کند. خواننده به زندان پرتاب می‌شود و در کنار دربندیان قرار می‌گیرد؛ نگاهی با فاصله اما نه جدا از آن‌ها.»

خاکسار نگه‌دارنده و به یادآورنده جنبه‌های نیک و سالمی است که در انسان‌های آرمان‌خواه، از پی شکست‌ها و دربدری‌هاشان و سقوط به دنیایی پرخطر باقی مانده است.

در «مرائی کافر است» که از آن به عنوان یکی از آثار نمونه نسیم خاکسار یاد کرده‌اند، گروهی از تواب‌ها در زندان جمهوری اسلامی در بند نشسته‌اند و یکدیگر را زیر نظر گرفته‌اند با این امید که بتوانند چیزی برای گزارش به «برادر جمشیدی» بیابند. آنها به ظاهر در هم شکسته‌اند، اما زیر شلاق اتفاق غریبی می‌افتد: راوی داستان، محمد که زیر شلاق توبه کرده و حالا احساس می‌کند سگ شده است، کم کم، باز زیر شلاق هویت خود را بازمی‌یابد. نسیم خاکسار در این داستان قضاوت نمی‌کند و شفقت را وانمی‌نهد. او همچنان در کنار «انسان» ایستاده و مثل این است که می‌خواهد دست او را پیش از سقوط به این ورطه‌های هولناک بگیرد و به یاد او بیاورد که با «دندان» می‌توان به جدال «طناب»‌هایی رفت که به دست و بال او بسته‌اند.

رمان «بر فراز مسند خورشید»، از این منظر، امیدبخش‌ترین اثری است که نسیم خاکسار نوشته است. سلیم که در تبعید، در شهر اوترخت به‌سرمی‌برد، یک زندگی ساده و بی‌دغدغه برای خودش دست و پا کرده است. دوستانی هم دارد، از جمله شیده و شاهرخ که آرزو دارند نمایشی روی صحنه ببرند. در این میان معلوم می‌شود که یکی از شکنجه‌گران ساواک، شخصی به نام اسدی هم در اوترخت زندگی می‌کند. اسدی، سلیم را در سال‌هایی دور شکنجه و آزار داده است. در پایان داستان، شاهرخ و شیده نمایششان را اجرا می‌کنند و سلیم می‌تواند در پایان داستان بر ترسش از اسدی چیره شود، حتی نسبت به او بی‌تفاوت بماند و استعداد سرکوب‌شده‌اش در نقاشی را پرورش دهد و جهان خود را از نو بسازد: یک گام کوچک برای او، گامی بزرگ برای انسان‌های آزاردیده و شکنجه‌شده.

شاید خانه را نیابیم

و با این‌حال همواره از همان نخستین تلاش‌های نسیم خاکسار تا امروز شخصیت‌های او در جست‌و‌جویی مداوم به‌سر می‌برند. جست‌و‌جوی مادر مهربان «جنوب» در نخستین داستان‌های خاکسار به جست‌و‌جوی «خانه» و «سقف» در دنیای تبعیدی‌ها فراز می‌آید.

نسیم خاکسار می‌گوید: «در مجموعه داستان‌های “بقال خرزویل” و “آهوان در برف” و رمان “بادنما‌ها و شلاق‌ها”، شخصیت‌های در تبعیدم از سوئی درگیر با جهانی بودند که به درون آن پرتاب شده بودند و برایشان غریب بود و از سوئی دیگر درگیر با گذشته‌ای که ر‌هایشان نمی‌کرد. آدم‌های من باید از این ورطه‌ها می‌گذشتند. باید برای اندوه جدائی از وطن و اندوه شکست، در خلوت خودشان جوابی پیدا می‌کردند.»

او در «بادنماها و شلاق‌ها» می‌نویسد: «شاید خانه را نیابیم. شاید هم آن را پیدا کنیم در پای درختانی کهنسال که زمانی نهال‌هایی تازه بودند.»

و در ادامه می‌افزاید: «به پایان داستانم فکر می‌کنم. به حضور یا عدم حضور سایه‌ای که مدام دنبالمان می‌کند. از ذهنم می‌گذرد ما هرگز نمی‌توانیم بر شرایط و فضای تبعید پیروز شویم. یا مسلط شویم. تبعید نوعی برهنه کردن ماست در برابر جهانی که با سرعت از ما بیگانه می‌شود.»

یاسین در داستان «استخوان و دندان‌های ریز و درشت کوسه» هم وقتی به خانه بازمی‌گردد، درمی‌یابد که مادر جنوب با او بیگانه شده است، همانطور که مادر جهان، کم‌کم از ما روی برمی‌گرداند و با ما غریبه می‌شود. آیا اکنون ما همه در گستره جهان تبعیدی هستیم؟

نسیم خاکسار به پاسخ می‌گوید: « زندگی همه ما، در تبعید است اگر با فکر و درست به خودمان و در و دیوار و سقفی که احاطه‌مان کرده است نگاه کنیم.»

2

جاذبه یا کاریسما چیزی است که شخص یا آن را دارد یا ندارد. گاهی مادرم موقع تعریف از کسی می‌گفت: فلانی مهر دارد، یا اینکه: مهرش به دل می‌نشیند.

نسیم خاکسار

نسیم خاکسار

این مهری که او می‌گفت به گمانم‌‌ همان جاذبهای است که جزیی از شخصیتِ هر فرد است و هیچ جوری با اِدا و اطوار هم نمی‌شود آن را به دست آورد، و نسیم از آنهایی است که در‌‌ همان برخورد اول مِهرش به دل می‌نشیند. چیزی در نگاه و رفتار او هست که در‌‌ همان برخورد نخست، با او احساس صمیمیت می‌کنی. شاید برای اینکه در رفتارش افادهای نیست و یا برای اینکه هنگام حرف زدن با او، درمییابی که تو را می‌بیند و می‌شنود. افزون بر این یک آرامشی در او هست که رفتارش را سنگین کرده است، و می‌دانیم که در سنگینی استحکامی نهفته است؛ استحکامی که آسان بهدست نمی‌آید.

نسیم خاکسار: «در تو آهویی بود ر‌ها. در تو پلنگی بود رام نشدنی و وحشی. اما‌ گاه به ناچار تن به چاردیواری سنگی می‌دادی. سال‌های سال. ضربه‌های تازیانه در زندان بر تنت می‌نشست و بارانِ فحش. تو فقط می‌نگریستی و به یاد می‌آوردی که آهویی بودی یا پلنگی وحشی یا کودکی که…»

همچنان که از پس فشار ناشی از میلیون‌ها متر مکعب آب در طول سالهای سال از دلِ ماسه و خاکی که در ته دریا نشسته است صخرهای پدید می‌آید تا بتواند موجهای سنگینِ دریا را تاب بیاورد، فشارِ وزنِ داستان کسانی که نسیم در طول زندگیاش شنیده و شاهد بوده نیز به جسم و جان او انسجام و وزنی بخشیده است تا بتواند ضربهی موجهای سنگینِ راز و نیاز و دردهای زندانیان، شکنجهشدگان و تبعیدیان را دوام بیاورد. شاید برای همین است که در داستان‌هایش اینهمه از صخره می‌گوید.

دیگر اینکه از داستانهای نسیم که صحبت می‌کنیم، جا دارد از مهر و محبتی که به انسان‌ها دارد نیز یاد کنیم. مهر و محبتی که موجب می‌شود تا در بَدان گوهر نیکی، و در گناهکاران عصمتِ بیگناهی را ببیند، پارادُکسی که بر جذابیتِ داستانهای او می‌افزاید.

نسیم نخستین بار در ۲۲ سالگی به زندان می‌افتد. بار دوم که به زندان می‌افتد، در آستانهی انقلاب، زمانی که مردم درِ زندان را می‌گشایند به همراه زندانیان سیاسی آزاد می‌شود. بار سوم حکومت اسلامی او را روانهی زندان می‌کند. و سرانجام در تابستان ۱۳۶۲ بهناچار از ایران می‌گریزد.

بقال خرزویل، نسیم خاکسار

بقال خرزویل، نسیم خاکسار

می‌دانیم که اثرهای هنری، و نیز شعری و داستانی با احساس پدیدآورندگانشان پیوندی تنگاتنگ دارند و هنرمندان و نویسندگان پیوسته با احساس خویش درگیر و در گفتوگو هستند، و چنین است که هنرمندان و نویسندگانی که تبعید و زندان را آزمودهاند، این دو را همچون طوقهای لعنت، تا ابد حمل می‌کنند. و چنین است که نویسندهای مانند نسیم با رهایی از زندان، از نوشتن دربارهی آن رهایی نمی‌یابد، و پس از سال‌ها زندگی در تبعید، باز چنان از کشور دوم می‌نویسد که غربت و بیگانگی تار و پود نوشته‌هایش را می‌سازد، و دردِ دوری از میهنِ دربند و مردمانِ دردمندش لذت خواب و خوراک را بر او تباه می‌کند.

اما یک نویسنده تا چه اندازه‌‌ همان است که می‌بینیم و می‌شناسیم، و تا چه اندازه آنی است که در نوشته‌هایش می‌خوانیم؟

چند سال پیش خاطرات فیلمساز سر‌شناس کیسلوفسکی را می‌خواندم. جای تأسف است که کتابش را دیگر ندارم تا گفتهاش را مستقیم از آن بازگو کنم. اما یادم است که او در هواپیما نشسته است و جریانی را بهیاد می‌آورد. پس از شرح ماجرا می‌گوید دیگر یادش نیست که آن ماجرا بهراستی اتفاق افتاده یا آنکه حاصل تخیل یا دروغی بوده که بر اثر تکرار و گذشتِ زمان در ذهن او واقعیتی نو یافته و جزو خاطرات و واقعیتهای زندگیاش شده است؛ یا شاید نه این بوده است و نه آن، بلکه صحنهای بوده که تنها در ذهن او و برای فیلمی پرورانده شده بود.

نسیم خاکسار: «همیشه چیزهایی ورای اشیاء می‌بینی و احساس می‌کنی باید از نیرویی مغناطیسی و پنهانی که برای کشیدن تو به سمتِ خودشان در آنهاست بگریزی. لحظاتی که گویی می‌خواهند آوارگی را در روح تو ابدی کنند.»

ممکن است هر کدام از این‌ها بوده باشد، اما حالا برای من مهم این است که یادم نمی‌رود در قطار بودم و از استکهلم به کپنهاگ می‌رفتم و با کیسلوفسکی بودم که کتاب خاطراتش را برایم می‌گفت و از آن پس هر بار به موردی برخوردهام که جزئیات آن از خاطرم رفته، و یا دیگران بهیادم آوردهاند که فلان جای روایت چنان نبود، و یا خودم به شک افتادهام که نکند این دروغی بوده که به مصلحتی گفتهام و بر اثر تکرار، دیگر آنرا باور کرده و راست می‌پندارم، بهیاد کیسلوفسکی می‌افتم.

دور افتادم. باید از نسیم بگویم و جهانی که در آن زندگی می‌کند.

نوشتن کاری است که در تنهایی انجام می‌گیرد. یک تنهایی عجیب! تو هستی و بستهای کاغذ و قلمی یا تختهکلیدی. تنها. اما این تنهایی، تنها درخود فرورفتن نیست. تنهایی پرغوغایی است. درخود فرو رفتن است برای از خود بیرون آمدن. برای آنکه متنی بیافرینی که در آن و با آن جهان را با درون خود- با درونی‌ترین احساسهای خود شریک کنی. نویسنده حتی آنزمان که از خود می‌گوید، از بیرون و با فاصله، و از زاویههای گوناگونِ درونی و بیرونی است که به آن «خود» نگاه می‌کند. این خودی‌ترین خودی است که یک انسان می‌تواند به آن دست یابد، و این خودی است که در نهادِ همهی ماست؛ و برای همین است که اگر نویسنده از چنین خودی- از خودش- بنویسد، چون وجههای مشترکِ فراوانی با «خودِ» ما دارد، آن را حس می‌کنیم و می‌فهمیم. خودِ نسیم نوشته است: «داستان به لحظههای زندگی نویسنده- چه آنگاه که در جامعه و جهان می‌زید و جا جا می‌توان رد پاهاش را دید، و چه گاهِ درخود- بسیار نزدیک است» و ادامه می‌دهد: «در داستان کوتاه نویسنده جهان عینی را درونی می‌کند و بازمینمایاند.» [۱]

پس نویسندهی داستان در پی ایجاد موقعیتی است که نسیم در بارهاش می‌گوید: «این داستان چه می‌خواهد به من بگوید؟ و چه رازی در آن نهفته است که من با شوق آنرا دنبال می‌کنم؟ هر بار که داستانی را می‌خوانم و یا هر بار که آماده شنیدن داستانی هستم خودم را با پرسشهایی از اینگونه روبرو می‌بینم…» [۲]

بادنماها و شلاق‌ها، نسیم خاکسار

بادنماها و شلاق‌ها، نسیم خاکسار

متنی که در پی می‌آید، به تمامی جملههایی است که نسیم خاکسار در نوشتههای گوناگونی آورده است. این سخنان در داستانهای متفاوتی از زبان آدمهای متفاوتی گفته شده، و بخشهایی از آن سرگذشت نسیم است به قلم خودش. این تصویری است که من از نسیم دارم. و می‌دانیم هیچ دو نفری پیدا نمی‌شوند که از نفر سوم تصویری یگانه داشته باشند، با این وجود نشانههایی در هر کسی یافت می‌شود که با اشارهی به آن‌ها می‌شود آن شخص را برای دیگران قابل شناخت کرد.

نسیم می‌نویسد:

«… زندگی‌ گاه مثل یه قصهاس. وقتی آدم اونو تکرار کنه می‌فهمه در دفعات قبلی چن جاشو فراموش کرده بوده بگه. از اون گذشته یه چیزای تازهای رو هم در اون پیدا می‌کنه. اینا به درد آدم می‌خورن. یه روزی…» [۳ ]

«… من خودم مدتی بود آچمز بودم و حالا می‌خواستم یکی دیگر را آچمز کنم… بعد نمی‌دانم به نظرم رسید یا واقعیت داشت. بدجوری توی مخاطره افتاده بودم. گیرم دو سه تا حرکت هم می‌کردم. اما امکان درآمدن نبود. آچمز بودن هم بد دردی است. نه راه پیش داری و نه راه پس. گُهی خوردهای و باید پاش بایستی… روزی می‌گفتی چه خوب است آدم کنار مردمش باشد و با آن‌ها زمزمه کند… بعد که معنای زمزمه را فهمیدی، فهمیدی که چرا صخره سال‌ها گذرِ باد و طوفان و آفتاب را تحمل می‌کند و می‌ماند، و حس کردی زندگی چه خروشی در نهان دارد. پذیرفتی که زمزمهگر باشی… زندگی را در خیال از مدخلهای تودرتو عبور دادی. رختی رنگین بافتی از خنده کودکان و آن‌ها را در گذر باد آویختی و از تنگنای امیدِ آنهایی که دوست داشتی فانوس کوچکی برافروختی تا خورشید آهسته آهسته روشنای بزرگش را بگستراند. اما در پس تمام این‌ها دستی آهسته آهسته کابوس خودش را می‌بافت.» [۴]

نسیم خاکسار: «… معمولاً قاطی می‌کنم با اندک شباهت‌هایی که بین آدم‌های داستان و آدم‌های پیرامونم پیدا می‌کنم. زندگی واقعی و دنیای تخیلی داستان در ذهنم یکی می‌شوند.»

«در تو آهویی بود ر‌ها. در تو پلنگی بود رام نشدنی و وحشی. اما‌ گاه بهناچار تن به چاردیواری سنگی می‌دادی. سالهای سال. ضربههای تازیانه در زندان بر تنت می‌نشست و بارانِ فحش. تو فقط می‌نگریستی و بهیاد می‌آوردی که آهویی بودی یا پلنگی وحشی یا کودکی که…» [۵]

«… سرانجام این نبرد از پیش معلوم است. یک ماه سلول انفرادی. شکنجه با شلاق. در این کشاکش چه بسا نقص عضو. کری. کوری. شکسته شدن دنده‌ها! سیاهی لشکر‌ها کمتر زیر ضرب می‌روند. اما از پیش کسی نمی‌تواند محل قرارگیریاش را در صحنه نبرد پیشبینی کند. ناظر شکنجههای دیگران بودن دردآور است.» [۶]

«بعد از دستگیری و بازجویی در دادگاه اول به ۱۵ سال حبس محکوم شدم و بعد در دادگاه دوم به شش سال. در زندان بودم تا اوایل انقلاب که همراه با بقیه زندانیان سیاسی آزاد شدم.» [۷]

«از زندان که بیرون آمدم شروع کردم به نوشتن چند مقاله سیاسی در کیهان و بعد در آیندگان. در زندان ‏دومم هم باز چند داستان نوشته بودم و یک کتاب برای کودکان و نمایشنامهای از ویلیام سارویان ترجمه ‏کرده بودم و مجموعه‌ای شعر که توانسته بودم از زندان توسط دوستانی که پیش از من آزاد شده بودند به ‏بیرون بفرستم. آن‌ها را بعد‌ها چاپ کردم که برای بار سوم، این بار از سوی رژیم جمهوری اسلامی باز ‏زندانی شدم. من را یک ماه در بازداشتگاه “کمپلو” نگه داشتند. ماجرایش را مفصل در “کتاب زندان” که ‏توسط ناصر مهاجر درآمده گفتهام‎. ‎» [۸]

فراز مسند خورشید، نسیم خاکسار

فراز مسند خورشید، نسیم خاکسار

«ناچار در تابستان سال ۱۳۶۲ از ایران فرار کردم و پای پیاده از راه کردستان به طرف ترکیه همراه با رضا علامه‌زاده از مرز گذشتیم و در دمیدن صبح بود و هی رفتن و باز هنوز نرسیدن که تُرکهای راهنمایمان را گم کردیم. معلوم شد زود‌تر از ما به ده رسیدهاند. همین حرف را که از راهنمای پیرمان شنیدیم، جان تازه گرفتیم. دیگر یقین پیدا کرده بودیم که رسیدهایم به اولین دهکده در ترکیه. پا توی ده نگذاشته بر چمنزاری پایین ده، جایی که چهارپایان ده، از بز و گوسفند گرفته تا الاغ و اسب مشغول چریدن بودند، ناگهان خر نری روبهروی ما پرید پشت ماچهالاغی و مردی درازش را چنان فرو کرد در پشت الاغ که دهان ماچهالاغ بیچاره از درد و لذتی توأمان باز شد. و من که خسته و کوفته از رنج راه [بودم]، با نگاه به صورت ماچهالاغ و دیدن درد و لذتِ نمایان در چهرهاش، در ذهنم صورتی از خودمان را نقش زدم. صورتی از خودمان به آن هنگام که پا به جهان غریبهای گذاشته بودیم.» [۹]

«شانس آوردیم و به سلامت رسیدیم به استانبول؛ چون اتوبوسی که ما در آن نشسته بودیم از پیش توسط یک قاچاقچی ورزیده اجاره شده بود… به هر حال، بعد از دو ماه سرگردانی در استانبول با پاسپورت جعلی ولی با یک دعوتنامه معتبر، من و رضا علامه‌زاده توانستیم خودمان را به هلند برسانیم. که این خودش باز داستان مفصلی است… بعد از یک سال رسماً پناهندگی گرفتم و شدم پناهنده سیاسی در خاک هلند.» [۱۰]

نسیم خاکسار: «دنیای غمگینِ در تبعید بودن آنی از سرم دست برنمیداشت. نمی‌دانستم برای چه آمدهام و اینجا ماندهام. آیا آمده بودم که از صبح تا شب خیابان‌ها را گز کنم یا توی خانه بنشینم و مدام با اندیشه دور بودن از میهن عذاب بکشم. آیا آمده بودم روی دیوار‌ها شعار بنویسم؟»

«… نشستن و سیگار کشیدن و اخبار رادیو را گوش کردن که کار نمی‌شد. اما چه می‌توانستم بکنم. دنیای غمگینِ در تبعید بودن آنی از سرم دست برنمیداشت. نمی‌دانستم برای چه آمدهام و اینجا ماندهام. آیا آمده بودم که از صبح تا شب خیابان‌ها را گز کنم یا توی خانه بنشینم و مدام با اندیشه دور بودن از میهن عذاب بکشم. آیا آمده بودم روی دیوار‌ها شعار بنویسم؟ آمده بودم فریاد بزنم که آنجا در میهنم چه می‌گذرد و جهان را از فریاد‌هایم خسته کنم؟ آیا آمده بودم تاریخ بنویسم؟ تاریخ خون، تاریخ جنایت…» [۱۱]

«… با وزش باد که دیوانهوار در میدانچه می‌پیچد و سر به دیوار‌ها می‌کوبد احساس سرما می‌کنم. میدانچه و جمع بچه‌ها در آن، با پلاکاردهای بلند و کوتاه‌شان برایم خاطرهانگیز است. اگر چشمانم را ببندم هلهلهای عظیم توی گوشم می‌پیچد. غریو هزاران صدا. صداهایی انگار از دور‌ترین فاصلههای خاطره. صداهایی که بار‌ها و بار‌ها مرا از شوق به گریه انداخته بود. فکر می‌کنم برای یادمانی آنهاست که به اینجا آمدهام. آمدهام تا بر فراز شانه یاران آوارهام دوباره بیرقهای رنج و اعتراض را ببینم. بیرقهای برخاستن، خروشیدن، با هم خندیدن و از شوق گریستن.» [۱۲]

«سرگردانیهای روزهای انتظار را خودم تجربه کرده بودم. روزهایی که چشمهای تو روی اشیاء می‌لغزد و به هیچ چیزی بند نمی‌شود. همیشه چیزهایی ورای اشیاء می‌بینی و احساس می‌کنی باید از نیرویی مغناطیسی و پنهانی که برای کشیدن تو به سمتِ خودشان در آنهاست بگریزی. لحظاتی که گویی می‌خواهند آوارگی را در روح تو ابدی کنند.» [۱۳]

«… بچه‌ها از دم می‌آمدند و پشتِ در ورودی خانهام می‌شاشیدند. اوایل فکر می‌کردم کار سگهاست… اما‌گاه خیسی شاش تا سر دستگیرهِ در بالا می‌رفت و باور کردن اینکه سگ‌ها بتوانند فوارهای بشاشند دور از عقل بود. تا اینکه یک روز مچ یکیشان را گرفتم. پسرک شش ساله… توپولو و موبور بود. فکر کردم پسر آن شکم گندهِ خپلهای بود که توی کوچه لیوان آبجو از دستش نمی‌افتاد. عین او با پاهای از هم باز ایستاده بود. دو تا بازوی کلفتِ خالدار و یک شیشه آبجو کم داشت تا او را با پدرش عوضی بگیری. وقتی از او پرسیدم چرا این کار را می‌کند، زل زد توی صورتم و انگار به حقوق مسلماش تجاوز شده باشد، با اخم گفت که خوب کاری می‌کند. ماندم توش که چه جوابی به او بدهم. اما دیدم کار من از این‌ها گذشته است که اینجور بازی‌ها اذیتم کند. ناچار توی صورتِ ککمکیاش خندیدم و گفتم:
Ok. Ok.
پسرک اما هنوز ولکن نبود. همانطور ایستاده بود و برّ و برّ با اخم نگاهم می‌کرد.» [۱۴]

«ادوارد سعید نوشته است: “تبعید غمانگیز‌ترین سرنوشت بشری است. در اعصار پیش نفی بلد دهشتناکترینِ مجازات‌ها بود، زیرا نه فقط به سال‌ها دور ماندن از خانواده و زادگاه اطلاق می‌شد، بلکه به گونهای نامی بود برای یک سرگردانی ابدی، و به آوارهای گفته می‌شد که هرگز احساسِ درخانه بودن را ندارد و همیشه با پیرامونش بیگانه است. تسلیناپذیر از گذشته و تلخ از حال و آینده.”» [۱۵]

«… معمولاً قاطی می‌کنم با اندک شباهتهایی که بین آدمهای داستان و آدمهای پیرامونم پیدا می‌کنم. زندگی واقعی و دنیای تخیلی داستان در ذهنم یکی می‌شوند.» [۱۶]

«… من هنوز خودم نمی‌دانم کیستم. یاسین مردهام یا یاسین زنده؟» [۱۷]

«می‌رم تو عالم هپروت. می‌فهمی؟ وقتی کسی می‌ره تو عالم هپروت، نه خودش حوصله کسی را داره نه دیگران حوصله اونو.» [۱۸]

«… دلت نمی‌خواهد بگذاری یأس بر تو چیره شود و افق را تاریک ببینی. اما می‌شود. نمی‌خواهی احساس خستگی کنی، اما پیش می‌آید. نمی‌خواهی با رنج و درد مردمت فاصله داشته باشی و احساس کنی که نقش تماشاگری را یافتهای… اما می‌بینی که یافتهای. آنگاه به گذشتهات برمیگردی و از خودت می‌پرسی راستی که بودی و چه می‌خواستی؟ آیا همه آن رنجهای زندگیات بهخاطر این بود تا ساحل عافیتی بیابی و روح مردهات را از صبح تا شب به اینجا و آنجا بکشانی و ببینی که جسم جوانت دارد پیر می‌شود و تپشهای قلبت کاستی می‌گیرد. به خوت نهیب می‌زدی که نه! و هر روز که از خواب برمیخاستی سعی می‌کردی از نو بسازی. اما انگار دیر شده باشد. انگار خیلی دیر شده باشد. دیگر نمی‌توانستی. حتی اگر می‌خواستی هم نمی‌توانستی. و اینگونه بود که چون قایقی بادبانی تن به باد می‌دادی. باد ویران کننده. باد مهاجم؛ تا کِی یکی از این روز‌ها قایق را بر صخرهای بکوبد و نقطهِ پایانی بر این سفر تلخ بگذارد… تنها صخره بر ساحل مانده می‌داند که در شکستن و خرد شدن آن قایقِ بادبانی چه آواز سهمگینی خاموشی گرفت.» [۱۹]

در پایان دوست دارم برای نسیم عزیز آرزو کنم که پختگیِ بهدست آمده از سالهای برآتش بودنش را دستآوردی بداند پر ثمر و ما را همچنان با داستان‌هایش به ژرفای لحظه‌ها و دیدار‌ها، شنیده‌ها و یاد‌ها ببرد و با ایجاد موقعیتهای تفکربرانگیز به یاریامان بشتابد.

منبع نقل قول‌ها:
۱- خاکسار، نسیم: کلیدر رمانی ماندنی در ادبیات معاصر ایران- اوترخت. ۱۳۶۵. ص. ۱
۲- خاکسار، نسیم: آهوان در برف- استکهلم: آرش، ۱۳۷۴ [۱۹۹۶]. ص. ۵
۳. خاکسار، نسیم: دیروزی‌ها: نشر ایران فردا، ۱۳۶۶. ص. ۳۰.
۴. خاکسار، نسیم: بقال خرزویل- ساربروکن: نوید، ۱۳۶۷ [۱۹۸۸]. ص. ۲۸-۲۹.
۵. خاکسار، نسیم: بقال خزرویل. ص. ۳۸.
۶. خاکسار، نسیم: دیروزی‌ها. ص. ۱۷.
۷. از مطلبی با عنوان «نسیم خاکسار از زبان خود» که روی اینترنت در دسترس است.
۸. «نسیم خاکسار از زبان خود» ‏.
۹. گریز ناگزیر- نشر نقطه، ۱۳۸۷. ج. ۲. ص. ۷۶۵.
۱۰. ‏ «نسیم خاکسار از زبان خود» ‏.
۱۱. خاکسار، نسیم: بقال خزرویل. ص. ۶۴.
۱۲. خاکسار، نسیم: بقال خزرویل. ص. ۱۰۴.
۱۳. خاکسار، نسیم: بادنما‌ها و شلاقها- پاریس: کتاب چشم انداز، ۱۳۷۵. ص. ۱۷۷.
۱۴. خاکسار، نسیم: بقال خزرویل. ص. ۸۶
۱۵. خاکسار، نسیم: بادنما‌ها و شلاق‌ها. ص. ۹۰.
۱۶. خاکسار، نسیم: بادنما‌ها و شلاق‌ها. ص. ۱۱.
۱۷. خاکسار، نسیم: بادنما‌ها و شلاق‌ها. ص. ۳۳.
۱۸. خاکسار، نسیم: بقال خزرویل. ص. ۷۲.
۱۹. خاکسار، نسیم: بقال خزرویل. ص. ۹۳-۹۴.

هفتادمین زادروز نسیم خاکسار

نسیم خاکسار؛ تأملی بر یک زندگی

فرهنگ زمانه

نسیم خاکسار نیمی از زندگی‌اش را در تبعید گذرانده و بسیاری از آثار او از حال و هوای تبعید و دل‌مشغولی‌های و آرزوهای انسان تبعیدی نشان دارد. خاکسار در عرصه تلاش برای آزادی بیان هم همواره فعال بوده و از اعضای تأثیرگذار کانون نویسندگان ایران بوده است. شهزاده نظرآوا در گفت‌و‌گو با دو تن از یاران او: رضا علامه‌زاده، فیلمساز سر‌شناس و ناصر پاکدامن، نویسنده و از کوشندگان آزادی بیان، تلاش می‌کند تصویری از نسیم خاکسار و تأثیرگذاری او در فضای فرهنگی ایران به‌دست دهد.

نسیم خاکسار؛ تأملی بر یک زندگی

نسیم خاکسار؛ تأملی بر یک زندگی

نسیم خاکسار یازدهم دی‌ماه هفتاد ساله شد. او که در سال ۱۳۲۲ در آبادان متولد شده، نیمی از زندگی‌اش را در تبعید گذرانده و با این‌حال تاکنون پنج رمان، دو مجموعه شعر و ده‌ها داستان کوتاه و چند نمایشنامه از او انتشار یافته است.

برخی از آثار نسیم خاکسار به زبان‌های هلندی و آلمانی و انگلیسی نیز ترجمه و منتشر شده و برخی از نمایشنامه‌های او در مهم‌ترین تئاترهای هلند روی صحنه رفته است.

شهزاده نظرآوا در برنامه رادیویی ویژه هفتادمین زادروز نسیم خاکسار با رضا علامه‌زاده، از فیلمسازان شناخته‌شده ایران و ناصر پاکدامن، از همکاران نسیم خاکسار در کانون نویسندگان ایران گفت‌و‌گو کرده‌ است.

رضا علامه‌زاده

رضا علامه‌زاده

رضا علامه‌زاده درباره پیشینه آشنایی و دوستی‌اش با نسیم خاکسار می‌گوید: «ما ۴۰ سال پیش در زندان قصر با هم هم‌بند بودیم. نسیم یک نویسنده جوان آبادانی بود و من هم یک فیلمساز جوان بودم و تا آن موقع شاید فقط اسم هم را شنیده بودیم. اما این آشنایی به یک دوستی رسید و تا امروز در زندگی با همه شادی‌ها و غم‌ها و پیروزی‌ها و شکست‌ها با هم بوده‌ایم.»

آقای علامه‌زاده در ادامه این گفت‌و‌گو، بردباری، صمیمت و بلندنظری را به عنوان ویژگی‌های شخصیتی نسیم خاکسار برمی‌شمارد و از او به عنوان تکیه‌گاهی در زندگی یاد می‌کند.

داستان‌نویسی و فیلم‌سازی از هم دور نیست. رضا علامه‌زاده تاکنون سه بار تلاش کرده بر اساس داستان‌های نسیم خاکسار فیلمی بسازد، اما هر بار به دلیل مشکلاتی از نظر تهیه بودجه این تلاش‌ها به ثمر نرسیده است. آقای علامه‌زاده اکنون در حال تهیه فیلم «با من از دریا بگو» است که آخرین مراحل تولید را از سر می‌گذراند و تا چند وقت دیگر اکران خواهد شد. او می‌گوید این فیلم را با گوشه‌چشمی به داستان «اسیر خاک» از نسیم خاکسار ساخته است.

«با من از دریا بگو» درباره کشتار ۶۷ و قتل عام زندانیان سیاسی در سال‌های دهه ۱۳۶۰ در ایران است.

ناصر پاکدامن

ناصر پاکدامن

ناصر پاکدامن، استاد سابق دانشگاه و از اعضای سابق هیأت دبیران کانون نویسندگان ایران هم در گفت‌و‌گو با رادیو زمانه درباره پیشینه آشنایی‌اش با نسیم خاکسار می‌گوید: «اول با نام او آشنا شدم. زمان شاه بود و ما سعی می‌کردیم در کمیته دفاع از زندانیان سیاسی اسامی زندانیان را جمع بکنیم. در یکی از این فهرست‌ها به نام نسیم خاکسار برخوردم. بعد‌ها که نسیم آزاد شد و داستان‌هایی در نشریات آن موقع، مثل کتاب جمعه منتشر کرد، با داستان‌های او هم آشنا شدم.»

آقای پاکدامن سپس به فعالیت نسیم خاکسار در کانون نویسندگان ایران اشاره می‌کند و می‌گوید: «من و او در فروردین ۱۳۵۹ به عضویت هیأت دبیران کانون نویسندگان ایران انتخاب شدیم.»

منوچهر هزارخانی، عاطفی گرگین، نعمت آزرم، سعید سلطانپور و محمد مختاری از دیگر اعضای هیأت دبیران کانون نویسندگان ایران در آن دوره بودند.

ناصر پاکدامن می‌گوید برای نسیم خاکسار، کانون نویسندگان ایران به هیچ‌وجه وسیله‌ای برای اعمال نظر سیاسی نبود. به گفته آقای پاکدامن همین بی‌طرفی سیاسی خاکسار باعث شد که در آن دوره کانون نویسندگان ایران انسجامش را حفظ کند.

آقای پاکدامن در ادامه این گفت‌و‌گو، داستان‌نویسی خاکسار در دو دوران اقامت در ایران و در دوره تبعید را با هم مقایسه می‌کند. او بر آن است که در دوره نخست تجربه زندان در آثار خاکسار نمود برجسته‌ای دارد و در دوره دوم: تبعید.

پاکدامن می‌گوید تجربه تبعید، تجربه تازه‌ای در ادبیات معاصر ایران است و نسیم خاکسار در نشان دادن این تجربه به زبان ادبی به اوج تازه‌ای رسیده است.

فایل صوتی را بشنوید

فایل را دانلود کنید.

۱۵ دی ۱۳۹۲

هفتادمین زادروز نسیم خاکسار

تاراجِ تن، جراحتِ جان

بهروز شیدا

حاشیه‌ای بر سه قصه‌ی زندان: مرایی کافر استِ نسیم خاکسار، دوزخیان بهشتی‌ی علی عرفان، شاه سیاه‌پوشانِ هوشنگ گلشیری‌

 قصه زندان: تاراجِ تن، جراحتِ جان

قصه زندان: تاراجِ تن، جراحتِ جان

۱

میشل فوکو کتابِ مراقبت و تنبیه: تولد زندان را با روایتِ صحنه‌ی دهشتناکی از جریانِ اعدام محکومی بخت‌برگشته در شهرِ پاریس آغاز می‌کند؛ روایتِ صحنه‌ی اعدامِ محکومی در سالِ ۱۷۵۷ میلادی: «دامی‌یَن، به جرمِ سوء‌قصد به جانِ شاه، در دوم مارس ۱۷۵۷ محکوم شد که در برابر درِ اصلی کلیسای پاریس به جرم خود اعتراف و طلب مغفرت کند و از آن‌جا با یک‌تا پیراهن و مشعلی از مومِ مشتعل به وزن نزدیک به یک کیلو در دست، در یک گاری به میدان گُرِوه بُرده شود و بر قاپوقی که در آن‌جا برپا شده، با انبری گداخته و سرخ سینه، بازو‌ها، ران‌ها و ماهیچه‌های ساق‌هایش شکافته شود، و دست راست‌اش در حالی که در آن چاقویی را گرفته که با آن به جانِ شاه سوء‌قصد کرده، با آتش گوگرد سوزانده شود و روی شکاف‌های ایجاد شده در بدن‌اش سرب مذاب، روغن جوشان، صمغ گداخته و موم و گوگرد مذاب ریخته شود، و سپس بدن‌اش با چهار اسب کشیده چهار شقه شود و اندام‌ها و بدن‌اش سوزانده شود، خاکستر شود و خاکستر‌هایش به باد سپرده شود [...] می‌گویند با آنکه او همیشه بسیار فحاش بوده، اما هیچ کفر و ناسزایی از دهان‌اش خارج نشده است؛ و فقط از فرط درد، فریادهای دل‌خراش می‌کشیده و اغلب تکرار می‌کرده: خدایا به من رحم کن! یا عیسی مسیح کمک‌ام کن!» [۱]

میشل فوکو، فیلسوف فرانسوی

میشل فوکو، فیلسوف فرانسوی

میشل فوکو روایت این صحنه‌ را که تنها تا دو سده‌ی پیش آیین هرروزه‌ی مجازات در جهانِ مدرنِ امروز بود، بنیانِ ترسیمِ تاریخِ تکاملِ مجازات در جهانِ غرب و چرایی‌ی آن می‌کند. او بر این باور است که خاموشی‌ی «جشن ماتم‌زای تنبیه» در پایانِ قرن هیجدهم نه بیانِ نگاهی انسانی‌تر به هستی که تنها نشان یک مصلحت بود. میشل فوکو در ترسیم تئوری‌ی خویش، نخست ویژه‌گی‌ها و کارکردهای مجازاتِ پیشامدرن را برمی‌شمرد؛ آن‌گاه به چه‌گونه‌گی‌ها و چرایی‌های مجازات در جهانِ مدرن می‌پردازد؛ سرانجام به دلایل برآمدنِ و تثبیتِ زندان، به مثابه مکانی برای تربیت مجرمان، می‌رسد.

مجازاتِ پیشامدرن بر آیین نمایش استوار می‌شود. این نمایش را اما عناصری همیشه‌گی زینت می‌بخشند: عنصر نخست «تعذیب» است؛ دردناکی‌ی بی‌رحمانه‌ای که گستره‌ی تخیل انسان از بربریت می‌سازد تا خشونتی بی‌مرز را بدل به نشانِ شکوه عدالت کند. عنصر دوم تبدیل محکوم به جارچیِ محکومیت است؛ چرخاندنِ محکوم در خیابان‌ها، نصبِ اعلانی بر پشت، سینه یا سر، توقف بر سر چهارراه‌ها یا قرائت حکم. عنصر سوم برپاکردن صحنه‌ی اعتراف در آخرین لحظه‌ی هستی‌ی محکوم است؛ تلاشی برای منطبق کردنِ لحظه‌ی «تعذیب» با لحظه‌ی کشف حقیقت. عنصر چهارم وصل کردنِ «تعذیب» به جرم است؛ نمایشِ جسدِ محکوم در محلِ ارتکابِ جرم یا اجرای آیین‌های نمادینی نظیر سوراخ کردنِ زبانِ کفرگویان، بریدنِ دستِ قاتلان، سوزاندنِ ناپاکان، از نشانه‌های این عنصر هستند. عنصر پنجم تأکید بر هرچه کند‌تر بودنِ مراسمِ مجازات است؛ راهی برای شنیده‌شدنِ ناله‌ی محکوم تا قضاوتِ انسانی با قضاوتِ الهی بیامیزد و رنجِ محکوم چنان به نمایش درآید که بیننده عذاب در دوزخ خداوند را در ناله‌های او حس کند.

سخت‌کشی در قرون وسطی

سخت‌کشی در قرون وسطی

آیینِ نمایشِ مجازاتِ پیشامدرن که بر پایه‌ی عناصری همیشه‌گی چیده می‌شود، مجرم را به صحنه می‌برد تا دیگران در تاراجِ تن و جانِ او وحشت و تزکیه را تجربه کنند؛ سرانجامِ شومِ تجاوز به تمامیتِ قدرتِ شاه را. در دورانِ مدرن اما تصویرِ مجازات جای خود را به تصورِ مجازات می‌دهد و به بند کشیده‌شدن روح جای‌گزینِ ازهم‌پاشیده‌گی‌ی تن می‌شود. به روایتِ میشل فوکو، می‌لِ به انسانی کردنِ مجازات‌ها نیست که قاعده‌های بازی در دورانِ مدرن را تغییر می‌دهد؛ ‌که تغییر قاعده‌ها‌ی بازی است که انسانی‌شدن مجازات‌ها را اجتناب‌ناپذیر می‌کند: «آن‌چه در پس انسانی‌کردن کیفر‌ها دیده می‌شود، تمام آن قاعده‌هایی است که ملایمت را به منزله‌ی اقتصاد محاسبه شده‌ی قدرت تنبیه مجاز می‌شمرد، یا به عبارت دقیق‌تر، اقتضاء می‌کند. اما همچنین این قاعده‌ها یک جابجایی در نقطه-ی کاربرد این قدرت را ایجاب می‌کند: این نقطه‌ی کاربرد دیگر نباید بدن همراه با آن بازی آیینیِ دردهای مفرط و داغ‌های نمایان در آیینِ تعذیب باشد؛ این نقطه‌ی کاربرد باید ذهن، یا به عبارت بهتر، بازی تصورات و نشانه‌هایی باشد که با احتیاط اما با ضرورت و به روشنی، در ذهن همگان جریان می‌یابد [...] دیگر نه بدن بلکه روح مورد نظر است.» [۲]

روشِ مجازات در جهانِ مدرن بر این باور بنا می‌شود که حضورِ همیشه‌گی‌ی تصورِ مجازات در ذهنِ انسان کارساز‌تر از نمایشِ بی‌رحمانه‌ی «تعذیب» است. قاعده‌مندی‌ی مجازات در جهانِ مدرن مدیون چنین باوری است؛ قاعده‌مندی‌ای که در پوششی اخلاقی، قوانین بازی را چنین موعظه می‌کند: خودسرانه نبودن مجازات‌ها، قدرت‌ بخشیدن به تصورِ مجازات در مقایسه با تصورِ لذت از جرم، تعیینِ محدودیتِ زمانی برای مجازات‌، مفید جلوه‌دادن مجازات از طریقِ تبدیل مجازات به خدماتی که همه‌ی شهروندان از آن بهره‌مند می‌شوند، تبدیلِ ترسِ جمعی‌ی ناشی از «تعذیب» به درس‌آموزی‌ی اخلاقی از مجازات.

حذفِ نمایشِ مجازات اما به معنای تولد سازوکار پیچیده‌ی زندانِ مدرن نیز هست؛ مکانی که در آن قدرتِ مخوفِ مجازات چهره پنهان می‌کند، بدنِ محکوم در فضایی که در آن انضباط حرفِ اول است، رام می‌شود، ترس بر مبنایِ ایجاد حسِ کنترل‌شدن باطنی می‌شود، متهم داغِ ننگ می‌خورد. زندان مکانی است که در آن تن و جان مجرم رام می‌شود.

میشل فوکو تاریخ تکاملِ مجازات در جهانِ غرب را در دلِ تاریخ مجازات در فرانسه باز می‌-خواند، «انسانی‌شدن» روش‌های مجازات در فرانسه را برخاسته از تسلط گفتمانی به جای گفتمان دیگر می‌یابد، رواج روش‌های نوینِ مجازات را نشانِ منسوخ شدن روش‌های کهنه می‌داند. در قصه-های زندان‌های جمهوری‌ی اسلامی اما روش‌های کهنه و نو در هم می‌آمیزند، روش‌های بی‌سابقه آفریده می‌شوند، روح و جسم، هر دو، هدف قرار می‌گیرند، فصلی فرا‌تر از مرزهای خیال به کتابِ همیشه‌گشوده‌ی تاراجِ هستی‌ی انسان افزوده می‌شود.

۱۶ دی ۱۳۹۲

هفتادمین زادروز نسیم خاکسار

شعرخوانی اسماعیل خویی برای نسیم خاکسار

شهزاده نظروا

در هفتادمین زادروز نسیم خاکسار سراغ یکی از یاران دیرین او رفتیم: اسماعیل خویی.

دکتر اسماعیل خویی، شاعر سرشناس ایران

دکتر اسماعیل خویی، شاعر سرشناس ایران

اسماعیل خویی، شاعر سرشناس ایران که او هم مانند نسیم خاکسار عمری را در تبعید و در کوشش برای تحقق آزادی بیان به‌سر برده، درباره نسیم خاکسار می‌گوید او یکی از پرکارترین و پربارترین نویسندگان ایران در طول چند دهه است و بعد از تبعید هم موفق شد جایگاهش در هلند را به عنوان یک نویسنده برجسته به‌دست آورد.

دکتر اسماعیل خویی نسیم خاکسار را با اردشیر محصص و احمد شاملو مقایسه می‌کند و می‌گوید: «خواهید دید که او هم سال‌های پربار بیشتری در پیش خواهد داشت. جان او جوان و آفریننده است.»

آقای خویی می‌گوید: «در هفتادمین زادروز او سالیان درازی که با هم بوده‌ایم پیش چشمم آمد و یادهایی از چشم جانم گذشت. برآیند این همه شعری است که در من جوشید. در این شعر بیشترین سخنان را گفته‌ام.»

شعر دکتر اسماعیل خویی را می‌شنویم.

فایل صوتی را بشنوید

 

http://www.radiozamaneh.com/115344#.UsQMLfRDuCl

 

 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست