تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده   کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید
جمعه ۱۹ آذر ۱۳۹۵ - ۹ دسامبر ۲۰۱۶

ده شعر و یک ترجمه
معصومه ضیایی

 

همه
...
در من نفس می‌کشند
زندگی می‌کنند
آدم‌ها شهرها دریاها
درختان و پرندگانی
که فصل‌ها را می‌آورند
عشق‌‌ها
یادها
شادی‌ها و دردهایی
که ردشان
پنهان و پیدا ست

Alle

In mir atmen leben
Menschen Städte Meere
Bäume und Vögel die
Die Jahreszeiten bringen
Erinnerungen
Lieben
Freuden und Leiden
Deren Spuren
Unsichtbar und sichtbar sind

Deutsch: Massumeh Ziai

 

2
پشت به روز
رویاها را
جا می‌گذاریم و
برای خورشیدی که
غرق می‌شود
دست تکان می‌دهیم !

 

3
خواب‌وبیدار
.

پیراهن وُ تن
رها کنم
در چیزها بپیچم
بی‌رنگ
بی‌نام شوم
گم‌ وُ ناپیدا
بروم
دورتر از دور
در رویای تو
پیدا شوم
در به رویم
باز کنی
بیدار شوم !

4
برای مرگ وقتی حواسش نیست
.

حواسش که نیست
چیزهای تازه می‌خرم
می‌خندم
عطر می‌زنم
عاشق می‌شوم
زندگی می‌کنم !

 

5
نشستن با مرگ

آمدند
روزها در هم خیره شدیم
کنار هم
از همه چیز گفتیم
جز سال‌های رفته
دیدار دوباره
و مرگ
که میان ما نشسته بود .

از شعرهای "سکوت صدای روشنی دارد "

 

6
یکی می‌گوید :
خدانگهدار !
می‌رود و دلتنگ است
یکی می‌ماند
سنگی و سرد
و تو نمی‌دانی
او رفته
یا بازگشته است !

 

7
من شب‌های بی ستاره‌ی نیامدنت را
به هیچ خوابی نگفته‌ام
ماه می‌داند !

22 فروردین 1380
از مجموعه‌شعر "سکوت صدای روشنی دارد "

 

8
روزی از روزها (2)
.
پیچیده در ابر
مشتی خاک
می‌افشانید در باد وُ
آسمان
رنگ پیراهن‌تان می‌شود
رنگ دل من
دور از شما

 

9
تکه‌ایی‌ از آسمان را
گم کرده‌ام
تکه‌ایی‌ از دریا را
پیراهنی
که می‌‌گفت
تو می‌آیی

10

برای جان‌های شیفته‌ی میهنم
و برای مصطفی بختی

...
بیرون از خاک دستی
آستین پیراهنی، سری
کاکل پریشان پرپری
در گوری که گور نیست
در گورستانی که این عکس است
و هر سال
در کوچه‌های شهریور می‌گردد
پشت هر در و پای هر پنجره
در انتظار یار
یار ...

از مجموعه‌‌شعر "سکوت صدای روشنی دارد"

.....................

11

تابستان تمام می‌شود
شعری از اریش فرید
ترجمه: معصومه ضیائی

آن‌جا که راه به پایان می‌رسد
و صلیب چوبی برپا ست
مرگ نشسته و شکوه می‌کند، که ما نمی‌آییم .
.
ما، من و تو
بی‌گمان می‌آییم
تنها راه میان دشت را در پیش گرفته‌ایم
.
گل‌‌های دشت !
سلام مرا به دنیا برسانید
با انسان‌ها و جانوران همه .
.
اگر از شما پرسیدند
سر تکان دهید در باد و بگویید
ما زندگی‌مان را دوست نداشتیم .

..

رسانه هنروادبیات پرس لیت | Create Your Badge
 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست