تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده   کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید  

 

مجموعه اشعار محمد مختاری   
محمد مختاری

کسی نایستاده است آنجا یا اینجا
پس کجای لبت آزادم کند؟
دو نقطه از هیچ جا، تا چشم
که جابه‌جا شده است
اما سایه‌ی بلندم را می‌بیند
که می کشد خود را همچنان بر اضطرابش .
شمال قوس بنفشی‌ست تا جنوب
در ابر و مرغ دریایی
موجی به تحلیل می‌رود
و آفتاب، تنها چیزی که تغییر کرده است .
لبت کجاست؟
صدای روز بلند است اما کوتاه است دنیا .
درست یک واژه مانده‌ است تا جمله پایان پذیرد
و هر چه گوش می‌سپارم تنها
سکوت خود را می‌آرایم
و آفتاب لبِ بام هم‌چنان سوتش را می‌زند .
شکسته پل‌ها پشت سر
و پیشِ رو شن‌هایی که خاکستر جهان است .
غروب ممتد در سایه‌ی درون جا خوش کرده است
و شب که تا زانو می‌رسد تحمل را کوتاه می‌کند
چگونه است لبت؟
که انفجار عریانی، سنگ می‌شود در بی تابی‌های خاموش .
هوای قطبی انگار
انگار فرش ایرانی نخ نما کرده است
نشانه‌ای نیست
نگاه می‌کنم
اگر که تنها آن واژه می‌گذشت
به طرفه العینی طی می‌شد راه
کودک باز می‌گشت تا بازیگوشی
و در چهارراه دست می‌انداخت دور گردنت
لبت کجاست؟
که خاک چشم به راه است ...
____


اتاق ها دیوارهاشان را دور زده اند
کسی که عمری لب هایش را پیش عشق به امانت گذاشته بود
حساب خاموشی از دستش در رفته است
و نیمه شب را تاب می آورد
به تاوان چند جمله تا صبح
_______


حجم اتاق ها همواره کوچک می شود کوچک تر
پرهیز می کنند چشمان سرخ از آیینه یا از چشم هایی که سال ها
در هم قرار می گرفته اند
و تکه پاره های شناسنامه اش را کسی می پراکند
چون سنگریزه هایی بی نام
________


حالا کجاست لب هایی ک تنها وقتی آرام می گیرد
که بی آرام کرده باشد؟
حالا کجای دنیا آرام است ها؟
________


زان سوی خاک راه بدین سو نمی بری
-
گم باد گام های شتابنده ات
کاین مرگزار
در کوچ ناگزیر مهیا
می گسترد
_______


و آفتاب غوغا
در استوای وحشت بی چهرگان
از روزنی به روزنه ای می شتابد
________


خانه به خانه درون زخم نشستن
________


اگر بیفسرد این دست
کدام شاخه به اعماق آفتاب
رها می شود؟
اگر بپژمرد این چشم
کدام آینه بر قامت جهان می تابد؟
میان بود و نبود ایستاده ای
و لحظه ی فرجامت آغاز دیگریست
قرار تقدیر از انعکاس اندامت
بر هم می خورد،
و چشم کودکت از انحنای دستانت دمیده است
جنین همواره در زایش است
و پوستواره ی زهدان درد
زمانه ات را پوشانده است
برآؤ پشمانت را
برآر
که گردش چشمی
ظلمات غار را
به روشنایی همواره باز پیوسته است
_______


و شانه هایش در زمهریر درد
ترک می خورد
هزار مرحله با چشم بسته طی شده است،
و قصه بر لبه ی درد فرومانده است
صدای تقدیر از لب های شهرزاد
در انحنای زمان
به خوابخانه ی ویران پلک و مغز وزیده است
________


بوی زندگی از دره های زخم
________


رودخانه ی عمرت
در خاک های شوره ترک می خورد
آوندهای دست و دلت
در چرخش درخت و تبر
می آمیزد
-------

فرسودگی از قامتت فرو می ریزد
و چشم هایت
آیینه ی کبودیست
گردان
به دور خاموشی سرزمینت

ناچاری تبارت را آفتاب
می داند و
گرسنگیت را دهان خاک
و سایبان خستگیت
داربست لرزانیست
که اندرونش را موریانه ها
کاویده اند
---------


گریزم از نفس افتاده
در رگانم
----------

گرمی بنهفته در برودت هر درد
دایره پویش مدامش را همواره
می سازد

می آزماید چشمانش را
صبور سنگینی
که گرد خویشتن آیینه بسته بود
و در منازل درد
به زهر غصه
درونش را به آتش می کشید
------------

نشانه های پراکنده ی نبودنت
در انبوهشان
----------

خراب می شوی
که طاق تاریخ آبادان شود
و آتشی که اندرونت را سوزانده
سینه به سینه
دوام یابد
------------

به بی پناهی گم مانده است
-------------

از پله ها فرود می آمدم
و روح ناآرامش
از بندهای خسته و فرسوده ی تنش
سر می کشید،
کز ناگهان
بغضش میان پله و خورشید
ترکید
و خانه ضضجه ای شد
و تاریک شد
انگار در مدار زمین
چشمی شکفته ماند
که از آن لحظه
از درونش
دروازه های دوزخ ایام را
نشانم دادند

در منظر فسرده نظر کردیم
و چشم های در به درم
در ورطه ی مشقت موروث
گم شد
-------------

اگر هم اکنون مردی از راه بماند
و رو به آفتاب که دارد غروب می کند
دراز به دراز بیفتد
چه پیش خواهد آمد جز اینکه چند روزی
در سردخانه ای بماند
و کاغذی و خودکاری
تنها در جیبش بیابند
که هیچ چیزیاز این دنیا را معنا نمی کند
----------------

1
دری ناگهان چاراف
و چشمی شتابان
که بیرون زده ست از درون سیاهی
پی اش گیسوی خون
برون ریخته ست و وزیده ست
بر ترس بن بست

2
خیابان که سرمی کشد
از خم کوچه ی تنگ
و مهتاب فرسوده
در رخنه ی خااک و دیوار
خود را نهان می کند
شبح می رود بام در بام

3
عزای خیابان
فرو می رود در دل برگ
درختان که خم می شوند
به سمت شتابان گیسو
فرا می جهد روی پلک افق، ابر
و سرمی نهد در پی خون
فرود آمده، دم به دم، برق تیغ سیاه

4
زمین طی شده ست و
بریده بریده نفس می زند
زیر تیغ شبح
و انگشت های اشاره
فرو ریخته تا دمقابی :
آینه ی آبنوس
که تا چشم ببندد در آن
چشم هایی ست گردان

5
در آیینه عریان شده ی شهر
و در حفره ی چشم هایش درآمیخته در خون و قیر
نهاده است سر بر شانه ها
گیسوی خون
خیابان غم در گریبان
روان، کوچه در کوچه، سرخ و سیاه
هزاران در چارطاق
جنون پریشان باران
------------

1
گم شده است
سایه ی تاتار بر کناره ی مهتابی نگاه
قیطان سرخ بر دمای گلوگاه
گیسو از آبنوسی ریخته به دامن سرگردانی
می رود و آشنایی پیشاپیش
از نفسش می گریزد
در پی اش آهسته پابه پا می آید
ماه گرفته خمیده بر ویرانی

تا بدرخشد نگاهِ کاهی بر دیوار
خانه به خانه سراغ می گیرد نامش را بی آرام
روزنه در روزنه صدایی در ابهام
سربرناکرده، سر فرو می دزدد
خاره ای می افتد از رف
می شکند در درنگ سال های عریانی

2
کنج خیابان چنار می کاود ریشه هایش را
در شکم خاکریز بر خزه پوش
چشم به راه، از فراز سرها می جوید، چارراه
دمی را که عشق می آمد در ازدحام
خیل خریداران ناگزیر می کاوند
چنته ی خالی عمر را که می گردانند
دستفروشان خسته دوش به دوش
مدخل آوارگیست
در که به روی ستاره باز نمیشد
می گذرند آه های گم
فوج به فوج از پناه پل
وز دم آشفتگی شش ها می انبارد

رفتگران آخرین نشانه ها را خواهند رُفت :
تب
نفس برگ
لب
زبانه ی زخم
چشم خیابان خاموش

3
در برهوت از کدام جانب ف می بندند؟
آب کجا شد که خاک دیده فروبست؟

عشق چه کوتاه بود و راه چه بی راه
سر که برآمد، سرابِ حادثه خون شد
ماه گرفته نشست، بر لبه ی بام های کوتاه
پرده ی زهدان درید و رویا در ابری تیره آویخت
این شبح کیست
دایره در دایره به مرکز گردابی خسوف فرو می رود؟

4
گوش نهاده صدایت را می شنوم
زمزمه از ابتدای عالم می آید
می گذرم بر تمام خط های موازی
بر سرم این ارغوان، کشیده به خاموشی
چشم فرو برده ای و هول در اندامم می گردد
رو که به سوی ستاره می گردانی
طاقت مهتاب طاق می شد

بی تو کجای زمین بگردم
آب شد تین چشم
می روم و می روم
سایه ی تسلیم از میانه ی این پلک ها عبور نکرده ست
--------------

شبان مهتابی از ایوان ماه نگاهت می کنم
که موج برمی داری همچون آغوش های کهکشانی
به راه سرگردانی های عاشقانت
و بوسه می زنی
به جستجوی خونین بر لب های ستارگان
شبان مهتابی کز ایوان آه می آویزد
تنت به ناگهان از رفتار بازمی ماند
و خیره می مانی از گوشه ای
بر این نگاه غایب
که هر شب اضطراب شهاب
زبانه می کشد از آسمان تبعیدش
و زیر سقف هیچ خدایی آرام ندارد

به خانه ی خون جاری گشته بودم
که در وزیدن وهن
به سایه درغلتیدم :
جنین بی هنگام
که خاطراتی از بندنافش را در خویش تازه می دارد

چه دست وهنی بر اندامت کشیده شده است
چنین که بگذرد
زمان شکستگی استخوانی ست در کهولت
که زُق زُقش تنها در فرو افسردن پایان می پذیرد

هنوز هم آیا تقدیری هست
که در صصدای ما، تابوت های ما
و رنج های تو، آغوش توست؟
هنوز هم آیا تقدیری هست
که در سرایت دنیا
به حجم روشنی از رویا انجامد
و باز گردم هنگامی که زیر طاق های بوسه بگذری؟

شبان مهتابی ایوان ماه می شکند
و آنچه می گویم
به گوش دنیا آشناست
زبان دنیا آسان تر است
و همسرایی ما را حتی
ادامه خواهند داد گیتارهای بی نوازنده
و دست های دنیا
ـاگرچه از گورستانی بیگانه ـ
برآمده است و به لبخند خود فرا می خواند

کسی بر این لبخند تعبیری نخواهد یافت
سزاتر از گریستن های آرامت
که سایه ی تابوتم را دنبال می کند در آیینه های پاییز
------------

1
زبانه ی چاقو هر شب باز می شود
و بسته می ماند آینه های مهتابی در خواب های خاک
شهاب بر عصب شب کشیده می شود
و نقطه های سرخ
خ بلند خیابان را قطع می کنند
ستاره ای نگران بر می آید
و دایره آغاز می شود

هجوم اندام های از هم پاشیده، برآینده، فرو رونده
در امتداد خطی سرخ تا نهاد اشیا
براده های آهن در مویرگ
سپیده ی شبنم بر خاکروبه
و طرح دلتنگی در آب های بسته
صدای تابوت از چارراهی به چارراهی به چاراهی
ترانه ی گهواره از خانه های پنهان در خانه های پنهان
و طاقت موزون
که از دریچه لبخند و اشک خم شده است

ستاره ی نگران بر خط شکسته فرود می آید

2
صدای متروک می گردد در نای بامداد
که نغمه های قدیمش را در پرده های بیداد تحریر کند
سپیده می دمد در دهان بسته ی دیوار
که واژه های به زنگار مانده
خیره در خوناب یخ زده
ترنم شعاری روشن را به خار آورند
و همچنان که فرو می ریزند برگ های سرخ
صدای سوخته برمی خیزد از لای دندان های خاک

3
دل دریچه و دکان و روزنامه ها خالی شد
که اشتهای تنهایی واتر شود
زنان و مردان آینه های روبه رو
غبار بر پیشانی، غمباد در گلو
و چشم هایی کز هم پرهیز می کنند

نشسته ای بر نیمکتی زیر سایبان وحشت
و عابران که فرو می خمند و جمجمه ها که بی دا می ترکند
هزار سایه، پشت خم در سایه های دیوار می گذرند
تا پشت راست کند آفتاب کجتاب که
در حسرت می فرساید


سراب هاله ی بی تاب
شتاب حادثه در کندی پیاده رو
کویر بی تابی در سایه های کوتاه
و خواب های بیابانی در پلک های باز خیابان
که خاطره بخشکد و هاشور زند شوره بر حواشی اندیشه
برهنه ماند آفتاب بر کرم ها و خرخاکی ها
که از دهان دیوار حرف به حرف بیرون خزیده اند
ستایش فرسایش
و خنده های رعی بر دیواره ای مسخر
نگاه بر عب روز می خمد
و شرم بر لبه ی تیغه ای بنفش می پاید

5
درد شده ست
هیاهوی گنجشکان بر ساق و برگ عصر
بلای خانه
ویرانه و
بهانه ی تلخ
شب لند چنان مبتلا شدیم
که روز کوتاه
نیامده از عشق تبرا می جوییم

6
سپیدی خیابان را می چرخد گله های غراب
و سایه می اندازد هیاهوی تاریک
شکسته بسته می آراید
خط بنفش خیابان
و نقطه های اندوه می گردند هول هم
دوار دم به دم
ستاره ای نگران باز از خط شکسته یرمی آید
------------

تو خانه را گم کردی
و سرنهادم من در کوچه های عالم تا پیدایت کنم
--------------

دا که حذف شده است از گلوی اجسام
درون چشمانت آرام آب می گردد
توی می روی و می آیم من
و عینکی جابه جا می شود
مدادی از جیبی در می آید
و می نویسد خطی شکسته بر پیراهنی
که دیرگاهی آویخته ست از شاخه ی درختی

میان ما اکنون تنها همین خیابان است
صف بلندی از مردها و زن های عریان
که کاغذی بر کف دارند
و یک نفر مُهری بر آن می کوبد
و حلقه ی سرها که دسته جمعی در ابرها فرو رفته اند
----------

برمی دارم ستاره ای را
حل می کنم در آب
تا گلویم آرام گیرد
-------------

در سایه روشن درهم می تابند اندام ها
تنها شوریدگانی که یکدیگر را بازمی جویند
تن
سایش دو سطح ناهمگون
-------------

همواره ساعت نیمه ی ویران را نشان داده ست
--------------

انسان دری به روی دنیا می گشاید
دنیا دری به روی انسان می بندد

زیر چراغ سرخ چشمک زن
سرم را زیر بغل می گیرم
و بازمی گردم

گاهی ستاره ای در گریبانی
گاهی فشار مشتی در جیبی
در را فرو می بندم
--------------

همچون کناره های جهان
در چشم هات به تحلیلم می برند
وز انحنای راه سربرمی ـورم
تا پرده های اتاق را به خاطر بسپارم
عشق ایستاده است
و اسارت
سایه به سایه ی دنیا می گردد
چشمم به هرم پنجره هاست
از روزنه بخار دهانت را می پایند
وز شیشه های شسته بخار برمی خیزد

بر شیشه ای به انگشتی ناپیدا می نویسند :
<
اینجا جنازه ای در ابری پیچیده است >
وز شیشه ی مقابل
پیراهنی به سویم دست تکان می دهد
انگشت رو به خانه می گیرم
و در هوا چیزی می نویسم

از شیوه ی حورت پیداست که واقعه نزدیک است
می ایستم کنار دکانی
از قفل بسته نجوایی برمی خیزد
گلدان شیشه ای که ترک برداشته است
تکرار می کند نیمی از لبخندت را
در لابه لای گلبرگ سیاه
دستت به نرمی نفسی می وزد
و راه می افتم در نور سرد
گویی خطی شکسته که از کوچه های دنیا بگذرد

می گردد این اشاره ی پنهان و آشکار می گردد
تندیس بی سری را در خلوتگاه میدانتدیق می کنند
می تابد از بخاری ارغوانی لب هایت  
می خوانی تا بنویسم
و در میانه میزی نهاده اند بر کف سرخابی چمن
دستی کتاب کهنه ی بی شیرازه را ورق می زند
و خیره می شود در بخار دهانت
انگشت می زند در خون
و روی سطرهایم خط می کشد

نور چراغ های قرمز در گردنم فرو شده است
وز پشت هر دریچه سری تا کف خیابان گردن می کشد

دنیا به آخرین کلام لب هامان گوش سپرده ست
اکنون طنین گام هایم را می شنوم
رد می شود سرانگشتی از کنارم
تا جمله ای را از گوشه ی لبانم پاک کند
----------------

وهم درون واقعیت ویرانمان کرده است
و آنچه می نگرم، از پلکی به پلکی، در هم فرو می ریزد
و چشم، منزلت خویش را، انگار باید پنهان دارد
زیرا در انتهای دیدارش هنوز
تویرهایی بر دیوار غار سرک می کشند
--------------

و این خیابان اکنون تابوتی مدور است
که هرچه می گردیم ، می پیماییم
تمکین نمی پذیرد
--------------

نه سقف پایین تر آمده ست
ونه کف اتاق بالاتر رفته ست
فشرده می شود از شش سو، خون، بر سطح گچ
مکعبی که حضورم را از سطلی در کنج دیوار سبک تر یافته بود
تمام اضلاعش را آزموده ام
دری که از شش سو بر پله کانی بسته است
و شیشه ای که قد روز و شب را اندازه می گیرد
نگاه می کنم
نگاهی از شش پنجره فرا می گیرم
و سایه ام را می بینم در شش خیابان
عبور می کند از لای شیشه ها، سایه ها
نگاه ها دیوارها
ستاره ای زخمی سلولی آیینه ای
بلور خون حکمی که در را باز می کند
چه آتشی برمی دمد
و چه تگرگی می بارد
------------

فردا آیا دوباره از چشمانت برمی خیزم؟

می شنوی :
آمده ست
خانه به خانه چو انتظاری هر روزه
جایی زیر پلک ها پیدا کرده است

می شنویم :
روشنی ساده ی ملافه را خاموش کرده است
خونی لخته شده ست در جایی از ساعتی
خانه صدای فرود آمدنی را شنیده است
کوچه سنگینی عبوری را دیده است در خاموشی
می شنوند :
بالشی از خواب برنمی خیزد
پرهیز می کنند بچه ها از کنج اتاقی که هرشب با هم
می خوابیدند
پیرهنی چند روز می ماند بر بند رخت
کفشی بی استفاده می افتد در کنجی

یک نفر این خواب را به تعبیری بشکافد
عشق سراسیمه است
شله ی کهنه کشیده از مهتابی ها تا ماه
عقربه ها سر به هم به نجوا برخاسته اند
عقربی از درز استخوانی بیرون می خزد
برقی در شیشه های پنجره همسایه را پریشان کرده است
کوپه به سمتی پشم دوخته ست

فردا می خواستم دوباره از چشمانت برخیزم
-------------

در جستجوی پیراهن هایی است خاک
که آغشته اند به اشک
از گوشه ای برهنگانی می آیند
در چشم خانه ی تهی شهر فرو می روند
و باد خاطرات زمان را پوسته پوسته ورق می زند
--------------

اینجا چگونه عاشق می شوند؟
دست مرا بگیر
هرگز جهانی به تنهایی
دیدار کوچکم را به یاد نخواهد آورد
-----------

لب ها به هم فشار می آورند
بلعیده می شود حرف
و حرف های سربی
از صفحه ی کتاب ها بیرون می خزند

 

.https://www.goodreads.com/review/show/2130440665
رسانه هنروادبیات پرس لیت | Create Your Badge
 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست