دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید
    سه شنبه ۳ ارديبهشت ۱۳۹۲ - ۲۳ آپريل ۲۰۱۳
تماس سردبیر: perslit@gmail.com   نویساد و ارسال مطلب: info@perslit.com بایگانی پیوندکده بیانیه ها و برنامه ها سیاسی کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر

یوسف و زلیخا چگونه به نام فردوسی بسته شد؟
محمدامین ریاحی

زندگینامه: محمد امین ریاحی (1302-1388)
محمدامین ریاحی سال 1302 در شهرستان خوی متولد شد
وی تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در زادگاه خود به پایان برد و بعد راهی تهران شد.
دکتر ریاحی، فرهنگ‌پژوه، ادیب و مصحح و پژوهشگر ‌نامدار ادبیات در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت و به دریافت دکتری زبان و ادبیات فارسی نائل آمد.
ریاحی پس از فراغت از تحصیل به تدریس ادبیات پرداخت.
وی در سمت‌های عضویت هیئت مؤلفان لغتنامه دهخدا، مدیر ملی وزارت فرهنگ سابق، رایزنی فرهنگی ایران در کشور ترکیه، استادی دانشگاه آنکارا، دبیر کلی هیئت امنای کتابخانه‌های عمومی کشور، استادی دانشگاه تهران، نیابت ریاست فرهنگستان ادب و هنر ایران، ریاست دانشکده هنرهای دراماتیک، ریاست بنیاد شاهنامه فردوسی (به مدت دو سال و پس از مجتبی مینوی) به خدمت فرهنگی ‌پرداخت.
او مدت کوتاهی نیز کسوت وزیری آموزش و پرورش را بر عهده داشت.
از فعالیت‌های مطبوعاتی او سردبیری هفته‌نامه مهرگان و آموزش و پرورش و سیمرغ را باید نام برد. از وی اشعاری نیز به جا مانده است.
از آثار او می‌توان به «زبان و ادبیات فارسی در قلمرو عثمانی»، «گلگشت در شعر و اندیشه حافظ»، «تاریخ خوی»، «کسایی مروزی - زندگی و اندیشه و شعر او»، «مجموعه مقالات - حاوی 50 مقاله تاریخی و ادبی» و «تاریخ روابط سیاسی ایران و عثمانی» اشاره کرد.
علاوه بر تألیف، تعدادی از متون کهن فارسی به تحقیق و تصحیح او به چاپ رسیده که از جمله آنها می‌توان «مرصاد العباد نجم الدین رازی»، «مفتاح المعاملات» قدیمی‌ترین متن ریاضی فارسی و همچنین «جهان نامه متن قدیم جغرافیایی» را نام برد.
از جمله پژوهش‌های شاخص دکتر ریاحی تحقیقش درباره مزار شمس در خوی بود که با اسناد و مدارک دقیق و غیر قابل انکار در کتاب تاریخ خوی که انتشارات طرح نو سالیان قبل منتشرش کرده بود، این نکته با به اثبات رساند. بر همین بنیاد سال گذشته (1387) در همایشی با عنوان شمس و مولانا در شهرستان خوی از پژوهش‌های ارزنده این استادنامی تقدیر به عمل آمد.[ آشنایی با برج شمس تبریزی - خوی] دکتر محمد امین ریاحی صبح جمعه 25 اردیبهشت 1388 در بیمارستان ایرانمهر درگذشت.

بعد از انتشار تحقیقات سه دانشمند بزرگ، زنده یادان: محمود شیرانی، عبدالعظیم قریب، مجتبی مینوی، امروز برای هیچ کس هیچگونه تردیدی نمانده است که مثنوی یوسف و زلیخایی که در قرون متاخر به نام استاد بزرگ طوس بسته شده بود از او نیست. اما هنوز جواب این سئوال باقی است که چه کسی و با چه نیتی و چگونه این منظومۀ سست و خام و مغایر با جهان بینی آن حکیم بزرگ را به نام او نسبت داده، و نزدیک به شش قرن پژوهندگان و دوستداران او را به حیرت افکنده است؟
امیدوارم در این نوشته جواب آن سئوال داده شود تا اگر کسانی هنوز این تصور باطل را داشته باشند که (بیهوده سخن بدین درازی نبود) خیالشان راحت شود. نیز بعضی کتابفروشان که هنوز این مثنوی عامیانه را به نام آن حکیم بزرگ چاپ می ‌زنند، محض رضای خدا و پرهیز از آزردن روان پاک شاعر، دست از این تجارت ضد فرهنگی بردارند.
برای خوانندگان جوانی که شاید با تاریخچۀ انتساب آن منظومه به فردوسی آشنا نبوده، یا آن را فراموش کرده باشند، نخست به سابقۀ موضوع به اختصار اشاره می ‌کنم تا ضمن فراهم شدن زمینۀ بحث، نام و یاد بزرگ‌ مردانی هم که پژوهش‌های اساسی در این باره کرده‌اند زنده شود و حق‌شان ادا شده باشد.
تا چهارصد سال بعد از فردوسی هر جا سخنی از او یا از سرایندگان داستان یوسف و زلیخا به میان آمده، مطلقاٌ ذکری و اشاره یی به اینکه سرایندۀ شاهنامه ارتباطی با این قصه داشته، نشده است.
نخستین بار در مقدمۀ بایسنغری شاهنامه که در 829 ه. ق تدوین شده، به دنبال افسانۀ بی اساس رفتن فردوسی به بغداد که در پاره‌یی از مقدمه‌های قدیمی‌تر داخل شده بوده این دروغ افزوده شده است که: (چون فردوسی در بغداد رخت اقامت بینداخت، و کتاب شهنامه را خلیفه و اهل بغداد به جهت آنکه مدح ملوک عجم بود و ایشان آتش پرست و مجوس بوده‌اند عیب می‌کردند، فردوسی قصۀ یوسف را به نظم آورد. چون قصۀ یوسف به عرض رسانید، خلیفه و اهل بغداد را به غایت خوش آمد و در تربیت او افزودند). از این به بعد است که در بعضی تذکره ها یوسف و زلیخا را به فردوسی نسبت داده‌اند اما بعضی تذکره نویسان سستی اشعار آن مثنوی را برازندۀ طبع والای فردوسی نمی‌دانسته‌اند، یا به ملاحظۀ نامعقول بودن این افسانه که حکیم ایرانی منظومه را به نام خلیفه سروده و خلیفۀ عربی زبان فارسی ندان را به غایت خوش آمده باشد، این موضوع را ندیده گرفته‌اند. مثلاٌ آذر بیگدلی که ادعای شاعری و شعر شناسی داشته و خود یوسف و زلیخایی سروده بوده گفته است که: (فردوسی در سرودن آن به علت کسالت و کثرت سن سعی بلیغ نکرده )، و رضا قلی خان هدایت هم که افسانۀ پناه بردن فردوسی به خلیفۀ عباسی را نمی‌پسندیده آن را بدین صورت درآورده است که فردوسی از مازندران به مکه رفت و این قصه را نه در بغداد بلکه در مکه سرود.
در صد سال اخیر که تحقیقات علمی‌ در زمینۀ زبان و ادب فارسی به وسیلۀ ایران شناسان اروپایی آغاز گردیده و از طرف ایرانیان دنبال شده، دانشمندان بزرگی مثل نلدکه، اته و تقی زاده هم به استناد یک مقدمۀ تقلبی که کاتب آن را بر یوسف و زلیخای عامیانه‌ایی افزوده بود، به دام دروغی که نخستین بار آن را در مقدمۀ بایسنغری دیده بودند افتادند و برای رفع و رجوع تناقضات موضوع کوشش ها کردند.
سرانجام این ابر تیره از چهرۀ آفتاب شعر و شخصیت فردوسی زدوده شد. نخست در 1922م پروفسور محمود شیرانی، شاهنامه شناس تیزبین هندوستانی که تسلط شگرفی بر دقایق و ظرایف زبان و ادب فارسی داشت، با مقایسۀ سبک و زبان و ارزش هنری شاهکار فردوسی با یوسف و زلیخا، و عظمت شخصیت و قدرت اندیشه و جهان بینی دانای طوس با ابتذال فکر و روح گویندۀ ناشناختۀ یوسف و زلیخا، و بررسی نمونه‌هایی از نحوۀ بیان و اوصاف و مضامین و تعبیرات و ترکیبات و کنایات و تشبیهات و استعارات در دو منظومه، نتیجۀ قطعی گرفت که آن مثنوی خام و بی ارزش از آفرینندۀ شاهکار جاودانی ایران نمی‌تواند باشد و گفت:( چه نسبت خاک را با عالم پاک!)
آن عالم بزرگ به قرینۀ زبان و بیان، دربارۀ تاریخ نظم کتاب هم حدسی نزدیک به حقیقت زد که آن منظومه بعد از گرشاسبنامۀ اسدی که در 458 ه.ق سروده شده، و قبل از اسکندر نامۀ نظامی، و همزمان با حدیقۀ سنایی، در حدود نیمۀ اول قرن ششم سروده شده است. (1)
در ایران نخستین بار در 1318 ه.ق مرحوم میرزا عبدالعظیم خان قریب، ظاهراٌ بدون اطلاع از تحقیقات محمود شیرانی ضمن مقاله‌ایی که در مجلۀ آموزش و پرورش به چاپ رسید،(2) با بررسی مقدمۀ دستنویسی از منظومه که در کتابخانۀ خود داشت (3) اعلام کرد که یوسف و زلیخا از فردوسی نیست.
سرانجام زنده یاد مجتبی مینوی با بررسی کهن‌ترین دستنویس کتاب که افزوده های کاتبان را نداشت، ضمن مقالۀ مفصل دقیق ممتعی که همیشه تازه و خواندنی خواهد بود، نتیجۀ قطعی گرفت که (این منظومۀ سست و سخیف و رکیک و خام و پست) را ناظم بی مایه‌ایی برای اهدا به شمس الدوله ابوالفوارس طغانشاه برادر ملکشاه سلجوقی سروده، و در آن تاریخ ملکشاه ممدوح را به علت ظلم و عصیان، از حکومت هرات گوینده(شمسی ) تخلص داشته و این تخلص را هم از لقب ممدوح(شمس الدوله ) گرفته بوده است. مینوی این منظومه را برای تمایز از سایر مثنوی‌های مشابه(یوسف و زلیخای طغانشاهی ) نامید. (4)
تا اینجا از تحقیقات دانشمندان فهمیدیم که(یوسف و زلیخای طغانشاهی) از فردوسی نیست و از ناظم بی سواد بی ذوقی به نام شمسی است که آن را هفتاد هشتاد سالی بعد از فردوسی سروده است. اینکه به جواب سئوال اصلی برسیم که این منظومه را چه کسی و چرا و چگونه و با چه نیتی به نام فردوسی بسته است، و با کدام قلم عادی از دقت و امانت وارد مقدمۀ بایسنغری شده است؟
در وهلۀ اول ممکن است چنین تصور شود که کاتبی فقط برای اینکه دستنویس خود را گران‌تر بفروشد(نظیر نسخه‌هایی که ادعا می‌شود به خط مؤلف یا منقول از خط مؤلف است) نام بزرگ‌ترین شاعر ایران را به عنوان سرایندۀ یوسف و زلیخا بر کتاب نهاده باشد. یک قرینه هم مؤید این تصور خواهد بود که می‌بینیم در هیچ جای متن نه در مقدمه و نه در مؤخرۀ آن نامی ‌از فردوسی نیامده و هیچ اشاره‌یی که با حوادث زندگی فردوسی و محیط زندگی و معاصران او کوچک ترین ارتباطی داشته باشد در متن منظومه نیست. بنابراین کتاب شنیده بوده که فردوسی هم یوسف و زلیخایی سروده، و آن نام عزیز بزرگ را عمداٌ یا سهواٌ بر نسخۀ خود نهاده است.
اما به طوری که در سطور زیر خواهیم دید، آن غلط مشهور به طور تصادفی و به این سادگی پدید نیامده است. بلکه نخستین بار مورخ عبارت پردار چاپلوسی به نام شرف‌الدین یزدی در بیان یک حادثۀ جنگی برای اثبات شجاعت ممدوح این دروغ را جعل کرده است. به نوشتۀ او تیمور گورگان فقط به همراهی 243 تن شهر قرشی (5) را دو شبانه روز محاصره کرده آنگاه دو هزار سوار مدافع آن را شکست داده و شهر را گشوده و غارت کرده است، و شخصاٌ به دنبال فراریان تاخته و زن و بچۀ بی گناه را کشته و اسیر کرده، و با این شجاعت‌ها بر افتخارات قهرمانی خود افزوده است.
تاریخ نویس متعهد که تصور می کرد این همه خوانخواری و ویرانگری تیمور صاحبقران ممکن است برای خوانندگان باور نکردنی باشد برای اثبات نوشتۀ خود می ‌گوید در این لحظه که این مطلب را می ‌نویسم بعضی از شاهدان واقعه حضور دارند و گواهی می ‌دهند نوشتۀ من عین واقع است و مثل لاف و گزاف فردوسی دربارۀ پهلوانان شاهنامه نیست.
پهلوانان شاهنامه، همیشه در نزد مردم ایران و در زبان فارسی بالاترین نمونه های دلاوری و مردانگی بوده اند، و شاعران حق داشتند ممدوحان خود را به آنها تشبیه کنند و تا اینجا عیبی هم نداشت. در آن میان ترجیح دادن ممدوحان حقیری هم که جز فضیلت و انسانیت بودند، مضمون کهنه ‌یی بود که از شاعران دربار محمود آغاز گردیده و از بس تکرار شده بود به ابتذال کشیده بود و اغراق شاعرانه یی به شمار می ‌رفت که دیوان های عصر غزنوی از آن لبریز است.
نوبت به معزی رسید که به ربودن مضامین اشعارگذشتگان شهرت داشت تا جایی که انوری دربارۀ او گفته است:
کس دانم از اکابر گردنکشان نظم / کاو را صریح خون دو دیوان به گردن است
معزی خواسته ابتکاری به خرج دهد و مضمون کهنۀ مبتذل را تازگی بخشد و پایۀ اغراق را بالاتر برد. این است که پای فردوسی را به میان کشیده و ضمن قصیدۀ مدحیه یی ابیات زشت و بی مزه یی سروده که نمونه اش این است:
من عجب دارم ز فردوسی که تا چندین دروغ / از کجا آورد و بیهوده چرا گفت آن سمر؟
ما همی ‌از زنده گوییم، او همی‌از مرده گفت / آن ما یکسر عیان است، آن او یکسر خبر (6)
معزی کسی نبود که عظمت مقام دانای طوس و ارزش والای سخن او را نشناسد. مگر او خود داستان پشیمانی محمود را از رفتار با فردوسی و مناعت طبع دختر والاگهر حکیم را در رد صلۀ سلطان برای نظامی ‌عروضی روایت نکرده بود؟ پس حق نبود چنین حرفی بزند. اما چه می‌توان کرد؟ اوج سال های شاهنامه ستیزی بود و او قصیدۀ خود را در مدح سلطان سلجوقی می سرود که (عهد و لوا) از خلیفۀ بغداد داشت.
مضمون معزی را، شرف الدین یزدی که کارش دستبرد زدن به آثار دیگران بود و هیچ ظفرنامه اش برگرفته از ظفرنامه ی نظام الدین شامی‌است، ربوده و به نثر بیان کرده است: (و این حکایتی واقعی است که صحتش به تواتر پیوسته، نه از قبیل لاف و گزاف که فردوسی در شاهنامه برای سخنوری و فصاحت گستری بر بعضی مردم بسته!)
سخن معزی شعر بود و شعر آفریدۀ خیال شاعر است و احتیاج به دلیل و برهان هم ندارد. اما مورخ ابن الوقت مضمون را به نثر نوشته که باید منطقی و مستدل باشد آن هم در یک متن تاریخی ظاهراٌ جدی که هر جزئش باید متکی به دلیل و سند باشد. بهترین و قوی ‌ترین دلیل هم در اینجا اعترافنامه‌یی از خود شاعر می‌تواند باشد که گفته آنچه از داستان های قهرمانی رستم سروده ام پاک دروغ است و حالا آخر عمری از آن همه پشیمانم! چنین اعترافی را در نظم (یوسف و زلیخای طغانشاهی) یافته که آن هم به بحر متقارب و در وزن شاهنامه است و خوانندۀ بی خبر از ظرایف هنر فردوسی ممکن است آن را به عنوان گفتۀ فردوسی بپذیرد و چون شیوۀ شرف‌الدین آمیختن نظم به نثر است ابیات آن منظومه را با رندی و تردستی به نوشتۀ خود پیوند زده و به خیال خود با آراستن سخن به شعر از این بابت هم هنری کرده است !
گویندۀ آن منظومۀ عامیانه، به حدس مینوی نقال و شاهنامه خوان بوده و شاید هم در نتیجۀ کثرت انس با شاهنامه خودش هم بعضی داستان های مربوط به رستم را که در آن قرون بر سر زبان ها بوده، به نظم درآورده بوده است. وقتی ولی نعمتش به دستور برادر تاجدار در قلعه یی در اصفهان به زندان افتاده بوده، برای تسلی خاطر ممدوح زندانی داستان یوسف را به نظم کشیده و به ممدوح امیدواری داده که تو هم از چاه زندان به درآمده و به تخت عزت و حکومت خواهی رسید:
ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد / وقت آن است که بدرود کنی زندان را
حالا نوشتۀ تاریخ ساز دروغ پرداز را می‌آوریم که چگونه دور از امانت تاریخ نویسی و بدون پروای وجدان ابیات دیگری را با شعبده بازی به نام حکیم آزاده یی که شهسوار اندیشه و سخن و فرهنگ ایرانی و مظهر صداقت و ثبات و مردانگی بود و با تحمل همه گونه رنج ها و تلخی ها همۀ عمر بر سر عقیده و ایمان خویش ایستاد، جا زده است و به عنوان اعتراف و ابراز پشیمانی از این گناه بزرگ که چرا به جای تجلیل و تمجید خونخوارانی مثل تیمور صاحبقران در (اسیر کردن اهل و عیال) و (تالاندن مال و منال ) مردم (به نفس مبارک)، سجایای والای انسانی پهلوانان ایران را ستوده است. اینک نوشتۀ شرف الدین:
گفتار در توجه نمودن صاحبقرانی جانب قرشی
...زهی عنایت بی نهایت الهی، و زهی فیض و رحمت نامتناهی، که یک کس را به مزید لطف مخصوص گردانیده، آن مایه قوت و شجاعت ارزانی دارد که با دویست و چهل و سه مرد به اختیار نه بر سبیل اضطرار، روی مقابله و مقاتله به دوازده هزار سوار خونخوار همه دشمنان کینه دار نهد، و چون برسد به دو شبانه روز شهر و حصار از ایشان بستاند، و اهل و عیال اسیر کرده مال و منال بتالاند، و همه را به زخم تیغ آبدار آتشبار متفرق و پراکنده گرداند، و همچنان به نفس مبارک در پی ایشان تازد، و بهادران را بیندازد و اسیر سازد.
و این حکایتی است واقعی که صحتش به تواتر پیوسته، و در مجلس تحریر بعضی از آن مردم که به رأی العین این احوال مشاهده کرده اند بی مداهنت تقریر می‌کنند. نه از قبیل لاف و گزاف که فردوسی در شاهنامه برای سخنوری و فصاحت گستری بر بعضی مردم بسته.
و در نظم قصۀ یوسف علی نبینا و علیه الصلوه و السلام، خود متعرف شده و انصاف داده که:

ز هر گونه ای نظم آراستم / بگفتم در آن هر چه خود خواستم
اگر چه دلم بود از آن با مزه / همی‌ کاشتم تخم و بیخ بزه
از آن تخم کشتن پشیمان شدم / زبان را و دل را گره برزدم
که آن داستان‌ها دروغ است پاک / دو صد زان نیرزد به یک مشت خاک
بدین می ‌سزد گر بخندد خرد / ز من خود کجا، کی پسندد خرد؟
که یک نیمۀ عمر خود کم کنم / جهانی پر از نام رستم کنم
چه باشد سخن های بر ساخته / شب و روز ز اندیشه پرداخته

والحق، این معذرت و انصاف از آن بدیع مقال بی همال، هم از دلایل و فور فضل و کمال اوست. نظم:
که جاوید فردوسی آسوده باد / به جایی که نامش به آن مژده داد. (7)
دربارۀ نویسندگانی با این مایه بی باکی و بی پروایی در قلب حقیقت، و در برابر چنین دغلکاری و جل و تقلب زشت و نفرت انگیز چه می‌توان گفت؟
شرف الدین یزدی ظفرنامۀ خود را در سال 828 ه. ق در شرح جنگ‌ها و خونریزی‌های تیمور تالیف کرده، یک سال بعد در 829 ه.ق شاهنامه ی بایسنغری و مقدمۀ آن تحریر شده است و دروغی که دربارۀ یوسف و زلیخا به قصد چاپلوسی به ممدوحان در ظفرنامه جعل شده بود در آن مقدمه راه یافته، و این خود قراینی است که معلوم می ‌کند آن مقدمه هم به قلم همان دروغ پرداز است.
اهم قراینی که این حدس را تائید می ‌کند یکی شباهت شیوۀ نگارش مقدمه با ظفرنامۀ شرف‌الدین از نظر زبان و تعبیرات است. قرینۀ دیگر این روش کار مقدمه نویسی است که مطلب موجزی را از جایی می‌ گیرد و با خیال پردازی و افزودن شاخ و برگ ها آن را به صورت داستانی مفصل در می ‌آورد و این همان کاری است که گفتم شرف ‌الدین در ظفرنامۀ خود کرده، به این معنی که قسمت عمدۀ کتاب خود را بدون ذکر مأخذ از ظفرنامۀ نظام الدین شامی ‌گرفته، و با اطناب و عبارت پردازی و تملقات و جعلیاتی از این نوع که مورد بحث ما است؛ به صورت ظفر نامۀ خود درآورده است.
نکتۀ دیگر اینکه نویسندۀ مقدمه شاعر هم بوده و جای جای بخشی از ماجرا را در بحر متقارب به نظم پیوسته به نثر آورده، و مجموعاٌ 108 بیت از خود مقدمه نویس است و ارتباط این اشعار با روال سخن و موضوع داستان ها به نحوی است که با حذف هر بیت از آنها رشتۀ مطلب گسسته می ‌شود و این شیوه یی است که در ظفرنامه شرف الدین هم به کار رفته است.
ژول مل که به این شیوۀ تاریخ نگاران ایرانی توجه نداشته حدس زده است که «ظاهراٌ نویسنده بیش تر از زندگینامۀ منظومی ‌که قدیمی ‌تر بوده استفاده کرده است، منتها از آن اثر هیچ اطلاعی به دست نداده است» (8) و می ‌دانیم نویسنده و تاریخ نگاری که شاعر هم بوده و در همان سالها زیسته، شرف الدین علی یزدی است که فتوحات تیمور را هم در همین بحر متقارب به نام تیمورنامه سروده است.
بنا بر این مقدمات می ‌گوییم که مقدمۀ بایسنغری را شرف الدین علی یزدی سرایندۀ تیمورنامه نوشته، و دروغی را که در ظفرنامۀ خود به قصد چاپلوسی به بازماندگان تیمور جعل کرده بود وارد آن کرده و در طول شش قرن موجب دریغ و افسوس و حیرت و سرگدانی شاهنامه دوستان شده است.
در پایان سخن، ذکر این توضیح لازم است که آقای دکتر خانبابا بیانی که مطالعات ممتدی در آثار حافظ ابرو مورخ معروف دربار تیمور و بازماندگان او دارند، به وجود عبارت ها و اشعار مشابهی در مقدمۀ مجمع التواریخ آن مؤلف و مفتتح دیباچۀ بایسنغری توجه کرده و ضمن مقاله یی در مجلۀ بررسی های تاریخی، نتیجه گرفته اند که (مامور تهیۀ شاهنامه برای بایسنغر و نویسندۀ مقدمۀ آن کسی جز حافظ ابرو نباید باشد). (9)
در تلفیق نظر ایشان و استنباط خود باید بگویم که دیباچۀ بایسنغری 55 صفحۀ چاپی به قطع وزیری است که 4 صفحۀ نخستین خطبه و تحمیدیه است که طبق استنباط ایشان به قلم حافظ ابرو است. حافظ ابرو سالخورده تر و طبعاٌ در دستگاه امیر زادگان تیموری محترم تر از شرف الدین یزدی بوده، و در کار گروهی تهیۀ شاهنامۀ بایسنغری شاید نظارت گونه یی هم داشته و آن چهار صفحه مقدمۀ دیباچه را هم شاید خود نوشته است. اما پنجاه صفحۀ بقیه شامل افسانه های مربوط به جمع آوری شاهنامۀ منثور و احوال فردوسی و باقی قضایا برازندۀ امانت و فضیلت اخلاقی حافظ ابرو نیست و کار شرف الدین یزدی است.
سخن که به شاهنامۀ بایسنغری رسید این نکته را هم نباید ناگفته گذاشت که آن نسخه به عقیدۀ همگان مغلوط ترین و بی ارزش ترین دستنویس های شاهنامه است. مخصوصاٌ کاتب نسخۀ معروف کاخ گلستان که به چاپ عکسی رسیده، جعفر بایسنغری کاتبی به کلی بی سواد و بی دقت بوده، و نسخۀ دیوان حافظ هم که او به سال 822 ه.ق نوشته به رغم قدمت آن که سومین نسخۀ تاریخ دار دیوان حافظ شناخته شده مغلوط ترین دستنویس های نوع خود است و من در جای دیگر نمونه های تحریفات و اغلاط آن را نشان داده‌ام. (10)

پی ‌نوشت‌ها:

1- متن مقالۀ معروف شیرانی نخست در مجلۀ «اردو» چاپ اورنگ آباد هند، شمارۀ آوریل 1922، دومین بار در 1942 ضمن کتاب «چهار مقاله بر فردوسی» در دهلی، و سومین بار در 1968 در کتاب «مقالات محمود شیرانی» جلد چهارم در لاهور منتشر شد. فارسی آن ابتدا در چهار مقاله بر فردوسی و شاهنامه به ترجمۀ عبدالحی حبیبی، 1355 کابل (صص 184-279)، و دومین بار به ترجمۀ شهریار نقوی در شماره‌های 3 و 4 سیمرغ نشریۀ بنیاد شاهنامۀ فردوسی به ‌چاپ رسید.
2- مجلۀ آموزش و پرورش، س 9 (1318)، ش 10 و 11-12، س 14 (1323)، ص ص 393 - 400.
3- مجموعۀ کتاب‌های آن استاد به کتابخانۀ دانشسرای عالی (دانشگاه تربیت معلم) واگذار شد.
4- مقالۀ مینوی ابتدا در مجلۀ روزگار نو، چاپ لندن، ج 5، ش 3 (1945) و بعداً با تجدید نظر و اصلاحات در مجلۀ سیمرغ نشریۀ بنیاد شاهنامۀ فردوسی، ش 4، اسفند 1355، ص ص 49-68 به چاپ رسید.
5- قرشی شهری بوده که بعد از هجوم مغول و ویران شدن شهر باستانی نخشب (=نسف) در دو فرسخ و نیمی ویرانه‌ های آن ساخته شد و اینک بعد از بخارا دومین شهر مهم آن منطقه است.
6- دیوان معزّی، چاپ عباس اقبال، ص 268.
7- ظفرنامه، چاپ انجمن آسیایی کلکته، 1887، ص 137؛ چاپ تهران، امیرکبیر، 1336 ه.ش، ج 1، ص ص 103-104. مرحوم شیرانی هم که نخستین بار انتساب یوسف و زلیخا را به فردوسی در ظفرنامه یافته این قطعه را نقل کرده است.
8- ژول مول،دیباچۀ شاهنامه،ترجمۀ جهانگیر افکاری،کتاب‌های جیبی، 1345 ه.ش، زیرنویس 20.
9- بررسی‌های تاریخی، س 6، مرداد و شهریور 1350 ه.ش، ص ص 159 و 182.
10- گلگشت در شعر و اندیشۀ حافظ، ص ص 428-429.

 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست