تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده   کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید  

دو شعر از:معینی کرمانشاهی

پرده پرده آنقدر از هم دریدم خویش را
تا که تصویری ورای خویش دیدم خویش را
خویشِ خویشِ من مرا و هرچه «من» ها بود سوخت
کُشتم آن خویش و ز خاکش پروریدم خویش را
خویشِ خویشِ من هم اینک از در صلح آمدست
بسکه گوش از غیر بستم تا شنیدم خویش را
معنی این خویش را از خویشِ خویشِ خود بپرس
خویش بینی را گَزیدم تا گُزیدم خویش را
می شدم، ساقی شدم، ساغر شدم، مستی شدم
تا ز تاکستان هستی خوشه چیدم خویش را
سردی کاشانه را با آه، گرمی داده‌ام
راه برخورشید بستم تا دمیدم خویش را
اشک و من با یک ترازو قدر هم بشناختیم
ارزش من بین که با گوهر کشیدم خویش را
بزم ‌سازان جهان می از سبوی پُر خورند
من تهی پیمانه بودم سر کشیدم خویش را
برده‌داران زمان ها چوب حرّاجم زدند
دست اول تا بر آمد خود خریدم خویش را
شمعم و با سوختن تا آخرین دم زنده‌ام
قطره قطره سوختم تا آفریدم خویش را
هوی هوی بزم درویشانِ«کرمنشه»خوش است
چون به «دالاهو» رسیدم وارسیدم خویش را

2

عجب صبری خدا دارد

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
همان یک لحظۀ اول
که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان
جهان را با همه زیبایی و زشتی
به روی یکدگر، ویرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
که در همسایۀ صد ها گرسنه، چند  بزمی  گرم عیش و نوش می دیدم
نخستین نعرۀ مستانه را خاموش آن دم
بر لبِ پیمانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
که می دیدم یکی عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صد جامۀ رنگین
زمین و آسمان را
واژگون، مستانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
نه طاعت می پذیرفتم
نه گوش از بهر این بیدادگرها تیز کرده
پاره پاره در کف زاهد نمایان
سبحۀ، صد دانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو
آواره و دیوانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
بگرد شمع سوزان ِ دل عشاق سرگردان
سراپای وجود بی وفا معشوق را
پروانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
به عرش کبریایی، با همه صبر خدایی
تا که می دیدم عزیز نابجایی، ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد
گردش این چرخ را
وارونه، بی صبرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
که می دیدم مشوش عارف و عامی، ز برق فتنۀ این علم ِ عالم سوز مردم کش
به جز اندیشۀ عشق و وفا، معدوم هر فکری
در این دنیای پر افسانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
چرا من جای او باشم
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و، تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد
وگرنه من به جای او چو بودم
یک نفس کی عادلانه سازشی
با جاهل و فرزانه می کردم
عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد!

.
رسانه هنروادبیات پرس لیت | Create Your Badge
 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست