تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده سیاسی / ویژۀ انقلاب کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید


بنیادهای زبانی طبیعت طبقاتی ـ جنسی
شعر حافظ
مجـيـد فلاح زاده

باز انتتشار در پرس لیت برای بازخوانی:سه شنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۴ - ۱۰ نوامبر ۲۰۱۵

1

دوشنبه ۲۹ فروردين ۱۳۹۰ - ۱۸ آپريل ۲۰۱۱

از آنجا که انسان از تاریخ و گذشته اش هیچگاه جدا نیست، به ویژه اگر انسان هنرمند، و آنهم حافظ باشد، جستجویی عمیق تر و پرحوصله تر، مارا به رگه های از شعر حافظ می رساند که هرچند نادرند و صورت غالب را در شعر شاعر ندارند، اما بارقه هایی از دوران های نخستین و دومین اساطیری را می تراوند که امید و راهگشای آینده، یا حافظه ای از گذشته ای بس دور و، شاید، آینده ای بس دورتر توانند بود:




مقدمه 

در بررسی بنیادهای اساطیری طبیعت طبقاتی ــ جنسی شعر حافظ، ما با سه دوران اساطیری روبرو هستیم که ارتباط مستقیم با روند تقسیم کار دارند: دورانی که آفریدن و آفرینندگی کاراکتر زنانه دارد. دورانی که آفریدن و آفرینندگی کاراکتر زنانه ــ مردانه دارد. دورانی که آفریدن و آفرینندگی کاراکتری مردانه دارد.
این دوره ها، هر چند در مقاطعی یکدیگر را می پوشانند و تمیز آن ها از هم دشوار و گاهی ناممکن می نماید، معهذا، برای پژوهش ما ضروری است که تجزیه شوند. در غیر این صورت،تمیزسِره ازنا
سِره، عناصر زائد از غیر زائد، در چهار چوب بررسی حاضر، امکان ناپذیر خواهد بود. به تعبیر دیگر، عدم طبقه بندی، تداوم کلی گویی ها، و در نتیجه، ادامه ستم و سوء استفاده از حافظه ی همیشه عدالت جو، اما همیشه هم، گسسته ایرانی است.


*******
( گفتار)

دورانی که آ فریدن و آفرینندگی کاراکترغالب زنانه دارد

اساطیراین دوران که قدیمی ترین تبیین های اساطیری (برداشت های تصویری ـ مادی) تا کنون مکشوف ازخلقت جهان و روابط حاکم بر آن را عرضه می دارند، از سویی، شاهدی بر طبیعت مادی ــ زنانه ی خلقت اند، و از سوی دیگر، بر عدم تقسیم طبقاتی ــ جنسی کارگواه اند. به عنوان مثال، در اساطیر سومری ها، کهن ترین مدرک بدست آمده تا کنون، آب، ماده اولیه، بنام نامو NAMMU الهه ی دریا، مادری است که زمین و آسمان را آفرید. همین ایده و تصور، در اساطیر مردمان آن سوی دنیا، سرخ پوستان آریزونا، بنام هوپی ــ موکی HOPI - MOKI تکرار می شود. اینان باور داشتند که در آغاز هیچ چیز نبود مگر آب، و دو الهه، هر دو بنام هورینگ وتیHURING WUHTI که در آب زندگی می کردند، برای رهایی از تنهایی، نخست پرندگان و جانوران و سپس انسان، ابتدا زن و بعد مردرا از گل ساختند؛ یا، در اساطیردوره ی بعد تر سومری ها آمده است که بانو ــ زندگی، نین ــ تی 
nin - ti نخستین انسان را از گل ُرس آفرید؛ یا، ایلامی های ساکن در جنوب ایران فعلی ( فارس، خوزستان ) توتم های گِلی الهه ی باروری خود، کیریرشه KIRIRSHE ( آناهیتای آینده ) را دائم در حال زایندگی و خلقت، وضع حمل، پرداخته اند؛ یا، آشوری ها بر این باور بودند که الهه ی آرورو ARURU و ماما MAMA ( مامی MAMI ) انسان هارا از گل آفریدند. چنین برداشتی در مورد ایشتار ISHTAR بابلی و ایزیس ISIS مصری، با تعابیری کم یا بیش متفاوت، نیز صادق است. همچنین، بازمانده ی چنین نگرش مادی از طبیعت است که باعث می شود، حتا در دوران سوم اساطیری، درب ورودی کلیسا های اولیه را، در اروپا، به شکل آلت تناسلی زنانه معماری کنند! 
و باور برخی از اقوام اولیه ی آریایی، بر این که زروان ( زمان ) بدون مشخصه ی زنانه \ مردانه، از درون هرج و مرج آغازین حاکم، اهریمن ( شب ـ شک ـ حس ) و اهورا (روز ـ یقین ـ تعقل ) را در یک زمان و با هم آفرید؛ یا، شیوای چهار دست رقصنده ی هندی که ازسویی می آفریند و از سویی نیست می کند؛ یا، مجسمه های دو طبیعتی یونانی مستقر در موزه ی لوور پاریس ( از کمر به بالا زن و به پایین مرد )؛ یا، تصور سرخ پوستان پاراگوئه بر این که انسان نخستین ( زن و مرد ) به وجود آمده از گل ُرس، در آغاز بهم چسبیده بودند؛ یا، اعتقاد سرخ پوستان لوییزیانا که انسان از گل ُرس آفریده شده است، بدون ذهنیتی در باره ی تفاوت جنسی خلقت، تا این که کشیش سفید پوستی در این خصوص به آن ها تذکر می دهد؛ تمامی این مثال ها، علاوه بر دلایل دیگر، می توانند گواهی بر عدم تمیز تقسیم کار در جوامعی باشند که مراحل متفاوت تکامل را، دردوران های اولیه، می گذراندند.
و باز مانده ی ناگزیر چنین ذهنیت و وحدتی است که بعدها، در اساطیر دوران سوم، با وجود تقسیم جنسی کار، زن و مرد، در آغاز، هنوز هم درهم اند، و سپس زن از دنده ی چپ مرد به وجود 
می آید. یعنی در آغاز، هر دو، مانند مجسمه های دو طبیعتی یونانی، جسمیتی یگانه و پیوسته داشتند. 
بهر حال، هرگاه بکوشیم ویژگی های دوران فوق را فرموله کنیم، چنین برخواهد آمد:
الف : انسان چه از خاک باشد، چه از سنگ و چوب و گیاه، در هر حال، طبیهت مادی ــ زمینی دارد. 
ب : طبیعت زنانه و مردانه آفرینش اگر چه کاملاً مشخص نیست، اما بیشتر تمایل به جانب زن دارد. 
ج : آفریننده یا نامی ندارد و یا غالباً نام زنانه دارد.
نتیجه آن که، در این دوران کم تر نشانه ای از ایماژهای اساطیری شعر حافظ قابل رؤیت هستند.

دورانی که آفریدن و آفرینندگی کاراکتر زنانه ـ مردانه دارد 

این دوران که نگرش اساطیری دیگری را تصویر می کند، و از خودآگاهی و تکامل بیش تر انسانی خوراک می گیرد، بیانگر نشانه ها، آیه های دوران انتقالی است که دوران انتقال تقسیم طبقاتی ــ جنسی کار تواند بود. در این دوران، از تبیین های اساطیری آفرینش انسان، چنین برمی آید که خلقت، از همان آغاز، طبیعتی دو گانه، زنانه و مردانه داشته است. و لذا، کار از همان آغاز می توانسته تقسیم شود. به عنوان مثال: در اوستا می خوانیم که مشیه و مشیانه دو ساقه ی برآمده از بوته ی ریباس، نخستین زن و مرد اقوام آریایی سکنی گزیده ( ایرانیان ) اند؛ یا در اساطیر مصری آمده است: کنوم KNUM خدای سفالگری، نخستین زن و مرد ( فرعون وملکه؟ ) را از گل ُرس آفرید؛ یا، در تورات 
( سفر پیدایش، فصل اول ) ما به تفسیری برمی خوریم که انسان، آخرین موجودی بود که خدا خلق کرد، یک مرد و یک زن کامل، همزمان، و هر یک بطور مساوی زیبایی خالق خودرا منعکس می کردند؛ یا، از اسطوره های یونانی برمی آید که پرومتئوس PROMETHEUS انسان را از خاک آمیخته با آب رودخانه ی پانوپئوس PANOPEUS شکل داد؛ یا اهالی کومی THE KUMI از اقوام جنوبی هند، بر این باورند که خدا یک مرد و زن را از گل ساخت، اما، ماری آنهارا بلعید. چون عمل تکرار می شود، خدا سگ را محافظ زن و مرد ساخت؛ یا، در باورهای اقوام هندی ساکن در اقیانوس هند، تورایاهای سلبس مرکزی THE TORAJAS OF CENTRAL CELEBES است که در آغاز انسان وجود نداشت، و سپس ایلای ILAI خدای آسمان و ایندرا INDRA الهه ی زیر زمین، به آیگومنگی IGOMENGI مأموریت میدهند که انسان را خلق کند، و او از سنگ یا چوب یک زن و یک مرد را می تراشد؛ یا، اسکیموهای آلاسکا از زمانی سخن می گویند که هیچ انسانی بر روی زمین نبود، تا این که روحی به نام آسه لو A- SE - LU نخستین انسان را از گل ساخت، و سپس در وی دمید تا جان گیرد؛ یا، در اسطوره های اقوام آزتکی است که توکوپاخاTOCUPACHA یک زن و یک مردرا از خاک ساخت. و یا، اهالی برنئو BORNEO هنوز بر این اعتقادند که الهه سالام پندای SALAMPANDI اطفال را از خاک می سازد و بعد آنان را نزد خدایان می برد، و آنگاه خدایان از طفل می پرسند که چه وسیله ای مورد دلخواهش است؟ اگر طفل بگوید شمشیر، خدایان اورا مردی می بخشند؛ اگر بگوید نخ و دوک اورا زنی. 
بهر جهت، هر گاه بخواهیم ویژگیهای این دوران را خلاصه کنیم برآمد چنین خواهد بود: 
الف : طبیعت انسان، دوباره، خاکی ــ زمینی است. 
ب : کاراکتر زنانه و مردانه کاملاً مشخص است و بیشتر تمایل به جانب مرد دارد. 
ج : آفریننده یا نام زنانه دارد و یا نام مردانه. 
نتیجه آن که، در این دوران نیز کم تر نشانه ای از ایماژهای اساطیری شعر حافظ دیده می شود. 

دورانی که آفریدن و آفرینندگی کاراکتر مردانه دارد

تطابق زمانی این دوران را می توان از اسکان نهایی انسان بر روی زمین (توسعه کشاورزی)، سپس گسترش روابط بازرگانی ( پیدایش روابط پولی ) و بعد، ظهور شهرهای کوچک و بزرگ تجاری، تا آغاز انقلاب صنعتی تصور نمود. از خصوصیات بارزفرهنگی این دوران تصاحب نهائی خط و زبان
توسط مرداست، و برآمدن رهبران روحانی (پیامبران) که جملگی شان، مگر یکی دو مورد، بدون استثنا مرد بوده اند؛ و نیز، ظهور معماری مناره ای که نتیجه ی توسعه و رواج جشن های تراژیک -
- کمیک فالیکی است، نظیر سوگواری بر مرگ سیاوش و جشن می پل MAYPOL.
تبیین های اساطیری ( آیه ها ) در این دوران، عموماً متعلق به دوران بعد از تقسیم کار طبقاتی ـ جنسی هستند، و بی هیچ توهمی، از همان آغاز، بر طبیعت مردانه ی خلقت تأکید دارند. به عنوان مثال، از تصاویر و متون مصری دوره ی پسین تر در می یابیم که فرعون تا دیروز از گل هستی یافته، امروز رهبر روحانی، نماینده ( سمبل ) زندگی معنوی، یعنی توت TUT آسمان ـ خورشید ـ مرد، بر روی زمین شده است؛ یا، در فصل دوم سفر پیدایش ( تورات ) بر خلاف فصل اول، که از همزمانی آفرینش زن و مرد صحبت می داشت، می خوانیم یهوه، مرد عبری، که ظاهراً سفالگر متخصصی گردیده، زن ـ حوّا (زندگی) را از دنده چپ مرد ـ آدم (خاک) آفرید؛ یا، از تعالیم بودا برمی آید که خانواده اساس جامعه و مرد ـ پدر اساس خانواده است، و هنوز بیشتر! برای رسیدن به نیروانا باید کوشید که نبود ( از پله ی تناسخ بالا رفت و جایی رسید که دیگر متولد نشد )؛ یا، در باورهای اساطیری ایرانیان (آریایی های کنون کاملاً مستقر شده) می نشیند که نخستین انسان آفریده بر روی زمین، کیومرث ـ شاه دارای فرایزدی است؛ یا، در اساطیر یونانی، زایش که امری زنانه و زمینی است و اساطیر قبلی بر آن تأکید دارند، به مرد ـ آسمان ( زئوس ) منتقل می شود، وباروری وبارداری به امری معنوی - مردانه 
تبدیل گردیده وآتنه ATHEN، خدای آتن و تعقل،ازمغز سر زئوس ZEUS و دیونیسوس DIONYSUS خدای باروری،از ران او زاده می شوند؛ یا، ازباورهای اورفه ئیستی نتیجه می شود که برای شادی و سعادت باید نزاد و زاییده نشد تا از رنج زمینی و چرخ دوّار آن رهایی یافت؛ یا، میترایسم، مهرگرایی، بطور نهایی تبیین های پدر سالارانه به خود گرفته و باور اعلی رومی ها، بویژه فالانژهای رومی، می گردد و خوراک آینده ژرمن های پدر پرست؛ یا، در انجیل، عیسی پسر مریم، نوری از آسمان و در رحم مادر جای گرفته، می شود ناجی جمله ی بشریت؛ یا، در باورهای اساطیری ( شین توئیستی) مردم کشور آفتاب تابان می گنجد که مردان اش و نماینده آن ها، امپراتورش، سمبل خورشید تابان و بقای ژاپن است؛ و یا، در اساطیر بخشی از سامی های تازه به خود آمده ( اعراب ) در قرآن، به تکرار تفسیر دوم تورات بر می خوریم که حوّا از دنده ی چپ آدم پرداخته شد، و خاک، گل ُرس عدن واقعی، مبدل به خاک عدن آسمانی، بهشت می شود. و بالاخره در باورهای اساطیری ایرانیان، دیروز و امروز آمیخته و ناجی آینده از مرد زرتشتی دارنده ی فر به مرد اثنی عشری( امام زمان ) صاحب نور، تغییر نام می دهد. 
بهر صورت ، از جمع بندی ویژگی های دوران اخیر به این نتیجه می رسیم که: 
الف : انسان گرچه خاکی است، اما طبیعت زمینی ـ خاکی ندارد. 
ب : کاراکتر مردانه ی خلقت کاملاً مشخص است. 
ج : آفریننده همه جا نامی دارد که مردانه است.
نتیجه آن که، از برآورد روندهای اساطیری سه گانه ی فوق نتایج ذیل قابل استخراج اند: 
الف ــ خاک، مادر، زمین، زن، در ابتدا اصل است و بعد که پروسه ی تقسیم کار، در سایه ی نیروی جسمی و بعد تخصص، شروع می شود و به سرانجام تقسیمات طبقاتی ـ جنسی می رسد، مرد، آسمان، پدر، اصل می گردد؛ و لذا پدر آسمانی ( پدر ـ خدا ) و نماینده ی او برروی زمین، یعنی پیامبران و کارگزاران پیامبر، یعنی مغ، و موبد و خاخام و دالایی لاما و پاپ و امام و پیر و مرشد و .... ظاهر می شوند. تعلیم عبوس تجربه ی مرطوب را پس می زند. 
ب ــ آفرینش از ماده، حس، درد عینی، حرکت موزون مادی (رقص) آغاز گردیده و بتدریج به سود ضد ماده، درد ذهنی، تعقل، حرکت موزون معنوی ( کلمه، لوگوس ) می چرخد؛ و لذا، درد زایش مادی به درد زایش معنوی تبدیل شده و نخستین پیامبر ــ شاعران، از جمله آدم ـ ولی، پدیدار می گردند. کلمه جای رقص را می گیرد. حال مدعی قال می شود. مذهب آفریننده اش را انکار می کند. اما، رقص، ترجمه ی مادی ــ هنری کار، طراحی شدن، رمز درد شادی زادن، بازی تراژی ــ کمیک ورطه های مطلق، انکار ناپذیراست. باید آن را هم تصاحب کرد. پس مجالس رقص مردانه برپا می گردد. مرد شاعر، سماع کار هم می شود. راه تزکیه ( کاتارسیس ) ، راه رسیدن به وحدت، به ابد ( راه رجعت به وحدت، به نیستان ازلی ) هم، مردانه می شود. 
ج ــ زن، طبیعتی شبانه، زمینی، باردار، پرمخاطره، مرموز، اعجوزه وار، اهریمنی و شیطانی می گیرد ، و مرد، طبیعتی سحرآسا، خورشیدی، آسمانی، اهورائی وخدائی؛ و لذا، داستان هائی نظیر
سودابه و سیاوش، یوسف و زلیخا و امثال و حکمی چون شب و درد هجران، شب و آبستن هزار ماجرا، شب و چشمه ی آب حیات، پدید می آیند. به خرج شب ( زن ) به نور، آسمان، معشوق (مرد) می رسند. به شرافت عشق تعبیری مردانه می دهند. لاجرم، خوان مردانه ی نور خوری کامل می شود. د ــ در اساطیر دوران قبل از تقسیم، هر که می میرد، به دامان زن، زمین، شب ( مادر ) برمی گردد. اما در اساطیر دوران بعد از تقسیم، میرنده به آسمان، افلاک، روشنی (پدر) رجعت می کند؛ و لذا، مار زمین سا، عنصری اهریمنی، پلید و ایماژ زن و میل به زندگی خاکی تصویر می شود! و باز هم بیشتر، در برابر مار خزنده، سمبل زن و سقوط، موجود پرنده (سیمرغ ــ عنقا) سمبل مرد و پرواز و وحدت ظهور می کند. اما، با آب و حافظه ی زمینی آن چه باید کرد؟ پس آناهیتا، مادر ــ خدایی که تا دیروز الهه ی آب و چشمه های زیرزمینی بود و حافظ آب حیات بخش، تبدیل می شود به خضر پیغمبر، مرد پیامبر، پاسدار آبی مرموز و مردنوش. به این هم بسنده نمی کنند. آب را به جنت و رضوان می کشند. اما نامش، کوثر (زن)، هنوز بر ریشه و درد زمینی اشان می کوبد! 
ه ــ ماده، خاک، زمین، دیار غربت و درد و گناه و تقاص می شود، و آسمان و ملکوت، دیار حبیب و شادی و عصمت؛ و لذا، زن، ناآشنا، غریب، بت، صنم، و مرد، آشنا، دوست، رفیق، صمد تلقی می گردد. و باز هم بیشتر! ایماژ اساطیری جهنم، برآمده دراین دوران، چه درآسمان تصویرشود وچه در زیر زمین، هنوزکاراکتری زیرین، اسفل، اهریمنی، شبانه، زاینده دارد.
و ــ زیبایی مادی زن و ماده، به زیبایی معنوی مرد و ضد ماده تبدیل و تشبیه شده، و لذا، یار، یوسف و مغبچه و شاهد و ایاز می گردد. به زبان دیگر، همجنس بازی، شاهد بازی، بچه بازی صورت مشروع ــ روحانی به خود می گیرد. فرهنگ بسته ی دوران، ادراک زیبایی شناسانه ی دوران را شکل می دهد. حجاب زنانه باعث می گردد تا انسان ظلوم جهول (مرد) بی حجابی، دریدگی، پرده درایی کند. به خود بنگرد. خود مداری کند. سماع کاری کند. ازتتبل تا فنا ترکتازی کند. عرفان بازی کند. از ازل تا ابد را جوّ سازی کند. 
ز ــ شهادت، مرگ در راه اهداف بزرگ، مرگی که سبب کشف اسرار می شود، مرگی که از او سردار بلند می شود، تحصیل عشق و رندی، اختصاص به مردان یافته، و لذا، زبان و شعر تهی از شهیده می گردد. زبان شعر تهی از حقیقت می شود، به تصنع می گراید. شاعر از احوال منصور بر سردار حال ها می گوید، اما یک لحظه هم حال آن ندارد که بگوید بر سر کیمیا خاتون، همسر 17 ـ 16 ساله ی شمس شصت ساله، مراد مولانا، چه رفت که دخترک پس از یک کشمکش و مشاجره شدید با پیر مرد، در سرای مولانا، پس از سه روز، جان را می دهد. شمس نورخور تندخو با مشت و تازیانه و لگد چقدر بر سر و جان دخترک باید کوفته باشد؟ و دخترک چقدر باید در راه عشق بزرگ خود، شاید، عشق پسرک بازار زرکوبان قونیه، پای فشرده باشد؟! 
خلاصه کنیم. در این روند ناگزیر تاریخی، هستی، حیات زمینی، ماده، زن، زادن و زاییده شدن، تقبیح و تحقیر می شود، و هستی جدامانده از اصل خویش، حیات آسمانی و ناگجا آبادی،ذهن، مرد، نزادن و
زاییده نشدن تمجید و ستایش. 
صور افراطی این روند تا جایی می رسد که در افسانه ها و فولکلور، زن مبارز و جنگجو و حق طلب، وحشی و سلیطه و آمازون ( بی پستان ــ پستان بریده ) لقب می گیرد؛ و یا، علت محرومیت از جاودانگی را به فراموشکاری، غفلت ، طبع سودایی، یا شدت علاقه ی زن ( مادر ) به فرزند نسبت می دهند.
بهر جهت،با این تفاصیل، دیگر لزومی ندارد که تذکر دهیم بنیادهای میتولوژیک ( اساطیری ) طبیعت مردانه ی شعر حافظ عمدتاً متعلق به دوران سوم شکل گیری اسطوره ها، یعنی دوران تقسیم کار طبقاتی ــ جنسی، یعنی دوران مرد سالاری، و بویژه دوران قرآنی ـ اسلامی است. آنچه که می ماند، ذکر مثال هایی برای یقین بیشتر است از زبان خود حافظ شیرین سخن راست گفتار: 

الف ــ آفرینش انسان از خاک در ناکجاآبادی (فردوس) و مشخص 
بودن طبیعت مردانه ی خلقت: 

دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق 
که در این دامگه حادثه چون افتادم 

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد در این دیر خراب آبادم 

ب ــ طبیعت اهریمنی، نارفیق، پردرد، غریب، غیر قابل پیش بینی، باردار شب (زن)، و طبیعت اهورایی، رفیقانه، شادمانه، قریب، مطمئن روز (مرد): 

صحبت حکام، ظلمت شب یلداست 
نور ز خورشید خواه بو که بر آید

بر آی ای آفتاب صبح امید 
که در دست شب هجران اسیرم 

بدان مثل که شب آبستن است دور از تو
ستاره می شمرم تا که شب چه زاید باز 

ج ــ رجحان و غلبه ی کلام بر رقص. رقص، سماع مردانه می شود: 

در آسمان نه عجب گر به گفته ی حافظ 
سرود زهره به رقص آورد مسیحارا

گر از این دست زند مطرب مجلس ره عشق 
شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم 

سرود مجلست اکنون فلک به رقص آرد 
که حافظ شیرین سخن ترانه ی توست 

د ــ تعلق مرد به دیار حبیب و ملکوت و عرش، و طبیعت پرنده وش او: 

من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب
مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم 

من آن مرغم که هر شام و سحرگاه 
ز بام عرش می آید نفیرم

چنین قفس نه سزای چون من خوش الحانی است
روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم 

من به سر منزل عنقا نه خود بردم راه 
قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم

ه ــ تعلق به دوره ی قرآنی ــ اسلامی (دوران سوم اساطیری):

عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ 
قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت 

زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه باک 
دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند

و ــ تبدیل و انتقال زیبایی مادی زن به مرد، و در نتیجه، تعبیر و تشبیه یار به بچه ترک و یوسف ثانی ومغبچه و ایاز و شاهد ..... وپیدایش و توجیه پدیده ی همجنس بازی، خصلت بچه بازی، در یک نظام
مرد سالار بریده از زمین، بریده از واقعیت، بریده از خود: 

یا رب این بچه ترکان چه دلیرند به خون
که به تیر مژه هر لحظه شکاری می گیرند

محمود بود عاقبت کار در این راه 
گر سر برود در سر سودای ایازم

گر چنین جلوه کند مغبچه ی باده فروش 
خاکروب در میخانه کنم مژگان را 

ز ــ شهادت، تحصیل عشق و رندی، مرگی که سبب کشف اسرار می گردد، مرگی که از آن سردار بلند می شود، ویژه ی مردان شده است. و شعر از شهیده و زن به شهادت رسیده تهی می شود. زن قابل شهادت، گواه بودن، شاهد بودن نیست: 

تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول 
آخر بسوخت جانم درکسب این فضائل 
حلاج برسر دار این نکته خوش سراید
از شافعی نپرسند امثال این مسائل

گفت آن یار کز او گشت سردار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد
چو منصور از مراد آنان که بردارند بردارند 
که با این درد اگر در بند درمان اند درمانند

با همه این احوال، از آنجا که انسان از تاریخ و گذشته اش هیچگاه جدا نیست، به ویژه اگر انسان هنرمند، و آنهم حافظ باشد، جستجویی عمیق تر و پرحوصله تر، مارا به رگه های از شعر حافظ می رساند که هرچند نادرند و صورت غالب را در شعر شاعر ندارند، اما بارقه هایی از دوران های نخستین و دومین اساطیری را می تراوند که امید و راهگشای آینده، یا حافظه ای از گذشته ای بس دور و، شاید، آینده ای بس دورتر توانند بود:


الف ــ بارقه ای از دوران قبل از تقسیم 

فرشته عشق نداند که چیست قصه مخوان 
بخواه جام و شرابی به خاک آدم ریز

اگر از ادراکات و ایماژهای اساطیری دوران سوم که در شعر فوق موج می زند چشم پوشی کنیم، ایماژ فرشته، که برخلاف ایماژ آدم، جنسیت ندارد، صفت زنی و مردی، اهرمنی و اهورایی، شیطانی و خدایی، دوگانه ندارد، بلکه یگانه است؛ و نیز بیاد بیاوریم که شیطان اسلامی هم، در آغاز یگانه بود، فرشته ای بود، ایماژ اساطیری فوق، بلاواسطه، تصویری از ادراک و تبیین اساطیری موجودات و انسان های دوران اول اساطیری و روابط بین آن هاراعرضه می کند؛ موجودات و انسان ها وروابطی که پیوسته بودند، یگانه بودند، هنوز تقسیم نشده بودند؛ و لذا، هنوز عاشق و معشوقی نبود، عشقی نبود، دردی نبود، و بیشتر! ایماژ اساطیری فوق، حس تراژیکی از پذیرش حادثه ی تقسیم، و در نتیجه، ادراک تاریخی ـ دردمند ( عرفانی ) حافظ را طرح می زند. به سخن دیگر، ادراک فاتالیستی موجود در شعر فوق، ادراکی قهقرایی و پس رونده نیست. دوّار هم نیست؛ چرا که شاعر شعور به وقوع ناگزیر تقسیم و ادامه ی آن دارد و حتا از آن شادمانه سخن می گوید، و چگونه؟!: 

ب ــ بارقه ای از دوران انتقالی تقسیم طبقاتی ــ جنسی 

گفتم صنم پرست مشو با صمد نشین 
گفتا بکوی عشق همین و همان کنند 

شعر اخیر که بارقه ای از دوران دوم اساطیری، دوران انتقالی تقسیم طبقاتی ــ جنسی، با ترمینولوژی دوران سوم (دوران قرآنی ــ اسلامی) را بهمراه دارد، شعور و آگاهی حافظ را به حدوث تقسیم می رساند. به گفته ی دیگر، ادراک تاریخی ــ دردمند (عرفانی) شاعر می پذیرد که برای بازیابی وحدت از دست رفته باید از هفت خوانی، از مراحل سلوکی گذشت، باید رسید. زادی تقسیمی. آمدی عشقی. شدی دردی. پس باید اول تقسیم شد، شکست، خود شکست، بعد، فلک را شکست، سقف بگشاد و آنگاه
نابود شد، شد. لذا، حس شعر اخیر، بر خلاف شعر اول، حس کمیکی است، حس طنز روشنی است که نگاه به آینده از کوی درد، از کوی شب، از کوی تقسیم دارد. و چنین است که شاعر شادان ـ غمگینانه در درون قیرگون دوران مرد سالار، دورانی که از درون خود، از درون خاک، زن، زمین پر خوف و مخاطره، از درون معرکه می گذرد تا به آب حیات، ابدیت، به خود رسد (به شود)، بیشتر از هر مردی مردی می کند. پرده درآیی می کند. بر خاک (خود ـ زن) پای می کوبد و بر آسمان (خود ــ مرد) دست می افشاند. دور می زند. تا از دور فارغ شود، تا از دور خارج شود، چرا که او خوب می داند دوران دوران تقسیم است، دوران درداست، عشق است. و این ویژگی یک دوره ی تاریخی است، حس و ادراک یک دوره است، فرهنگ یک عصر، فرهنگ تقسیم است. در غیراین صورت، شعرحافظ در زمان حیات اش می مرد. اما شعر شاعر نه تنها در زمان حیات اش نمرد، بلکه به اقصا نقاط دنیای متمدن آن روز هم رفت. و بسیار بیشتر. امروز هم همه شعر اورا می خوانند و فردا هم حافظه های بیشتری آن را خواهند خواند و چرا؟ 
زیرا، رندان کوی درد، رندان کوی عشق حافظ می کوشند موجوداتی شوند شیوایی، ایماژهایی از کمال. آن ها می کوشند انسان ها، غول هایی شوند آریستوفانی که چهار دست داشتند و چهار پا، چهار چشم و چهار گوش و .... که حتا خدایان هم از آنان در هراس بودند. به تعبیر دیگر، حافظ آن کوشنده رندی است که می کوشد با فرشته اش سابقه ی تقسیم را از اذهان بزداید:

عاشق و رندم و می خواره به آواز بلند 
این همه منصب از آن حور پری وش دارم 

2

بنیادهای زبانی طبیعت طبقاتی ـ جنسی
شعر حافظ

مجـيـد فلاح زاده

شنبه ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۰ - ۱۴ مه ۲۰۱۱


طرح 

در پژوهش و کنکاش بنیادهای زبانی طبیعت طبقاتی ـ جنسی شعر حافظ ، سعی می شود سرچشمه های حرکتی ــ صوتی ــ معنایی زبان، در روند شکل گیری آن، در جریان قبل و بعد از تقسیم کار تعقیب گردد؛ و در همین پروسه، به بررسی و ارزیابی زبان حافظ پرداخته شود، چرا که هنر حافظ زبان اش، شعراش است، وشعرسرچشمه های کاری دارد. 

********

اسم اعظم

بیان ایده و عمل قبل از شروع روند تقسیم کار توأم بود. ایده عمل بود و عمل ایده. گفته کردار بود و کردار گفته. شعر کار بود، کار رقص و رقص، موسیقی ( آوا ). به عبارت دیگر، بازی ( کار ) کلمات از بازی ( کار) بدن، ارگان های صوتی از ارگان های حرکتی جدا نبودند. به بیان دیگر،صفت با موصوف یکی بود، یا با هم می خواند. این در جریان ناگزیر تقسیم کار ( کار ذهنی از کار بازویی ) بود که گفتار از کردار، رقص از کار، کار از شعر و شعر ازموسیقی جدا شدند. به زبان دیگر، حتا قبل از تعمیق جریان تقسیم کارذهنی از کاربازویی، ( بازی کلام از بازی بدن )، کلمه خود کار بود. آهنگر کسی بود که با آهن کار می کرد، همان طور که اسمیت در انگلیسی، اشمیت در آلمانی، کوزنتسف در روسی، چلنگر در ترکی و .... دقیقاً معنای کسی را می داد که با آهن سروکار داشت. یا، سنگتراش کسی بود که با سنگ کار می کرد. همانطور که ماسون در انگلیسی چنین معنارا می داد. یا، برزگر کسی بود روی زمین کار می کرد، همان طور که فلاح در عربی چنین بود و نه هیچ چیز دیگر. بعدها، آنگاه که جریان تقسیم کار غیر قبل بازگشت شد، این اسامی هم کاراکترهای انتزاعی و تجریدی به خود گرفتند و به افرادی اطلاق شدند که ممکن بود هیچ ارتباطی با کار بازویی ( آهنگری، سنگتراشی، فلاحی و ...) نداشته باشند. 
و بدین ترتیب بود که آقای اسمیت، آقای اشمیت، آقای کوزنتسف، آقای آهنگران، آقای فلاح ظاهر شدند. یا،ماسون به کلمه ای بدل می گردد که مقصود ، آن نظم مشکوک فراماسونری است که بسیاری ازآکادمیسین ها و سیاست مداران جهان در حال توسعه را تولید می کند.به زبان دیگر،در دوره های پیشین ، معنای یک کلمه ارجاع بی واسطه ای بود به یک واقعیت عینی در درون جامعه ــ طبیعت. واژه ی باران خود باران بود. جیران در ترکی معنای غزال ( حیوان ) را می داد و غزال (حیوان) در عربی معنای آهوی حیوان در فارسی را. گل رز در زبان فرانسه به معنای گل بسیار زیبا و معمولاً سرخ و بسیار خوش بویی بود. ضرب المثل آلمانی هیچ گل سرخی بدون خار نیست هنوز بازتابی از سر چشمه های واقعی کاراکتر این گل در طبیعت را در بردارد. یا، ایلیون در زبان آنتیک یونانی به معنای خورشید بود. یا، سیاوش، در اوستای کهن، معنای گاونرسیاه را می داد. این در دوره های پس از تقسیم کار بود که صفت از موصوف جدا شد، و اسم، کاراکترهای استعاره ای نظیر خانم جیران، آهو خانم، دوشیزه رزا، شاهزاده سیاوش، شهر ایلون (تروا) و .... را بخود گرفتند. و دو صد گفته چون نیم کردار شد. چرا که، حد اقل، ما ایرانیان می دانیم کم تر آهو خانم ایرانی است که بدلیل شرایط تحمیلی مذهبی ـ سیاسی، از پاهای زیبای دونده ای چون آهو برخوردار باشد. 
و چنین شد که ایده از عمل، اسم از محتوای خود گریخت و به صوتی تهی و فاقد هر گونه معنا بدل گشت و انوری را واداشت تا به تمسخرد: 
شنیدم که ابلهی می گفت پدرم در قدیم خان بوده
گُه صد ساله کی توان خوردن که زمان قدیم نان بوده 


یا، شکسپیررا به انتقاد کشاند تا از زبان رومئو بگوید: 
در یک اسم چه چیز وجود دارد؟! 
آنچه را که ما گل سرخ می نامیم،
با هر اسم دیگری هم همان بورا دارد!

و چنین شد که عمل مانا شد و ایده فرار. عمل ماند و ایده پرواز کرد. و کلام آزاد شد تا هر چه بخواهد ببالد: 
وقت صبح از عرش می آمد خروشی عقل گفت 
قدسیان را بین که شعر حافظ ازبر می کنند 

و چنین شد که اسم تابو گشت و کلمه خدا شد. ..... شعر از زمین، از کار برید و قدسی ـ مردانه شد، و لاجرم حضرت آدم نخستین شاعر ( بازیگر زبان ) گردید. و حافظ، همچون جامعه اش، براین باور افراطی گرایید که هر کس اسم اعظم را بداند قادر به انجام هر کاری است: 

اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش
که به تلبیس و حیل دیو مسلمان نشود 

لطف سخن خدادادی 

بگذارید نوع دیگر و عینی تری به قضیه بنگریم. در ریگ ودا، قدیمی ترین کتاب مذهبی ـ ادبی جهان، ما به روشنی می توانیم یگانگی زبان صوتی و زبان حرکتی را قبل از تقسیم کار، و دوگانگی و خصیصه ی مردانه ی زبان صوتی را بعد از تقسیم کار دنبال کنیم. 
ریگ ودا که قدیمی ترین زبان صوتی مکتوب در جهان است، از آفریدگاری زمینی و مادی، قبل از خود، نام می برد به اسم سوما که بطور عینی و واقعی خالق همه چیزها و پدیده هاست و قابل تبدیل به هر یک از آن ها. در واقع، تلون این موجود ناشی از کاراکترزمینی وخاکی آن است که متعلق به همگان است! و مهم تر آن که ، این موجود تعلق جنسی ( سکسی ) ویژه ای ندارد. و لذا، باید متعلق به دورانی باشد که هنوز تقسیم طبقاتی ـ جنسی کار صورت نگرفته بود ( و احتمالاً دوران دوم اسطوره سازی بشر، یعنی زمانی که آفریدگار طبیعتی دو گانه، زنانه ـ مردانه داشت): 

(سوما) ای زرین فام، چون خودرا صاف سازی، روان شو، 
که سراینده را غنی سازی و شیره ی تو سوی اندرا رود، 
تا موجب نگاهداری او باشد ....
او (سوما) حرکت سریع آن بلند گام را دنبال می نماید. 
گاوان چنان که بودند برآن که به میل خود تفریح کنند، 
به صدا در می آیند.

او با شاخ های تیز خویش فراوانی می بخشد، 
سیمین فام در شب و زرین فام در روز می درخشد.
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . 

تو که مردان نیرومند ترا یوغ بسته اند، 
مانند اسب می خروشی (شیهه می زنی)، 
و از ( سرعت ) خیال سریع تری، 
مانند شیری مهیب ..... 
اینک جویبارهای تو همه با شیرینی جاری می شوند، 
چون صاف شوی از پرویزن می گذری، 
نژاد گاو ای پومانه از دولت بخشش های تواست، 
چون تو بوجودآیی سوریا (خورشید)را درخشان می سازی.
اما، بعد از آقایی کلمه، یعنی پس از تقسیم طبقاتی ـ جنسی کار، ریگ ودا از موجود تازه به دوران رسیده ای نام می برد که خودش، ریگ ودا یعنی زبان صوتی، یعنی کلمه است. این موجود هیچ تعلق مادی و زمینی ندارد. کار زمینی هم ندارد. اسم این موجود ذهنی کلام است. و مهم تر آنکه متعلق به گروهی از انسان ها است که برهمن نام دارند. و باز هم مهم تر آن که، این برهمنان و کاست شان تمامی متشکل از مردان اند. و باز هم مهم تر آن که، این موجود مدعی است که خالق همه چیزها و همه کس هااست:

من (کلام) با روداس، من با واساس، من با آدی تیاس 
من با جمله خدایانم. 
من میترا، من وارونا، من ایندرا و هر دو آسورین را همراهم.
من سومای غنی، من ت واستر، من پوسام، 
من باهاگورا ناقل ام. 
من شاه ام، من فراوانم، من دارام! 
کسی که می خورد، کسی که می بیند، کسی که می دمد، کسی که می شنود
از گوهر من است. 
کوش کن، گوش کن تا چه می گویم، 
گوش کن. 
من آنم که می گوید، 
من آنم که می بخشد، 
من آنم که می خشمد، 
من خردمند،
من برهمند،
من پدر سازم! 
جایگاهم در آب، 

سرم در افلاک، 
من ماورای هر دو جهانم. 
من همین، من همان، 
من چنین،
من چنانم!

جالب توجه است که همین روند تبدیل و تغییر سوما به کلام را ما، در اوستا، بسیار مشخص تر، بدلیل یک دوره ی تاریخی متکامل تر، ودر شخصیت هوما (سوما) می توانیم پی گیری کنیم. در اینجا، در اوستا، هوما پس از یک پروسه ی پیچیده ی زمین ـ حیوان ـ گیاه ـ خورشید ـ ماه، به طور مشخص طبیعت طبقاتی ـ جنسی خودرا به صورت هومای پیامبر ـ مرد بارز می سازد: 
در هاونگاه ( بامدادان ) هوم بر آمد به زرتشت که پیرامون آتش پاک می کرد و گات ها می سرایید. 
از او پرسید زرتشت: ای مرد که هستی تو،
که مرا درسراسرخالی جهان نیکوترین به دیدار می آیی
با جان درخشان و بی مرگ خویش؟! 

نظیر همین روند، یعنی ادعای مرد ـ طبقاتی تصاحب زبان (کلام) را ما در خط هیروگلیف مصری و در براهنه ی مصری، که مدعی تصاحب و قدرت مرموز این خط بودند، به خوبی می توانیم ردیابی نمائیم. و هنوز بیش تر! براحتی این ادعارا در کتاب مقدس ( جانjohn ) می توانیم تعقیب کنیم؛ جایی که خدای قاهر و مرد صفت عبری چنین توصیف می شود: در آغاز فقط بود و کلمه با خدا بود. و خدا کلمه بود. در واقع، ظهور و پروسه ی این پدیده، یا معجزه، یا کلام، یا صوت مردانه ی فاصله گرفته از عمل، از حرکت، یا از ماده را ما در سلسله مراتب پیامبری اقوام سامی براحتی می توانیم پی گیریم. حتا زمانی که تقسیم طبقاتی ــ جنسی قبلاً انجام گرفته است. در این سلسله مراتب ما می بینیم که معجزات پیامبران از پدیده های مادی ــ فیزیکی مانند کشتی نوح، در آتش رفتن ابراهیم، انگشتر سلیمان، دست و عصای موسی، مرده زنده کردن عیسی شروع شده تا سرانجام به پدیده، یا معجزه ای صرفاً غیر مادی که باید با صوت خوش هم خوانده شود، یعنی قرآن ختم شود. در واقع، این روند آقایی زبان در تورات و فرهنگ سامی ــ عبری، از زمان موسی ( حدود1300 ق. م ) بطور جدی آغاز می شود. چرا که موسی ــ بسیار با معنا از نقطه نظر تحلیل ما ــ در تورات ِکُند زبان توصیف شده است، و یهوه یک سخنگو، نطاق ( هارون ـ برادر موسی ) را می فرستد تا وی را در احتجاجات اش یاری کند؛ در حالی که می دانیم موسی با عصای معجزه آفرین و ید بیضایش، یعنی با عمل اش، عمل فیزیکی اش، می توانست و توانسته بود ــ حد اقل میان قبطیان ــ حقانیت اش را ثابت نماید: 
آن همه شعبده ها عقل که می کرد اینجا
ساحری پیش عصا و ید بیضا می کرد 

اما، دوران دوران دیگری بود. دوران ده فرمان منقوش بود. دوران خط بود. دوران کلام و آقایی آن بود. و فراموش نکنیم که کلام (یهوه) چه بر سر قوم برگزیده ی خود آورد آنگاه که قوم برگزیده خواست تا کم تر بگوید و بیش تر عمل کند، برقصد، برگرد گوساله ی طلایی خود برقصد، که ارجاع بیواسطه ای بود به یک واقعیت عینی در درون جامعه ــ طبیعت، که سوما ی اش بود. و از زمان آن انتقام هولناک کلام، قوم برگزیده فراموش کرده است که چگونه برقصد، حرکت کند، عمل کند، تغییر کند، به بشود. در واقع، همراه با توده های ایرانی، قوم یهوه از فناتیک ترین کلام پرستان تاریخ بشریت اند. در غیر این صورت، حد اقل در مورد ایرانیان، چنان فتوا ( کلام ) بربرانه ای در باره ی نو یسنده ی یک رُمان صادر نمی شد، و مُصرانه تعقیب نمی شد. 
وچنین است که حافظ قرآن، حافظه ی فرهنگ مرد سالار دوران، حافظه ی ایرانی نمی تواند از گذشته و پیامدهای این پروسه ی تاریخی، یعنی تقسیم طبقاتی ـ مردانه ی زبان بگریزد و نسراید:

صبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظ
هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم

و چنین است که حافظ قرآن نمی تواند که زبان شعراش مردانه نباشد و همانند موجود لاف زن ریگ ودا نه لافد: 
غزل سرایی ناهید صرفه ای نبرد
در آن مقام که حافظ برآورد آواز

و چنین است که حافظ قرآن نمی تواند که شعرش خداداد، یعنی تحکیم نظام مرد ــ سالار دوران نباشد و نخواند: 

حسد چه می بری ای سست نظم برحافظ 
قبول خاطر و لطف سخن خداداد است.

http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=15360 / http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=14971

رسانه هنروادبیات پرس لیت | Create Your Badge
 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست