دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید
    سه شنبه ۳ ارديبهشت ۱۳۹۲ - ۲۳ آپريل ۲۰۱۳
تماس سردبیر: perslit@gmail.com   نویساد و ارسال مطلب: info@perslit.com بایگانی پیوندکده بیانیه ها و برنامه ها سیاسی کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر

یادداشت های شاهرخ مسکوب


يادداشت ها

روزهاي پيش از روزها در راه

‌اين يادداشت ها گزيده اي است از «دور اول» روزانه نويسي شاهرخ 31/3/1342 تا 8/10/-1346 که در روزها در راه (انتشارات خاوران در پاريس 1379، دو جلد) به چاپ نرسيده است، به گفته خودش، «تا بماند، شايد براي زماني دورتر و ديرتر.» شاهرخ پس از چهار سال و اندي دست از نوشتن بر مي دارد، چون: «درآن سال ها- شايد بيهوده- مي ترسيدم که مبادا روزي بي موجبي گرفتار دستگاه هاي امنيتي شوم و آنها کنجکاو که اين کيست و آن کي، و با اين چه کار داشتي و با آن چه کار مي‌کردي. پس، از ترس دفتر و دستک را بستم و از خيرش گذشتم.»

شاهرخ در واپسين روزهاي عمر اين دفتر و دستک ها را به من سپرد و فقط گفت«تا از مزاياي آنها برخوردار شوي». موضوع اين يادداشت ها، باز به گفته خودش، بيشتر کشمکش هاي دروني و تنش هاي عاطفي جواني احساساتي بود و نظري که گاه و بيگاه به طبيعت و اجتماعش مي انداخت؛ همچنين است کتاب هايي که مي‌خواند و دريافتي که از آنها داشت و يا بحث با دوستان بر سر شعر و ادبيات. -گذران با پسرم و روزهاي بيماري و مرگ مادرم- از اينها گذشته ديدار و گفت و گو يا شرح سر و سرّي با زن‌هايي که دوستشان داشتم يا نه (گرچه بي نام، يا چند نقطه يا به رمز)، و نيز بي‌قراري دلدادگي!» نمونه هائي که از اين روزانه نويسي هاي منتشر نشده در زير مي‌آيد بيشتر در زمينه تاريخ و اجتماع و فرهنگ است. آرزو دارم روزي بتوان ساير اين يادداشت ها را نيز، که بيشتر داستان عواطف و احساسات شخصي اوست، به قول قديمي ها، به زيور طبع آراست.
ح. ک.

----------

31/1/43

امروز سيره جلال الدين تأليف محمد نَسَوي و ترجمه محمدعلي ناصح را تمام کردم. براستي ترجمه شيوائي است. اما خود کتاب از تاريخ هايي است که در نزد ما کمتر نظير دارد زيرا نويسنده خود دست اندر کار يا شاهد بيشتر چيزهايي است که نوشته. از اين نظر شبيه تاريخ بيهقي است. گذشته از اين کتاب براي شناختن اوضاع زمان و نيز جلال الدين خوارزمشاه بيمانند است. بطوري که از کتاب برمي آيد او مردي است دريا دل و شجاع و دشمن بي آرام مغولان، ولي بي‌تدبير. وزيري حريص، دسيسه کار و فرومايه چون شرف المللک را تقريباً از آغاز تا انجام با خود داشت. نمي توانست مثلاً مانند شاه عباس شطرنج بازي مسلط بر تمام صحنه باشد. پياپي گرفتار ماجراهاي نسبتاً کوچک در آذربايجان و اطراف بود.

اما از پادشاهي گذشته سرگذشت او به عنوان مردي خستگي ناپذير و دلير که عمري با تقدير و تاريخ جنگيده و هرآن پس از هر ضربت جانکاهي سربرآورده، بسيار خواندني است. بلاهايي که بر او نازل شده کمر شکن است، موافقت با غرق مادر و زن و کسانش در رود سند و فرار برادر ناچيزش غياث‌الدين درهنگامه جنگ با مغولان تنها دو نمونه بيشتر نيست. گويي هيچ مصيبتي او را از پا در نمي آورد. هفده روزه از تفليس به کرمان مي تازد (تاريخ مغول اقبال) و درکنار تفليس به دشمنان پيشنهاد جنگ تن به تن مي کند و سه نفر را مي کشد (تاريخ مغول). اما تاريخ نشان مي دهد که او متهوري خشن و بي‌احساس نيست که زهر تلخ اندوه دردلش کارگر نباشد. مويه بر مرگ غلام و يکسال از جسد او جدا نشدن (تاريخ مغول) و سرانجام پناه بردن به شراب و مستي کافي است که انسان بداند در روح پرآشوب او چه مي گذشته است. حتي شرح کشتارها و يغماهاي او بيزار کننده نيست زيرا نه مثل انوشيروان دادگر بر حرير و زربفت مي لمد و يکروزه فرمان کشتار دوازده هزار نفر را مي دهد و نه مثل آقا محمدخان حريف را با رذالت و پستي مي کشد. مردي است که مرد ميدان است. هميشه روياروي مرگ است که بکشد يا کشته شود. هردو محتمل است و هردو رخ مي دهد. او از همه کسان و اطرافيان چپاولگر و دسيسه باز خود بسيار برتر است. مرديست بسي بلند تر از ديگران و تراژدي او در اينست که در کار فلک نه مي تواند آنان را درست و هريک را سزاوار خود بشناسد و نه مي تواند همه نيروهاي داخلي وخارجي را براي هدفي که دارد فراهم آورد و به کار گيرد. کاش کسي مي توانست بيوگرافي او را بنويسد. در ضمن شرح احوال او بسيار حرف ها مي توان گفت. رابطه او با اسمعيليان و رفتار آنها با اين پادشاه نيز جالب است. گذشته از کتاب نسوي، مقاله‌اي در شماره 12 سال ششم راهنماي کتاب اطلاعات سودمندي در اين باره دارد.

تاريخ مغول اقبال را هم چند روز پيش تمام کردم. کتابي خواندني است چون کتاب ديگري نيست که اطلاعات از آغاز تا پايان کار مغولان را در ايران نسبتاً به اختصار از يک جا گرد آورده باشد. ارزش علمي کتاب زياد نيست. آن قسمت‌هايي که راجع به دوره غازان از جامع التواريخ نقل به معني شده بيشتر اوضاع اجتماعي آن دوران را نشان مي دهد تا جاهايي که خودِ اقبال نوشته. آخرهاي کتاب هم فهرستي است از اسامي دانشمندان و نويسندگان و شاعران و بعضي جاها (شرح حال سعدي) بيشتر تاريخ ادبيات شده است. با اين همه چون اطلاعات مربوط به آن دوره در يک جا گرد آمده خواندني است.


ششم ارديبهشت 1343
ديروز ميرزا غلامعلي حقيقت به ديدنم آمد. او يکي از بهترين نقال ها و شايد بهترين‌نقال موجودتهران است. يکي ازافراد صنفي است‌که زماني کيابيايي داشت و امروز آخرين نفس ها را مي کشد و زود باشد که بميرد. شاهنامه را به سبک خود خوب مي داند و از ادبيات فارسي هم بي‌اطلاع نيست. البته با عباس ننه جُمي‌که‌چندسال‌پيش‌دراصفهان ديدمش‌خيلي‌فرق‌دارد. عيدبود وماه‌رمضان، شبي‌با اميرو جمشيدبهنام و خُجي و يکي‌دوتاي‌ديگر رفتيم به قهوه‌خانه‌اي در خيابان حافظ. او ساعت 12 آمد. نشئه و مي زده بود. با يک نظر وجود ما و وضع مجلس را دريافت. اول بهاريه اي از منوچهري خواند و سپس گفت که البته خودنمايي در محضر ارباب فضل خطاست ولي من مي خواهم ارمغان موري به خدمت سليمان ببرم. . . برگ سبزي است تحفه درويش. چه کند، بينوا همين دارد. و سپس قصيده اي از خود خواند با همان وزن و همان قافيه و به قول خودش به استقبال استاد دامغان رفته بود. به راستي شعري بلند و پُرشکوه بود. آن وقت طبق معمول غزلي از حافظ خواند و به مناسبت از بزم به رزم پرداخت و شاهنامه را شروع کرد. خيلي خوب شاهنامه مي خواند و سراسر بي‌خويشي و هيجان بود. راه مي رفت و با عصا و حرکات دست و حالات چهره و نشستن و برخاستن و پيچ و تاب صحنه هاي رزم را مجسم مي کرد. البته در ميانه داستان اخلاق و جامعه شناسي هم گفت و آنچه مي گفت براي زندگي روزانه شنوندگانش بي‌فايده نبود. بسيار خوب و دلپذير حرف مي زد و در تمام مدت نفس همه بند آمده بود و سحر شده بودند. نقل آن شب تمام شد. رفتيم و من تازه حس کردم که خوابم مي آيد ساعت را ديدم سه بعد از نيمه شب بود. بنا به قراري که گذاشته بوديم فردا صبح من و امير به خانه اش رفتيم. خانه محقري بود با سه چهار تا اطاق که حياط کوچکي را در آغوش گرفته بود. و در حياط، جلو اطاق ها ايوان باريکي بود در اطاق پذيرائي نشستيم. خواست از دري بيايد پيشاپيش از پشت در به صداي بلند مي خواند: «بخت باز آيد از آن در که يکي چون تو درآيد/ روي زيباي تو ديدن در دولت يگشايد.» ولي در بسته بود. از در ديگري وارد شد و گفت «تو از هر در که باز آيي بدين خوبي و رعنايي/دري باشد که از رحمت بروي خلق بگشايي» و به شوخي افزود که بدبختانه بيش از اين نمي توانم درحق خودم غلو کنم و عذر خواست. دوساعتي آنجا بوديم و او دو کلمه حرف مي زد و يک شعر به مناسبت مي خواند. حافظه عجيبي داشت و خيلي هم خوانده بود. در ضمن صحبت معلوم شد که او با طبابت ازروي طب قديم و ساعت سازي و نقالي زندگي مي کند تا خرج بچه ها و پول ترياک و عرق در بيايد.

ميرزا غلامعلي در حد عباس ننه جُمي نيست. سواد او را ندارد و مهم تر اينکه موقع نقالي آشفتگي و شوري عباس را تسخير مي کند که ميرزا از آن بي نصيب است. ولي با اين همه ميرزا هم نقال خوبي است. اگر آن يکي زال و رودابه يا رزم رستم و اشکبوس را بهتر بگويد اين يکي براي نقل داستان ايرج يا سياوش مناسب تر است. دوسال پيش يکي دو ماهي با ميرزا رستم و اسفنديار مي خوانديم. مي خواستم بدانم چگونه داستان را در مي يابد و وارث چه سنتي است. متأسفانه نظرياتش براي نوشتن مقدمه اي بر رستم و اسفنديار چندان به کار من نيامد. ديد او، اگر بتوان گفت، فئودالي است. يعني ادبيات را با معيار اخلاق و اخلاق دوران پدرسالاري مي سنجد. مثلاً تنها انگيزه اسفنديار براي جنگ با رستم اطاعت از فرمان پدر است. چيزي که من هيچ از آن صحبت نکرده ام. ولي در هرحال خواندن رستم و اسفنديار با او برايم مفيد بود. ميرزا آدم فروتن و شرم زده اي است که همه اش حسرت گذشته را مي خورد. او نوعي پيري است، آينده ندارد و با چشم هاي خسته جواني از دست رفته را مي پايد. هربار که مي‌بينمش به نحوي اين صحبت را پيش مي کشد که «کسب ما حالا اين طوري شده. کسي به ما توجهي ندارد. خوب ديگه حالا با اين تلويزيون و راديو و سينما کي مياد قهوه خونه نقل بشنوه؟ اصلاً آقايون تحصيلکرده که اين چيزها را افسانه ميدونن. از اين گذشته حاضر نيستن بيان تو قهوه خونه بشينن. دون شأن آنهاست. حالا ديگه ما براي يک مشت بنا و عمله و دوره گرد، چاقو تيزکن و قفل ساز و اينها حرف مي زنيم. به واللهِ يه وقت همين طيب خان (براي او هنوز طيب خان زنده است) پيغام مي داد که به ميرزا بگين اگه تو قهوه خونه عزيزخان حرف نزنه نمي زارم هيچ جا حرف بزنه. اقلاً پونصد نفر پا نقل من ميشستن و خودش هم هر شب ميومد. حالا کار و بارمون اينجوري شده غير از اين هم راهي نداره. ما که بميريم اين کار هم مرده.»

ميرزا آبرو دار است، بچه هايش درس مي خوانند و حتي يکي از آنها دانشجوي دانشکده فني دانشگاه ملي است. خرج زندگيش خيلي سنگين است و او زير اين بار طاقت فرسا خسته شده. از اينها گذشته در شأن خود نمي داند که هرشب پس از نقل دوران بزند و دست پيش هر بي سر و پايي دراز کند. دوران هم نمي زند. در قهوه خانه زير بازارچه قوام الدوله برايش ميز مانندي درست کرده اند که موقع نقل شاهنامه امير بهادري خود را روي آن پهن مي کند. مشتري ها اخلاقش را مي دانند. هرکس خواست خودش مي رود و چيزي روي ميز مي گذارد. . .



يکشنبه سيزدهم ارديبهشت 1343

ديروز عصر منزل هوشنگ بودم. سياوش و پوري و کوش آبادي هم بودند. کمکي از اين در و آن در حرف زديم و سياوش طبق معمول چند تا لطيفه گفت. . . بعد از چند دقيقه اي آنکدت ها ته کشيد. سياوش به کوش آبادي گفت شعر تازه‌اي نگفته اي و پس از چند دقيقه اي گفتگو که مي توان دانست معمولاً چگونه است سرانجام کوش آبادي شعري خواند به نام «پرنده فلزي»، خود شعر زيبا بود. پرنده فلزي علم و کتل دسته هاي تعزيه که در کنار کاهدان دهکده افتاده در آرزوي آن است که روزي جسم فلزي خود را بشکافد و پرواز کند. او در پرواز پرندگان آزاد زندگي مي کند و در آرزوي خود شريک زندگي آنهاست تا روزي زندگي تازه اي بيابد. شکل و مضمون زيبا بود و با آنچه که من نوشتم بسيار تفاوت داشت. همه لذت برديم و به به و چه چه کرديم. بعد شعر ديگري خواند. هوشنگ گفت کار وزنش خرابست. شاعر گفت پس ولش کنم. يکمرتبه جا زد. گفتم اينقدر هم گوش به حرف سايه و سياوش نده. منظورم اين بود که وسواس بيش از حد دست و زبان نويسنده وسراينده را مي بندد. کوش آبادي گفت از طرف ديگر آقاي اعتماد زاده گفتند زياد به فکر وزن نباش و فعلاً هرچه مي بيني بنويس بعد درست مي‌شود. سايه گفت من اينطور مي گويم، آن هم حرف اعتماد زاده است، تو خودت چه مي گوئي؟ گفت من مقيدم که حتماً شعر موزون و خوش آهنگ باشد.

صحبت به شعرِ اول برگشت و پوري گفت بسيار شعر خوبي بود. گفتم من نظري دارم که مي ترسم بگويم. گفتند حالا اين دفعه محض خاطر ما نترس و بگو. گفتم مضمون شعر را اصلاً نمي پسندم. همانطور که کوش آبادي گفت شعر بي وزن و قافيه مُد شده و او نمي خواهد بدون ضرورت پيرو مُد باشد. من مي‌گويم مضمون آن شعر قبلي هم مدت هاست که مُد شده است. و من به عنوان يک خواننده يا شنونده شعر معاصر فارسي از اين مُد به تنگ آمده ام و بيزارم. توضيح دادم که مدتهاست که شعر معاصر فارسي چنين ناله مي کند. حالت آدمي را دارد که از زندان خود بيرون را تماشا مي کند و فقط از شادي و سلامت ديگران خوش است. در آرزوي روزي است که به آنها بپيوندد ولي تا آن روز در زندگي آنها زندگي مي کند. زنداني بيماري است که پاک دلانه حسرت مي خورد و به آرزوهاي خوب بشردوستانه دلخوش است. اين جوهر شعر شاعران مترقي اين دوره است. «شبگير» سايه همين است. ديرگاهي است که در خانه همسايه من خوانده خروس. . . احمد شاملو سمندر شده بود و در آتش حسرت نشسته بود. «مرغ آمين» نيما از همين دست است و سياوش هم فراوان از اين شعرها دارد. «پيوند» نادرپور هم همين است.

همه اعتراض کردند. چکيده سخنشان اين بود که شعر نمي تواند برکنار از محيط اجتماعي خود باشد و محيط ما چنان است که جز اين محصولي ندارد. اگر شاعر پا را از اين فراتر بگذارد دروغ گفته است چون اجتماع اميدي بيش از اين نمي دهد. شعر که نمي تواند بدون آرزو باشد و در اين اجتماع شاعر آرزويي زيباتر از اين نمي تواند داشته باشد که دردل با ديگران همراز و از شادي آنان شاد باشد. گفتم اينها بهانه تنبلي و فرار است. مگر شاعراني که دوره هايي بسيار تاريکتر از اين بودند چه مي کردند. سايه گفت شاعر امروز نمي تواند صدايش را به گوش ديگران برساند و هيچ روزگاري به سياهي امروز نبوده. اگر در قديم شاعر آزادي نداشت باز هيچ دستگاهي به نظم و کمال سيستم پليسي امروز نبود که با هزار چشم هرکسي را بپايد. گفتم بهانه است. گرچه امروز اجتماع خوبي نداريم ولي بي ترديد در گذشته بسيار بدتر از اين ها بود. مولوي را مي خواستند بکشند و فرار کرد و ناصرخسرو را اگر گير مي آوردند تکه پاره مي کردند. گفت در عوض آنها روزي هشت نُه ساعت براي شرکت سيمان يا بانک ساختماني جان کُردي نمي کندند. گفتم بله، ولي پشت دخل دکان عطاري مي نشستند، عنبر نصارا و پشکل ماچه الاغ مي فروختند و زفت به سر کچل ها مي چسباندند. اشکال کار اين است که حرفي براي گفتن نداريم. اگر شاعر حرفي گفتني داشته باشد مگر مي تواند که نگويد. محال است. گفت من الان يک شعر به دست تو مي دهم اگر راست مي گوئي به ده نفر برسان. گفتم چرا من برسانم. اساساً مگر تنها موضوع شاعرانه جهان انتقاد از دستگاه سياسي مملکت است؟ بايد راه حرف زدن را ياد گرفت. حتي در همين اجتماع هم مي شود خيلي حرف ها را زد. نمي شود شعري مثل زمين يا بهار غم انگيز را امروز منتشر کرد؟ خيلي هم خوب مي شود. وانگهي گرفتم که شعري گفتي و نتوانستي منتشر کني، نکن، بگذار ده سال ديگر، بيست سال ديگر منتشر شود. سايه گفت تا بپوسد. و من جواب دادم اگر اصيل باشد نه مي پوسد و نه مي ميرد. همانطور که مال شاعران هزارسال پيش، مال فردوسي يا رودکي، نمرد.

مثل بيشتر وقت ها من از کوره در رفته بودم . تمام وجودم خشم و عصيان بود. گفتم من ديگر خسته شده ام از بس آرزو کرده ام که مثل ديگران آزاد بشوم، از بس شنيده ام که در شادي ديگران زندگي کنم و از خوشبختي آنان خوشبخت باشم. ديگر مي خواهم خودم باشم. ديگر مي خواهم در همين اجتماع و محيط که به هيچ حال نمي توانم از آن جدا بشوم زندگيم سرشار باشد. مي خواهم در عين بلا، سعادت را احساس کنم. تا کي پرنده فلزي کنار کاهدان دهکده و در آرزوي پرواز باشم؟ تا کي در شادي مرغان تيز پرواز ديگر زندگي کنم؟ يک عمر اين کار را کرده ايم ديگر بس است. مگر مولانا که شعرش سراسر رستگاري و شادي بي خويشتن است در بهشت موعود به سر مي برد؟ شعرش فلسفه داشت. البته ما امروز آن فلسفه را نمي پذيريم ولي بايد انگيزه ديگري براي شاعري و زيستن داشت. آنرا نداريم. و شعرمان خالي و خاموش است، شعر نيست. مي داني چيست؟ ما در برابر ابتذال زندگي روزانه، نان و گوشت و کفش و لباس و اضافه حقوق تسليم شده ايم. در برابر خودمان تسليم شده ايم. همه چيز را عملاً پذيرفته ايم و در دلمان هيچ غوغايي نيست. سايه گفت يعني پشت ميز شرکت سيمان بنشينيم و غوغا کنيم؟ گفتم البته. همه اش خودمان را تبرئه مي کنيم و براي فقر روح خودمان دليل مي تراشيم. تا حرفي مي شود آناً تأثير اجتماع و تأثير متقابل پديده ها و از اين ترّهات را به رخمان مي کشند. ابته اجتماع تأثير دارد و اثرش همين خفقاني است که مي بينيم و آه و ناله هاي شاعرانه اي که مي شنويم. ولي مي شود در برابر اين تأثير شورش کرد و نپذيرفتش. ديگر امروز که تاريک تر از روزگار فردوسي و حافظ نيست. همه چيزي که مي دانيم نوعي مارکسيسم مسخ شده است که دهان به دهان به ما رسيده و حتي يک بار به خودمان زحمت نداده ايم که يکي از نوشته هاي آن بابا را مستقيماً بخوانيم و تازه همين فلسفه مسخ شده بي سر و ته را فقط براي توجيه خودمان به کار مي بريم. «شعر بايد سلاح اجتماعي باشد» و اين سلاح هم تا به وجود آمد بايد مثل شمشير بيفتد به جان ديگران. و چون شمشير و شمشير زن هردو را خُرد مي کنند پس نمي توان لب از لب برداشت. طبق معمول سياوش که درچنين مواردي خاموش است هيچ نمي‌گفت. سايه غرّيد که تو مسخره مي کني ولي در نظر من شعر اگر سلاح اجتماعي نباشد هيچ نيست. گفتم حرفي نيست ولي تو اين سلاح را بساز و بگذار باشد تا بيست سي سال ديگر کارش را بکند. از اين بدتر که نمي شود. مثل ماياکوفسکي. شعري سلاح تر از شعر او که نيست. به طعنه گفت از ماياکوفسکي چه ديوان تازه اي منتشر شده؟ گفتم هيچ ديواني ولي نمايشنامه او را پس از بيست سي سال تازه نشان مي دهند. گفت اگر نمايشنامه او هنوز هم ارزش ديدن دارد براي شرايط اجتماعي خاصي است که به آن ارزش داده است. گفتم البته، ولي اگر شعري کليّت داشته باشد هميشه خواندني است.

گفتگو اين طور تمام شد که گفتم باطن فقيري داريم و براي توجيه خودمان هر تقصيري حواله اجتماع مي شود. نه از عهده خودمان برمي آئيم نه از عهده اجتماع. از زير پاي خودمان وحشت داريم و در نتيجه چشم به افق دوخته ايم تا آفتاب حقيقت از پس ابرهاي تيره سر بکشد. اگر هم لب باز کنيم براي حسرت خوردن است يا به قول آل احمد چس ناله گداها و گرنه اين دستگاه دولتي قهّارتر از خداي ايّوب نيست.

-------------------------------------------------------------------------------------

ملاحظاتي در باره شاهنامه فردوسي*


1- شاهنامه هرچند سروده حکيم ابوالقاسم فردوسي است، مردي که در قرن چهارم
هجري در طوس مي زيست، اما همچنين اين شاهکار فراهم آورده نسل‌هايي است که
در طول قرن ها آنرا، داستان ها و افسانه هايش را، درهم بافته و خميرمايه
معنائي آنرا ورز داده اند. بخش هائي از اساطير و يا تاريخ در اين حماسه،
پيش از آنکه به دست فردوسي برسد، شکل تازه و درنتيجه معناي ديگر يافته
بود. سپس، از بخت خوب ما ميراث تاريخي اين فرهنگ کهن قومي نصيب شاعري بزرگ
شد که توانست آن را به نيکو ترين صورتي زنده کند.«کتاب» تنها ساخته و
پرداخته يک‌تن نيست، همچنين ساخته گذشتگان و باز ساخته پردازنده‌اي بزرگ
است. اين اثر که بدين گونه سيري تاريخي داشت هنوز از رفتار بازنمانده و
اينک صدها سال است که اين فرزند فردوسي در ديده نسل هاي نو رسيده هر بار
جلوه اي ديگرتر مي يابد.

2- فرهنگ از جمله "مأوا"ي هويت فرزندان و پروردگان خود است تا درآن ريشه
بدوانند و جايگزين شوند و خود را باز شناسند. در فرهنگ ما شاهنامه نه تنها
«کاخ بلند» زبانمان را «پي افکند» بلکه بيش از هر اثر ديگر ما را به زمان
(تاريخ) ومکان(ايران)خودمان‌پيوند زد. اين‌کتاب گذشته را به زمان
«حال»شاعر باز رساند و آنگاه خود چون پديده اي"تاريخدار" پياپي به
زمان‌هاي آينده پيوست و تا امروز هر بار به گونه اي با زمان آمده
"همروزگار" شد.

3- فردوسي خود گفته است، و به پيروي از او کساني ديگر نيز،
که شاعر هيچ دستي در کاستن و افزودن داستان ها نداشته است.

گرازداستان يک‌سخن کم بدي
‌روان مرا جاي ماتم بدي

ولي گزيدن و به هم پيوستن پاره اي از داستان ها و کنار گذاشتن يا نديده گرفتن پاره اي ديگر، دستکاري که هيچ، تدوين کتاب است از همان گام نخست.

ديگر آنکه متن شاهکارهائي چون رستم و سهراب، مفاخرات رستم و اسفنديار و مانند اينها -چنين کلامي- چيزي نيست که، نوشته يا نانوشته، درجائي موجود بوده باشد. اين که هست شعر بلند بي مانند و بازمانده نبوغي گرانبار و سرشاراست.

4- نگاهي به داستان هاي حماسي ديگر چون گرشاسب نامه، داراب نامه، کوش نامه، سمک عيار ارزش و حد فرهنگي حماسه هاي ادبي و عاميانه ما را نشان مي‌دهد. آنها نيز مأخذي داشتند که اگر به دست شاعري بزرگ مي افتاد بي‌گمان امروز آثاري والاتر و ديگرتر مي داشتيم. (نظامي مثال خوبي است از داستان ها که او سروده است و ديگران که خواسته اند در همان ميدان جولاني بدهند).

هرچند فردوسي مي گويد چيزي را درجائي دستکاري نکرده اما از برکت نبوغ او همه چيز در جهت کمال دگرگون شده است. روايت دبيرانه عوفي در جوامع الحکايات مثال و نمونه ديگري است. گذشته از تفاوت هاي نمايان ديگر، در اينجا تا افراسياب درخواست صلح مي کند، سياوش مي پذيرد. اما در شاهنامه، اوّل کاوس به سياوش فرمان مي دهد که اگر صلح خواستند بپذير و از جنگ بپرهيز و پسر فرمان پدر را به کار مي بندد.

بنابر اين در روايت عوفي مي توان پنداشت که شاهزاده جوان، فريفته افراسياب مکّار، خودسرانه پيماني با دشمن بسته است. ولي در روايت شاهنامه فرمان شاه و خواست خود هردو را برآورده است و درنتيجه تغيير رأي کاوس (که در روايت عوفي نيست) و فرمان تازه به فرزند که گروگان ها را بفرست تا بکشيم و کشور توران را ويران کن، همه اينها پيمان شکني سياوش را محال و پناه بردن او به توران را توجيه مي کند. پيش پاي او راهي جز اين نمي ماند. دراينجا او بي گناه تر است.

5- شاهنامه از حضور شاعر لبريز و مالامال است: از راه و از برکت لحن کلام او که هميشه در پايگاهي والا و با شکوه سير مي کند، پروازي بلند دارد و ما را با خود مي برد- بي آنکه فاصله، جدائي و بدتر از آن دوگانگي (ميان سراينده و خواننده يا شنونده) ايجاد کند. زيرا اين پرواز با وجود صلابت و اوجي که دارد به سبب سرشت صميمي زبان، خودماني است، خطابي درشت و استادانه- چون ناصر خسرو- ندارد، به فضل گرانسنگ خاقاني و به آهنگ فاخرمنوچهري نيست که در بهترين حال مانند پرچيني درميانه راهي زيبا برپا کرده باشند تا شنونده براي رسيدن به گوينده ناچار از آن بگذرد. راه هموار است و حايلي در ميانه نيست.

6- گذشته از سادگي والاي زبان، رنج و شادي، مهر و کين، خشم و خونخواهي يا نيک و بد کسان، خواست ها و آرزوهاي آنها انساني و درعين بلندي و بلند پروازي- حتي در مورد پادشاهي چون کيخسرو- دريافتني، محسوس و آشناست. و اين «آشنا» پيوسته با همدلي سراينده همراه است. از همان آغاز مي‌دانيم که نبرد پدر و پسر«يکي داستان است پرآب چشم» و در روايت سرگذشت اسفنديار شاعر همزبان با بلبل «همي نالد از مرگ اسفنديار- ندارد جز از ناله زو يادگار». و همچنين است گاه و بيگاه در سراسر کتاب تا آن نامه رستم فرخزاد به برادر. خواننده مانند سراينده با سرنوشت پهلوانان آشنا و با غم و شادي آنها شريک است.

7- معمولاً شاهنامه را بيشتر از ديدگاه زبان و اثر آن در مليت، يا بهترگفته شود، در هويت ايراني نگريسته اند. فردوسي خود نيز همين آگاهي را از کار بزرگ خود داشته است: پي افکندن کاخ بزرگ زبان با دستمايه «تاريخ» ايران. اما دراين ميان جان تازه اي که در روح ما دميد ناديده مانده است و خاموش و پنهان در ما به سر مي برد.

فردوسي در کنار جهان بيني اسلامي، در شاهنامه جهان بيني ديگري طرح مي اندازد. آن «کاخ بلند» نظم فقط زبان گوياي داستان هاي کهن نيست، در تارو پود اين نقش رنگين طرحي است با بينشي تازه از هستي، از خدا، انسان، و جهان، و رفتار آدمي روياروي خدا، خويشتن خود و جهان . . .

7- انديشه فردوسي بنياني سه گانه دارد: آفريننده، آدمي، چرخ.

خداي شاهنامه خداي جان است و خرد، آفريننده نام (هرچيز«نام پذير») و جايگاه آنها، «جهان و هرچه در او هست» و خود برتر از همه اينها و برتر از انديشه آدمي؛ در رفتار با آفريدگان، خردمند، دانا و دادگر است نه جبّار و قهّار و خودکام يا حتي فقط «بخشنده و مهربان». هرکسي به سهم سزاوار خويش! جبر و قهر يا بخشش و مهرباني بي دليل کار چرخ «سرنوشت ساز» است نه خدا (هرچند که چرخ خود به فرمان او مي گردد، و اين تناقض ميان خداي خردمند دادگر و بيدادِ گردش چرخ بي خرد، خود گفت و گوي ديگري است که در سوگ سياوش اشاره کوتاهي به آن شده است).

8- و اما آدمي: يا به خرد (که بر ترين بخشايش ايزدي است) و داد و دانايي شناخته مي شود و يا به بي خردي، بيداد و ناداني؛ نه به ايمان و کفر مقدر و نوشته بر لوح محفوظ!

انسان شاهنامه مانند فريدون، سياوش و کيخسرو نه تنها در برابر خدا پاسخگو است، بلکه مسئول نيک و بد جهان نيز هست؛ به خلاف شريعت يا طريقت که درآن آدمي فقط پاسخگوي اعمال خود است در برابر حق.

بنده گناهکار اسلام فريفته شيطان و «ظالم و جاهل» است. ولي تبهکاران شاهنامه يا مانند ضحّاک و افراسياب خود ديوگونه، اژدها و خشکسالي اند و جهان را تباه مي کنند يا مانند گرسيوز و کاوس و گشتاسب، فريفته دروغ و آز و مايه جنگ و کشتار، سامان اجتماع رابهم مي ريزند.

سياوش و کيخسرو يا فريدون «انسان کامل» شاهنامه اند. (سوگ سياوش، صص 43 و 238). نه در هدف يا شيوه پذيرش (که در شاهزاده با تسليم بود و در پادشاهان با نبرد) بل که در نفس قبول شهادت سياوش و امام حسين همانندند. ولي انگيزه شهادت سياوش وفاداري به پيمان بود؛ پيماني کيهاني ميان آدمي و جهان که بي وفائي به آن مايه تباهي جهان و «گسسته شدن» پيمان شکن است درخود و انگيزه امام شيعيان اعتلاء امر الهي و خلافت حق.

ناپديد شدن کيخسرو به راهنمائي «سروش»، آنهم پس از پادشاهي و دادورزي و آبادي جهان، براي آن بود که فره ايزدي از وي نگريزد (آنچنانکه از جمشيد گريخت) تا به «داور پاک» بپيوندد. و اما فريدون پس از نجات جهان از ستم ضحاک تنها درآرزوي نيستي فرزندان برادرکُش خود (سلم و تور) است و بس. و تا اين آرزو به دست منوچهر برآمد «فريدون بشد نام او ماند باز.»

اين انسان آرماني از وحدت وجود بي خبر و با حلاّج که خود را در خدا و خدا را در خود مي انگاشت بيگانه است. همچنين با شمس الحق مولانا و پير مغان حافظ و عشقي که در نزد عارفان آغاز و انجام هر مراد است. ولي باوجود هر تفاوتي همگي آنها نظر کرده عالم بالا و عنايت ايزدي چراغ راهشان بود:

به سعي خودنتوان بردپي به‌گوهرمقصود
خيال باشد کاين کار بي حواله برآيد

از اين ديدگاه هرچند سرنوشت آسماني «واصلان» همانند است ولي سرگذشت زميني آنان يکي نيست. «کارگاه» سرگذشت پادشاهان و پهلوانان طبيعت و اجتماع است و خويشکاري آنها پيروزي بر بدي و داد ورزيدن. فريدن چون به پادشاهي رسيد به گرد جهان گشت و:

هرآن چيز کز راه بيداد بود
هرآن بوم و بر کان نه آباد بود

به نيکي فرو بست ازاو دست بد
چنان کز ره پادشاهان سزد

بياراست گيتي بسان بهشت
‌بجاي گيا سرو و گلبن بکشت
(شاهنامه، خالقي، دفتريکم، ص91)

به خلاف اين، «کارگاه» سرگذشت عارفان آسمان روح است (نه آفاق جهان) و آرزويشان وصول به حق و در نهايت تربيت ياران و ارشاد مريدان. در برابر کارنامه «آفاقي» سرآمدان شاهنامه اين بزرگان کارنامه اي «انفسي» دارند.

9- چرخ به نام ها و با مفهوم هاي فلک، زمان و زمانه، سپهر، جهان، روزگار، آسمان و سرنوشت. . . در شاهنامه مي آيد. اگر بخواهيم اين همه را به يک نام بناميم گمان مي کنم «چرخ» از همه رساتر و گوياتر باشد، چون هم به شکل سپهر و آسمان دايره وار است و گردنده، هم مانند زمان رونده است و هم آغاز و انجام ندارد. در هر زمان هرجاي آن در ميانه جاهاست و درگردش خود فارغ از انديشه سود و زيان اين و آن است، هرچند که با همين گردش سرنوشت همه را مي سازد.

درمرگ، شکست و پيروزي و رويدادهاي بزرگ سرنوشت، هميشه دست چرخ در کار است. دراين پيوند، انسان در فراز و فرود و گذرا و سپنجي است؛ با نيک و بد و شادي و رنج و حال هاي گوناگون. شاعر خود در برابر چرخ گردنده نمونه چنين انساني است؛ انسان در گير گردش چرخ سرنوشت ساز؛ مثلاً در پايان داستان اسکندر (شاهنامه، چاپ مسکو) آنگاه که در شکوه از پيري و بي‌مهري و بد روزگار مي گويد:

الا اي برآورده چرخ بلند
چه داري به پيري مرا مستمند. . .

اين رابطه دوسويه و روياروئي کار را به گفت و گوي انسان انديشنده هوشمند و برتري وي برگردش بي اراده سپهر فرمان بردار مي کشاند. معناي زندگي و مرگ نيز در شاهنامه متفاوت است. دراين «قرآن عجم» از برکت نبوغ و هنر فردوسي تبلور متعالي بهترين جنبه هاي فرهنگ کهن ايراني امکان پذير شد و هستي پذيرفت.

10- درمورد فردوسي بايد به يک نکته اساسي ديگر هم توجه داشت: پس از اسلام به علت هائي که از جمله در «هويت ايراني و زبان فارسي» آمده، اساطير «تاريخي» ايران و اسرائيليات قرآن- خود آگاه و ناخود آگاه درهم آميخته شد. اين امر از سوئي به گذشته ما مجوسان «اهليّت» اسلامي مي بخشيد و از سوي ديگر ويژگي قومي و هويت جداگانه ما را خدشه دار و آشفته مي کرد. فردوسي به خلاف طبري و ديگر مورخان ايراني و مسلمان اين کار را نکرد، گذشته ما را دست نخورده و جدا از آن عرب ها نگه داشت؛ تاريخ سنتي (يا سنت تاريخي) ما را درجايگاه خود و آن چنانکه بود در نظر آورد. در نتيجه به فرهنگ گذشته ما (اسطوره، حماسه و تاريخ) دورنما و معنائي مخصوص به خود داد ومنظره يگانه آن را در برابر چشم جان و دل ما ترسيم کرد. اين يکي از ديدگاه هاي آن جهان بيني فردوسي است که- مانند بينش خيام- با دريافت تمدن اسلامي، مثلاً آن گونه که در سعدي مي توان ديد، تفاوت دارد.

در دين هاي وحداني«تاريخ» باهبوط آدم از بهشت آغاز مي شود و در شاهنامه با پادشاهي کيومرث در کوه! هر تاريخي خاطره قومي خود را پديد مي‌آورد و هرخاطره اي هويت قومي خود را! کينه و دشمني خشکه مقدّسان با شاهنامه و حتّي با جنازه سراينده «رافضي» آن فقط به علت «مدح مجوسان و گبرکان» نيست. خواه بدانند يا نه، وجود آن جهان بيني در ايجاد اين کينه و دشمني بي‌اثر نيست.

11- شاهنامه يادگار دگرگونه گذشته است - نه گذشته «واقعي»- گذشته اي باز ساخته و درنتيجه آرماني است؛ آگاهي بازگونه و «دلخواه» است، به يک معنا صورت آرزوي قومي است، «ناخودآگاهي» که اينگونه خود را بر ساخته و به «خودآگاهي» درآورده. قوم ايراني تاريخش را به اين «صورت» به ياد مي آورد. اکنون که «صورت» تاريخ ما ديگرگون شده و از گذشته آگاهي تازه اي داريم، خويشکاري کتاب چيست و چه نقش تازه اي بر صفحه ضمير ما مي افکند؟

پاسخ به اين پرسش اساسي،حتي‌فهرست وار، بيش ازگنجايش‌اين يادداشت‌هاست (مقدمه اي بر رستم اسفنديار و سوگ سياوش کوششي در همين زمينه بود)، فقط مي توان اين را گفت که پاسخ را بايد در ويژگي هاي «فراتاريخي» شاهنامه جست که مانند هر شاهکار بزرگ هنري، هرچند سرچشمه در تاريخ زمان خود دارد ولي رودخانه ايست که سرزمين هاي آينده را بارور مي‌کند.

12- طرح کتاب در بخش تاريخي- ساسانيان-«تقويمي» است. رويدادها بنا بر تاريخ و پياپي به نظم کشيده شده اند، اما طرح بخشي از دوران اساطيري و همه دوران پهلواني بربنياد قرينه سازي دوگانه ايست که در روياروئي دو بنياد هستي، نيکي و بدي مي گذرد که نخست فريدون و ضحاک دو تجسم آنند و پس از آن ايرج در برابر برادرانش، سلم و تور! رستم و افراسياب- مانند دو ريل راه آهن- دوخطي هستند که داستان، با شتاب و درنگ، بر آنها به پيش مي راند. نمونه‌هاي ديگر موازنه اين تنش و در گيري دوسويه را مي توان اين گونه بر شمرد: رستم و سهراب، کيخسرو و افراسياب، سياوش و سودابه، گودرز و پيران، فرنگيس و سودابه، سياوش و گرسيوز، سياوش و کاوس، گشتاسب و اسفنديار، رستم و اسفنديار. . . و سرانجام ايران و توران!

نبرد دو کشور تحقق پايان ناپذير انسان و ديو، راستي و دروغ، نام و ننگ و زندگي و مرگ است. تاريخ ايران در فراز و نشيبي سخت ساخته مي شود و در گيرو داري بد فرجام، با نامه رستم فرخزاد فرو مي ريزد.

------------------------------------------------------------------------------------------------




در باره تاريخ، سياست، مدرنيته، فرهنگ و وطن**
 

معمولاً در تاريخ نويسي ما و يا در فکر اجتماعي اينطوري است که وقتي به گذشته نگاه مي شود دوره رضا شاه را يک نوع انقطاع نهضت مشروطيت و ختم آن مي دانند از اين بابت مي خواهم تاکيد بکنم که به نظر من از بسياري جهات دوره رضا شاه دنباله دوره قبليش است و آن بريدگي يا انقطاعي که به نظر مي‌آيد تماماً حقيقي نيست يک مقدار زياديش فقط ظاهري و سطحي است. . . . نهضت مشروطيت دو هدف اساسي داشت که به زبان هاي مختلف بيان مي‌شد. يک هدف اساسي اش مسئله اًزادي بود که بيشتر به صورت ضديت با استبداد و طرفداري از حکومت قانون تجلي مي کرد. . . .

مسئله دوم مسئله تجدد است که نهضت مشروطيت خواستارش بود. يعني پيدايش دولت سراسري ملي (بجاي ملوک الطوايف و حکومت خان خاني)، گرفتن علوم جديد و ايجاد تمرکز. خوب اين طبيعتاً يک ضرورت زمان هم بود که از مدت ها پيش خواستش وجود داشت. نهضت مشروطيت نهضتي بود که بخصوص از جهت خواست ها يا هدف اولي يعني مسئله ضديت با استبداد و بدست آوردن آزادي هاي اجتماعي شکست خورد.

درمورد حکومت قانون نه. يک توضيح کوچکي در اين مورد دارم. در سال‌هاي اول هدف دوم هم با شکست مواجه شد، يعني موفق نشد يک دولت سراسري ملي تشکيل بدهد. بخصوص مسئله جنگ بين الملل اول هم اين امر را تشديد کرد. بعد از نهضت مشروطيت مملکت گرفتار دوره هرج و مرج بود، تا چندين سال، يادم هست يک وقتي تاريخ اجتماعي آن دوره ها را نگاه مي کردم. از روي کنجکاوي شماره کردم در حدود اگر اشتباه نکنم بين پانزده تا هفده تا دقيقاً الان يادم نيست، شاه هاي کوچک محلي داشتيم يا خان هائي که هرکدامشان مدعي لااقل حکومت و پادشاهي در منطقه خودشان بودند. . . مملکت در يک هرج و مرج فوق العاده اي بود. کودتاي 1299 اگرچه دست هاي خارجي درش دخالت داشتند به اين هرج و مرج پايان داد. (صص 11-13)

* * *

آمدن رضا شاه سرِ کار هم يک ضرورت داخلي بود و هم انگيزه و خواست خارجي. حکومت او خواست دوم انقلاب مشروطيت را که مسئله تجدد و ايجاد يک دولت سراسري ملي و تاسيس نهادهاي جديدي براي اداره مملکت بود مثل دادگستري، مثل آموزش، مثل ثبت و غيره را تحقّق بخشيد و سازمان هاي اقتصادي و فرهنگي، ارتش و غيره را تاسيس کرد. از نظر ايجاد پي ريزي تجدد رضا شاه در حقيقت دنباله انقلاب مشروطه است. حکومت قانون هم تا اندازه اي برقرار شد، هرچند که خودش قانون را نقض مي کرد بخصوص درمورد مسئله املاک شمال. اساساً به عنوان يک سلطان مستبد قانون بر او حاکم نبود او برقانون حاکم بود. ولي خوب اين بر مي گردد به سنت چند هزار ساله ما از طرفي، جهات ديگري هم البته داشته است. در زمينه اول و يا درخواست اول، انقلاب مشروطيت به شکست منجر شد و گمان مي کنم نمي توانست هم پيروز بشود. امکان پيروزي اش وجود نداشت براي اينکه دموکراسي احتياج به تمرين دارد و احتياج به تمرين طولاني دارد. احتياج به آگاهي دارد و احتياج به طبقات اجتماعي که ضرورتاً نيازمند آزادي باشند و بدون آن آزادي نتوانند به زندگي اقتصادي و اجتماعي و فرهنگي‌شان را ادامه بدهند و ناگزير پشنيبان و نگهدار آن آزادي ها باشند. هيچکدام اينها نبود، يا ناقص بود پيش ما. پس در هدف اول، انقلاب مشروطيت نمي توانست پيروز بشود اما در مورد هدف دوم، رضا شاه از جهتي خلف صدق انقلاب مشروطيت است براي ايجاد تجدد و حکومت قانون در زمينه هائي (صص 14-15)

* * *

ما در دوره رضا شاه به آدمي برمي خوريم مثل کسروي که باز از جوان ها يا بچه‌هاي دوره مشروطه است و شاهد بسياري از مسايل و قضايا بود. با دستگاه رضاشاهي مخالفت نداشته، ولي از طرف ديگر پرورده آن دستگاه هم نبوده. حتي به حبس هم افتاده بود اگرچه يک مدت بسيار کوتاه. با آن دستگاه نتوانست بسازد و از دادگستري استعفا کرد و آمد بيرون. ولي در کليات با آن دستگاه سازگار است. قبولش دارد. براي اينکه طرفدار اينست که مملکت يک زبان واحد داشته باشد، يک حکومت واحد داشته باشد و مستقل باشد. و اين خصوصيات را در حکومت رضا شاهي مي ديد. آدمي است که درآن دوره کاري کرده، مورخ و زبان دان بود و در کار زبان نوآوري هاي زياد کرد. او به گمان من در سه زمينه بنيادي آدم مدرني بود، در ناسيوناليسم، برخورد با زبان و ادب فارسي و در کار اعتقادهاي ديني مخصوص به خود که آورده بود. در هرحال توجه فوق العاده کسروي به زبان، فکر و شجاعت اخلاقي او گفتن ندارد. کسي مثل او را در دوره قاجار در تمام دوره قاجار کمتر مي توان يافت. . . .

اشاره به نمايندگان فرهنگ ما در دوره رضا شاه مطلقاً به قصد اين نيست که بخواهم از قدر يا ارزش دوره مشروطه يا از فوراني که در آن دوره شروع شد بکاهم يا بخواهم بگويم که شرط رشد فرهنگ استبداد است. نه، فقط مي خواهم توجه بدهم که ديکتاتوري رضا شاه آن چيزي را که در دوره مشروطيت پيدا شده بود همه را خفه نکرد بلکه بعضي را امکان داد، علي رغم استبداد، که به ثمر برسد. . . .

فکر مي کنم که در زمينه ادبي اتفاقي در دوره رضا شاه افتاد که خيلي با معني است. شعر کلاسيک ما با ملک الشعراي بهار به پايان مي رسد. در حقيقت، او آخرين قصيده سراي بزرگ و يکي از بزرگترين قصيده سراهاست. ولي قصيده سرايي به ته رسيد. نکته جالب اين است که در همان وقت شعر نو فارسي بعد از کورمالي هاي اوليه و چهار دست و پا رفتن ها و سکندري خوردن‌هاي اول در حقيقت با نيما شروع مي شود. و جالب توجه است که از نظر تاريخي تقريباً همزمان با افول مشروطيت، و پيدايش رضا شاه است. . . .نيما هم آدمي است که از نظر فرهنگي علي رغم دستگاهي که درش زندگي مي کند و سازماني که به آن وابسته است يعني دستگاه دولت، به کار خودش ادامه مي دهد. ولي اين کار ادامه پذير است امکان ادامه اش هست. از يک طرف با بهار يک دوره اي از فرهنگ ختم مي شود. از طرف ديگر شعر نو يا بهتر گفته شود دوره ديگري از فرهنگ شروع مي شود. حالا در مورد داستان نويسي، خوب، باز نکته جالب توجه اين است که يکي بود يکي نبود و تهران مخوف هم کمابيش مقارن دوره اي که نماينده ملي و سياسي اش رضا شاه است، شروع مي شود. افسانه و يکي بود يکي نبود و تهران مخوف هرسه همزمان با دوره تازه اي ظهور مي کنند و جمالزاده و نيما در همان دوره کار فرهنگي شان را دنبال مي کنند. (صص 22-24)

* * *

«مدرنيته»، تجدد. . . وقتي بيايد ناچار بايد روش هاي اداره مملکت طبق قانون، ضابطه و قرار يکساني باشد. تا پيش از اينکه اداره ثبت اسناد تشکيل بشود اگر يک کسي يک خانه دويست متري داشت تکليفش روشن نبود. حسينقلي خاني بود و هرجايي عرف و عادت، خان و کدخدا و مجتهد و دفتر و دستک و ثبت و ضبط خودش را داشت با گرفتاري هاي پي در پي. همين تشکيل ثبت اسناد و سجل احوال، هرچند نمونه بي نظمي دستگاه دولت و مورد تمسخر همه بود. اقداماتي است که دو سه سال پيشتر شروع شد و در آن دوره به ثمر رسيد. بالاخره يک جايي پيدا شد که تکليف اسناد، ملک و اسم و رسم مردم در سراسر مملکت به يک قاعده و قرار روشن شود. راه نداشتيم، راههاي شوسه البته منظورم است. و بسياري چيزهاي ديگر. دادگستري و آموزش و پرورش يکسان نبود و نهادي به عنوان آموزش، مگر به آن شکل سنتي مدارس قديم، داشتيم. يا ارتش. اگر داشتيم ارتش ايلي بود و فبيله اي. سازمان ارتش اگرچه امتحان خوبي در سوم شهريور هزارو سيصدو بيست نداد ولي در هرصورت بنيان گذاشته شد. اين چيز تازه «مدرنيته» است. دوره سنتي تاريخمان، قرون وسطاي تاريخمان، با انقلاب مشروطه و تجدد بعدش قرار بود تمام بشود (که حال بعد از اين همه سال مي بينيم نشد). نگاهي به ديوان ملک الشعراي بهار نشان مي دهد که سياست هاي دوره رضا شاهي در ايجاد دولت مرکزي، امنيت، آموزش، گرفتن علوم و فنون جديد، اقتصاد و صنعت و. . . تاچه اندازه خواست صاحب نظران و روشنفکران پيشرو زمان بود، شعرهاي سال هاي اوليه بهار پيش از پادشاهي رضا شاه! . . .

انقلاب مشروطه کوشش اصيلي بود براي اينکه ما از قرون وسطاي تاريخمان بيرون بياييم و وارد تاريخ دنيا بشويم. بدنبال آن، استبداد دوره رضاشاهي کوشش ديگري بود براي اينکه ما با قرون وسطاي تاريخمان ببريم و با تاريخ دنيا همراه بشويم. براي بيرون آمدن يا بريدن از دوره اي ناچار بايد با ارزش ها و فرهنگ آن دوره مقابله کرد. دراين مقابله رضاشاه به جاي آقا محمدخان و يا محمدعلي شاه مي آيد. . . .

به نظر من هم فرهنگ و هم تمامي دوره رضا شاهي خيلي دست کم گرفته شده. بدبختانه رضا شاه و محمد رضا شاه استعداد بي نظيري داشتند در مخالف پروري. همين نام خانوادگي که رضا شاه براي خودش انتخاب کرد، پهلوي، به نظر من نشان گوياي طرز فکر و سياست ملي او بود. . . در اين انتخاب سليقه اش البته دخالت داشت. اسم اسلامي انتخاب نکرد. گذاشت پهلوي. جهش به ايران پيش از اسلام، غير اسلامي. و خود انتخاب چنين اسمي يک معناي فرهنگي دارد، ژست فرهنگي است. (صص 25-28)

* * *

. . . . در دوره رضا شاه تفکر سياسي تعطيل شد و نوشته و ادبيات سياسي هم همينطور تقريباً. ولي حکومت سراسري ملي احتياج به يک پايگاه فکري دارد- از بس کلمه ايدئولوژي به معني بد به کار رفته مي‌ترسم به کار ببرم- به يک ايدئولوژي دارد. تفکر سياسي هم که نبود. چيزي که رضاشاه به عنوان ايدئولوژي سياسي به آن تکيه کرده بود ناسيوناليسم بود. و آن جنبه هايي از فرهنگ و ادب ما که با ناسيوناليسم سازگار نبود، مسکوت ماند، نديده گرفته شد. انتخاب ناسيوناليسم به عنوان ايدئولوژي، خصوصياتي با خودش مي آورد، يک چيزهايي را تقويت مي کند يک چيزهايي را نديده مي گيرد. برگشت به تاريخ گذشته و دوره پيش از اسلام تقويت مي شود، توجه خاص به آن دوره مي‌شود. به همين مناسبت خيلي تکيه مي شود به تاريخ، تاريخ و زبان، دو وجه امتياز بارز ملت ما از ملت هاي ديگر. و به همين مناسبت تحقيقات تاريخي و ادبي مد مي شود. که نمونه هاي برجسته اي هم پيدا شدند که تا حالا و شايد هم تا مدتي بعد تحقيقات و قولشان حجيت باشد. مثل دهخدا، قزويني و يا کسروي. کسروي مورخ برجسته اي بود. يا پيرنيا، اقبال، بهار، فروزانفر و ديگران که هم اديب بودند و هم توجهي به تاريخ داشتند، به تاريخ ادبيات. کارهايشان رنگ تاريخي و ادبي داشت. . . .

تحقيقات تاريخي در دوره رضا شاه رونق پيدا مي کند. آدم هايي مثل نفيسي، مؤتمن، هدايت و ديگران داستان هاي تاريخي مي نويسند. روشنفکرهايي در دوره رضا شاه امکان ابراز وجود يا امکان کار دارند که به امر سياست نپردازند. از کار سياست که بگذريم، که البته ماشاالله دامنه اش هم بسيار گسترده است، در زمينه ادبيات توجه بيشتر به قصه نويسي است، به تاريخ است. منتهي تاريخي که يک نوع مقدمات فکري ايدئولوژي معيني دارد. تاريخي که لااقل به ضد ناسيوناليسم نيست. در اين زمينه ها فکر مي کنم که روشنفکرها امکان کار داشتند و اين مسئله از نظر من خيلي اهميت دارد. مخصوصاً بعد از تجربه اخير. وجود نظم براي ما که در بي نظمي زندگي کرديم واقعه بزرگي است و دوره هاي کوتاه نظم نتيجه هاي بزرگ داشته، مثلاً دوران سي ساله کريمخان که مقدمات تغيير و تحول نثر فارسي را ايجاد کرد تا کار به قائم مقام رسيد. متأسفانه دارم فکر مي‌کنم اين‌دوره ها خيلي کمياب است در تاريخ ما. نمونه ديگر دوره سعدي است‌که شيراز وفارس‌چندصباحي‌درآسايش است. (صص 31-32)

* * *

مسئله زبان با فکر ناسيوناليسم توأم است. هر دو باهمند. پيراستن زبان از لغات عربي و نوشتن فارسي «سره» پيش از مشروطيت شروع شد، در دوره رضا شاه به نتاريجي رسيد و تا پايان اين دوره ادامه پيدا کرد و تا امروز هم ادامه دارد، اگرچه حالا دستگاه مرکزي پشت سرش نيست. و فکر ناسيوناليسم هم همينطور. و نکته جالب اين است که هردوتاي اينها فرضاً در ميرزا آقاخان کرماني متجلي مي شود. او هم مي خواهد فارسي فارغ از لغات عربي بنويسد و هم اولين کسي است که کوشش مي کند به سبک غربي تاريخ ايران پيش از اسلام را بنويسد. و کار او من تصور مي کنم که بعدها باز دردوره رضا شاه به صورت ديگري در کسروي تکرار مي شود. او مورّخي ملي گراست.در عين حال به زبان بيشتر توجه دارد و اين کوشش را مي کند، شايد افراطي. (که البته من در اين عيب خاصي نمي بينم و نثر او بسياري از وقت ها برايم دلپذير است). خود کوشش، في نفسه کوشش جالب توجهي است گرچه خودم هيچوقت اين کوشش را نکردم و اميدوارم نکنم. ولي جالب توجه اين است که باز هردو تا در يک نفر تجسم پيدا مي کند. . . . . کسروي ناسيوناليست است. حتي درمورد زبان با اينکه خودش آذربايجاني است عقيده دارد که زبان ترکي بايد محدود بماند و زبان ملي در سراسر کشوربايد زبان فارسي باشد. همانطوري که يک حکومت بايد داشت يک زبان هم بايد داشت. و مقاله اي در اين باب دارد جوابي است به يکي از اعضاي فرهنگستان ترکيه. من مقاله را خواندم که او کسروي را به عنوان يک مورخ ترک زبان ستايش مي کند و کسروي به او جواب مي دهد. دقيقاً درمورد همين مسئله، اين که اگرچه آذربايجاني است ولي عقيده دارد زبان سراسري ايران بايد فارسي باشد.(صص 33-35)

* * *

من ده سال، درست ده سال، عضو حزب توده بودم. و عضو فعّالي بودم. دو سال هم بعداً در زندان بودم که قسمت اعظم آن دو سال باز خودم را توده اي مي دانستم. در طي ده سالي که بيرون بودم و فعّاليت مي کردم، بخصوص آن سالهائي که کادر حزب بودم . . . کار و زندگي را ول کرده بودم. از حزب حقوق مي گرفتم و فقط براي حزب کار مي کردم و مسئوليت حزبي داشتم. در آن سال ها کارهائي بود که دلم مي خواست بکنم و به مناسبت موقعيت حزبي ام نمي‌کردم. براي اين که با حزب خودم را يکي مي دانستم و فکر مي کردم که اگر مثلاً در شيراز هستم و يک شب يا يک روز به قول شيرازي ها سر باغو مرا بگيرند، در حال بزم و دست در آغوش، مسئول حزب را گرفته اند نه شاهرخ مسکوب را و حزب توده است که لطمه اش را مي بيند. . . از همه کارهائي که احتمال داشت به حزب لطمه بزند، بد آيند باشد براي حزب، خودداري مي‌کردم. زندگي، اگر بشود گفت، زاهدانه اي مي کردم و اخلاقي. و حال آنکه اخلاق خود من اين نبود. تمام قرارها و آداب اخلاقي را رعايت مي کردم. در حقيقت اخلاق خود من اخلاقي است ضد قراردادهاي اخلاقي، ضد ظواهر و قوانين اخلاقي. خوب بعد از اينکه از حزب جدا شدم و ديگرخودم را توده اي نمي دانستم. ببخش، اين را هم اضافه بکنم که اين رعايت اتيکت و قوانين اخلاقي حتي در آخرهاي زندان هم ادامه داشت. يعني با اينکه ديگرخودم را توده اي و عضو حزب نمي دانستم حاضر نبودم که حزب توده را نفي بکنم؛ به همان علتي که گفتم.

. . . . امّا وقتي که درآمدم از زندان وقتي کلاه خودم را قاضي کردم ديدم اين اخلاقي که من بهش عمل مي کردم اخلاق من نبوده و اين فکر برايم پيش آمد که پس ريا مي کردم. کاري مي کردم خلاف آن چيزي که بهش اعتقاد داشتم و اين شعر سعدي ولم نمي کرد دائماً. از توي زندان شروع شد و تا سال ها ولم نمي کرد بدل به يک نوع وسواس ذهني شده بود:

نيک باشي و بدت داند خلق
به که بد باشي و نيکت دانند

. . . آنچه که دلم مي خواهد باشم خواه بد بدانند و خواه ندانند و خواه نيکم بدانند و يا ندانند. وگمان مي کنم که از اين بابت شروع کردم به يک نوع تمرين آزادي اخلاقي براي خودم و آزادي شايد بشود گفت رواني. ديگر تا امروز درآن جاهائي که مسئله اصول باشد کمتر فکر مي کنم که آيا اين کاري که دارم مي کنم در نظر ديگران چه جلوه اي دارد و قضاوت ديگران چيست. البته معنايش اين نيست که قضاوت ديگران برايم اهميت ندارد من هم مثل هر آدم ديگري مشروط به شرايط محيط هستم و در رابطه با ديگران است که دائم خودم را مي‌سنجم و مي شناسم و زندگي مي کنم. ولي قضاوت ديگران از پيش ملاک اصلي رفتار من نيست و تعيين نمي کند رفتار مرا. رفتار مرا چيزهاي ديگر تعيين مي کند. هرچند که قضاوت ديگران هم درش مؤثر است. بعد از اينکه از زندان درآمدم سعي کردم با خودم صادق باشم تا باديگران هم صادق بشوم. کار آساني نبود. يک جور تمرين حقيقت بود که در واقع آن را از زندان شروع کردم، از آخرهاي زندان. (ص 131-132)

* * *

نقشي که آل احمد بازي کرد به طرف يک نوع آزادي اجتماعي و فکري نمي‌رفت . . . به طرف يک نوع تعبد، راه شيخ فضل الله نوري بود. در حسرت آن شهيد بود. آل احمد گرفتار يک نوع قشريت مذهبي بود. آل احمد هفتاد سال عقب بود نسبت به زمان خودش. هرچند بعد از انقلاب مشروطيت، بعد از هدايت و بعد از دوره رضاشاه آمد. او در مخالفت با دولت و سياست وقت و سياست هاي جهاني امپرياليستي رو آورد به مذهب، يعني به قبل از مشروطيت. آل احمد در ايده آل و در عمل راه آزادي را نمي پيمود. اينست آنکه گفتم نقش سازنده ندارد وگرنه سازندگي کار مهندس و معمار است نه نويسنده. روشنفکرها هم که مي‌گويم بد بازي کردند نقش خودشان را يعني درهمين راه رفتند. ممکن است بگوئيم جبر زمانه بوده يا ديکتاتوري وقت، يا نمي دانم عدم آگاهي روشنفکرها را به اين راه سوق داد. خيلي خوب ولي همه اينها توجيه مسئله است. يک سلسله عوامل دست به دست هم دادند روشنفکرها را در راهي به خلاف آزادي وجدان و آزادي اجتماعي، آزادي در فکر و در عمل سوق دادند. اين توجيه است و رفع مسئوليت نمي کند. . . .

روشنفکر که مقوله يکدست و يکپارچه اي نيست. استالين و هيتلر هم روشنفکرهاي خودشان را دارند. من شخصاً به روشنفکري ارادت دارم که راه آزادي را برود، آزادي وجدان يا فکر، آزادي اجتماعي. البته هرکسي که راه برود گمراه هم مي شود. آنوقت صداقت لازم است که اگر ديد عوضي رفته برگردد. گمان مي کنم اين شرط هم لازم است، با صداقت در راه آزادي. . . . .

آل احمد بعد از همه اين حرف هاي درست تو به کجا رسيد و روشنفکرها؟ به اينجا که با تجدد و مدرنيته، با فرهنگ جديدي که خوب يا بد، بدون ارزشداوري، جهاني شده به مخالفت برخاست و راه چاره را در پناه بردن به سنت دانست. بله احتمالاً براي انجام فرايض مذهبي آل احمد به مذهب روي نياورد، بلکه به عنوان يک وسيله سياسي به مذهب رو آورد. ولي نتيجه همه اينها چه شد؟ وقتي بخواهي مذهب را آلت دست کني، خودت آلت دست شده اي. او با آن دم و دستگاه از چند دست و پا چلفتي مثل من و تو خيلي بلدتر است. اين راه به هيچ جائي نمي رسد. تمدن غرب تمام مفاسدي را که خودشان مي گويند و ما از آنها ياد گرفتيم و بازگو مي کنيم، دارد ولي تمدني است که الان تمام دنيا را گرفته. ما براي اينکه با آن مقابله بکنيم، يا در مقابل آن بتوانيم ادامه حيات بدهيم از راه پناه بردن به سنت به نتيجه اي نمي رسيم. بايد ابزارش را بشناسيم به آن نزديک بشويم، به دست بگيريم و بتوانيم به نحوي با آن کنار بيائيم. من آن نحو را نمي دانم چيست، ولي مسلماً پناه بردن به سنت نيست. نفي غرب نيست. اين غرب يک غيري است که جهان را گرفته. ما با نفي آن نمي توانيم خودمان را اثبات کنيم. (ص 166-168)

* * *

درمورد مرد سياسي يا روشنفکر سياسي تصور مي کنم که وجود يک آگاهي و بينش تاريخي لازم است وگرنه دست زدن به عمل اجتماعي بخصوص از جانب روشنفکرها بدون يک چنين دوربيني و بينشي الزاماً به پيشرفت اجتماع کمک نمي کند. نه تنها کمک نمي کند گاه ممکن است اجتماع را به عقب برگرداند. خيال مي کنم که به اندازه کافي نظرم را راجع به آل احمد گفته باشم. درمورد روشنفکرهاي چپ مثل گروه بيژن جزني و گروه چيني حزب توده، آنها روشنفکر نيستند، «اکتيويست» اند. يک نوع فعالان يا مجاهدان يا مبارزان يا فدائيان سياسي هستند. آدم هائي که خودشان را وقف يک ايده آل يا ايدئولوژي يا هردو باهم کردند. صادق هم بودند ولي اين صداقت باز در زمينه کار اجتماعي به خودي خود الزاماً ارزشمند نيست. گمان مي کنم بعد از اين انقلاب در بسياري از ارزش هايمان بايد تجديد نظر بکنيم. من مطلقاً ديگر به صداقت به عنوان يک ارزش في نقسه اعتقاد ندارم. در مبارزه اجتماعي، صداقت با چه ميزاني از خرد؟ با چه ميزاني از آگاهي؟ آنها که گفتي روشنفکر نبودند، نوشته هايشان هست. اکتيويست اند. يک نظريات دست دوم سومي از مارکسيسم داشتند و دارند. منتهي چيزي که درآنها اهميت داشت صداقتشان بود که تا پاي مرگ مي رفتند. در مقابل دستگاهي بودند که آزادي فکري را بقول قديمي ها برنمي تافت، تحمل نمي کرد. ولي آنها اگر تا اين مرحله رفتند به مناسبت صداقتشان بود. شور و عشق به آزادي، به رهائي. اما اين اشتياق وقتي با عدم آگاهي توأم باشد الزاماً برمي گردد به ضد خود آزادي. و نمونه هاي تاريخي اش کم نيست، از اروپاي شرقي گرفته تا فيدل کاسترو و آنچه در کره و روماني و آلباني و امثالهم مي گذرد. در سياست، صداقت نمي تواند تنها ملاک قضاوت باشد. ولي براي ما بزرگ ترين ملاک همين است. در حالي که عوامل ديگر هم هست، شعور سياسي، عملکرد و نتيجه و خيلي چيزهاي ديگر. . . .

ما در زمينه فکر و عمل سياسي که مبتني بر تفکر سياسي باشد گرفتار همان فقري بوديم که در دوره هاي قبل بوديم. در دوره رضا شاه هم گرفتارش بوديم. گرفتار همان فقري که در دوره حزب توده هم داشتيم. حزب توده از نظر تشکيلاتي، مبارزات سنديکائي و سياسي اثر اساسي در دوره خودش داشت. يعني باز بيشتر «اکتيويست» بود. تفکر سياسي تازه اي نياورد. در زمينه فکري آنچه آورد ايدئولوژي دست دومي بود که از راه استالين به جامعه ايران تحويل داده شد و پس مانده هاي استالين. بهرحال ما گرفتار يک نوع فقر فکري سياسي در طي چند صد سال بوديم و هستيم که اين همچنان ادامه پيدا کرد در دهه چهل. (صص 169-172)

* * *

در مورد آدم هاي نوع بيژن جزني يا آل احمد ما دونوع قضاوت مي توانيم بکنيم. يک قضاوت عقلي تا آنجا که عقل آدميزاد قد مي دهد، و فارغ از اخلاق و احساسات. يک نوع قضاوت اخلاقي مي توانيم بکنيم که در حد خودش فوق العاده اهميت دارد. براي اينکه پيوستگي اخلاق با سياست مسئله اساسي است. اگر بخواهيم درمورد اين افراد قضاوت اخلاقي بکنيم تحسين انگيز است. جز تحسين کاري نمي توانيم بکنيم. آدم هائي بودند که تا آنجائي که توانائي فکري و عملي شان اجازه مي داد، تا نهايت، تا نفي وجود خودشان رفتند. من قضاوت اخلاقيم در مورد اين اشخاص جز تحسين چيزي نيست. اما بگذريم از اين قضاوت اخلاقي که آيا رواست ما امروز در مورد اينها اين طور صحبت بکنيم يا نه، که از جنبه اخلاقي شايد روا نيست. اما فارغ از اين امر، قضاوتي که من در مورد آل احمند و در مورد بيژن جزني و فعالين اين دوره دارم قضاوت مثبتي نيست. بعد از تجربه خودم در حزب توده و بعد از نگاه به راهي که آنها رفتند حالا ديگر عقيده ندارم هر عملي که از سر صدق باشد و به ضد دستگاه حاکم الزاماً عمل مفيدي است، يا تلاشي در راه آزادي است. خيال مي کنم که بسياري از وقت ها دست نزدن به کاري در سياست، فعال نبودن، مبارزه نکردن بهتر از مبارزه کردن نا دانسته است. نفس مبارزه يا فداکاري، به خودي خود داراي ارزش نيست. چيزي که کم داشته ايم و کم داريم شعور اجتماعي- سياسي است. ما يک پديده اي در تاريخمان داريم که از جهاتي خيلي خاص است و آن فدائيان اسماعيلي هستند. مي دانيم که چه شکلي عمل مي کردند. اين آمده تا امروز، تا مجاهدين. هم درآن وقت و هم حالا اين اعمال در مورد عمل کنندگان از سر صدق است. از خودشان مي گذرند براي يک ايده آلي. اگر مسئله اخلاق را بگذاريم کنار اين گذشت از خود که بزرگترين گذشت است گاه بکلي بي فايده و حتي مضر است. الان به دهه چهل نگاه مي کنيم، از خلال تجربياتي است که از سر گذرانده ايم. درست است، در دهه چهل من اين جوري فکر نمي کردم. البته. ولي الان فکر مي کنم که يک بار ما اقلاً يک بار از بنيان و پايه در ارزش هاي فرهنگي خودمان تجديد نظر کنيم. يک نظر ديگر بيندازيم و ببينيم چه مقدار از ارزش هاي والاي اخلاقي اين فرهنگ مي تواند تبديل به ارزش هاي والاي اجتماعي بشود. خوب حالا در مورد آل احمد اجازه بده يک دو نکته را بگويم، تو مي گويي که الزاماً گرايش به مذهب يک امر متعصبانه نبوده ولي آل احمد با انقلاب مشروطيت مخالف است. اين اسمش را هرچه مي خواهي بگذار بهرحال من اين را نمي پذيرم، اين برگشت به عقب را. و يک اشکال هم متأسفانه وجود دارد. آل احمد تاريخ ايران را نمي شناسد و قضاوت مي کند. در «غرب زدگي» راجع به تاريخ ايران قضاوت مي کند ولي تاريخ ايران را نمي داند. (صص 175-176)

* * *

براي اينکه در جامعه ما عمل سياسي يا مذهبي است، همان طور که حالا هست، و يا اگر بخواهد به بعضي اصول کلي ديگر وفادار باشد مثل حقوق بشر، حقوق و قوانين بين المللي، آزادي هاي فردي و اجتماعي، برابري شهروندها صرف نظر از مذهب و غيره و غيره، ناچار عمل سياسي بايد غير مذهبي (لائيک) باشد. خود چيزي که به عنوان قانون اساسي در جمهوري اسلامي به تصويب رسيد يک امر غير مذهبي است چون قانون ها را، از اساسي و غير اساسي، فقه اسلامي از هزار سال پيش داده است. بهرحال از راه و به دست مذهب نمي توان کار غير مذهبي کرد آن هم در سياست مگر اينکه از پيش تکليف روشن باشد که مذهب امر خصوصي و جايش در وجدان آدمي است نه وسط ميدان و در زد و خورد سياست. و اين برداشت تحقير مذهب نيست. چرا تحقير؟ (صص181-182)

* * *

من آن وقت که در اجتماع ايران بودم حوادث زيرگوشم مي‌گذشت و غافل بودم تا چه برسد حالا که هفت سال است نيستم و نمي دانم چه دارد مي گذرد. ولي فقط يک چيز را حس مي کنم و آن اين است که موضوع خيلي وخيم است. اصلاً شوخي بردار نيست. به اين سادگي ها هم حل نمي شود و موضوع هم فقط مربوط به ايران نيست. صرف نظر از شرايط خاص در هر کشور، مربوط به همه کشورهاي اسلامي است. مسئله، برخورد اسلام‌است‌بامدرنيته و دنياي جديد. . . . ناهماهنگي و ناسازگاري بين اسلام و فرهنگ غرب و مدرنيته است. تمدني که فعلاً همه دنيا را گرفته و مثل يک ماشيني دارد عمل مي کند، ازش گريزي نيست. فرار نمي شود کرد، و در ضمن هم مؤمن مسلمان نمي تواند با اين هماهنگ و سازگار باشد. اسلام به نظر من يک «نحوه بودن در جهان» است و روبرو شدن با هستي. آن نحوه با نحوه اي که در فرهنگ غرب هست و دنيا را فرا گرفته و فقط يکي از نتايجش صنعت و تکنولژي است، متفاوت است. اين دوتا با هم ناسازگارند و به همين مناسبت هم اين برخوردهاي دردناک پيش مي آيد و دراماتيک. چه شکلي اين برخوردها يک روزي به سازگاري مي رسد واقعاً من نمي دانم. تاريخ آنقدرها قابل پيش بيني نيست. شايد با يک سلسله عمليات جراحي، بقول مارکسيست ها نقش زور. قهر در تاريخ ما، به نحوي نامنتظر که همه را انگشت به دهن حيران کند، بقول هگل «حيله عقل» نمي دانم. من گمان مي کنم ما در ايران هنوز راهي پيدا نکرده ايم. حالا از مملکت خودمان صحبت کنيم من گمان مي کنم راهي پيدا نکرده ايم. . . . تازه مي خواهيم در مقابل غرب قد علم کنيم و با وسائل خودشان بزنيمشان. ما يک وضعي گرفتيم که جز خودمان هيچکس را قبول نداريم، نفي غير. تقريباً. نفي کلي (طبعاً درمقابل قوي تر نفي مي شويم(صص 202-205)

در رابطه با ايران هم يک تصوري دارم که بدم نمي آيد بگويم. رابطه من با ايران رابطه آدمي است که از مادرش دلخور است. نمي تواند از مادرش ببرد چون شديداً وابسته است به او و در ضمن ازش دلخور است ديگر. حالا چيز بيشتري نگويم. شايد بد نباشد يادآوري بکنم حرف توماس مان را، مثال اينکه مربوط به دوره تبعيدش از آلمان است. وقتي ازش مي پرسند که وطن تو کجاست؟ مي گويد وطن من زبان آلماني است. . . . وطن من اينست اين فرهنگ است فرهنگ ايران است اگرچه خيلي از جنبه هايش را نمي پسندم. ولي درآن زندگي مي کنم. و در دوره اي که در فرنگ هستم بيشتر از دوره اي که در ايران بودم در فرهنگ ايران بسر مي برم. درمورد زندگي شخصي هم خيلي بستگي دارد به سرنوشت. راستش حتي يک ماه ديگر را هم نمي دانم. تا ببينم چه مي شود. (صص 212-213)

------------------------------------------------------------------------------------------------------

* بخشي‌ازيادداشت هاي منتشرنشده مسکوب درباره شاهنامه فردوسي که در شماره ويژه ايران نامه (يادنامه احمد تفضلي، سال هفدهم، شماره 2، بهار 1378) به چاپ رسيد.

---------------------------------------------------------------------------------------------
* برگرفته‌از: سياست و فرهنگ: علي بنوعزيزي درگفت و گو باشاهرخ مسکوب، پاريس، خاوران، 1373.

http://fis-iran.org/fa/irannameh/volxxii/shahrokh-moskoob/selection/notes

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست