تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده   کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷ - ۱۲ ژوين ۲۰۱۸

شهرزاد و مساله ­ی غربت
مهدی استعدادی شاد

شهرزاد - كبرى امين سعيدى - چند شعر چاپ نكرده‏ ى خود را برايم خوانده و به دست تايپ سپرده است. خواندن شعرهاى او اتفاقى بود .
در جهانى كه بر اتفاق بنا شده است، چرا اين اتفاق پيش نيايد و بر حاشيه شعرهايش چيزى نوشته نشود؟
او يك انسان است و يك زن شاعر. گاه "پرنده مهاجر" مى‏شود در اين روزگار پرشتاب زندگى، و مى‏سرايد در شعرى - پرنده مهاجر - ‌«تلنگرى بر آب زدم، / سازى كه زمين آن را مى‏شنود، / آسمان آن را مى‏شنود.‌» او پرنده‏اى است كه زبان زمين و آسمان را مى‏شناسد و با تلنگرى بر آب با آن‏ها به صحبت مى‏نشيند .
در اين جهان، اما او تنها نيست تا همآوايى و همدلى‏اش با طبيعت نامخدوش ماند. ديگرانى هستند كه به عمد و با منظور اين هماهنگى را به اغتشاش مى‏كشانند .
شاعر ندا مى‏دهد: ‌«تلنگرى بر گيجگاه عشق / رعدى سخت در مى‏گيرد / پرنده مهاجر تنم بال مى‏گشايد و مى‏خواند / زندگى اين گونه است / تلنگرى بر دهان كامل‏ترين انسان / پايان آرامش / و يا آغاز شورش»از ضربه به عشق و آن رعد سخت كه در پيامد ضربه مى‏آيد، "پرنده مهاجر " يكه نمى‏خورد. سر در گم نمى‏شود و به پريشان‏گويى و مغشوش‏كردارى نمى‏افتد .
از اين اختلالات و اغتشاشات، گويى از پيش، آگاه است. واكنش‏ اش گشودن بال تن است براى پرواز و رفتن و سر دادن اين نوا با چهچهه ‏ى خود كه : زندگى اين گونه است .
با اين كه از سرآغاز بال گشودن، او زندگى ديگرگونه ‏اى را جستجو كرده است .
گونه ديگرى كه در "آرزو"ى سروده‏ اش آمده است: ‌«چشمه‏هايت پر آب / دريايت پر ماهى / دست‏هايت پر از ترنم / بهارت پر بار / خورشيدت درخشان / كودكانت جسور / سرزمينت آزاد / جهان را گسترده مى‏خواهم چنين / و وطن را
به اين "آرزو"ى شاعر، واقعيت ناجور كنونى پاسخى ديگر داده است .
جهان گسترده است؛ آرى! اما براى فرار و پناهندگى جستن .
وطن نيز گسترده است؛ آرى! اما براى مخفى شدن از دست پيگرد .
پيگردى كه در خواب و بيدارى چون كابوسى همراهت است تا بگريزى .
گريزى به جنوب شرقى و يا شمال غربى .
جنوب آبش كوسه دارد، و بلم كج شده مسافرين را طعمه كوسه مى‏سازد. روايت قربانيان گذر از خليج فارس را بارها شنيده‏ ايم .
شمال نيز "برادر بزرگ" دارد و فقط طفيلى‏ ها را مى‏پذيرد تا بعد در باكو و تاشكند به بيگارى وادارشان كند .
پس دو راه مى‏ماند: يكى كوه و كمر جنگل شمالى، و دوم كوير و بيابان جنوبى است .
در شمال خستگى است و سرما و برف و بوران تا به "آكسارا"ى استانبول برسى .
در جنوب تشنگى است و خاك و غبار و هواى دم كرده تا به فرودگاه "كراچى" برسى .
سپس با كلى فلاكت و بدبختى از اين دو ايستگاه مى‏پرى سوى اروپا .
اروپاى متمدن، اروپاى حقوق بشر، اروپاى تساوى حقوق .
وقتى كه رسيدى و به اصطلاح جا افتادى، تازه مى‏فهمى كه خارجى هستى؛ و خارجى موضوع عينى تبعيض در اروپا است .
فيلت ياد هندوستان مى‏كند و وطن انتزاعى را دوباره مى‏طلبى .
كدام وطن؟
همان جايى كه بايد فرارت را شروع مى‏كردى؟
خاطره‏ ى تلخ و سياهى است؛ و يا گاه گزنده طنزى كه دامن شاعر ما را نيز مى‏گيرد .
وطن انتزاعى گاه كار دست حال و هوا و حواس آدم مى‏دهد .
شاعر خود در "بيدار" بخشى از واقعيت وطن را مى‏سرايد: ‌«بيدار / آمدى و خراب شد وطن / در بركه‏ هاى شب سراب شد وطن / خواندى به گوشمان / آيه‏ هاى خون / خواب شد، / بيدار شد وطن
با اين حال همين سه شعر ياد شده آينه‏ ى تمام نماى تجربه غربت است و شاعر در برابر واقعيت كنونى آن وطن و اين جهان سه رهيافت متفاوت پيش مى‏نهد .
رهيافت‏هايى كه نه از نوع آيه‏ هاى پيامبرانه و نه از فرمايشات شاهانه و نیز نه از مصوبات دفتر سياسى حزب‏ اند .
هنر، و به ويژه شعر، اين گونه با انسان‏ها روبرو نمى‏شود .
مخاطب زيردستان نيستند تا موظف به انجام وظيفه شوند و به صورت انسان‏هاى مسخ شده درآيند كه سرلوحه‏ى زندگى‏شان "مأموريم و معذوريم" است .
شاعر، با شعر، مخاطب را همدم و مونس و همنوع مى‏گيرد .
شعر اگر رهيافتى را بنماياند آن را به مشورت مى‏نهد. اين رهيافت‏ها را بنگريم تا از فراى آن‏ها، شايد به رهيافت شعر برسيم .
ابتدا در "پرنده مهاجر" مى‏خوانيم : ‌
«... /
تلنگرى بر جان خواب / تلنگرى بر نبض زمان / زمين دهان مى‏گشايد و آسمان درب / پس با من بيا / با من بخوان / از بدايت آغاز تا نهايت ايجاز
سپس در "بيدار" مى‏خوانيم : ‌
«... /
مرا به بر بگير / نه در كنار / اى يار، / بيدار / مرا به بر بگير و ببر / تا بهارى ديگر
و سرانجام در سومين رهيافت كه در "آرزو" آمده است، مى‏خوانيم : ‌
«
تنها راهى كه به دريات مى‏برد / نگاهى به گل سرخ / ديگر هيچ كجا نخواهى ايستاد / حتا برابر عشق
يك نگاه به اين شعرها، كه مجموعا در سه دهه‏ ى مختلف سروده شده‏ اند و از دهه‏ ى هفتاد تا نود مى‏آيند، ما را با رشد ذهنيت سراينده‏شان آشنا مى‏كند .
"
بيدار" در سال ١٩٧٩يا ١٣٥٧سروده شده است .
رهيافت اول، سپردن خود به دست "يار" است. او يا شاعر را به بر مى‏گيرد و با بهار ديگر دوباره باز مى‏گرداند .
ضعف اساسى اين نگاه در منفعل بودن نقش پيام‏ دهنده است. خطكشى صرف با ظواهر سياست در اوضاع ملتهب و انقلابى، نشانه‏ ى غفلت از جنبه‏ هاى ديگر، از جمله فرهنگ و رفتار اجتماعى، در همزيستى و زندگى است .
معلوم نيست كه آن يار، كه به صورت منجى تمام اميدهاى شاعر ما را به خود معطوف مى‏دارد، از پس اين وظيفه كلان برمى‏آيد؟
يك دهه بايد بگذرد تا شاعر در شعر پاسخى بدين پرسش دهد .
در "آرزو" كه محصول دهه‏ ى هشتاد است، سرخوردگى سراينده به مثابه عاقبت ناخوش آن دل بستن خوش‏خيالانه به يار، اين گونه بيان مى‏شود : ‌
«
ديگر هيچ كجا نخواهى ايستاد / حتا برابر عشق
اين بى‏ توجهى به عشق اما لحظه ‏اى است. اگر چه شايد زمان اين لحظه بلند و يا كوتاه باشد .
ايراد در خود عشق نيست و يا در دلبستگى شاعر به آن. چرا كه مگر سرودن بى عشق هم ممكن است؟ مسئله‏ ى اساسى تحول رفتار و نقش شاعر است در رابطه با معشوق .
در "پرنده مهاجر" اين تحول صورت مى‏گيرد و شاعر نقش پويا و فعالى براى خود منظور مى‏دارد .
"پرنده مهاجر" كه در سال‏هاى نود سروده شده فراى مرزهاى شعرهاى قبلى مى‏رود .
اين فرا رفتن هم در ذهنيت سراينده و هم در بازتاب ويژگى‏هاى شعر او بازتاب مى‏يابد. ذهنيت اين گونه تحول خود را اعلام مى‏دارد : ‌
«.... /
زمين دهان مى‏گشايد و آسمان درب / پس با من بيا / با من بخوان / از بدايت آغاز تا نهايت ايجاز
سراينده نقش فعالى در برقرار كردن رابطه‏ ى عشقى بر عهده مى‏گيرد. نقش فعالى كه حاصل خودآگاهى شاعر است .
ديالكتيك درونى شعرها و رشدشان در گذر زمان، خبر از درگير بودن سراينده با همنوعان و جهان اطراف مى‏دهد. درگيرى كه دستاوردهايى براى "طرفين دعوا " ، يعنى شاعر و جامعه دارد .
در شعر اول شاعر با بخشى از حاكميت و تنها در حوزه‏ ى سياسى با نقش مرد درگير مى‏شود. غفلت از حوزه‏ هاى مهم فعاليت ديگرى نظير رفتار فرهنگى و آداب و رسوم اجتماعى، شاعر را به دام منفعل ماندن در عرصه‏ ى ارتباط گيرى با "يار" مى‏كشد .
شعر دوم به زير سؤال رفتن "يار" و آشناى با حوزه‏ هاى در قبل ناديده را بيان مى‏دارد .
در اين جا همچنين ديد شعر فراى مرزهاى "وطن" رفته و جهان را در چشم‏ انداز خود قرار مى‏دهد. جايگزين شدن جهان به جاى وطن، فقط تبديل كمّى نيست . كيفيت نگاه در ديدن كليت بالا مى‏رود. سرانجام شعر سوم با گشودن بُعد ديگر، يعنى آسمان، فضاى شعرى را تكميل كرده است. و رفتن و ترانه خواندن - به مثابه ويژگى‏ برجسته‏ ى انسانى كه تجربه‏ ى غربت عمده‏ ترين حوزه‏ ى شناخت او را مى‏سازد - هم در سطح عمودى و هم در سطح افقى انجام مى‏گيرد .
زمان به مثابه بُعدى از فضاى اثر هنرى، نيز سهم اساسى مى‏گيرد و از نظر دور نمى‏ماند .
"
از ابديت آغاز تا نهايت ايجاز" همچون از الفِ آغاز تا ىِ پايان، كه جهان نمادها و قراردادهاى زبانى ما را تشكيل مى‏دهند، تمام كليت زمان را در نظر مى‏گيرد .
شهرزاد - كبرى امين سعيدى - تاكنون سه دفتر شعر و نثر آهنگين به دست انتشار سپرده است: "١- با تشنگى پير مى‏شويم"، "٢- توبا" و " ٣ - سلام آقا ".
او تا آن جا كه اطلاع و عقل نگارنده‏ ى اين سطور قد مى‏دهد، يكى از مهم‏ترين شاعران سى - چهل سال اخير است كه در غريبه ماندن براى شعرخوانان ما و در غريب بودن خودش در جامعه ‏ى ايرانيان، مسئله‏ ى غربت را تشخصى فردى بخشيده است .
او با همين سه دفتر شعر نشان مى‏دهد كه در گذار اين دهه‏ هاى پرتلاطم زندگى ما بيكار ننشسته است. گذشت زمان را نردبانى ساخته و با هر شعر گامى بلند در شفاف ساختن خود و اطرافيان برداشته است. خودآگاهى او هم از آگاهى فمينيستى بهره مى‏گيرد - حتا اگر اين بهره‏ گيرى به راحتى خودنمايى نكند - و هم از آگاهى زيبايى‏ شناسى .
اين توفيق، شايد بلاواسطه از تجربه‏ هاى زندگى پيچيده و سخت او و نيز جدلى كه او با ارزش‏هاى حاكم چه در خود و چه با ديگران دارد، منتج مى‏شود .
او شاعرى است كه عصيانش او را به بيرون چارچوب‏ هاى "كسب و كار" شاعرانگى تبعيد كرده و براى شعرخوانان ما به صورت چهره‏اى ناشناخته باقى مانده است .

اين مطلب براى بار نخست در نشريه‏ ى نيمه ديگر، چاپ در ايالات متحده آمريكا، شماره ١٥/١٦پاييز و زمستان ١٣٧٠انتشار يافته است .

. برگرفته از صفحه آقای استعدادی شاد در فیسبوک
رسانه هنروادبیات پرس لیت | Create Your Badge
 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست