دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید
    سه شنبه ۳ ارديبهشت ۱۳۹۲ - ۲۳ آپريل ۲۰۱۳
تماس سردبیر: gilavaei@gmail.com   نویساد و ارسال مطلب: perslit@gmail.com بایگانی پیوندکده بیانیه ها و برنامه ها سیاسی کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر

نوستالژي يك واقعيت تاريخي است

گفت‌وگو با «مهدي اخوان لنگرودي» به بهانه چاپ «از كافه نادري تا كافه فيروز »

تمام خاطره‌هاي آن سال‌هاي «نادري و فيروز» هم مثل ديروز از من مي‌گذرند آنها را خواب نديدم. همه آنها از همين «حالايم» مي‌گذرند. يك نوستالژي سالم و

دست نخورده است كه از همه آنها در من وجود دارد و هيچ‌وقت در من محو و كهنه نمي‌شوند مثل بعضي‌ها نمي‌توانم خاطره‌هايم را دوست نداشته باشم

من در هيچ كجا نگفتم شاعران در كافه‌ها به بزن بزن شعري مشغول بودند بلكه يادآوري كردم به بزن بزن فكري خود را عادت مي‌دادند،

بزن بزن شعري با

بزن بزن فكري فرق مي‌كند! باز مي‌گويم تقسيم كردن و هديه دادن فكر و زيبايي بيشتر از اين كافه‌ها سرچشمه مي‌گرفت. ياد سهراب مي‌افتم كه مي‌گفت/ كور را خواهم گفت/ چه تماشا دارد باغ/ مار را خواهم گفت/ چه شكوهي دارد غوك...

حسن همايون / «از كافه نادري تا كافه فيروز» عنوان كتابي از مهدي اخوان‌ لنگرودي است كه آن را نشر مرواريد چاپ كرده است. چاپ دوم اين كتاب بهانه‌يي شد تا من از نسل جوان‌هاي دهه 50 و 40 نديده و جناب نويسنده و شاعر آقاي اخوان لنگرودي از نسل زيسته در سال‌هاي دهه 40 و 50 به گفت‌و گو بنشينم، جدلي مكتوب كه كافه‌گردي‌هاي آن‌ سال‌ها را موضوع گپ و گفت قرار داده است، اخوان‌لنگرودي اين اثر را بعد گذشت چهار دهه از حافظه نوشته است، از اين منظر در گفت‌وگوي پيش‌ رو چالش‌هايي را پيش كشيدم كه لنگرودي تاكيد كرد همه اينها همين الان هم با آقاي شاعر است. گفتم نوستالژي بازي‌ است جواب گرفتم از وي كه من با نوستالژي هيچ بازي نداشته‌ام. اين شاعر و نويسنده معتقد است كه «كافه نادري و كافه فيروز به پاي بزرگان ادبيات ايران به ثبت رسيده است.» مشروح اين گفت‌وگو را دنبال كنيد...

لابد خاطره‌هايي هم بوده كه به دليل ملاحظه‌هايي در اين كتاب نيامده است، نخست از آنها بگوييد تا بعد برويم سر وقت حرف‌هاي ديگر.

همين‌طور است، راستش خاطره‌هاي زيادتري مي‌خواستند در اين كتاب موجوديت بيشتري از خود نشان بدهند؛ بعضي آنها را خط خطي كردم. شايد سال و ماه ديگري همه آنها را دوباره بنويسم. خصوصي‌ بودن بيش از اندازه برخي آنها مي‌توانست خيلي‌ها را زير سوال ببرد. اما سعي من در آن بود و بهتر ديدم هنرمندان ما مثل يك واقعيت در روياها و ذهن‌هاي ديگران باقي بمانند تا خدشه‌يي به شخصيت هنري‌شان وارد نشود. آخر همه هنرمندان اصيل در جهان در زواياي كارهاي پرارزش هنري‌شان عبور جاودانه‌يي دارند. ديوار كشيدن در برابر كارهايشان، خيانتي بيش نيست؛ من چنين عملكردي را نوعي جنايت نام مي‌برم. خارج از همه اين بحث‌ها كوششم در آن بود اين كتاب فقط خاطره‌نويسي نباشد. غيرمستقيم توجيه تاريخ دهه 40 تا 50 شاعران و نويسندگان و گذران عمرشان به تصوير كشيده شود، همراه با چفت و بست كردن شعرهاي‌شان - بعد نيما- كه تمام وقت در راستاي گفت‌وگوي ذهني‌ام قرار داشت.

تاريخ تحرير كتاب را 2010 ميلادي، 89 خورشيدي نوشته‌ايد اما كتاب پر از جزييات رفتار، نوع برخورد و حرف‌هاي آدم‌هاست؛ با گذشت چند دهه از آن سال‌ها براي مخاطب باور‌پذير نيست همه اينها در خاطر نويسنده مانده باشد، قبول داريد؟

در اين ميانه كسي كه خيلي از لحظه‌هاي زندگي‌اش را به فراموشي نسپرده و لحظه لحظه‌هاي زندگي‌اش را در ذايقه احساس و عاطفه‌اش عبوري هميشگي داده آيا گناه بزرگي كرده است؟! آخر هنوز به ياد مي‌آورم آن پسرك بازيگوش و تنهايي پنج - شش ساله‌ را، با يك پيراهن ركابي و يك شلوارك كوتاه، تمام روزش را در كوچه پس كوچه‌هاي شهرش به پايان مي‌رساند. به مزارع برنج لنگرود مي‌رفت. با آب و گل آن برنج‌زاران، بازي مي‌كرد. غروب هنگام، وقتي به در خانه‌اش مي‌رسيد... در آن كوچه آشنا «انگار ديروز است» مي‌نشست و چشم به آسمان مي‌دوخت. به لك‌لك‌هايي كه در خطي منظم در آسمان رژه مي‌رفتند و از آسمان پرواز مي‌چيدند... يا وقتي صداي دريا سليم‌ها را مي‌شنيد مي‌دانست شبي باراني را خواهد گذراند. اشك‌هاي آن پسرك هنوز به خاطرم مي‌آيد چرا نمي‌تواند از آسمان پرواز بچيند... «آن پسرك من بودم.»

كتاب بر اساس روزنوشت‌هاي شما تنظيم نشده يعني اينكه همان سال‌ها روزانه يادداشتي ننوشتيد تا از آنها براي تنظيم كتاب استفاده كنيد، جالب است بدانيم چطور اينقدر درباره جزييات حرف زديد؟! همين موضوع سبب مي‌شود مستند بودن كتاب محل چالش باشد. اين‌طور نيست؟

تمام خاطره‌هاي آن سال‌هاي «نادري و فيروز» هم مثل ديروز از من مي‌گذرند آنها را خواب نديدم. همه آنها از همين «حالايم» مي‌گذرند. يك نوستالژي سالم و دست نخورده است كه از همه آنها در من وجود دارد و هيچ‌وقت در من محو و كهنه نمي‌شوند مثل بعضي‌ها نمي‌توانم خاطره‌هايم را دوست نداشته باشم يا مثلا به علت پيرشدن‌شان فراموش‌شان كنم. دنياي زيباي عشق است كه در من زندگي مي‌كند. در همه دوست داشتن‌هاي من اما تا فراموشم نشده و شما را در چالش و سرگرداني باقي نگذارم! من تمام منابع‌ام را از ذهنيات و دانسته‌هايي استفاده كرده‌ام كه در هزارتوهاي درونم جاخوش كرده‌اند. تمام يك هفته با شاملو را با هيچ ضبط صوتي يا كاغذ پاره‌يي در دست مثلا يادداشت‌برداري نكردم. وقتي آخرهاي شب با آقاي شاملو حرف‌هايمان تمام مي‌شد و همه به سوي خواب مي‌رفتيم، من تازه شروع مي‌كردم به يادداشت برداشتن و شاملونويسي كه بعد از چهارروز شاملو فهميد من چنين كتابي را مي‌نويسم. مي‌گفت اين پسر يك كامپيوتر ناشناخته است! كتاب «كافه نادري تا كافه فيروز» هم با اين صميميت نوشته شده است. دوستش داشته باشيد. مهدي اخوان لنگرودي است كه همه آن سال‌هاي ترس و وحشت، آن سال‌هاي ساواك و آن سال‌هاي عاشقانه شاعران و نويسندگان را با تمام قلبش برايتان نوشته است. خواهرزاده هيتلر چنين كتابي را قلم نزده كه مي‌خواهيد او را به چالش «چاله» نزديك كنيد. «اين زبان دل افسردگان است...»

در فرآيند خوانش كتاب «از كافه نادري تا كافه فيروز» اينجور تلقي مي‌شود كه كافه‌روهاي آن سال‌ها چندان ربط دور و نزديكي با كتاب خواندن نداشتند، همه‌اش در كافه دور هم هستند. به قول شما در حال بزن بزن شعري هستند، غير از اين است؟

چه كسي چنين حرف و گزارشي براي شما تعريف كرده است؛ كافه‌روهاي آن سال‌ها چندان ربط دور و نزديكي با كتاب نداشتند. نه عزيزم خيلي هم كتاب مي‌خواندند و خيلي عميق هم مي‌خواندند. گرنه آن 10 شب شعر انستيتو گوته آنچنان چهره نمي‌نمود و ديوارهاي خفقان به وسيله چنين بزرگاني شكسته نمي‌شد. اگر مثال بزنم بايد از شاملو و اخوان ثالث بگويم كه هر كدام‌شان يك كتاب‌خانه متحرك ملي و جهاني‌ هستند. يا نصرت در شعرهايش به تمام اساطيرهاي جهان اشاره‌يي دارد. يا فروغ با 31 سال سن، شكوهمندي انديشه و فكر را تقسيم خواننده‌هايش مي‌كند كه فكر مي‌كنم نسل بسياري بايد بيايند، تا يك فروغ با خود همراه داشته باشد. در آن روزگاران فقط كتاب كم بود و كم چاپ مي‌شده و كتاب‌هاي خوب كمتر در دسترس كتابخوان‌‌ها قرار مي‌گرفت. كنترل ساواك نمي‌گذاشت اگر كتابي مغز و گلوگير بود در اختيار همگان قرار بگيرد. بودند كساني اگر به چنين كتاب‌هايي بر مي‌خوردند تا صبح مي‌نشستند و چنين كتاب‌هايي را با دست مي‌نوشتند و به يكديگر قرض مي‌دادند. مثل حالا، سواد فقط با دگمه‌ها و ماشين‌ها خلاصه نمي‌شد. مشت‌هاي متفكران آن روزگار را باز مي‌كردي فشرده‌يي از تفكرات زمين در دست متفكران آن دوره بود؛ خواهش مي‌كنم اين همه راحت هنرمندان و نويسندگان آن سال‌هاي دوردست را كم نگيريد. آنها ريشه‌اند براي درختان تنومند و مغرور ادبيات معاصر. آيا مي‌توانيم به سواد نيما، اخوان ثالث و شاملو شك كنيم؛ اما من در هيچ كجا نگفتم شاعران در كافه‌ها به بزن بزن شعري مشغول بودند بلكه يادآوري كردم به بزن بزن فكري خود را عادت مي‌دادند بزن بزن شعري با بزن بزن فكري فرق مي‌كند! باز مي‌گويم تقسيم كردن و هديه دادن فكر و زيبايي بيشتر از اين كافه‌ها سرچشمه مي‌گرفت. ياد سهراب مي‌افتم كه مي‌گفت: كور را خواهم گفت/

چه تماشا دارد باغ/ مار را خواهم گفت/ چه شكوهي دارد غوك...

نويسنده در اين كتاب محافظه‌كار رفتار مي‌كند، تقريبا از هركس نام برده به نيكي ياد كرده است گويي آدم‌هاي آن جمع هيچ ايرادي نداشتند، به برخي هم كه انتقادي وارد شده پانوشت داده است اسمش را نمي‌برم. اين هم لابد مي‌تواند دليلي ديگر در غيرمستند بودن پاره‌يي از حرف‌هاي كتاب باشد غير از اين است؟!

درست است كتاب «كافه نادري و فيروز» در سال‌هاي اخير نوشته شده است اما ذهنيات نوشته‌هاي آن به 40 سال پيش برمي‌گردد. هيچ نوع محافظه‌كاري كه شما آنها را نام مي‌بريد در اين كتاب انجام نگرفته است. شايد منظورتان خودسانسوري است كه اصلا در من وجود ندارد. به راحتي ذهنياتم را روي ميز كارم، جلويم مي‌گذارم. فقط گاهي اين ذهنيات را كمي سنگين و سبك مي‌كنم كه چه چيزي به درد خواننده مي‌خورد. تا گفتارها و نوشته‌ها به‌صورت كيلويي در نيايد. مثلا دنياي مشغوليات را حل كند چه كسي چنين ادعايي مي‌تواند داشته باشد؛ كه جماعت قلم به دست هيچ ايراد و اشتباهي نمي‌تواند داشته باشد. انسان بي‌اشتباه وجود ندارد. هر انساني حتي به مقدار كم هم شده اشتباه مي‌تواند داشته باشد اما تكرار اشتباه نابجاست. من به احترام هنر هر هنرمندي كه حركت هنرش جلوتر از خودش انجام مي‌گيرد. بپاس دانش و آگاهي‌اش مثلا به خاطر لغزش‌هايش ذهن خواننده‌اش را خراب نمي‌كنم. جنبه‌هاي مثبت، شكل و فضيلت انساني‌اش را اعلام حضور مي‌دهم. از استناد اين قانون و آن قانون مي‌گذرم. هنرمندي كه اصل باشد در طبيعت هنري‌اش فقط يك قانون را مي‌شناسد. پا نگذاشتن به قانون گياه به نظر شما اگر يك برچسب بد بر يقه هر كدام مي‌گذاشتم، مستند بودن كتاب حالت ثبوت بر خودش مي‌گرفت؟!

شما چند دهه ايران نيستيد، نسلي از شاعران و نويسندگان جوان و مستقل بعد از انقلاب مردم ايران عليه سلطنت پهلوي آمده است؛ از اين همه نوستالژي بازي نسبت به دهه 40 خسته‌اند. آيا كتاب «از كافه نادري تا كافه فيروز» از نظر شما دنباله همان دامن زدن به نوستالژي بازي‌هاي سال‌هاي دهه 40 ادبيات ايران نيست؟!

بياييم كمي درباره نوستالژي با هم صحبت كنيم. چرا شما نوشته‌هاي اين گونه‌يي را يك «نوستالژي‌بازي» خوانده‌ايد؟! بهتر است اول نوستالژي را معني كنيم، آن‌ وقت مي‌توانيم خصوصيات كتاب «از كافه نادري تا كافه فيروز» را بهتر به قضاوت بنشينيم. نوستالژي يك «واقعيت تاريخي» است در انسان‌هاي اين رهگذار كه از همه‌چيز به طور عادي نمي‌گذرند. من نمي‌خواهم براي اين سوال جواب خسته‌كننده‌يي براي شما داشته باشم. شما دلخور نشويد من هيچ بازي‌اي با نوستالژي نداشته‌ام به ‌نظر من نوستالژي واقعيتي از زندگي است. مخلوط شده تاريخ است. نوستالژي در هزارتوهاي ذهن‌مان سال‌هاي سال زندگي مي‌كند، گاهي خودي نشان نمي‌دهد. حال اگر ما بياييم اين واقعيت‌ها را آشكار كنيم. مثلا با آنها زندگي كنيم و حضورشان را بر ديگران نيز معلوم داريم. راه دوري رفته‌ايم و كار بدي انجام داده‌ايم؟! 90 درصد آدم‌هاي جهان با نوستالژي زندگي مي‌كنند. اصلا نوستالژي مهم‌ترين ريشه تاريخ است كه انسان معاصر دست به گريبان آن است. يادآوري همه اين چيزها در كتاب «كافه نادري تا فيروز» به روشني و با صداقت آشكار و معلوم است. نوشته‌هاي اين كتاب به شوخي انجام نگرفته است. در آن بازي‌اي در كار نيست. از سر تفنن كلمات در كنار يكديگر قرار نگرفته‌اند. خون همه لحظه‌هاي دهه 40 تا 50 شاعران و نويسندگان در سطرسطرشان جاري است. گوياي يك دهه آشنا و نزديك كه سن زيادي از آن دوران نگذشته است. ما را مي‌برد به فضايي كه به قول نصرت به دهه رژيمي كه شهرداران با كفني رسمي انتظار ما را مي‌كشيدند!

كافه نادري، كافه مرمر، كافه فيروز و كافه فردوسي اينها در آن سال‌ها واقعا به اهميتي كه الان بر آن تاكيد مي‌شود، بودند يا نه با گذر زمان و جان گرفتن نوستالژي اين كافه‌ها الان اهميت پيدا كردند؟!

كافه نادري، كافه فيروز، كافه مرمر، كافه تريا ريويرا، هتل پالاس. كافه فردوسي و... خب، مكان‌هايي بودند كه شاعران و نويسندگان بزرگ، نقاشان و مجسمه‌سازان ايران، يعني همه آنهايي كه با عشق به زندگي مي‌نگريستند؛ لحظه‌هايشان را در آنجاها مي‌گذراندند و ديد و بازديدها‌يشان را در آنجا انجام مي‌دادند، به قول صالح وحدت – مي‌توان گوشه يك كافه نشست / با درختان جهان زمزمه داشت/ رودها را به خيابان طلبيد. البته من نديدم، ولي مي‌دانستم مثلا كافه فردوس كافه‌يي بود كه هدايت، علوي، مسعود فرزاد، در آنجا به بحث و كار مي‌نشستند. شاملو در وين برايم تعريف مي‌كرد. هدايت را فقط يك‌بار در كافه فردوسي ديده است. شايد مي‌خواست بگويد به‌علت جوان بودنش در آن دوره به كافه فردوس كمتر مي‌رفت. اما كافه نادري و كافه فيروز تا آنجايي‌ كه «من» ديدم و«من» بودم گذرگاه و نشستنگاه، شاعران و نويسندگاني چون شاملو، آزاد، تميمي، نصرت، آتشي، نادرپور، مشيري، غلامحسين ساعدي، جلال آل‌احمد، پرويز شاپور بودند و حتما مي‌دانيد كه نويسندگان « بالافكر» هميشه يك منبع هستند براي روشنفكران سرزمين‌شان. تغذيه روشنفكران هم بيشتر از نويسندگان و شاعران سرچشمه مي‌گيرد. مثلا در پاريس كافه كارتير پاتوق سارتر و سيمين دوبوار بود، گروه وابسته سارتر آنجا بودند و بيشترشان هم لباس سياه مي‌پوشيدند و عينك سياه برچشم مي‌زدند. يا كافه توماسالي در سالزبورگ، كافه موزئوم در وين، روزگاري پايگاه روشنفكري و پاتوق شاعران و هنرمندان بزرگي چون اشتفان تسواگ، توماس برنارد و خانم يلينك و برانداور بودند. همچنين در اسپانيا «لوركا» نرودا، آلبرتي، پيكاسو، اكتاويوپاز، ماركز و كورتاسار توماس مان كافه نشستن‌هايشان بسيار معروف بوده است. هر شب همديگر را ملاقات مي‌كردند. ما نبايد چنين كافه‌هايي را به چشم حقير بنگريم و بي‌خيال از آنان بگذريم و با كافه‌هاي معمولي آنها را اشتباه بگيريم ارزش و اعتبار اين كافه‌ها همين‌قدر است كه بزرگان جهان تقسيم كردن فكر و انديشه در آنجا جمع مي‌شوند به طوري كه خلاقيت‌شان در هنر از باورها مي‌گذرد كه هيچ‌گونه لغزشي در كارهايشان مشاهده نمي‌شود يا راحت‌تر بگويم هيچ گاه دچار فكر متزلزل بودن نمي‌شوند. به قول مژگان رودباراني هر وقت مي‌خواهد از روشنفكران حرفي داشته باشد با جراتي خارق‌العاده مي‌گويد روشنفكر اصيل با چراغي پر از روشنايي و نور، براي نشان دادن راه‌هاي پرمخافت زندگي پاي بر جهان مي‌گذارد. آيا شما دل‌تان تنگ نمي‌شود براي ديدار چنين انديشمنداني در چنين كافه‌هايي كه تمام وقت با انگشتان جوهر گرفته تا هنوز مي‌خواهند واژه‌ها را كنار يكديگر بنشانند و بنويسند؛ شاملو بود كه مي‌نوشت «گونه‌هايت، با دو شيار مورب، يكي غرور تو را هدايت مي‌كند و ديگري سرنوشت مرا، آيدا فسخ عزمت جاودانه بود.» يا مثلا به فرياد اين‌چنين مي‌گويد: «چراغي به دستم/ چراغي در برابرم/ من به جنگ سياهي مي‌روم» كافه نادري و كافه فيروز به پاي بزرگان ادبيات ايران به ثبت رسيده است. آخر در اين دو كافه البته فقط «نادري» چون كافه فيروزي ديگر وجود ندارد؛ عطر و بوي هدايت، علوي، چوبك، قائميان، آزاد، آتشي و شاملو هنوز به مشام مي‌رسد، هواي ديدن خاطره‌هايشان، ابرها را پراكنده مي‌كند. طليعه آفتاب بامداد بر چشم‌ها مي‌نشيند. اما با رونوشت‌هاي خاطره‌نويسي بعضي‌ها چقدر دورم، آدم با آنها نزديك نمي‌شود بلكه دور مي‌شود چون خيلي از نوشته‌هاي اين گونه‌يي، از بعضي افراد مصنوعي به نظر مي‌آيند، مسووليت هيچ فكري در واژه واژه‌هاي گفتار و نوشته‌هايشان ديده نمي‌شود. حوصله آدم را سر مي‌برند. ما نيامديم فقط خودنمايي كنيم. در برابر بعضي از صخره‌ها محكم و استوار بايد بود. مثل داستان آن چشمه و آن سنگ و ... زمان مي‌طلبد.

در سه دهه اخير جريان‌ها و نهاد‌هاي مختلفي داخل و خارج ايران دست به نقل تاريخ شفاهي ادبيات و سياست ايران زده‌اند؛ مجموعه تاريخ شفاهي ادبيات و هنر سازمان اسناد و كتابخانه ملي، مجموعه تاريخ شفاهي ادبيات ايران با حمايت ناشران خصوصي، مجموعه تاريخ شفاهي مركز مطالعات خاورميانه دانشگاه هاروارد، مجموعه پراكنده و بي‌شمار روزنوشت‌ها و خاطره‌هاي نويسندگان و هنرمندان؛ در خلال اين همه روايت از نهاد‌هاي مختلف درباره تاريخ شفاهي ايران مخاطبي كه نبوده در آن سال‌ها در پاره‌يي از اين آثار با چند چيز روبه‌رو مي‌شود؛ خودسانسوري، گاه و بي‌گاه قلب واقعيت، نوستالژي بازي، اگر اينها واقعا تاريخ ادبيات معاصر ايران است خيلي‌ها از قيد آن مي‌گذرند...

همين طور است، در سه دهه اخير، تاريخ شفاهي ادبيات ايران را خيلي‌ها به روايت نشسته‌اند و اثرهاي اين گونه‌يي به وجود آورده‌اند. راستش خيلي‌ها هم اثرهايشان را هنوز به چاپ نرسانده‌اند. من براي اينكه محقق كارهايي اينچنين نيستم و از آنجايي كه سوادم گاهي از «ذهنم» تا به قلبم كشيده مي‌شود و جريانات «هنر» را به شكل غنايي و عاشقانه‌اش مي‌بينم. براي بعضي از گفتمان‌ها رنجيده مي‌شوم به اين دليل بغض‌آلود نگاهم را از آنها مي‌گذرانم و مي‌گذرم. سعي مي‌كنم خودم را از بعضي جهات كنار بكشم؛ زيرا در سوال و جواب‌هايم با آقاي موسايي دوست عزيزم در كتاب «ببار اينجا بر دلم» داشتم. معيار ديگر گونه‌يي را در من به وجود آورد. با شناختي ديگر روبه‌رو شدم. ديدم بعضي از دوستان طاقت چهار كلمه نقد را بر خود روا نمي‌دارند. همه دوستي‌هاي سال‌هاي بسيار دور را با يك سرتكان دادن مي‌خواهند در زير پا له كنند. راستش از من جواب چنين سوالي به آساني برنمي‌آيد. براي عبور از چنين مسائلي بايد به «چرت زدن ژاپني» عادت كرد كه نصرت به آن معتاد بود. يعني در حالي كه چشم‌ها بسته است، اما ديدن در آنها زنده و ماندني است. هر كس اگر بخواهد در ارائه دادن ادبيات شفاهي ايران، در هر زماني از خود اثري خلق كند اولا هوشياري شناخت و شعور كامل را بايد در خود ذخيره داشته باشد. مثلا هر چيز يا هر كس و هر خاطره‌يي را در ادبيات نوستالژي خود راه ندهد كه با تلاش‌هاي اين گونه راهي به هيچ تنابنده‌يي نخواهد داشت. مسلم است، خيلي‌ها از خواندن چنين ادبياتي مي‌گذرند. خود را مقيد چنين نوشته‌هايي نمي‌كنند چون كه حب و بغض، يقه گرفتن، خودبزرگ‌بيني و تصفيه حساب كردن با يكديگر مشكل ادبيات ما را حل نمي‌كند. شما هم از چنين سوال‌هايي معذورم داريد. اگر سر جايم بنشينم و به فكرهايم بينديشم كه دست نخورده و سالم آنها را از صافي و صداقت بگذرانم حتما همه‌چيز درست از آب درخواهد آمد. عزيز من «تو براي وصل كردن آمدي...»

مي‌گوييد كتاب «از كافه نادري تا كافه فيروز» دامن زدن به نوستالژي نيست بفرماييد اين اثر چه چيزي از تاريخ مكتوم شفاهي ادبيات ايران را بازگو مي‌كند؟

بگذاريد، ما بچه‌هاي آفتاب، در اين روزگار و جهان پر از تنهايي، به سرگرداني‌مان بيشتر از اين غلظت نزنيم و اينچنين سرگردان جهان نباشيم. مي‌بخشيد اگر روال حرف‌هايم به اينجاها كشيده مي‌شود. خستگي و بي‌حوصلگي چنين گفتاري را در من به وجود مي‌آورد. آخر عزيز من، 40 سال در غربت زندگي كردن زمان كمي نيست. «صبوري كيومرث» و زندگي كردن درون درخت را به خاطر مي‌آورد! بگذاريد دوست باقي بمانيم!

برخي مي‌گويند سانسور نمي‌گذارد، آدم‌ها راحت خاطر‌ه‌هايشان را باز‌گو كنند؛ اما يك مثال بياورم در همين شرايطي كه شمار زيادي از نويسندگان، هنرمندان خاطره‌هايشان را نقل مي‌كنند؛ شاعري پيشكسوت به اين موضوع تن نمي‌دهد! اين شاعر پيشكسوت مي‌گويد اگر بخواهم از زندگي‌ام بگويم بايد از عشق سال‌هاي جواني هم حرف بزنم و از آنجايي كه بيش از 50 سال است با همسرم زندگي مي‌كنم به احترامش از آن سخن به ميان نمي‌آورم؛ مي‌گويد حالا كه نمي‌توانم از عشق سال‌هاي جواني‌ام حرف بزنم، ترجيح مي‌دهم اصلا حرف نزنم! برخي معتقدند اين مقاومت در برابر «خودسانسوري» ولو به قيمت خاك شدن بخشي از تاريخ شفاهي ادبيات ايران باشد مي‌ارزد به هزار خرده‌خاطره‌يي كه گرهي از گره‌هاي كور تاريخ ادبيات معاصر را باز نمي‌كند، نظر شما چيست؟!

شاملو در يكي از شعرهايش فكر باعظمتي را با خوانندگان شعرش در ميان مي‌گذارد. «غم نان اگر بگذارد!» ما فضيلت آدمي را دست كم گرفته‌ايم. در روزگاري كه ميلياردها انسان كره خاكي، در گرسنگي و فقر دست و پا مي‌زند. براي پينه دست‌هاي يك انسان كارگر، به سراغ هيچ‌گونه عياري نمي‌توان رفت. حق ما نيست براي تعيين و تكليف ادبيات شفاهي يا كتبي، يا هر چيز ديگر در روال هنر، روايتگر لحظه‌هاي عاشقانه يا هر چيز ديگري در اين رديف باشيم كه مثلا مهتاب با نورش چگونه همه ما را روشن مي‌كند يا آگاهي از ستاره از كجا به دست مي‌آيد. ما بايد دقيقا كمي روي نوك پاهايمان بايستم و كمي آن طرف‌تر را نگاه كنيم؛ جهان در برهوتي از جنگ، كشتار و گرسنگي دست و پا مي‌زند. وقتي زندگي خوب، سالم و سرشار نصيب همه انسان خاكي شد آن وقت به چيزهاي مهم‌تري خواهيم پرداخت. به طوري كه وقتي به تنهايي در برابر «آيينه» ايستاديم از خودمان خجالت نكشيم و خودسانسوري را براي خفه كردن ادبيات شفاهي به خلاصه كردن همسرهايمان پايان نبخشيم. سعي در آن داشته باشيم. شب تلخ و سياه تاريك را كه مي‌خواهد بر جهان بتازد با آن حكومت ساليان درازش مصلوب شده در راستاي نگاه‌هايمان ببينم. تا هميشه پذيراي صبح و روشنايي باشيم. خودسانسوري به چنين گره‌هايي كه شما نام مي‌بريد هيچ رابطه‌يي ندارد. توضيح و تجزيه تحليل ادبيات و هنر در هر دهه‌يي اگر با نوستالژي سالمي برخورد داشته باشد و دور از واقعيت نباشد. براي آدم‌هاي آن آب و خاك دوست داشتني و شيرين است. آخر، شناخت يك تاريخ سالم از يك نوستالژي سالم مي‌گذرد. نوستالژي دنياي رازگونه‌يي است كه شادي و غم يك جا در آن زندگي مي‌كند. بيرون كشيدن و آشكار كردن اين دنياي رازگونه فكر نمي‌كنم آنقدر هم ساده باشد. هر كسي از عهده آن نمي‌تواند برآيد.

مي‌گوييد جزييات بسياري را بعد چهار دهه از ذهن‌تان است؛ اما با وجود اينكه حرف‌هاي رد و بدل شده بين آدم‌ها در كتاب آمده اما منِ مخاطب اصلا كافه فيروز را نمي‌بينم، اينكه بناي كافه چگونه است؛ آن هم كافه‌يي كه الان ديگر در تهران كنوني وجود خارجي ندارد به نظر اين هم يك خلل در تاليف كتاب است.

چرا از بناي كافه فيروز و تاريخچه‌اش چيزي نگفتم و از آرشيتكت آن چيزي ننوشتم. مثلا تاريخچه‌اش به دوره ناصرالدين شاهي برمي‌گردد يا روزگاري اسطبل ناصرالدين شاه بوده است؟! كار من تاريخ‌نويسي اين گونه‌يي نيست. خط نگاري اينچنين را براي محققان از اين دست بگذاريم. بهتر است با هم به واژه‌هاي فكري و عاطفي خودمان دلخوش باشيم و دست جوان‌هاي شاعر و نويسنده نسل امروز را چنان بفشاريم تا به نگاه كردن مشتركي دست يابيم كه بتوانيم راه درست هنر را به جست‌وجو بنشينم. آن وقت است كه باز مي‌توانيم، صادق هدايت، احمد شاملو، اخوان ثالث، فروغ و سهراب و آتشي ديگري را تحويل سرزمين‌مان بدهيم.

http://etemadnewspaper.ir/Released/93-04-23/338.htm

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست