تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده   کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید

بازانتشار:دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۶ - ۲۰ نوامبر ۲۰۱۷

مشکل درک مطلب
یا سهم احمد کسروی در تعریف خرد
مهدی استعدادی شاد

دوشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۳۸۹ - ۱۰ مه ۲۰۱۰

 


1- چندی پیش در برگه هایی که از تقویم سالهای گذشته جدا کرده بودم به پاره شعری یادداشت کرده از ابولقاسم لاهوتی برخوردم. پاره شعر به قرار زیر بود:
جرمم در این محیط ستم این بود که من
حس دارم و ممیز بد از نکو شدم
او بسته هر طرف به رخ من در امید
عقل مرا ببین که طرفدار او شدم
در بازخوانی، و چه بسا با دقت بیشتر، پرسش زیر برایم پیش آمد. این که "او"(ضمیر سوم شخص مفرد) در سطر آخر شعر به چه کس بر میگردد؟ آیا "او" ضمیر اشاره برای آن مستبدی است که باعث "محیط ستم" شده؟ نظام استبدادی که با ستمگری در امید را از هر طرف بر شاعر بسته است؟ یا شاید "او" به شاعر و جرمش بر میگردد که حس دارد و قوه تمیز؟ چون در سطر آخر شاعر از عقل خود هم میگوید. ولی بعید به نظر میرسد که آدم عاقل ( و از آن نامحتملتر شاعر اهل شهود) بخواهد طرفدار استبداد شود.*
البته استدلال و اثبات مدعای اخیر، پیش از هر چیزی، در خود زندگانی لاهوتی کرمانشاهی یافت شدنی است که بخاطر دوری ازهمدستی و همنوایی با استبداد، کوله بار سنگین غربت را به دوش گرفت، از مرز وطن گذشت و در فرجام تبعیدی بودن از جهان رفت.
بهر حالت آنجا برای پرسشهای خود به فوریت پاسخی نیافتم. به همین خاطر در حاشیه ی پاره شعرنامبرده سخن از مشکل درک مطلب پیش میآید. اشکالی که در نیاقتن مصداق و دلالتی برای "او"است.
در روند گمانه زنیهای اولیه، چیزهای مختلفی به خاطرم رسید. از جمله این که دلیل نیافتن پاسخ، شاید در ابهام شعر و نارسایی مفهومهای ارائه شده باشد. زیرا که میگویند عقل سلیم، فقط فرق بد و نکو را میداند. اما آدمی برای آنکه میان خیر و شر تمیّز دهد یا بین راستی و ناراستی و دروغ تفاوت بگذارد و فاصله درستی از خطا را خاطرنشان سازد، بیش از عقل سلیم به خرد محتاج است.
در ادامه خواهیم دید که سخن حاضر، برخلاف عادت محاوره ای ما، عقل و خرد را یکی و یکسان نمیداند. این تفاوت را به ویژه در رابطه با تبارشناسی این دو مفهوم مختلف میتوان باز شناخت. خرد( مثلا با کاربردش در شاهنامه فردوسی) درسنت نظری - فرهنگی ایران پیشا اسلامی ریشه دارد ولی عقل از طریق زبان عربی به بحث و جدل ایرانیان راه یافته است.
عقلی که با اعقال( به معنای افسار و زانو بند شتر) همریشه است و توسط مترجمان عرب، در گذر برخورد با فرهنگ و فلسفه یونانی، معادل NOUS یونانی گذاشته شده است. این معادل گذاری نه فقط باعث سوءتفاهمهای نظری بسیار بلکه همچنین پرده پوشی نیتهای مختلف استفاده از این مفهوم در آن دو فرهنگ متفاوت بوده است.
"نوس" یونانی رهنمود برای عمل است ولی عقل عربی فعل منع کردن و باز داشتن مرد است. زیرا مرد عاقل باید نفس خود را از آنچه اقتضای طبیعت شهوانی است باز دارد.
منتها این باز داشتن را همیشه نباید همچون هنجار اخلاقی در نظر گرفت که مانع تجاوز به دیگری میشود؛ مسلمان جنگجو باید عاقل میشد تا در هنگامه کشورگشاییها و نبرد نیمه تمام کار خود را رها نکند و دنبال شهوترانی برود. بهرحالت برای فرمانده سپاه کشورگشا و سمت وسو دادن به حرکت افرادش فقط زانو بند شتر لازم نبوده است. به برادران ستیزه جوی مومن نیز باید افساری زده میشد. اما از آنجا که تاریخا مردان با وسیله حمل و نقل زمانه خود را اینهمانی کرده اند، عقل و عقال را امروزه نه در رابطه شتر و سوارش که در حکم ترمز ماشین برای راننده باید دید که مانع از تصادف میگردد.
از این آموزه های پنهان مانده در دفتر تاریخ گذشته، باری در عرصه بحث نظری که خود را از دست بیدادهای جدید و قدیم پاک نگه میدارد، مفهوم عقل را فقط زیر مجموعه مفهوم خرد میتوان در نظر گرفت. در حالی که عقل برآمده و متمرکز بر حس و فهم آدمی است، خرد به ابزار سنجش مفاهیم و محسوسات و نیز ارزیابی نتیجه عقلانی مجهز است.
از این گذشته، خرد آنگونه که کانت شرح داده برای رسیدن به شناخت از قوه انگارش و ادراک ساده و پیشاحسی نیز بهره میگیرد.
از این توضیح در رابطه با عقل و خرد گذشته، در پاره شعر یاد شده اما مشکل دیگر این بود که فقط نام عقل به میان میآمد و از توانمندیهای خرد چیزی گفته نمیشد.در آنجا نه سخنی از خرد به صراحت رفته بود و نه از آن معیارهایی که تقابلهای درست و نادرست را روشن میسازند.

2- در حین مشغولیت با پرسشهای شعر ابولقاسم لاهوتی، یکباره و بر حسب تصادف، یاد مطلبی از احمد کسروی افتادم. مطلبی با عنوان " در پیرامون خرد". سپس با تلاش اندکی برای تهیه اثر،خوانشی داشتم از آن؛ که به صورت جزوه در خارج کشور چاپ شده تا، مثل سایتهای اینترنتی، سانسور آثار کسروی در ایران را تا حدی خنثا کند.
البته در آن لحظه هایی که بیکباره کسروی خوانی ام گُل کرده بود نه وقت سالگرد تولدش بود، او در هشتم مهر 1269 بدنیا آمده، و نه زمان مرگش؛ او در بیست اسفند 1324 قربانی ترور فدائیان اسلام شده است. از این رو معترفم که فقط به قصد یافتن پاسخ خود سراغ نوشته کسروی رفته بودم. میخواستم ببینم او، که به زمانه ی لاهوتی تعلق دارد، احیانا چه تعریفی از عقل و خرد به دست داده است.
به همین دلیل، یادداشت حاضر جشن نامه و تجلیل کسروی نیست. تجلیلی که، برای ستایش و ثناگویی، البته دلیلهای قانع کننده خود را باید داشته باشد. گرچه برخی از پروژه هایی که کسروی در قدیم مطرح ساخته، مثلا خرافه زدایی جامعه، برای وضعیت امروزی ما هنوز فعلیّت دارد و بقول فرنگیان آکتول است. بویژه که در سومین دهه ی حیات"جمهوری" اسلامی، مذهب شیعه میرود که به خرافه های جمکرانی خلاصه شود.

3- آنجا، در حین جستجوی مصداق "او"ی آفتابی شده در شعرلاهوتی، کنجکاو شده بودم. میخواستم ببینم که پس از آشکار شدن نوع رویکرد عقل در شعر نامبرده، کسروی آن روشنفکر ایرانی همزمانش چه نکاتی به نثر در مورد خرد نوشته است. نکاتی که شاید بتواند برای درک و دریافت بهتر زمانه گره گشایی کند. از اینرو در حاشیه مطالعه ی اثر کسروی و نیز با کمک اطلاع رسانی اینترنتی دریافتم که "در پیرامون خرد" به دوره پایانی نویسندگی وی تعلق دارد. اثر نامبرده در سال 1322 نگاشته شده است.
اکنون پیش از آنکه وارد جزئیات مطلب نامبرده شویم، نخست بیائیم و یک تبدیل تقویمی را انجام دهیم؛ یعنی اینکه ببینیم سالهای زندگانی کسروی در تقویم میلادی کدامست. بدین وسیله یک پل ارتباطی خواهیم زد تا بتوانیم بین شرایط بومی(ایران) و موقعیت غرب (بیشتر اروپای آنزمان) آمد و شد کنیم. آمد و شدی که بساط قیاس وضعیتها را مهیا کرده و ما را به روشنگری در مورد مسائل خود میرساند.
یکی از نکاتی که از قیاس وضعیت امروز ایران با کشورهای اروپا حاصل میشود، سانسور گسترده در سرزمین ما بر سر موضوعهای ممنوعه یا تابوها است. در حالی که در قاره نامبرده امکان نقد هرگونه بازتابی از مقدسات وجود دارد. چنانکه به راحتی نقد پاپ صورت میگیرد که یکی از مهمترین مقدسات جوامع غربی بشمار میرود.
نقد گفتار و کردار پاپ به ویژه وقتی شدت مییابد که واتیکان در ماه می 2008 با هیئت نمایندگی جمهوری اسلامی قطعنامه مشترکی را با عنوان "ایمان و خرد" صادر کرد. در قطعنامه هر دو طرف مدعی شده اند که دین و خرد، اهل قهر و زورمدار نیستند. مدعایی که به روشنی و به یقین در مورد دین به دور از حقیقت است. کافی است تاریخ عزم و جزم مومنان مسیحی و مسلمان در کشورگشائیها را به یاد آوریم که مانند سایر جنگها چیزی جز ویرانی، کشتار و خانماسوزی بهمراه نداشته است.

4- در کنار موضوع قیاس خود و جهان بیرونی، اینجا، اگر هدف سخن خود را پیگیری کنیم در تقویم میلادی آمد و شد کسروی به قرار زیر است: زایش 1891، کُشتار 1946. بنابراین محاسبه، زمان نگارش مقاله کسروی در مورد خرد سال 1944 است. در این دو سالی که از نوشتن مطلب در پیرامون خرد تا قربانی ترور شدن کسروی میگذرد، اروپا پایان جنگ بین الملل دوم و شروع دوران بازسازی را تجربه میکند.
تبدیل زمان تقویمی حیات و اثر کسروی از خورشیدی به میلادی دست کم یک فایده دیگر دارد؛ اینکه درستی برخوردهای وی به جهان غرب را دریابیم. به وقتی که سخن پیرامون خرد است. در این راه در خواهیم یافت که وی تا چه اندازه بر زمانه خود اشراف داشته یا بی خبر از جهانیان به چه میزان اسیر بومیگرایی خود پسند بوده است.
کسروی در "پیرامون خرد" که از هشت گفتار تشکیل شده است، در نخستین گام طرح مسئله میکند. آنهم با این پرسش در عنوان گفتار یکم که" چرا خرد را خوار میدارند؟"
اینکه در عبارت بالا اشاره به کدام فاعل خطاکار است تا چندین پاراگراف بعدی بدرستی معلوم نیست. در آغاز حتا با اشاره نیمه مستقیم هم روبرو نیستیم. نخست نمیدانیم که چرا از شخص یا اشخاص خاصی نامی به میان نمی آید. حتا فرای امتناع از برخورد شخصی، معلوم نیست که منظور کدام جریان فکری است. در هر صورت مطلب با چنین جمله ای شروع میشود:"گرانمایه ترین چیزی که خدا به آدمیان داده"خرد" است. خرد شناسنده نیک و بد و راست و کج و سود و زیانست. آدمی برگزیدۀ آفریدگان است، میوۀ آفرینش است".
از جمله اندرزگویانه "خرد شناسنده نیک و بد..." که بگذریم، آن عبارت "آدمی برگزیدۀ آفریدگان و میوۀ آفرینش است" بوی جلب توجه مخاطب را میدهد. مخاطبی که به اصطلاح هندوانه زیر بغلش گذاشته شده تا احساس غرور کند و صاحب انگیزه شود.
والا در رساله علمی میشد با همان اصطلاحات ترکیبی رایج چون "حیوان اجتماعی و ابزار ساز" یا "جاندار سخنگو" بخش توصیف آدمی را پوشش داد و به تعریف خرد و لزوم پایبندی بدان پرداخت.
در پاراگراف بعدی، سخن کسروی نه فقط به الزامات اولیه رساله نویسی توجه نمیکند که تعهد به تعریف مفاهیم اصلی بحث و اعلام معنای مورد نظر است، بلکه به نگرشی یکسویه نیز تن در میدهد. چرا که اهمیت خرد را به پیشرفت تکنیک خلاصه میکند. با تکیه بر نشانه های توسعه تکنیکی که به زمانه اش دراختراع رادیو و هواپیما تجلی یافته بود، کسروی خواننده را به اهمیت خردگرایی اشاره میدهد. خواننده ای که میتوانست بوسیله رادیو و هواپیما زمان حمل و نقل خود و انتقال خبر شفاهی را کاهش دهد.
اما تحول فرهنگی در نگر کسروی لیاقت و اعتبار آن را نمی یابد تا همچون زمینه ساز روند خردگرایی در تاریخ مورد اشاره قرار گیرد. شاید اینجا برخی از "خیرخواهان خطاپوش" متذکر شوند که مطلب کسروی برای روزنامه نگاشته شده و دامنه وسیعی از مخاطبان عام را در نظر داشته است. بنابراین هدف مطلب حاضر همانا مته به خشخاش گذاشتن بیهوده است. اما همانطور که در ادامه بدان خواهیم پرداخت، کسروی در همین مقاله، بر خلاف انتظار از عالم اهل تحقیق، به صورت فله ای فلسفه و ادبیات را خوار میشمارد و قابل اعتنا نمی یابد.

5- او با اثر خود "در پیرامون خرد" نشان میدهد که نه فقط از تحولات نظریه پردازی جهانیان در مورد خرد و محصولش بی خبر است بلکه به همان "سیر حکمت در اروپا"ی فروغی نیز التفات نکرده است. کتابی که برای زمانه خود( انتشار کامل مجلدها در 1320) چشمگیر بوده و دست کم برای فهم انقلاب کانتی در فلسفه که تعین کرانمندی خرد در راه شناخت بوده، نکات آموختنی داشته است.
کسروی البته اگر اتکا را بر خود پسندی بومی نمیگذاشت و روش آسان یاب آزمون و خطا را به کار می بست، با همان اشاره به تحول تمدنی که به رفاه و آسانی حیات یاری رسانده نکته زیر را نیز در مییافت. این که، در گذر ایام، کیفیت یابی زندگانی هم اهمیت شایان داشته است.
بهر حالت آنجایی که سخن پیرامون خرد است، روش معمول بسیج مرید و جلب مخاطب راهگشا نخواهد بود. عادتی که همیشه در موعظه ها انسان را "اشرف مخلوقات" میداند. این امر همچنین آنجایی نیز صادق است که انسان به قول کسروی میوۀ آفرینش خوانده شود. در واقع گره اصلی مطلب کسروی در پیرامون خرد، همانا ندیدن انسان همچون پدیده فرهنگی است. آنهم فرهنگی که در گذر ایام معناهای مختلفی داشته است.
حاشیه روی نیست اگر یادآور شویم که فرهنگ، نخست، به معنای کاشتن بذر، غلبه بر طبیعت بیگانه و تامین ادامه حیات بشر بوده است. سپس، در مرحله بعدی، فرهنگ همتای متقابل خود را تغییر داده است. چرا که دیگر به صورت تقابل با طبیعت نبوده و هماورد خود را با بربریت انجام داده و تمدن را پایه گذاشته است. در این مرحله گذار از دشت و بیابان به شهر، فرهنگ از طریق موجودیت ساختارهای کشوری معنا یافته و ساختاری بوده است در کنار ساختارهای سیاسی، حقوقی و اقتصادی. در مرحله سوم، فرهنگ به معنای تامل در سنت تمدن و متحول سازی آن بوسیله دستاوردهای نظری - هنری است. این معنا به زمانه کانت و نیچه البته شکل مشخص رهنمودی می یابد زیرا که ایشان به ترتیب رشد اخلاق و پویایی زیبایی شناسی را با کیفیت فرهنگ مترادف کردند.
کسروی در ادامه مطلب خود و بدون در نظر گرفتن این معناهای مختلف فرهنگ و روند تحولاتش که بدون هیچ شک و تردیدی زمینه بربالیدن و "پیرامون" خرد را میسازند، با دریغ و هیهات سخن خود را ادامه میدهد:" لیکن جای افسوس است که آدمیان خرد را نمی شناسند و از آن سودجویی نمی توانند."
مشخص نبودن ملیت و منطقه ی جغرافیای سیاسی آن "آدمیان" مورد خطاب کسروی دو پاراگراف ادامه مییابد تا اینکه نویسنده در تداوم بحث به مشخص کردن موضوع خود رضایت میدهد. چنان که مینویسد:" در میان ایرانیان، نه تنها خرد را نمیشناسند و پروای آن نمیدارند چون نامش در میانست از دیر باز دسته هایی با آن دشمنی نموده اند. کتابهای فارسی پر از نکوهش خرد است و صوفیان و خراباتیان و باطنیان و همچنین بسیاری از کیشها با آن دشمنی نشان داده اند."
بازشناسی واکنشهای کسروی به این ایرادهای متمرکز در پاراگراف بالا، خود به خود اهمیت روش درست برخورد به موضوعها را نشان میدهد. از یاد نبریم که بخشی از ویژگی خرد در روش پژوهشی نهفته است که به شناخت منجر میگردد. درضمن با جمله های همین پاراگراف اخیر، کسروی تمامی پروژه کنشمندی خود را نشان میدهد و مخالفان اهداف خویش را به نام میخواند. شناخت سرگذشتش به آشکاری معلوم میکند که وی عمری تلاش و بحث را برای مقابله با دشمنان خود سرمایه گذاری کرده و از جان مایه گذاشته است.

6- با این پسزمینه، اگر "دشمنان" موجود در ترازوی سنجش وی را مورد توجه قرار دهیم، خواهیم دید که در پی شناخت نظری، چگونه گرایش عملی وی به فعل در آمده است. از سنجش اوضاع نظری - سیاسی در ایران تا سازماندهی برای تغیّرو بهبودش، نزد کسروی، با فرایندی روبروئیم که فراز و نشیبهای اعجاب برانگیز دارد. عمده ترین عناصر فرایند کنش شناختی و واکنشهای وی در زندگانی به قرار زیر است.
کسروی که کیش و فرقه گرایی در ایران را همچون مانع رشد و اشکال اجتماعی ارزیابی کرده و رساله های تحقیقی در موردشان نگاشته، در فرجام بازشناسی خود متاسفانه برای ساختن دین و فرقه خود ( حزب یا باهماد آزادگان) نیز نیرو مصرف کرده است؛ بر همین مسیر پیچ و خم دار یا پُر از فراز و نشیب، دفتر تاریخ از نقد خرد ستیزی در کتابهای فارسی تا عملکرد انزجار بر انگیز کتابسوزی وی را ثبت کرده است.
بدین افراط و تفریطهای حیرت برانگیز بایستی روش و شیوه های نادرست تجزیه و تحلیل را نیز افزود. این نکته هم در تجلیل از خرد، بی آنکه شرایط و شروط آن تعریف شده باشد، هویدا است وهم در آن حرفهای چکی و حکمهای فله ای. بویژه وقتی وی در مورد کُل ایرانیان( از شاعر تا تاریخنگار، از حکیم تا مُنجم) داوری میکند که گویا سر جمع خرد را نمیشناختند.
ضعف پژوهشگری کسروی فقط در اعلام نتایجی نیست که مبنا و منابع تحقیق خود را آشکار نمیکنند؛ در آن حکمهای با قاطعیت صادر شده، کمبود نگاه انتقادی به خود، عدم آزمایش نتایج بررسی و نشناختن اصل خطاپذیری فرضیه ها موج میزند.
در اینجا فقط با عدم اشراف نظری، اشتباهات فاهمه و ناهشیاری کسروی روبرو نیستیم. همه جا در کنار روش غلط برخورد به موضوع، نامنعطف وخشک بودن فاعل شناسا و نیزعادت فرد استبداد زده به حذف دیگری رُخنمایی میکنند.
با آشکاری این ایرادها بایستی با نگرش توجیه گرانه ای مقابله کرد که در "پژوهشهای" کسروی فقط دلیل ستایش و علت تجلیل میبیند. روش اشتباه در پژوهش را از منظر منافع ملی و سیاسی، گو هر چه باشد، درست نمیتوان کرد. استدلالهایی از این دست که وی با روحانیت شیعه به مقابله پرداخته و قربانی شده یا با پان ترکیسم عثمانی و وسوسه تجزیه ایران توسط روسیه استالینی به هماورد برخاسته، برای منطق سنجشگری پذیرفتنی نیستند. چنان که راه و روش وی را به هنجاری تنظیم گر یا سرمشقی مفید تبدیل نمیکنند.

7- این کمبودها دست به دست هم میدهند که ما از طریق کسروی نه صاحب سنت سنجشگری خردمندانه شویم و نه وی نبض زمانه و آهنگ رشد نظری اش را حس کند.
در حالیکه نقد خرد ابزاری در "دیالکتیک روشنگری" هورکهایمر و آدورنو(سال نگارش 1944،سال انتشار 1947) سوداگری خرد ابزاری را افشا میکرده، اثری که با نوشته "در پیرامون خرد" همدوره است، کسروی به هموطنان خود خردمند بودن را ابزار سودجویی معرفی میکند. حتا اگر سودجویی نامبرده در این متن را به معنای فایده گرایی بگیریم و نه آن سوداگری که از هیچ بیداد و استثماری رویگردان نیست، باز با گرایشی در طیف پوزیتیویستها روبروئیم و گره ای از در پرده بودن شناخت گشوده نمیشود.
در حالی که دستاورد مکتب فرانکفورت در ارزیابی دوباره سخن و پیروان بعدی اش( جریان نئوکانتیسم) بوده است تا به افشای اسطوره ای - افسانه ای شدن خرد برسد، کسروی با فرقه سازی، کتابسوزی و نیز گرایش به حذف ادیب و فیلسوف از اذهان عمومی ایرانیان به نقض غرض اولیه خود دامن زده که مبارزه با خرافه زدایی بوده است.
تناقض میان میل خرد پروری و عملکرد کسروی که خود را در ترازوی درستی - نادرستی کار نمیسنجید، به روشنی نکته زیر را گوشزد میکند. این که شرح مفهوم خرد و ارائه دلیل برای گرایش بدان، بایستی در روش نقد و ارزیابی موضوع نیز خردمندانه باشد. عدم پایبندی بدین اصل هرگونه انگیزه و تلاش در راستای خرد پروری را بیفایده میسازد. حتا اگر کسروی هزاربار بیش از آنچه سخن بر آورد فریاد بکشد که " به تاسف معنی درست خرد را مردمان نمی شناسند".
همانطور که شاهد بوده ایم و درست بخاطر شیوه غلط برخورد و ایرادهای روش استدلال وی، هشدار کسروی که در پی گذار از شرایط عقب ماندگی کشور بوده موثر واقع نشده است. بگذریم که او در اثر "در پیرامون خرد" فقط به اصلاحات در میهن قانع نبوده و نظریه پردازی خود را در قیاس با اروپائیان برتر شمرده است. والا به ارائه چنین سخنی بر نمیخاست که:" شگفت تر آن که دانشهای نوین اروپایی نیز خرد را با این معنی که ما میگوئیم( که داور نیک و بد و راست و کج باشد) نمیشناسند".
پس از این جمله وی به داروین اشاره کرده که خرد را اندیشه میداند و نیز به روانشناسی که از خرد به معنایی متفاوت از مراد کسروی نام میبرد. در پی اشاره به نظریه تکامل و روانشناسی، رساله کسروی به "فلسفه مادی" میپردازد واز آن خرده میگیرد که چرا پیروانش"سرچشمه همه فهم و دریافت آدمی را کله و مغزاو میشمارند".
طبق عادت به اعلام داوریهای کلی، که کسروی نمونه اش را در اثر نامبرده با همطراز خواندن حافظ و مولوی و همنوا دانستن شعرشان نشان داده، هنگام بررسی فلسفه مادی نیز نویسنده خود را موظف به ابراز جمله های مشخص و نقل قولهای مستقیم از آثار این جریان فکری نمی بیند.
وی همواره استنباط خود را ملاک ارزیابی قرار میدهد و به نتیجه های دلبخواه میرسد. چنین است که حرف در دهان پیروان فلسفه مادی میگذارد و از ایشان چنین نقل قول میکند:"نیک و بدی در جهان نیست و هر کسی آنچه را با ساختمان مغزیش سازگار یافت یا بسود خود دید پسندیده نیک میشمارد و آنچه نه چنین است بد مینامد".
در ادامه این سخنان است که برای اولین بار با نام و اثری مشخص آشنا میشویم. کسروی از دکتر ارانی و کتابش "عرفان و اصول مادی" میگوید. آنهم برای آنکه استنباط خود را به کار وی نسبت دهد. این انتساب البته تا اینجا ایرادی محدود میماند. اما وقتی کسروی در کتاب ارانی کلیت گفته های فیلسوفان مادی را میبیند و ایشان را باعث و بانی انحراف نظری ایرانیانی میداند که در دریافت کارکرد خرد با او همداستان نیستند، قضیه اشتباه کردن ابعاد وسیعی مییابد. چرا که نوشته است:" این بدآموزیهای اروپایی چندان مفت و ارزان گردیده که بدست آخوندها نیز افتاده بارها دیده ایم فلان ملا میآید و میچخد و بهانه اش این بد آموزیهاست".
همین جمله چندین ایراد نظری را در خود جا داده است. پرده گیری از آنها، انحراف نویسنده را در فرایند شناخت بیشتر آشکار میسازد. نخستین ایراد در آن پرشی است که کسروی از روی اثر ارانی کرده و آن را، بدون هرگونه تردید و قیاس و باز سنجی، همقطار و نماینده آثار "فیلسوفان مادی" دانسته است. ایراد دوم اینست که فرضیه یا برداشت زیر را به اروپائیان نسبت داده که " حقیقتی در جهان نیست و نیک و بد بسته بسود و زیان هر کسی ست."
از برنهاد یا تز زیر که دنیا صاحب حقیقتی در خود نیست و احتمالا با کوشش و تلاش باید به دنیا معنا و به عبارت دیگر حقیقت بخشید، الزاما امر بد آموزی را نمیشود نتیجه گرفت.
در ضمن بعید به نظر میرسد که یک روحانی شیعه در ساختار استدلالهای خود از این برنهاد استفاده کند که دنیا صاحب حقیقتی نیست. به فرض اینکه شخص روحانی در بحث چنین برداشتی را عنوان دارد، مرتکب جرمی نشده است.
اساسا" ارائه برداشت یا فرضیه از سوی شهروند متعارف یا فرد روحانی نه جرم است و نه نظریه پردازی را به ورطه بدآموزی میکشاند. روحانی اگر در ساختار قدرت ناحق و به قصد عوامفریبی سخن بگوید مستوجب سرزنش و رسوایی است. اما وقتی در صحنه عمومی به بحث میپردازد به اندازه دیگران حق استدلال و برهان آوردن دارد. سخن وی را نباید مثل کسروی با فعل چخیدن تحقیر کرد. میدان بحث اجتماعی، خوشبختانه پلیس و پاسدار ندارد که ورود اشخاصی را به صرف داشتن لباس غیر متعارف قدغن سازد.
تا به اینجا با تفکیکهایی که انجام دادیم نارساییهای گفتار یکم اثر کسروی را تا حد توانمان روشن ساختیم. پس حال دلخوش کنیم به گفتار دوم مطلب کسروی که در عنوانش تلویحا" قول پاسخ زیر را میدهد:"خرد چیست؟"
8- در آخرین لحظه ی گزارش از مطلب کسروی، نوبت بررسی قول او مبنی بر توضیح چیستی خرد است. بویژه که وی گفتار دوم مطلب خود را با چنین جمله هایی آغازیده است:"ما باید در اینجا معنی خرد را روشن گردانیم. چیزی که هست باید نخست معنی روان روشن گردد و گوهر آدمیگری دانسته شود".
بدین ترتیب معنای خرد منوط میشود به دانستن گوهر انسانی که در نظر کسروی چیزی جز"روان" نیست. او پیش از آنکه در وجود آدمی تقابلی میان روان از یکسو و تن و جان از سوی دیگر قائل شود، به نقد "فیلسوفان مادی" میپردازد که گویا سرچشمه کارها و جنبشهای جانوران و آدمیان را "خودخواهی" دانسته اند. کسروی البته بر بخشی از استنباط خود از "گفته مادیون" صحه میگذارد و میپذیرد که خودخواهی در مورد جانوران صادق است اما در مورد آدمیان نه!
گرچه با هزار مثال از خود پسندیها و خودپرستیهای "جانور دوپا" میتوان به مقابله با برداشت کسروی از آدمیان برخاست و اعتبارش را کم رنگ کرد، اما مسئله کنونی ما مخالفت با برداشت خوشخیالانه یا حتا نحیفانه از انسان نیست. اتفاقا چون آدم آنگونه از خود گذشته نیست که کسروی قلمداد میکند، الزام بحث بر سر گسترش خردورزی پیدا شده است. بی تناقض بودن برداشت وی از واقعیت در وهله نخست به خودش مربوط است. مسئله ما بازشناسی درستی یا نادرستی روش بررسی کسروی در توضیح خرد است.
بخشی از نادرستی تعریف کسروی از خرد با شقه کردن انسان به دو گوهر تن وجان از یکسو وروان از سوی دیگر شکل گرفته است. این شقه کردن که باید به کمک استدلال کسروی آید در کالبد آدمی تقابلی را به وجود میآورد که به تناوب چالش خیر و شر یا رقابت فایده و بیهودگی را ظاهر میسازد. در این تقابل، تن و جان نقش بد را بازی میکنند و با جانوران همداستانند. در حالی که "روان" آدمی نقش قهرمان سناریو را ایفا میکند.
ریشه ی لذت ستیزی تاریخی که آگاهانه یا ناآگاهانه در افکار کسروی موثر است، تن و جان را فقط در پی ارضای غریزه میبیند. و البته نزد قدما غریزه چیزی جز امور پائین تنه ای نیست.در حالیکه روان در طبقات فوقانی و بر فراز سر و دماغ در سیر و سیاحت است و کاری ندارد جز اینکه دلسوز باشد و نیکخواه.
بااین حال ماجرا به همین جا خاتمه نمی یابد. این که ما فقط با خشکه مقدسی ذوق ستیز روبرو شویم که عقل را ابزاری برای لگام زدن به احساسات میداند. کسروی وقتی انسان را دارای دو دستگاه در خود میداند، مکانیکی دیدن پدیده ها را به آشکار ترین شکل نشان میدهد. پس ما می مانیم و انسان دو دستگاهی کسروی که چنین وظیفه هایی را بر دوش دارد:"1- دستگاه تن و جان با هوسهای بسیار و خویهای پست رشک و کینه و خشم و ستم و آز و خود نمایی و گردنکشی و دروغگویی و چاپلوسی و مانند اینها. 2- دستگاه روان با نیروهای فهم و اندیشه و خرد و شرم و آزرم و فرجاد و مانند اینها."
کسروی با این وابسته کردن خرد به روان در واقع و بطور طبیعی امکان حیات آن را از بین میبرد زیرا میان خرد با تن و جان دیوار عبور ناپذیری میسازد که یکی از دیگری نتواند یاری بگیرد. پس از این خود زنی فاعل شناسایی که خرد را از ادامه حیات محروم داشته با برداشت تقلیل گرایانه کسروی نسبت به خرد روبروئیم که خرد را فقط در حیطه مصلحت ملی برای شهروند تعریف میکند. منتها در همین مثال زدن برای تعریف کارکرد خرد آنقدر کش میدهد و جمله پشت جمله میآورد تا مخاطب را از نفس بیندازد و وی را برای قبول هر حرف بی پشتوانه ای آماده سازد. در فرجام هم به این تعریف مختصر اکتفا میکند که "ما خرد آن نیرویی را که داوری میانه نیک و بد کند و نیکی مشروطه و بدی خودکامگی را باز نموده است، میگوئیم".
اینجا نیز با بی خبری کسروی از دستاوردهای فلسفی زمانه اش روبروئیم. زیرا او پیش از آنکه امکانات شناخت شناسانه خرد را برای خود تعریف کرده باشد، کاری که با کانت اهمیتش برای آیندگان مشخص شد، به سراغ بهره گرفتن از خرد عملی به سود نگرش و گرایش خود رفته است. این منافع داشتن در استفاده از "خرد عملی" را در بسیاری از ساختارهای استدلال کسروی میتوان باز شناخت.
در اینجا، یعنی در پایان گفتن از سهم کسروی در تعریف خرد، تنها به یک نمونه بسنده میکنیم. کسروی که خود را پرچم دار خرد گرایی در میهن دیده، بهنگام مبارزه با ادبیات و نفی لزوم شعر و رُمان در جامعه به ابتدایی ترین ترفندها متوسل میشود. وی با این کار ضعف قوه داوری خود را آشکار میکند که موضوع سومین مرحله از سنجشگری کانت در مورد خرد را تشکیل داده است. او به هنگام سخن پیرامون بیهودگی ادبیات کلمه ای از وجود ذوق در آدمی نمی گوید و این هنر را محصول هوس میخواند. با این کار هم اخلاق گرایان خشک و بی انعطاف را برای حرف خود یار گیری میکند که بیزاری از هوس را تبلیغ کرده و میکنند و هم ادبیات را امری خودجوش و بی برنامه میخواند. کسروی که بدون شک خود را آزاده و پاک اندیش میپنداشته، انگار هیچ اطلاعی از آنهمه سخن پیرامون عنصر والا و فرهیخته در زندگانی نداشته که در قلمرو زیبایی شناسی از قلمها تراوش کرده است.

*- در جستجوهای اینترنتی برای یافتن تمام شعر ناکام ماندم. آن یکی یا دو تا منبعی که از طریق گوگل اینترنت در دسترس بود شعر مورد نظر را در بر نداشت. از طریق پُست الکترونیکی، اما، کمک محمد جلالی(م. سحر) به دادم رسید. موفق شدم به کل اثر دست یابم و به پرسش خود پاسخ دهم. از دوست شاعرم ممنونم که شعر را از طریق فیس بوک فرستاد تا آن را در اینجا بیاورم:
"هرجا ز حسن روی تو در گفتگو شدم / بحث از نقابت آمد و بی آبرو شدم/ زلف تو چون کمند، مرا می کشد به بند / بیچاره من، اسیر به یک تار مو شدم / شاداب همچو گُل بدم، اکنون ز دوریت / چون غنچهء خزان زده بی رنگ و بو شدم / آرام چون ملک بدم، از دست آدمی / بی صبر و تنگ حوصله و تند خو شدم / روزی هزار بار کنم آرزوی مرگ / از ننگ این که همسر جمعی دو رو شدم / جرمم در این محیط ستم این بود که من/ ..."
قرائت شعر نشان میدهد که آن" او" نامبرده صریحا و مستقیم نه به امید و نه به محیط ستم مربوط است. "او"، ضمیر اشاره به یار و معشوق است که، همچون محصول شرایط محیط ستم، عنصر و پدیدار مطلوبی بشمار نمی رود. از یکسو شاعر را ناکام، نا امید و مایوس ساخته است. به طوری که روزی هزار بار آرزوی مرگ کند. از سوی دیگر، یار و معشوق چون جزئی از کُل جمع دو رو است. واقعیتی که حس ننگ برای شاعر پدید آورده زیرا ناخواسته همسر این جمع دو رو شده است.
بنابراین اهمیت لاهوتی فقط به خاطر بر هم زدن تساوی مصرعها و وارد کردن عناصر واقعی و عرفی در شعر نیست. گرچه برا همین سنت شکنی او را متقدم تحول نیمایی در ادبیات فارسی دانسته اند. وی با نگاه سنجشگرانه به یار و به همسران دو رو، که افسون زدایی و ساختار شکنی از حقایق موروثی را نیز بهمراه دارد، در زمره پیشقراولان رئالیسم انتقادی به شمار میرود و اهمیت خود را در تاریخ ادبیات ما دو چندان میکند. البته این دستاوردها، او را از خطاهای دیگر مصون نداشته که شعر خود را در خدمت تشکیلات و ایدئولوژی تمامیت خواهی قرار ندهد. خطا و انحرافی که بسیاری در موردش مطلب نگاشته اند. اما همان نگاه سنجشگرانه به "یار واقعا موجود" در شرایط امروز حیات ما میتواند سکوی پرشی برای بی پرده و بی آلایش دیدن باشد تا شعر مدام آن تصور یار افسانه ای اما ناموجود در واقعیت حال حاضر را تکرار نکند.
بر خلاف تجربه عشقی کامیاب روشنفکران و متفکران فرنگی چون آندره گرز(نام مستعار میشل بوسکه) که در اثری با نام "نامه هایی برای(د) همسرش" انتشار یافته و از عشقی پایدار و دراز آهنگ روایت میکند، داستانسرودهای عشقی معاصر ما نه از کامیابی و نه از پایداری گزارش میدهند. روزی اگر فرصتش پدید آمد به قیاس میان اثر نامبرده آندره گرز با سروده های اسماعیل خویی در تبعید خواهم نشست. و امر کامیابی اولی از معشوقش را با ناکامی دومی در ترازوی سنجش خواهم گذاشت تا ببینیم که معشوق ما چه کمبودهایی در قیاس با همتاهای فرنگی خود دارد.

. برگرفته از صفحه آقای شاد در فیسبوک
رسانه هنروادبیات پرس لیت | Create Your Badge
 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست