تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده   کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید سه شنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۷

سيرى در احوال و اشعار نسيم اردكانى و سفينهء نسيم او
منوچهر برومند م ب سها

مدخل
از سخنسراى عاشق شيوا بيانى ياد مى شود، كه عنوان شاعرى براستى شايسته اوست. پوينده اى كه در چشم انداز خشك و خموش كوير در پى سايه هاى گريزندهء خيال دويد و شاعرى بالنده شد. نقش بند نازك دل موزون بيانى كه رسّام زيبايى هاى   هستى بود. به نيروى شعر حسيّات ناگفتنى را به ديگران تسرّى مى داد. سخنش از پرند سپيد روش تر،از پرنيان منقّش خوش   نقش تر و از گلبرگ بهارى لطيف تر بود. بى نيازى كه بى سوداى نان و نام سيلابهء روح بر ورق راند. وبى پاداش رنج بر بلنداى اوج سخن پرگشود. زبان آورى كه با سروده هايش خاطر حزين خواننده را شادى مى بخشيد و با آبيارى شعر تَرَش
ارواح پژمان و تشنه را سيراب مى كرد. نسيم دل انگيز و مشك بيزى كه در فراخ جاى كوير وزيدن گرفت و سراسر ايران را عطر آگين كرد. شاعر تواناى نيك انگارى كه باهمهء بالندگى شاعرانه سر در پاى عشق و صفا و سادگى نهاد، و اسير چنگال غرور آفرين شعر نشد. در سر زمين پهناور ايران كه شعر و شاعرى  اهميتى ويژه دارد، يزد از زمره نواحى معدودى است، كه شايد به علّت كم آبى و ناسرسبزى اقليمى، كمتر شاعر نام آورى پرورده است. شنيده ام، ايرج افشار اين ناتوانى فرهنگى را ناشى از بى رغبتى تاريخى دست اندر كاران حكومتى يزد به شعر و شاعرى و نيز دل مشغولى مردم كاسب پيشه اش به بازارگانى وپيشه ورى دانسته است. با اين وصف به حكم استثناء در شهر كويرى اردكان يزد كه ساكنانش از دير باز به شعر وادب فارسى و جنبه هاى معرفت آموزى اش توجّهى شايسته داشته اند، و در گذشته به تبع روحيهء دين پرورانهء مردم قناعت كيشش ناظمان موزون طبع روحانى كسوتى مانند ملّا محمّد باقر غبار اردكانى و ميرزا ابوالحسن مجتهد به سخنورى نامبردار بوده اند، در سدهء اخير در ميان گويندگان خوش قريحهء محلى، شاعرى پا به عرصهء هستى نهاد، كه قبول خاطر و لطف سخنى خداداد داشت. به لحاظ لطافت طبع و شيوايى بيان در عرصهء ادب ايران جايگاهى ممتاز و جاودانه يافت. او دكتر على صدارت اردكانى، متخلّص به نسيم و معروف به نسيم اردكانى است. سخنورى كه سروده هايش نمونه اى دل پذير از كلام فخيم و منسجمى است كه باز تابِ زبانِ دل و كيف و نشاط روح در جلوهء جذّاب شعر ناب است. ولى دريغ كه شاعر شيرين سخن گرانقدرى مانند اوبا آن طبع لطيف افسونگر و حضور چشمگيرى كه در صف نخستين شعراى معاصر داشت، براى كمتر كسى از عموم مردم شناخته شده است، تا با وقوف بر علوّ مقام شاعرى و جايگاه واقعى ادبى اش در ردهء سخن گستران بزرگ زمان شهرت عام يابد! به تبع همين ناآگاهى  جمعى  است، كه هنگامى كه پس از هشتاد سال حضور مستمر در عرصهء سخنورى، چشم از ديدار فروبست، و شمع وجود و نور شهود يكصد و چند ساله اش از فروزندگى باز ماند، در مواجهه با سردى و بى اعتنايى قدر ناشناسهء كارگزاران امور ارتباط جمعى و دستگاه هاى نقل و نشر خبر يادى در خور شأن او نشد.بزرگداشتى كه شايستهءشاعرفحل و اديب بارعى چون او باشد، برگزار نگرديد. جز مورد مختصر و بى رنگ كه بيشتر جنبهء رفع تكليف داشت،  و به آن بسنده شد، در مُعزّاى آن سخنور گزيده گو، كه در بيان معانى بديع و تلفيق انديشه هاى نو، دستى قوى داشت، كارى صورت نگرفت و قدر واقعى آن شاعر توانا، در زندگى و مرگ ناشناخته ماند !

شرح احوال :

على صدارت فرزند حاج ملّا محمّد مجتهد اردكانى و حاجيه بانو سكينهء نصيرى طوسى بود، پدر بزرگ مادرى اش سلطان العلماء محمّد حسين آسائى نام داشت. و پدر بزرگ پدرى اش،حاج محمّد حسين بن حاج عبدالغني اردكانى ناميده مى شد. سلسلهء نسبش به خواجه نعمت الله فرزند خواجه نصيرالدين طوسى مى رسيد. از اين رو پدر و برادران و ديگر خويشاوندان پدرى اش   به نصيرى طوسى معروف بودند. نام خانوادگى صدارت گزينش او، به قصد تمايز شخصى است . صدارت در سال هزارودويست وهشتاد و پنج  خورشيدى  در خانهء اعيانىِ پدرش در محلهء چرخاب اردكان يزد، چشم به جهان گشود. زادگاهى كه به روال معمارى اشرافى دورهء قاجار، مشتمل بر عماراتِ كلاه فرنگى و تأسيسات بادگير و پاياب و تزيينات گچ برى زيبا و درهاى مشبّك مزيّن به شيشه هاى رنگارنگ چشم نواز بود. از همان آغاز كودكى طبع خوگرش را با مظاهر زيبائى كه ساخته وپرداختهء دست كارآمد و ذوق هنرور پيشه وران و معماران هنرمند محلى بود، آشنا كرد. باعث انس و الفتى با زيبائى  
شد، كه تا پايان عمر همدم و همراه هميشگى او بود . وى پس از طى دورهاى آموزش ابتدائى و متوسطه در اردكان و اصفهان كه همزمان با تحصيل علوم قديمه در مدارس علميهء
اردكان و مدرسهء چهارباغ اصفهان بود، جهت ادامهء تحصيل در رشتهء حقوق به تهران رفت. در سال هزاروسيصدوچهارده خورشيدى از دانشكدهء حقوق و علوم سياسى دانشگاه تهران دانشنامهء كارشناسى گرفت. پس از چندى در دههء سى با مسافرت مطالعاتى به پاريس به اخذ مدرك دكتراى حقوق از دانشگاه سوربن توفيق يافت. در پى تحصيلات حقوقى از سال هزاروسيصدوشانزده به استخدام وزارت دادگسترى درآمد. مراحل مختلف مشاغل قضائى را از خدمت نه ساله در دادگسترى   شيراز تا رياست دادگسترى كرمانشاه و تصدّى بر كل دادگاههاى استان تهران و نيز داورى در ديوان عالى كشور را بر عهده گرفت، تاعاقبت با توشه اى كرامند از سوابق پارسائى ادارى بازنشسته شد. پس از عمرى نامورى به سخنسرايى و خدمت قضائى و داورى نيك نامانه در نوزدهم بهمن ماه سال هزارو سيصد و هشتاد وشش خورشيدى سرنوشت محتوم مرگ راپذيرفت . در اردكان يزد به خاك آرميد. از آنجا كه مايل بود، بانى باقيات و صالحاتى راقيه باشد. بنابر وصيّت وى مبلغ پنج ميليارد تومان از محل ثلث اموالش به توسعهء بناى در دست ساختى به مساحت تقريبى يازده هزار متر مربع در بيمارستان ضيائى اردكان   تخصيص يافت،تا بهره بردارى از ظرفيت نودوپنج تختخوابى آن بيمارستان به دويست وبيست وپنج تخت خواب افزايش يابد .

 

ادب آموزى و ورود به جرگهء سخنوران :

صدارت به موازات دانش جويى در دانشكدهء حقوق تهران، به فراگيرى مبانى و مبادى ادبى پرداخت. به منظور آموختن فنون   سخنورى و تربيت قريحهء شاعرانه اش ، به حضور در انجمن هاى ادبى كه از اصفهان آغاز كرده بود، ادامه داد. به ويژه   آنكه مى ديد، در اين مجامع مى تواند با مشاهير استادان زمان كه ساكن تهران بودند، معاشر باشد، واز حضور فياّض و ادب پروشان در جهت تكميل وتتميم دانستنى هاى ادبى بهره ور گردد. در آن زمان انجمن هاى ادبى پر شمارى در تهران   برقرار بود، از جمله انجمن ادبى دارالفنون به رياست اديب السلطنهء سميعى، انجمن ادبى حكيم نظامى به رياست وحيد دستگردى ، انجمن ادبى ايران به رياست شيخ الرئيس محمد هاشم ميرزا افسر، انجمن دانشوران به رياست عادل خلعت برى، انجمن فرهنگ به رياست ترجمان الممالك فرهنگ كه ترويج ادب فارسى را با حضور كارساز استادان بزرگ زمان بر عهده داشتند .
صدارت در اغلب اين انجمن ها، كه به قصد نقد نظم و نثر و آموزش شاعرى و نويسندگى تشكيل مى شد، شركت مى كرد و اُسلوب سخنسرايى و نويسندگى و درست نويسى را از صاحب نظرانى مى آموخت كه به ويراستارى سروده ها و نوشته ها مى پرداختند. برنامهء آموزشى اين انجمن ها به اين گونه بود، كه شركت كنندگان به دو گروه مفيد و مستفيد تقسيم مى شدند. مفيدتان موظف بودند، آموخته هاى خود را به مستفيدان بياموزند. و در طى طريق ادب آموزى آنها را به خواندن آثار استادان   پيشين راهنمايى كنند. به گونه اى كه مستفيد به دانستنى هاى خود، بسنده نكند، فرغر طبع خود را به درياى قريحهء گويندگان بزرگ پيوند دهد، صدارت اين همه را مى شنيد و به كار مى بست. قريحهء فطرى شاعرانه و استعداد ذاتى نخبگانه نيز او را يارى مى كرد،به سهولت و سادگى مراحل ادب آموزى و ادب پژوهى را پشت سر مى گذاشت . تا آنكه عاقبت در همان سالهاى جوانى موفق به سرودن شعر هاى نغز استادانه شد. نه تنها گوى سبقت را از شمارى از همگنان خود ربود، بل كه به سرودن اشعار لطيفى نائل آمد، كه طبع بسيارى از استادان نامور نيز قادر به ساختن و سرودنش نبود .

آثار قلمى صدارت :

آثار مكتوب باقى مانده از صدارت، مشتمل بر دو مجموعه شعر به نامهاى سپيده و نسيم و يك كتاب حقوقى به نام حقوق   جزا و جرم شناسى است. سپيده در خرداد ماه سال ١٣٥٧ توسط شركت مؤلفان و مترجمان ايران، نسيم در سال ١٣٧١  به همّت انتشارات كومش، حقوق جزا و جرم شناسى در سال ١٣٤٠ به كوشش انتشارات معرفت ، منتشر شد .

نسيم: دربردارندهء گزيده اى از سروده هاى  صدارت متخلّص به نسيم  و معروف به نسيم اردكانى است . سروده هاى اين سفينه، مصداق سخنى دلپذير و شيواست، كه باز تاب زبان دل و كيف و نشاط روح در جلوه جذّاب  شعر ناب است. سخن سبز مصفّا و روح پرورى كه علاوه بر آنكه محصول فطرت پاكباز شاعر عاشقى بى پيرايه است،  از رستنگاه معرفتى روئيده كه با زندگى اجتماعى و معنويت ذهنى عنصر ايرانى سازگارى تام دارد. سراينده اش با سهولتى كه ناشى از توانايى طبع سخنورى گويا زبان وشيوا بيان است، بى آنكه متوسّل به تعابير دور از ذهن شود، به خَلق معانى روح نواز توفيق يافته است، كه در هماهنگى كامل كاميابانه با روحيهء ملّى بر دلها مى نشيند و بر زبانها جارى مى شود .
شيوهء سادهء نام گذارى نسيم، و چگونگى معرفى مختصر گويندهء اشعار، به قلم عبدالرفيع حقيقت كه در تلو چند سطركوتاه ولى مفيد و كامل و گويا، با عنوان مختصر شاعر تواناى معاصر به معرّفى  كتاب و سراينده اش پرداخته است،  بروشنى  نشان
مى دهد، در فراهم ساختن و ارائه و نشر وپخشش، به اعتبار مشك آنست كه خود ببويد، نه آنكه عطار بگويد، تدابير  تبليغاتى   معمول و مرسوم كه  جنبهء  عوام فريبى و نان قرض دادن دارد، مورد نظر نبوده است. به  همين  سياق  ديباچهء
 كتاب نيز كه به قلم صدارت است، به دور از هر تظاهر خود پسندانهء معمول در موارد مشابه، توضيح موجزو مفيدى است، در بارهء مجموعه شعر پيشينش به نام سپيده و سپاسگزارى از اقدام مشترك حسن سخاوت و عبدالرفيع حقيقت كه خوشنويسى و
انتشار نسيم را با همكارى يكديگر به سامان رسانده اند .
نسيم: افزون بر ديباچه حاوى مقدمه ايست، كه صدارت در نهايت ايجاز به نثرى لطيف و بى تكلّف نوشته است. اين مقدمه   زبده نقدى است كه اديبى حقوقدان با دلائل متقن قوى و بهره ورى از شمّ حقوقى به صورت ادعانامه اى تاريخى، در بارهء فراز و نشيب شعر وشاعرى صادر كرده است. در بر دارنده نكته هاى ارزنده بسياريست، كه افزون بر آنكه  مُتَّكى  به نقل
قولهايى از فيلسوفان و اديبان پيشين و مستند به استشهاد از متون تاريخى و ادبى است، از جهت تدقيق وتأمّل شخصى وى كه چشم اندازجالبى با تعابير وتفاسير وتشبيهات مصوّر شاعرانه ارائه مى دهد،حائز جنبه هاى آموزنده ژرف انديشانه است. به ويژه براى كسى كه بخواهد،به دور از حب و بغض وپيشداورى در بارهء  موضوعات  ادبى  از آراء  صاحب  نظرى   آزموده  باخبر  شود، و باگذر  از راهى  كه راهنمايى  ره شناس  دارد، بازتاب جلوهء جذّاب شعر وشاعرى را در چشم انداز   تاريخى اش بنگرد !

 

سخن سنجى صدارت و آراء و انديشه هاى ادبى او :

صدارت علاوه بر سخنورى و استادى بلامنازع در سرودن انواع سخن منظوم ، در سخن سنجى و نقد ادبى نيز دستى قوى   چشمگير داشت. مقدمهء شيوا و گويايش بر سروده هاى مندرج  در مجموعه شعر نسيم، نشان مى دهد، وى شاعرى است ، پايبند به اصول و قواعد عروضى و ضوابط ياد شده، در علوم بديع و معانى بيان و بر اين باور است، كه اگر گوينده صاحب قريحه اى توانا باشد، مى تواند، در عين پايبندى به قالب هاى كهن شعر فارسى وسنَّت دير پاى ادبى فراورده هاى ذهنى اش را كه همانا مضامين و موضوعات الهام يافته از زندگى ومفاهيم ناشى از تغيير و تحولات اجتماعى وتمدن نوين صنعتى است، با دقّت نظرى كه مناسب، زمانه ماست، در ظروف اوزان كهن بريزد، و اين مظروف موزون را به گونه اى لطيف و استوار و به شيوه اى، مؤثّرو عاطفى بيان كند. وبه رسوخ و تأثير در طبايع مخاطبان توفيق يابد . از حيث مضامين و موضوعات شعر، باآنكه بيشتر مضامين شعر وى عاشقانه، وتوجّه كلّى او معطوف به جنبه هاى كيف ونشاط روح دربهره ورى از زيبائى است، براى  رهايى  شعر فارسى از حالت  يكنواختى  موجود  تجويز مى كند، سرايندگان به  جاى
بيان نفسانيات وتمايلات فردى متوجّه تألمات و نابسامانى هاى اجتماعى شوند  

صدارت برترى و امتياز انسان بر حيوانات را ناشى از داشتن انديشه و توانايى بيان مى داند. كه پايه تمدن بشرى بر   اركان دو گانه اش قرار دارد. از آنجا كه" شعر را نوعى ممتاز از بيان انديشه" ١تلقّى مى كند، كه بيتى از آن به نيروى سحر آميزش مى تواند" فتنه اى را فرو نشانديا رستاخيزى را بر انگيزد"٢ براى شاعر جايگاه رفيع پيامبر گونه اى  
قائل مى شود، كه در عين حال مبتنى بر سوابق ِآراء اجلهء فلاسفه باستان و يا مندرجات كتب مقدّس پيشين است .

صدارت پس از تذكار اين نكته كه شعر از دير باز مورد عنايت بوده، در كتب مقدّس يهود و مسيحيّت از شاعر چون پيامبرى ياد شده كه از زبان يهوه سخن مى گويد، بين سخن افلاطون كه شاعر را موجودى منزّه و فرشته مانند مى داند، و استعداد شاعرى اش را حالتى وابسته به هيجان درونى و الهام آسمانى قلمداد مى كند، با سرودهء نظامى كه مى گويد
پيش و پسى بست صف كبريا/ پس شعرا آمد وپيش انبيا/ بلبل عرشند سخن گستران/ باز چه مانند به آن ديگران ؟ نزديكى مضمونى مى يابد، مشعربر چگونگى جايگاه شعر و شاعرى در نظر جهانيان و نقش سازندهء تاريخى اش،  
در ذهن و ضمير جهانيان ، كه طى قرون پياپى از كشور هاى پيشرفته گرفته،كه شاعرانى چون شكسپير - دانته - ميلتون- گوته - ولتر داشته اند، تا ايران كه مولانا وسعدى و حافظ به خود ديده، شعر و شاعرى در فرهنگ جهانى   و انديشه و بينش بشرى داراى اعتبار و احترام و مقامى والا بوده است.٣  

 

صدارت از اينكه مى بيند، شعر فارسى بر خلاف اهميتى كه در گذشته داشته ، و نقش مهمى كه امروز مى تواند به عنوان پشتوانهء گران بهاى فرهنگ و پاسدار مليّت و مايهء آبرو و فخر ايرانى در عرصهء انديشه و هنر جهانى ايفا   كند، به صورت بازيچه اى در آمده، كه ياوه هايى به نام شعر در برخى از روزنامه ها و مجلات و مجموعه ها انتشار  
مى يابد، بيم ناك مى گردد، مبادا طى يك دو نسل آتى، شعر حقيقى از نوع سروده هاى سعدى و حافظ به دست   فراموشى سپرده شود، جاى خود را به گفته هاى سست بى مايه يا سروده هاى هذيان گونهء معما مانند بدهد. بلايى نه تنها شعر بل كه زبان فارسى را تهديد كند!٤

از اين رو به قصد جلوگيرى از خَلْطِ مبحث در باب شعر و تمايزش از سخن سرد منظوم يا الفاظ هذيان گونهء معما مانند، به طرح مبحثى مى پردازد، كه مشتمل بر ابواب تعريف شعر به عقيده قدما- انتقاد از تعريف قدما- حد نصاب شعر ونظم است.٥
در مبحث تعريف شعر به عقيدهء قدما، نظرشمس قيس رازى در كتاب المعجم فى معائير الاشعار العجم در بارهءشعر را كه مى گويد، شعر " سخنى است، مُرَتِّبِ معنوى، موزون، مُتَكرّر، متساوى، حروف ِآخرينِ آن بيكديگر ماننده " را شايسته نمى داند. ٦  تعريفى ناقص و نارسا و گمراه كننده تلقى مى كند. كه شعر را از اوج هنرى و ظرافت و فخامتى كه لازمهء  
وجود آنست، به سطح يك سخن عادّى و بازارى، تنزّل مى دهد. بعيد نمى داند، گناه ابتذال شعر و شاعرى در ايران ِ دوره   هاى اخير به گردن اين تعريف باشد. كه  موجب گشته، تذكره نويسانِ مُلْهَم از تعريف ناقص و نادرست شمس قيس ، هركجا بيتى موزون و مقفى يافته اند، گوينده اش را بى محابا، در رديف شاعران واقعى به شمار آورند. چنانكه آذر بيگدلى در تذكره
آتشكده ياوه سرايى به نام غوّاصى يزدى را در عداد شعرا آورده ، از او اين بيت را نقل كرده است :
ز شعرم آنچه حالا در حسابست
               هزارو نهصد و پنجه كتابست ٧

صدارت پس از آنكه تعريف شمس قيس از شعر و تذكره نويسى غير حرفه اى آذر بيگدلى و درك جزئى و ناقص او را از   شعر و شاعرى به نقد مى كشد،يافتن تعريفى دقيق و درست و همه جانبه براى شعر را كارى بسيار دشوار قلمداد مى كند .
به قصد ارائهء تصوير روشن ترى از آنچه شايسته است، شعر ناميده شود، تحت عنوان مضمون شعر مى گويد

" شعر چون هر سخن ديگر مركب از لفظ و معناست. و اين معنى و مضمون است. كه ركن عمدهء شعر و شايان كمال توجّه است، مضمون شعر بايد مولود انديشه و احساس و عواطف شاعر ونتيجهء ديد او از محيط پيرامونش باشد. به بيان ديگر، معنايى باشد، كه به گفتن بيرزد. و بتواند به وجهى موضوع يك اثر هنرى قرار گيرد. ..........يعنى[شاعر] ابتكار كند. البته ابتكار معقول و مقبول و اين ابتكار چه در معنى و چه در طرز بيان مهم ترين و اساسى ترين كار شاعر و معيار هنرمندى   اوست. و شاعران بزرگ ايران هريك كم و بيش از حيث مضمون شعر و طرز بيان و تشبيهات و استعارات و تركيبات لغوى   ابتكاراتى داشته اند. ولى همگى به قواعد و ضوابط لغوى و دستور زبان و اصول ديگر مربوط به سخنورى وفا دار مانده ، ازآن قواعد و ضوابط منحرف نشده اند. .........ابتكار و نو آورى يا تحوّل تدريجى درشهر فارسى هيچگاه متوقّف نشده، به خصوص از دورهء مشروطيّت به بعد كه ارتباط ايران با اروپا افزايش يافته و افكار نويى در مغز ها راه يافته، اين تحوّل
به روشنى چشمگير تر و عميق تر است. به طورى كه اشعار واقعى اين دوره با مقايسه با اشعار دورهء بلافاصله  قبل از   آن به كلّى متفاوت است. شعر فارسى امروز كه با تحوّل تدريجى متناسب با زمان به صورت كنونى در آمده است، با وجود
اوزان متعدّد  و متنوّع  عروضى و قالب هاى گوناگون شعرى و به خصوص  مثنوى كه دامنهء  آن چون سلسلهء  اعداد تا  بى نهايت گسترده است، و با وجود زبان  رساى فارسى و توانايى  تركيبات  لغوى اش ، براى  بيان  تمام  موضوعات  از   غنايى و حماسى و انتقادى و اجتماعى و مردمى و تاريخى و غيره توانايى كامل دارد. در هريك از اين مو ضوعات نمونه هايى از شعر هاى خوب معاصر موجود است. ناگفته نماند: كه در اين محاسبه، معدود گويندگانى را كه در شعر اصيل فارسى مايه دارند، و از آن قطع رابطه نكرده اند، و به زبان اصيل فارسى سخن مى گويند، اگر چه گاه آهنگ  سخنشان منطبق با اوزان
عروضى نباشد، يا در قرينه سازى كلمات به شيوهء قافيه پردازى سنتى پيروى نكنند، به حق به حساب مى آيند ."

صدارت عارضهء يك نواختى شعر فارسى و نا توانى همگامى كاملش با تحولات جهانى را ناشى از دو عامل  مى داند
يك: قصورشاعران  دو: قاعده اى در علم معانى بيان در باب قصور ِ شاعران  مى گويد:" گفتنى است، كه شعر فارسى امروز، چنانكه بايد، همگام با تحولات جهانى پيش نرفته[است]. و اگر قصور يا تقصيرى در كار باشد، از جانب شاعر است. كه به جاى بيان احساسات و عواطف مربوط به زندگى شخصى خود، يا مطالب مكرّر و بيهودهء ديگر كمتر به مسائل اجتماعى و مردمى پرداخته است. گناهى از شعر نيست كه آمادگى دارد، تا ظرف و قالب هر موضوعى از موضوعات واقع شود .
در توضيح و تشريح قاعده علم معانى بيان نيز اظهار مى دارد، هرگاه موضوع از معانى كلّى عام باشد، در علم معانى و بيان قاعده اى آمده است، كه به موجب آن اگر شاعر متأخّر مضمون ابتكار شده از طرف شاعر متقدم را بهتر از او بِسُرايد، مضمون از آن شاعر متأخّر مى گردد. ولى اين قاعده كه خالى از جنبه مثبتى نيست، روى هم رفته قاعدهء خطر ناكى است، و از قرون اوّليه  پيدايش   شعر  درى تا  امروز مورد سوء استفاده  بسيار  واقع شده، و به شعر ايران با  همهء بلندى  و عمق  يك نوع يك نواختى نا خوش آيند داده است. ٨  

وى در مبحث حد نصاب شعر، براى تشخيص حداقل شعر از شبه شعر كه به عقيده او همان سخن موزون و مقفّى داراى معنى مُرَتِّبْ ولى فاقد مضمون در خور مناسب و لفظ زيباى دلنشين است، مايل به تعيين حد نصابى است. كه مايهء تميز شعر از شبه شعر شود. ولى دست يافتن بر اين حد نصاب را چون تعريف و ضابطهء مشخَّص فرمول مانندى ندارد، مشكل مى داند. و به تقريب مايهء تميز حداقل شعر از شبه شعر و غير شعر را محدود مى كند، به همان سخن موزون و مقفّى و داراى معنى كه إثباتاً   يا نفياً واجد حداقل شرايط لازم براى شعر از حيث مضمون و لفظ باشد. ولى براى شعر خوب در درجات بالا مطلقاً و به هيچ وجه
تعريف و ضابطه اى قائل نيست. و مى گويد:" شعر خوب مى تواند، باپيرايه هايى از صنايع لفظى و معنوى باشد، ياعارى از هر يك از اين پيرايه ها باشد.... به علاوه ممكن است، درجات خوبى شعر بستگى به ديد و ذوق اشخاص مختلف داشته باشد. و به   خصوص زمان در اين امر بى تأثير نيست". ٩

در توضيح حد نصابى براى تميز شعر واقعى از شبه شعر پس از تذكار اين نكته كه " سخن موزون مقفّى داراى معنى مرتِّبْ ممكن است، درجاتى از بد و متوسط و خوب و عالى يعنى  شاهكار  داشته  باشد.  ١٠ حد نصاب  شعر را  در درجهء  متوسط  قرار مى دهد، و با به نقد كشيدن سروده هاى شاعران نام آور مانند، سعدى و حافظ و نظامى و سيد احمد اديب پيشاورى، موارد مختلف  عدول و عبور از مراحل  سخن  متوسط  و خوب و عالى را با تجزيه و تحليل  مضامين و الفاظى  كه به كار برده اند باز  مى نمايد. نظم را كه پيشينيان مرادف شعر و در تقابل با نثر به كار مى بردند، نام مناسبى براى سخن موزون مقفّى زير حد نصابى مى داند، كه فاقد ارزش هنرى و خالى از لطف و جاذبه و دلنشينى است. ١١

درون مايهء سروده هاى صدارت :

سروده هاى صدارت، روان، منسجم ، استوار، يكدست، لطيف، سرشار از صور خيال، بى تكلف و عارى از پيچيدگى است . افزون بر آنكه، برخوردار از جنبه هاى معنوى و پختگى و استحكام ساختار شعرى است، آراسته به زيبائى هاى  ظاهرى ِ صنايع لفظى،مضامين بكرعاشقانه، تصوير پردازى هاى ابتكارى وصحنه سازى هاى دلپذير استادانه است. با درون مايه   اى كه افزون بر ستايش عشق و لزوم كاميابى از مظاهر زيبايى هاى حيات بر اركانِ انديشهء وطن دوستانهء انسان مدارانه   اى قرار دارد، كه متوجّه آزادى خواهى و حق طلبى، رعايت اخلاق و دستگيرى از درماندگان است. كاهلى و نفاق و قمار و   اعتياد  را  نكوهش  مى كند. مخاطب را  به كسب فضل،  حفظ كرامت وشرف، طلب  همت  و به كار گرفتن  كوشش  فردى  فرا مى خواند. ولى از آنجا كه سروده هاى او مولودِ متبرك روحى است، كه الاههء عشق پرورده است، و از  شور و  شعور ِ شاعرانه اى مايه مى گيرد، سخن را به شعار تاريخ مصرف دارانه تقليل نمى دهد. گوئى صدارت با  چشم  زيبا  نگرى  كه
 تربيت يافتهء مشاطهء صنع است، در آيينهء صاف و بى غش ضميرِ جلوه گاهِ الهامش، تعابير بكر شاعرانه اى مى بيند،كه   در تركيب سخنى سخته و موزون و مخيّل و مصوّر او را يارى مى رساند. تا پيالهء سخنش لبريز صهباء شعر شود. و با عبرت آموزى و نشاط انگيزى توامان جنبه جاودانگى يابد .

مشرب ذوقى و فكرى صدارت :

از آثار حيات شاعر توجّه او به واقعيات اجتماعى و نظر داشتن به وقايع زندگيست. كه هنگامى كه با شناخت توام باشد،به كمالى مى انجامد،كه با نمايش زبان دل مظهر روح شاعرانه اى مى شود، كه افزون بر توجّه به كيف و نشاط روح به مظاهر معرفت و شعور كه هدف غائى شعر وادب است، نظر مى دوزد. مصداق بارز اين شعور شاعرانه كه نشان دهندهء چگونگى   مشرب فكرى صدارت است،محسوسات منعكس درسروده هاى اوست، كه متاثر از تمنيات ذهنى زير است :
عشق ورزى- زيبائى گرايى - مهرپرورى- همّت طلبى- ريا ستيزى- تعلّق گريزى- شكوه گزارى از بى عدالتى و نابرابرى
گشاده دستى و بذل و بخشش دوستى- فقرستيزى - خرد ستايى- خوشباشى- عرفان مدارى- ستم ستيزى- نيكى مآبى
دانش دوستى

در زير غزلى از او كه متأثر از نابسامانى هاى زمانه، و حاوى يكى از موارد پيش گفته، يعنى شكوه گزارى و نااميدى از بهبود اوضاع نابجايى است، كه بر مدار كج انديشى و حقيقت گريزى مى چرخد، بر حسب نمونه نقل مى گردد .
 شكوه گزارى
 نه ز نظم است  نشانى،  نه  زبهبود  نمودى
                                 نه    اميدى    برسيدن  به    فرازى   ز   فرودى  
همه سرمايهء هستى  زكج  انديشى و  مستى  
                             سوخت  در  آتش  و بر  باد  فنا  رفت  چو دودى
پرنيانى  كه  شدى  شيفته  بر  نقش و نگارش
                               سود و فرسود و از آن نيست به جا تارى و پودى
بهر ده روزنهء هستى، چه رود اين همه پستى
                                واى  اگر  بود  در   اين   مرحله   امكان  خلودى
رود رود از لب بس مادر  گم  كرده  پسر   بود
                                گر  شنيديم  در  اين  شهر  غم   انگيز   سرودى  
نالهء   جغد  در  اين   بوم   بلا   خيز    بيايد
                                با   دل   غمزده   مردم   چه   كند   نغمهء  رودى
ما  بجستيم  و   نديديم   نشانى   ز   حقيقت
                                گر تو ديدى برسان  از منش  اى  دوست  درودى  

 

تعلّقات فكرى صدارت در قضاياى زندگى اجتماعى :

يكى از گويندگان مشتبه رنجور از خود شيفتگى شديد، كه شعار منظوم سياسى را شعر مى پنداشت، وهمه هنر گويندگى  اش منحصر به تقليد از بهار و سرمد و اقبال يا تشبّه به عشقى و عارف بود. به تبع امتياز ويژه اى كه از اين رهگذر براى  خود قائل مى شد، در مطلبى كه به قصد رثاى صدارت نوشته وى را" فاقد تعلق فكرى خاص و اثرات و تذكرات بارز و پيگير
 در قضاياى زندگى اجتماعى و اوضاع و احوال محيط زيست و رويداد ها" قلمداد كرده است !
حال آنكه صدارت از زمره شاعرانى بود، كه به لحاظ آنكه شاهباز انديشه بلند پروازش، در آسمان فكرى متعالى اوج مى گرفت، از ابتذال كاستى گرايى فاشيستى و فرصت طلبى ملى گرايانه آلوده به دين باورى متظاهرانه دورى مى جست. متشاعرى نبود،
كه بخواهد با اتخاذ تدابير مقلّدانه و تمهيد تبليغات عوام فريبانه جلب توجّهى چند روزه كند. بل كه گوينده اى بود، كه ابلاغ پيام روشنگرانه اش كه حاكى از نيّات بلند خود او بود، در پوشش ايهامات شاعرانه اى عنوان مى شد، كه ملايمتى بخردانه داشت .
مى خواست، با كشف حجاب جهل، حصار غفلت فردى و سد تغافل جمعى را در هم شكند، با اشارات عبرت آموزى كه به   جهل مركب موجود مى كند، هيجانات طبع لطيف خود را به مستعدان زمانه انتقال دهد .

جا دارد، در تقابل با اظهار نظرى كه در باره نقصان تاثرات و تذكرات فكرى صدارت به قضاياى اجتماعى شده، فرازى از   سخن  زنده ياد سعيدى سيرجانى از مقدمهء كتاب ضحّاك ماردوش نقل شود. آنجا كه مى گويد
" از هنر هاى شاعر توانا يكى خلاصه گويى است، و با اشاراتى اهل فهم و بشارت را متوجّه نكات نگفتنى كردن، چنانكه اگر مضمون اين دوبيت به ظاهر مختصر[سعدى ]
يكى بر سر شاخ و بن مى بريد
                     خداوند  بستان  نظر  كرد  و ديد
بگفتا كه اين مرد   بد   مى كند
                     نه با كس كه با جان خود مى كند
به دست غير شاعرى مى افتاد،شايد تبديل به منظومه اى مفصل و صد بيتى مى شد، بى آنكه به اصل موضوع ،چيزى افزوده شود، امّا سعدى توانا كه ناشى و پر گو نيست، با انتخاب كلمه (يكى) بى هيچ تميز و ملازمى ذهن خواننده نكته سنج را متوجّه واقعيت مى كند........ اين را مى گويند ايجاز شاعرانه كه هنرى است، در حد اعجاز، به بركت همين هنراست، كه شاعران نام آور ما غالباً يك سينه سخن را در يك بيت يا مصراع ريخته اند. و به عنوان پيامى مؤثّر و نافذ به معاصران و نسل هاى آينده رسانده اند" ١٢  

صدارت از همين دسته گويندگان توانا بود. كه با بيانى مختصر ولى موجز و مؤثر تأثرات بارز خود را از قضاياى اجتماعى و وقايع پيرامونى اش بيان مى كرد. سروده هاى او با فرنامهاى گوهرى بر خاك- مجسمه آزادى - فاجعهء سياه- سقراط عصر- داستان سياه- تاريخ- خودفروختگان - پاك باخته- حسب حال- برف - سيل- پيام به اَتْلى- درود به نهرو- آتيلا واَتْلى- براى آزادى -
زندان- دخمه شوم- اقبال لاهورى- مرگ بهار- نغمهء روح- مرگ تاگور- فرامرزى- جنايت زعتر- نيل توفانى- شب و روز هولناك -
چرا مى گريزم- آيين مردمى- گريهء ابر- از موارد تجلّى تعلّقات فكرى صدارت در زمينهء مباحثى است، كه به نحوى باقضاياى  
زندگى اجتماعى يا دست اندر كاران و شخصيّت هاى شاخص جوامع مرتبط مى شود. توجّه خاص او را به سلامت نفس -آزادى خواهى- ظلم ستيزى- حق طلبى- انسان گرايى- استبداد نكوهى و مبارزه با فساد نشان مى دهد .  

در سروده هاى ديگر صدارت نيز اعم از دوبيتى ها، يا قصائد و قطعات و عزليّات و مثنويات موارد بارز توجّه خاص او به مبتلابهات اجتماعى و عواطف بخردانه انسان دوستانه اش در مواجهه با ناگواريها و نا بسامانى ها هويداست. كه نمونه اى از آن
ابيات زير است .

كدام غنچه در اين باغ لب به خنده گشود
             كه زود بر سر اين خنده جان و سر نگذاشت
كدام  لاله  از اين  خاك  درد  خيز  دميد
              كه دهر  داغ  جدائيش   بر  جگر  نگذاشت
چه گويمت كه براين بوم و بر سَمومِ فساد
             چنان گذشت  كه يك شاخ  بارور   نگذاشت
رواج  و رونق   بازار   گرم   بى  هنرتان
              مجال  آنكه  زند  كس  دم  از هنر نگذاشت

                                             گريه ابر
گريهء ابر: سروده اى مردّف به رديف گريست. در بحر رمل مُثَمَّن مَخْبونِ مقصور فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلات

ابر  بر  مرگِ  جوانانِ  چمن   زار   گريست
                    همچو  ماتم  زدگان  آمد و بسيار   گريست  
جامه اش  نيلى  از  آن بود  كه ماتمزده بود
                    مرگِ   گل ديد كه بر  دامنِ  گلزار    گريست
همه دانند كه در طرف چمن خنده خوشست
                    تا چه  ديد  ابر كه  اينگونه  به ناچار گريست
ديده  بگشود  و نديد  از گل و سوسن اثرى
                    بامدادان   به  چمن   نرگس   بيمار  گريست
لاله  آن دختر  صحرا  ز جهان  پاى  كشيد
                    وز  غم  دورى  او چشمه  به كهسار  گريست

صدارت گاه احساسات ژرف و خيالات و تصوّرات شاعرانه را براى مقاصد عارفانه به كاربرده ،خوشنودى خاطر را  
در سرودن سخنى جسته است، كه شوق وصل به ساحت اعلاى عشق را با غم  هجران از  منبع   فيض  و  دلدادگى  در هم  
مى آميزد. شنونده را از غرقاب خستگى و افسردگى و شك و حيرت وعصبيّت مادى بيرون مى كشد، به عوالم  محسوسات
عاليه اى رهنمون مى گردد، كه حديث هستى عاشقانه ازلى را به گوش جان مى شنود. تصوير دل فريب عشق ابدى را كه  
تبلورى از جلوهء پر شكوه ناز و استغناى حقيقى است، به چشم دل مى نگرد

غزل توفان درون در بحر رَمَل مُثَمَن مَخْبونِ اَصْلم ١٣مُسَبَّغ ١٤ فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فَعْ لان از زمره سروده هاى عرفانى اوست .
                                                          توفان درون
ديده ام دوش ز  توفان ِ درون  دريا  بود
                                 شوقِ وصل و غمِ هجرانِ تو توفانزا  بود
همه جا غرقِ سكوت و منِ تنها خاموش
                                  ليك در خاطرم از  خاطره ها  غوغا  بود
اشكِ شوق از مژه برگونهء من  مى غلتيد
                                سينه  كانون  صفا بود و خدا آنجا  بود
واى من كآفت مستورى و محجوبى   او
                                  دل  شيداى من و عشق  من  رسوا  بود
گرجهانگير شداز لطف و نكوئى  سخنم
                                 طبع ِمن مُلْهَم از آن حسن جهان آرا بود
در حضورش به حديثِ غمِ شبهاى ِفراق
                                لب فرو بسته  ولى  هر سر مو   گويا  بود
بودازما همه شوق و طلب و عجز و  نياز
                                او سرا پا همه  ناز  و همه   استغنا  بود  
به جهانى  دگرم برد  و  دگر گونم   كرد
                                 در نگاهش اثرى بود كه در   صهبا   بود  
جستجو را من و غوّاص خرد   كاويديم
                                  هفت  دريا  و  تهى  زآن گهر   يكتا  بود  
رقص درآتش و بربادشدن   رقص كنان
                                  هنرى  خاصهء  پروانهء   بى   پروا   بود  
رازاين عشقِ درونسوز بصدجهدِ  نسيم
                                  من بپوشيدم و از سوز سخن  پيدا   بود

 

سبك سخن صدارت :
از حيث كاربرد بحور عروضى بيشتر اوزان بحور مجتث و مضارع مورد استفاده اوست. و گاه بحر متقارب و كمتر اوزان   بحور خفيف را به كار مى گيرد. از لحاظ موضوعى به نيروى خلاقه اى كه از چشمه سار ذوق سليم و جمال پرست  وى   مايه ورست، بدايع شاعرانهء طبع شاعرى عاشق رابانى مى شود كه ستايشگر مظاهر دلپذير زندگى ست. در عين حال
 سخن وى پند آموزست، و جنبه هاى حِكَمى و خرد گرايى و وطن دوستى و حق طلبى و استعمار ستيزى دارد .
 از نظر شيوه و سبك گاه برخوردار از شكوه و هيمنهء سبك خراسانى است. و بيشتر روانى و لطفى دارد، كه در سخن   سخنوران عراقى به چشم مى خورد. با الهامات اساطيرى عرفانى و فصاحت و بلاغت سهل و ممتنعى كه مُبَيِّن تاثيرات   بارز سخن حافظ و سعدى بر سروده هاى اوست .
كاربرد واژگانى وى نيز واژه هاى اصيل و لطيفِ شعرى است. اعم از فارسى يا آن دسته از لغت هاى عربى كه به ضرورت استعمال وجههء تلفظ و معنى فارسى يافته اند. واژه هاى دور افتاده و نا آشنا، در بين مردم  يالغت هاى نا زيبا و نا رساى  غير معمول يا متداول بين عامه در سروده هاى او ديده نمى شود. از اين رو شيوايى و رسايى لفظ منضم به شكوه و كارآيى  
عبارت مجموعاً به سخن وى اعتبار ويژه اى مى بخشد، كه نشان مى دهد، در انتخاب كلمات دقت نظر ماهرانه اى به كار  برده است .  

پايگاه ادبى صدارت :

شعر در معنى اخصّ كلمه از زمره الهامات غيبى است. كه حصولش نيازمند صفاى ضمير،آمادگى ذهن،قريحهء خداداد، و تحصيل و تتبع ادبى است. تاگوينده بتواند الهامات ذهنى خود را بيان كند. و منويّات قلبى را كه غالباً از مشتركات روحى نوع بشر است، به گونه اى شرح دهد، كه خواننده و مخاطبش احساس كند، شاعر از اسرار قلب وى آگاهى داشته است. از زبان دل او سخن مى گويد. اهميّت شعر و كاربرد سازندهء مثمر ثمرش نيز در ايجاد همين همدلى و همزبانى است. كه موجب مى شود، بازتاب انديشهء شاعر كه محصول محسوس فكر وى و نشأت يافته از احساسات ژرف اوست، از يك سو براى آنان كه از فراغت  
بال و رفاه حال برخوردارند، باعث تفريح و سرگرمى و عيشِ خاطر شود. و از سوى ديگر براى گروهى كه گرفتار ناكامى و داغدار   عسرت و حرمان اند، مرهم زخم دل و مايهء تسلّى غم ها و آرامش روح دروا گردد. ولى اين جنبهء ثمربخشى و كارآيى شعر ميسّر  
نمى شود، مگر آنكه گوينده اش به حد نسبى كمال سخنورانه رسيده باشد. اين كمال كه همانا توانايى خلق معانى ذهنى و بيان   آن به شيوايى و گويايى و دلنشينى است، به دست آمدنى نيست. مگر به تدريج، در سايه تمرين و ممارست سخت كوشانه و تحقيق و تتبُّع موشكافانه و سخن سنجانهء مقرون به استعداد ذاتى، يعنى طى طريقى كه شاعران بزرگ بدون استثناء پيموده اند.و پس از گذر از آن راه در عرصهء سخنورى عزّ نام آورى و مقبوليّت يافته اند. با اين تفاوت كه به نسبت نبوغ فردى و قريحهء   خُلْقى و خَلْقى برخى در گذر از اين راه بطىء و سست رو بوده اند. و برخى ديگر سريع و تند رو، در اين ميان صدارت از زمره  
گويندگان دستهء اخير است. كه در سروده هاى دورهء جوانى وى نيز كمال و پختگى و روانى ِ ويژه اى ديده مى شود. كه نشان   مى دهد، سراينده اش از مستعدانِ مُقْبِلِ استثنائى است. چنانكه غزل آشنايى وى كه در اسفند ماه سال هزارو سيصد وسيزده مقارن باسن بيست و هشت سالگى اش سروده شاهد صادق اين مدعاست. سروده اى در بحر رَمَلِ مُثَمَّن مَشْكول فعلات فاعلاتن فعلات و فاعلاتن ١٥ كه مصداق بارز سخن از دل برآمده ايست، كه هركجا گوشى بشنود، بردل مى نشيند و باز بر لب مى جوشد
        
                                                               آشنايى  
نه   چنان   ز   آشنايان    بُوَدَتْ   سر    جدايى
                 كه ترا  به ياد  مانَدْ ره   و   رسم   آشنايى
ز گل  آنچنان  كه  سرخى  نرود  به  سعى باران
                نتوان  به  اشك  شستن  ز تو رنگ   بيوفايى
به  برون   خرام   و  تيرى  به  تفرّجى   رها  كن
                 كه ستاده اند   جمعى    پى بخت   آزمايى
زلب   شكر   فشانت   خبرى    دهد   مگر   نى
                 كه به شكر آن لب وى شده  بوسه  گاه نايى
نظرى   ز عشق   بايد    كه     دگر  پديد    آيد
                  چو منى به جانفشانى چو تويى به دلربايى
چو به دوست دل سپردم به خود اين گمان نبردم
                  كه نه بخت  وصل  دارم  نه   تحمّل  جدايى
گرهى ست هر ستاره  كه  بُوَدْ  به  كار  گردون
                   تو از  او  چگونه  دارى  طمع   گره گشايى  
مگر  از  بيان دلگش  شود   آن   غزال    رامم
                  چو   نسيم     برگزيدم    روش    غزلسرايى                     

 

ويژگيهاى فردى، علائق روحى و سرگرمى هاى تفننى صدارت :

صدارت كردارى درويش مآبانه و رفتارى گوشه گير و فروتنانه داشت. با اين وصف در بين سروده هاى مجموعه شعر نسيم او ،قصيدهء مُطوَّل پنجاه و هشت بيتى اوست. كه عنوان دفاع شاعر دارد. به مَطْلَعِ: شعر است گوهر من و من گنج گوهرم/ چون كان گشاده دست و چو دريا توانگرم ، در بحر مُضارع ِ مُثَمَّن اَخرَب مَكفوف ِمحذوف مَفعولُ فاعلاتُ مَفاعيلُ فاعِلُن تركيب يافته از ابيات مفاخره آميزى كه به گفته صدارت در تعارض و تقابل "با محيط غرض آلودى سروده  شده  كه صالح از طالح  كمتر شناخته   مى شود، و معيارهايى بجز فضيلت و تقوى در سنجش شخصيّت اشخاص به كار مى رود. گاهى شاعر را ناگزير مى كند، كه عنان قلم را رها كند و با شناسانيدن خود به مردم،غرض رانيها و بى عدالتى ها را با پتك بيان بكوبد ."

برخى از ابيات آن قصيده به قرار زير است

گر   پاكدامنى  سبب   سر   فرازى   ست
             شايد به طاق گردون سايد اگر سرم  
سيل  فساد  اگر  ز  سر  ملك  در  گذشت
             هرگز نگشت دامن تقوى از  آن  ترم  
نگذاشتم    برون    قدمى   از  طريق  حق
             گر سود  خصم  بود و زيان   برادرم  
در عرصه يى كه خلق به زر سجده مى برند
            اينك  منم كه   بينى   بيزار  از  رزم  
با  همّتى    كه   داده   مرا   همّت   آفرين
             در ديده  سيم و سنگ  نمايد  برابرم  
آوخ  كه  دست  گردون  بر  خوان    روزگار
            بنهاده  است روزى  در   كام  اژدرم  
آوخ  كه ريخت  ساقى  دوران  به جاى  مى
           خون  جگر پياپى  در  جام  و ساغرم  
سى سال  رنج  بردم  و پنداشتم  كه  هست
           پاداش رنچ ِ بى مر، خود گنج بى مرم  
زآن بى خبر كه دانش و تقوى  در  اين  ديار
          نايد  به كار و من   به    خطا   اندرم  
پنداشتم   كه    گوهريان  اند    ژرف    بين
           آنانكه  گاه   سنجش  سنجند  گوهرم  
غافل  از  آنكه  ديدهء  حق  بينشان   ببست
           اغراض پست و ديدند از چشم ديگرم  
كى بردم اين گمان كه پس از عمرى امتحان
           سنجند در ترازوى  مشتى  سبكسرم
من   بارور   نهالم   و  از    كينه   و   عناد
           انگاشتند  بى  بصران  شاخ  بى برم  
اين جرم  بس مرا كه در اين بى هنر محيط
            روشن  روان  و پاك   نهاد و  هنر ورم  
پاداش   پاكبازى   و    نيكى   و    راستى
            دادند    همچو   مردم   بدكار  كيفرم  

قصيدهء دفاع شاعر كه مورَّخ تير ماه هزارو سيصد وبيست و نه خورشيدى است؛ گوياىِ اعتراضى است؛ به اقدام هيأت منتخب وزارت داد گسترى كه صدارت را در بند ب كه مُبَيِّن درجه دوم كار آمدى و جديّت در بسامان رساندن وظايف ادارى وقضايى است قرار دادند. با اين اقدام، احساسات جريحه دار شدهء شاعر وى را به سرودن مفاخره اى واداشت، كه با روحيهء صدارت منافات   كلّى دارد. برخلاف كردار درويش مآبانه و رفتار گوشه گير و فروتنانهء او ست. به اين لحاظ جنبهء خود ستائى و فخر فروشى ندارد٠ بازتاب بيدادى است، كه در مقطعى تاريخى در حق خود احساس كرده است .

صدارت فردى كم حرف بود. در مجالس و محافل بيشتر گوش مى داد و كمتر سخن مى گفت. حافظه اى قوى و استثنائى داشت
سروده هايش را از بر مى خواند. و حتى تا سالهاى پايانى عمر حافظه اش باقى و پا بر جا بود. اعتيادى نداشت. وجز قليانى كه گاه بر سبيل تفنن مى كشيد. به گل و ترانه و موسيقى و نقاشى و باعاشق پيشگى و گفتگو باپرى رويان تعلّق خاطرى مستمر داشت. كه در خوى لطيف شاعرانه اش پيدا بود. و در شعر ناب او منعكس مى شد. از يك سو به گل آرايى باغ بزرگ تجريشش مى انجاميد، و جمع آورى مجموعهء نفيسى از نقّاشى هاى كلاسيك اروپايى را كار سازى مى كرد، و از سوى ديگر تجديد فراشهاى سه گانهء او را رقم مى زد

 

همسران و فرزندان صدارت :

صدارت نخست با بى بى صاحب كه دختر عمويش بود، ازدواج كرد. حاصل آن ازدواج دخترى به نام پروين است. سپس با   ظفر دخت اردلان پيمان همسرى بست. يك پسر و يك دختر به نامهاى فيروز و فريبا از او يافت. همسر سوم صدارت مه لقا   بانو، سخندانى تهرانى بود، كه به كَمَنْد جذبهء شعر و سخنورى صدارت را پاى بست خود كرد. و مادر سلماز آخرين دخت او شد .
 مقال را به پايان مى رسانم و به روان پاك نسيم اردكانى اين مفخر ادبى معاصر درود مى فرستم . آمرزش كردگار ارزانى   روح تابناك او باد. و نام و ياد او با ترانهء جاويد حيات هم نوا و در ذهن و ضمير روزگار برقرار
                                                                                                    منوچهر برومند  م ب سها
                                                                                                پاريس پانزدهم ارديبهشت ماه ١٣٩٤

زير نويس :

١ :على صدارت، نسيم،انتشارات كومش،زمستان ١٣٧١، تهران، ص٧ س: ٧ .)
٢ : همان، س ٠٨ )
٣ : همان، صص٧و٨ .)
٤ :همان، ص ٠٩ )
٥ :همان، ص١٠ .)
٦ :همان، صص١٠ تا١١ .)
٧ : همان، صص١١تا١٥ .)
٨ : همان، صص١٥ تا ٢٥ .)
٩ : همان، صص٣٢ تا٣٤ .)
١٠ : همان، ص ٣٥ سس ٢و٠٣ )
١١ : همان، صص ٣٥ تا ٤٠ . )
١٢ : همان، سعيدى سيرجانى، ضحاك ماردوش، تهران نشر نو ١٣٨٦ صص ٤٧،٤٦،٤٥ .)
١٣ : اَصلَم: در لغت به معنى گوش بريده است. و در عروض ويژگى پايه ايست، كه در آن مفعولات يا فاعلاتن به فع لن تغيير مى يابد .
١٤ :مُسَبَّغ : در لغت صفت مفعولى، از مصدر تسبيغ است. و در عروض به جزوى كه در آخر آن سببى باشد و الفى افزوده باشند، مُسَبَّغ گويند، چنانكه مفاعيلن به مفاعيلان يا فاعلاتن به فاعلاتان تغيير مى يابد .
١٥ : مَشْكول : ويژكى پايه ايست ، كه در آن خبن و كفّ در فاعلاتن جمع شده باشد، كه حاصل آن فعلات است .

.
رسانه هنروادبیات پرس لیت | Create Your Badge
 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست