تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده سیاسی / ویژۀ انقلاب کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید

خا نه ی مها جران کجاست ؟
مجید خرّمی

نمی خواستم ازاین صندلی سفید حرفی بزنم .یک کدوی نارنجی رویش نشسته بود .
دورصندلی چرخی زدی وچترِگلدارراگشودی به پشتی آن تکیه دادی .آمدی کنارم ایستادی
پرسیدی خُب حالا چه می بینی ؟ گفتم یک شکم گنده که زیرچتر ِتو نشسته است .قاه قاه ،
خندیدی .گفتی حالا دوست دارم هرچه را کم دارد ،روی همین تابلوی روی سه پایه ،
کامل نقاشی بکنی .با قلم مو سرگرم شدم ،چشم های مرد نشسته را خمارکشیدم .رقص پایی
دادی ،کناربازویم ایستادی .گفتی چرا اینقدرچهره اش مستانه است .گفتم عاشق کباب است .
جرعه ایی ازجام شرابت نوشیدی ،گفتی خوشم آمد ،همین که لبخند می زند امیدواراست .
بالا تنه اش را درمیان زیر پیراهن رکابی برنگ سفید کشیدم .شکم فرورفته نه آن شکم برجسته ی خیالی که ترا اول خندانده بود .این شکم دیگرگرسنه بود . شلواری برنگ سیاه
پایین تنه اش را می پوشاند .تا ساق های پایش را دررنگ آبی آب فروبردم .پیرامونش را
موج شکننده ایی دادم .با این که این مرد خسته روی صندلی وارفته بود ،دخترک ِخود را
بروی سینه می فشرد .رنگ گیسوی دخترک را حنایی زدم .دختر با چشمان ترسیده به
چتربالای سرپدرش خیره بود که زیررگبارپاییزی ،همچون بادبانی درباد تکان می خورد.
تابلو درفضایی که من احساس داشتم رنگ آمیزی می شد .ازاین که تنهایم گذاشتی که با خیال آزاد ،پرده را روبه پایان ببرم ،قلم مولای انگشتانم  بشادی می رقصید .ترسیم ِ
صندلی انگار درحال غرق شدن بود .مرد با دخترش روی گُرده ی موج ِمهاجرت سوار
بودند .آیا درخط افق، ساحل امدادی به انتظارشان بود ؟ تبسم مرد ،همه بارقه ی میل ِبه
امروزِنجات ورستگاری بود .بی شکیبا لحظه ی اشک چشم هایم را پوشاند .
ناگهان تو درکنارم هویدا شدی .پرسیدی این که شکم ندارد ؟ کدوتنبل یادت رفته ؟
گفتی که یک چیزی می کشیدی ما بخندیم .این هم که باز افسرده گی می آورد .
گفتم چقدربامزه شدی ،این دست مریزاد است ؟
خیزبرداشتم کدوتنبل را دربغل گرفتم ،بلوزش را بالا کشیدم ،شکم گرمش پیدا شد .
روی نافش کدورا چسباندم ،با شتاب بلوززردش را کشیدم روی خنکای کدو .
یادت می آید گفتم : حالا بخودت بخند لب شکری !
تو هم دیگرتنها نیستی ،یکجوری آبستنی ،شاید معنای سنگینی آغوش ِ عشق ِپدربه
دخترش را ،اینک اینجا کمی با اندیشه احساس بکنی !
یادت می آید اشک های مرا که دیدی ،چشم های عسلی تو خیس شد .
گفتی خواهش می کنم ،چند مرغ دریایی هم برفرازسرشان بکش !
گفتم نه مرغ های دریایی هم دراین وقت پناهی دارند .زیر این باران تنها نیستند .
یادت می آید گفتم این ها که می بینی انسان های دریایی اند ،تنها وبی آشیانه !
یادت می آید گفتم بیا باهم آن آش بزرگ کدوراخوشمزه بسازیم ،
بیا باهم به خانه مهاجران دریا ببریم ،بپرس خانه مهاجران کجاست ؟
بیا باهم درگرسنگی وسیری این تابلوی نقاشی مسافران دریایی شریک باشیم .
تو مرا بوسیدی ،وبا اشک هایت زیباتر می شدی .
هنوزصدایت را دوست می دارم ،
که به آوازمی خواندی ،کنارتوهستم برای امداد !
کنارما هستم برای رهایی !

پنجم اکتبر،دوهزاروپانزده ،
فرانکفورت .

 

رسانه هنروادبیات پرس لیت | Create Your Badge
 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست