تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده سیاسی / ویژۀ انقلاب کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید
شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۴ - ۲۱ نوامبر ۲۰۱۵

فیل وفنجان
مجید خرّمی  

 

آ توسا جان سلا م .هنوز د رهمان کانون مشترک یا همان گِتو زندانی هستم .
البته درزندانی با درهای باز .تازه گی ها یک دوست خوب آلمانی پیدا کردم.اسمش
کلاوس است .موهایش ازپشت بلند ،وچهره اش را ریش ِخرمایی رنگ پوشانده است.
قیافه اش مرا یاد نقاشی زَردَشت می اندازد. ما باهم انگلیسی حرف می زنیم .
کلاوس مغازه چای فروشی دارد. صحنه ی مغازه اش ازسه اتاق تشکیل شده است .
ازدرورودی به  اتاق اول پُرازمجسمه های بودا، درقفسه ی ویترین دار،ونقاشی
شیوا کارِنقاش هندی،وقوری وفنجان های چینی است .اتاق دوم یا میانه ،بساط ِترازو روی
پیشخوان است. پشت سرش یک پنجره ی بزرگ به کوچه وسه دیوارهم، ردیف ِقوطی
های فلزی مشکی با تزیین شاخه ی گل .یک درازآنجا مارا به اتاق سوم، که همان پستو
است می برد .اینجاست که چای تازه دم می کند ،ومی نوشیم وگپ می زنیم ،اگرمشتری
بیاد ازآهنگ ِزنگوله ی آویزِدر می شنود. دراین اتاق هم قفسه های دیواری وجود دارد
یک انبارچای هم درش به اینجا بازمی شود .درهمین اتاق  گاهی چند چای را با عطر
مخصوص، مخلوط می کند .نیستی ببینی چه عطرِ خوشی به مشام راه می اندازد .
ازهند وچین وژاپن، چای برایش می رسد.بسته های نمونه ی چای سبزودارجلینگ و
ال گری وآسام هم برای مزه یابی ،رایگان برایش می فرستند، که درقوری دم می کند
برخی هاشان گران هستند.کلاوس نقاش هنرمند هم است .گاهی پرده های نقاشی
مینیاتورهندی که روی پارچه ویا کاغذ ترسیم شده اند ،یا ازنقاشان مدرنیست ها را
تکفروشی می کند.او به ایران سفرکرده وچند ماهی درآبادان خانه ی یک دوست
آبادانی بنام نبی زندگی کرده است .نبی هم سال هاست که به اینجا آمده وگاهی تلفن
می زند .یکبارهم،کلاوس گوشی را به من داد با نبی چاق سلامتی کردم .
او به افغانستان ونپال وهند سفر وچند سال درهند کاروزندگی داشته است .می گوید
مردم آسیا وشرق خوب شرایط سیاسی را درک می کنند .نمی گذارند مردم آنجا
زندگی آرامی داشته باشند .چرا چین نمی گذارد بودایی ها، درنپال راحت آنجورکه
دوست دارند زندگی کنند .کلاوس هم پیشترعقاید چپ داشته ،ولی دیگریک حالت
میانه رو دارد ومی گوید تمام این سیاستمدارهای حاکم برجهان شارلاتان هستند.
عاشق قالی ایرانی است ،وازسرزمین وکوه ها وصخره های افغانستان با لذت یاد
می کند. یک روزشنبه بعد ازکاربا ماشینش به خانه ی اورفتیم ،دوست دخترش
برگیت هم که کارمند بیمارستان است ،آنجا بود .خورشت کرفس با پلوی باسماتی
درست کرده بودند .کلاوس گفت ازایران یاد گرفتم . بعد ازصرف غذا ،گفت
می خواهم ترا امتحان بکنم .درهفت فنجان ،چای های مختلف برنگ  خرمایی
دَم کشیده ریخت .گفت همه را بچَش وبگو کدامیک بهترین مزه را دارد ؟
هرفنجان را با درنگ به لب سوزگرفتم ،فنجان هفتمی مُخم را حال آورد ،گفتم این
چای یک وممتاز است ! گفت آفرین برتو،درست شناختی !
گفت حالا برایت ازشهرمونیخ می گویم :براساس اتفاق من بخانه ی بازرگانی
درشهرمونیخ دعوت شدم ،پس ازمدت زمانی که رفتم ازدستشویی استفاده بکنم
روی نشیمن تا نشستم ،ناگهان وحشت زده شدم ،شوکه وخیره به سمت راستم که
پنجره ی بزرگی بود شفاف نگاه می کردم ،دیدم خرطوم یک فیل به پنجره
مالیده می شد ،ونعره ای شیپوری می کشید وبا چشمان بزرگ مرا می پایید
خود را هراسان جمع وجوردادم، وبا شتاب دستم را آب کشیدم وازدستشویی
بیرون پریدم .به بازرگان که رسیدم گفتم یک فیل پشت پنجره بود .
قلبم گرومب می تپید .بلند خندید ،گفت آن کاری ندارد، درباغ گردش می کند
وقتی به دستشویی می رویم می آید ،فقط برای تماشا وما کیف می کنیم .
کلاوس بعد ازاین تعریف، که با برگیت می خندیدیم ،گفت حالا بیا تا درحمام
ودستشویی من چیزی نشانت بدهم .با هم رفتیم وارد که شدیم دولاک پشت ِ
بزرگ، درتشت بزرگی سرگرم چرییدن علف وسبزی بودند .
گفت این ها جوجه بودند، من به سال ها بزرگشان کردم .
آتوسا نمی دانی چقدرقشنگ بودند.برای کلاس خاطره ی آن روز بارانی را
تعریف کردم که چطوری ازپنجره ی آشپزخانه که روبه پیاده رووخیابان ِ
کوچه بود ،چگونه یک بچه لاک پشت را دیدم که درآب باریکه ی پیاده رو
بازی می کرد ،رفتم گرفتمش آوردم درباغچه خانه، میان چمن ها گذاشتمش
همان باغچه ای که به پای مادرفخری، یک خارسمی فرو کرد .
تو یادت هست آتوسا که خاله جان ِتو،چقدرلاک پشت را دوست داشت ،وچه
رنجی ازآن خارکشید .بی بی خاررا ازپایش بیرون آورد ومرحم سیاه بجایش
مالید .به کلاس گفتم دایی ام  می گفت: لاک پشت وخرگوش ِسفید شانس
می آورند .خودش دردُبی یک جفت خرگوش سفید را پرورش داده بود
که چه اندازه بعد ازجفت گیری، بچه پس انداخته بودند .آتوسا یادت هست
که چطوری دولت دُبی بعد ازبیست سال دایی جان را بیرون انداخت وحالا
درآبادان ِمتروک تاکسی می راند. کلاوس وقتی حدیث دایی راهم شنید ،
خندید وگفت پس حرف دایی که خرگوش شانس می آورد پوچ بود ،و
لاک پشت هم برای مادر وخود تو خوش بختی ببارنیاورد .
تو هم آواره ی آلمان شدی .لبخندی زدم، گفتم حق با توست .
آتوسا جان ! این ها را نوشتم که بدانی اینجا ما مهاجران با ساقه هامان
زندگی می کنیم .باید هم اینجا ریشه بدوانیم ورشد بورزیم .
اینجا هم مثل ایران ،آلمانی ها، کارگروپرستاروآموزگار دارند .باید
با شرایط اینجا خوگرفت وهمین مردم راهم دوست داشت وازشان یاری
خواست .کلاوس ودوستان دیگرآلمانی که اینجایافته ام، مرا تنها نمی گذارند .
آتوسا جان ! من مجبورشدم مهاجرت کنم خوب می دانی، توبمان ورابطه بگیر .
من هم اینجا، مثل تو درآنجا، هرروز چیزی تازه یاد می گیرم .
درآینده باز از یاران ِنوی خودم، برای تو روایتی تازه بیادگارمی نویسم .
یادت هست روزجدایی ازایران می گفتم :ما هم حق ِآب ونان وهواوخاک داشتیم!
دیدی چگونه دژخیمان، هنوزنسل های جوان را هم به دربدری ارجاع می دهند.
آتوسا جان ! ازدورترا می بوسم . دوستدارتو ، د ی جم ...

« فرانکفورت »
هفتم اکتبر ،دوهزاروپانزده .

 

رسانه هنروادبیات پرس لیت | Create Your Badge
 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست