تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده   کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۶

Iran Mahvash Sabet (Privat)

سه شعر از مهوش ثابت

"روزهای رفته "

ذره‌ای افتاده بر خط ملال روز و شب
روز، سرگردان و هم‌پیمان شب
مانده در اندیشه اندوه بی‌پایان شب
روزها گم گشته در دامان شب
شب نشسته جای روز
خوب می‌دانم که تو
در پی آن روزهای رفته می‌گردی هنوز
رفته از دست تو فرصت‌ها که بود
او سرابی بود و دریایی نمود
این همه شیرین و فرهادت نبود؟
حسرتت بر جان و از حسرت چه سود؟
چشم می‌دوزی به روز
خوب می‌دانم که تو
همچنان در آرزوی عشق آن مردی هنوز
هستی‌ات را داده‌ای تاوان عشق
هستی‌ای از درد بی‌درمان عشق
او نمک خورد و نمکدان را شکست
تا کجا هستی تو بر پیمان عشق
چادر شب را بزن یک دم کنار
از رخ زیبای روز
خوب می‌دانم که تو، در میان آتشی و همچنان سردی هنوز
کاروان رفت و تو ماندی و دریغ از یک نگاه
بارها شد گوهر اشکی که افشاندی به راه
دشمنی کردند و افتادی به چاه
باز کن آن شهپر پرواز خود تا اوج ماه
ماه می‌خندد به روز
خوب می‌دانم که تو، در قفای کاروان رفته چون گردی هنوز
خوب می‌دانم که تو در پی آن روزهای رفته می‌گردی هنوز .

 

برای پدری است که دخترش را اعدام کرده‌اند:

پشت غده‌های اشکی چشمش به دریا می‌رسد
دریا طوفانی می‌شود
موج‌ها تیز می‌شوند
همه چیز در هم می‌شکند
اما طوفان می‌گذرد
دریا آرام و آسمان آبی می‌شود
اما زخم‌های فراوان سهم هر روزه اوست.

نه امروز را دیگر تا به شام تاب نمی‌آورم
چیزی درون قلبم چنگ می‌زند
کاسه چشمانم از فشار اشک خرد می‌شود
بغضی سنگین، دردی، راه گلویم را بسته است
راه گریزی نیست
ناچار باید بمانم
مرگ نمی‌خواهم
خواب نمی‌آید
فریاد نمی‌شاید
این روز شب می‌شود آیا؟

در وصف یک خانم نوشتم :

مثل حباب بود
نه از جنس آب
مثل رویا بود
نه در خواب
مثل ابر، سپید بود
مثل خورشید، سرخ بود
که بالا رفته بود، زلال بود
گرم بود
مثل مهر بود
مهربان بود.

.http://www.dw.com/fa-ir/a-41458538
رسانه هنروادبیات پرس لیت | Create Your Badge
 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست