(نامه ای سرگشاده به مردم نطنز و کاشان)

 

 

......................................................................................

دیـــارانــم ، به مِهــرت پایبستم

همیشه با منی ، هرجا که هستم

بـه یــاد بوستــانهــای تو بـویـم

اگــر شــاخــه گلی آید به دستم

م.س. پاریس 1361

.....................................................................................

 

قصیدهء زیر نتیجهء چند بیتی است که من از روی تفنن و مطایبه در اقتفای یکی از همشهری های نطنزی خود

که در ستایش نطنز اینگونه سروده بود: خوشا شهر نطنز و کوچه سارش ــ گلستان می شود فصل بهارش ..الی آخر،

آغاز کردم . بنا بر این ابیات نخستین ازسرشوخ طبعی نگارش یافت اما چند بیتی که نوشتم سر درد دل باز شد و سخن های نهفته ای که از آن دیگ سینه می زد جوش فوران کرد و آنچه را که مدتها بود آرزو داشتم تا با مردم دیاران خودم ــ که نزدیک به سی سال است از آنها دورم ـ در میان بگذارم بر زبان آمد و در جامهء این قصیدهء صدوهفتاد و اند بیتی بازگو شد .

نمی شد که این سخنان در وجود و ضمیر و وجدان باقی بمانند و من وظیفه و دِین ِ خودم رادرقبال ِ مردمی که با آنان زیسته ام و از عمق وجود با آنا در پیوندم و همواره نیکروزی آنان را نیکروزی خویش و رنج و محنت آنان را محنت و رنج خویش شمرده ام ، ادا نکنم.

این راهم اینجا برای اطلاع خوانندگان اضافه کنم که من خود متولد چیمه ام. این روستا در زمان تولد و سالهای کودکی و نوجوانی من از توابع کاشان بود و اکنون سال هاست که از توابع نطنز محسوب می شود. دوران کودکی و دبستان را در چیمه طی کرده ام و برای دوران دبیرستان یک سال در نطنز و دو سال درکاشان بوده ام و با محیط و روحیات و خلقیات مردم این دوشهر آشنایی کافی دارم و به ویژه بسیاری از روستا های نطنز را دیده ام و در میان مردم این روستا ها فامیل ، خانه خواه ، رفیق و همکلاس فراوان داشته و دارم .

پدر من بازنشستهء فرهنگ است و سالها آموزگار دبستان در روستا های ابیانه ، چیمه ، ولوگرد ، تکیه و بیدهند بوده است و خیلی از درس خوانده های این مناطق با او آشنا و بسیاری با وی دوستند.

 

اکنون در این قصیده، شده است آنچه شده است و گفته ام گوشه ای از آنچه را که می خواسته ام با مردم دیار خود در میان نهم و نظرات خود را در بارهء مسئله ای بسیار خطیر یعنی بودن یا نبودن و مرگ یا زندگی این مردم با آنان درمیان بگذارم.

نیز بگویم که نگرانی بیرون از حد و شمار من در زمینهء مخاطرات اتمی و احتمال بمباران این ناحیه بسیار کهن سرزمین ما ایران از سوی قدرت های توانمند و مهارگسیختهء خارجی موضوع تازه ای نیست و من حدود سه سال پیش ضمن نوشته ای با عنوان نامهء سرگشادهء یک شاعر ایرانی به مردم آمریکا و اسرائیل به دولتمردان و مردم این دوکشور ـ تا آنجا که عقل ناچیز و قلم قاصرم قد می داد ـ در بارهء ارتکاب احتمالی خطای بزرگ و دهشت آور بمباران و جنگ هشدار داده ام و دهها سایت و نشریهء معتبر ایرانی آن را انتشار داده اند و من این نامهء سرگشاده را همراه با مقاله ای دیگر به نام آنچه به آمریکائیان باید گفت و نیز مصاحبه ای که بعد از آن درنشریات متعدد منعکس شده بود در کتابی به نام نگران جنگ در پاریس چاپ و منتشر کرده ام وهم اکنون نیز در برخی سایت ها قابل دریافت و دسترسی ست.

 

به هر حال تا آنجا که به قصیدهء بلند زیر مربوط می شود، امیدوارم که فارغ از هرگونه سوء تفاهم و سوء تعبیری این سخنان من که با صداقت و درصمیمیت کامل و از عمق جان و از سر درد ، برآمده است مورد عنایت و توجه مردم نطنز و کاشان سایر نواحی که در مسیر مخاطرات خانمانسوز ماجراجویی های اتمی اهل قدرت و تزویر هستند (خاصه مردم اصفهان فاخر و گرانقدر)، قرار گیرد و تصور من آن است که این وظیفهء همهء درس خوانده ها و انسان های آگاه است که همسایگان و مردم شهر و دیارخود را از خطرات خانمان بر انداز وجود تأسیسات و نیروگاه های اتمی در کنار شهر و روستا و محیط زیست طبیعی و انسانی و در کنار میراث های طبیعی و تاریخی و فرهنگی آنها آگاه کنند. این حد اقل دِینی ست که درس خوانده ها و مطلع شده ها نسبت به مردمان شهر و دیار خود دارند زیرا موقعیت تحصیلی و شغلی و اجتماعی خود را به آنان مدیونند و پیشرفت و توانایی های آنان وامدار این مردم پاک و بی شیله و پیلهء شهرها و روستا هاست و درحقیقت آنهایند که مخارج و نیازهای آنان را تأمین کرده اند وآنان رابه موقعیتی رسانده اند که هم اکنون درآن و ازمواهب آن برخوردارند.

علاوه براین ها دفاع از حقوق انسانی و طبیعی این مردم ودفاع از سلامت محیط زیست این مردم ، دفاع از سرزمین و میراث طبیعی و انسانی و فرهنگی خود آنان نیز هست. پس سعی آنان مأجور خواهد بود و کوشش های آگاهی بخش آنان راه دوری نخواهد رفت و خدمتی به بشریت و به وطن و سرزمین آباء و اجدادی ما ، ایران و نیز خدمت به نسل های آینده ای خواهد بود که در این مرز وبوم به جهان خواهند آمد وقصد زیستن و به سلامت زیستن خواهند داشت.

البته بنا به ضرب المثل مشهور بسیار محتمل وممکن است که آدمی به خطا رود و ادراکات خود را از حقایق و از وقایع به گونه ای دریافت و عرضه کند که با دیگران همسو و همآواز نباشد یا حتی با افکار و عقاید دیگران در تضاد و تناقض قرار بگیرد . در چنین صورتی ، چنانچه در این قصیده صمیمیت و احساس و ذوق و فکر من به راه کج رفته باشند ، خوشحال خواهم شد که انتقاد انسان های صمیمی و با حسن نیت را که دستی و منفعتی در قدرت حاکم یا در برخی سیاست بازی های رایج ، ندارند بشنوم و در اصلاح نظرات خود بکوشم.

محمد جلالی چیمه (م.سحر)

 

نـطـنــــزیـــّـه

خوشا شهر نطنز و روزگارش

سبو و جام و بستو و تغارش۱

زمینش خوش بود چون آسمانش

زمستانش دل آرا چون بهارش

گلابی هایش از باغ بهشت است

صفا دارد همین یک افتخارش

بنازم سربلندی را که گویی

سراندر آسمان دارد منارش۲

به مهمانخانه و مهمانسرایش

شود ذوقت خوش از شام ونهارش

گذر دارد قناتی در دل شهر

چو اشگ چشم ، آب ِ خوشگوارش

درختانش همه شاداب و سرسبز

برومند است گردو و چنارش

بنازم اوره اش را طامه اش را۳

که زیبایند همچون طرق و طارش۴

بگردم چیمه و ابیانه اش را۵

کنار کوه و پشت مرغزارش

بنازم بَرز و یارَند و ولوگرد۶

قنات و چشمه سار وجویبارش

بهشتی هست بالای ولوگرد۷

به نام وِزّه دشت ِ شاهوارش۸

پر از الگ است و انجیر است و بادام

کنار آبدان ِ آبدارش

فریزندش بود باغی مُعلـّق۹

درخشان در میان کوهسارش

بگردم آب سرخش را بر آن کوه۱۰

که می جوشد زعمق چشمه سارش

بنازم بیدهند و تکیه اش را ۱۱

که باشد حسن و ذوق بی شمارش

بگردم هنجن و کـُمجان و باد ش

خصوصاً باغ انجیر و انارش

بنازم ، برز و کالیجان و یارند

شکوه ِ کوه سرخ ِ همجوارش ۱۲

سرشگ و مـِیمه ، میلاگرد و بیدشگ۱۳

سراب وخندق و کوه و گدارش

اریسمان و جزن ، ابیازن و سُه۱۴

کویر و صخره ، دشت و سبزه زارش

بنازم اهل شهر و اهل ده را

زهر قوم و زهر ایل و تبارش

دراین دوران پر ظلمت خداوند

نگهدارد زشـَرّ روزگارش

زشرّ هسته و دام و دروغش

زشرّ دشمنان بی شمارش

بلایی در کمین است این وطن را

که ترسم اوفتد در گیر و دارش

بلاهای زمینی در یمینش

بلای آسمانی در یسارش

من از بیگانگان هرگز ننالم

خدایا از خودی آسوده دارش!

نژاد بدسگالش را برافکن

وزین دام بلا کن برکنا رش

اتـُمبازی شیخان یک قـُمار است

که لعنت باد و نفرین بر قـُمارش

اتـُم ویران کند باغ و زمین را

نمانَد لاله ای در لاله زارش

اتـُم خواهند تا خود مست گردند

بمانـَد بهر ما رنج خُمارش

الهی بشکند دست پلیدی

که ویران می کند شهر و دیارش

دِه و باغ و قنات و چشمه و رود

گـُل ِصحرایی و باغ و بهارش

اتـُمبازی وبای این دیار است

مگر رحم آورد پروردگارش

اگر دشمن زند بمبی به جایی

در آتش اوفتد مَهد و مزارش

فتـد در کوره ای گر انفجاری

جهان ویران شود در انفجارش

تشعشُع های بمبِ زندگی سوز

بمانـَد تا ابد بر شوره زارش

برآید تیره گردی ابرواری

ببارد شُعله برکوه و گدارش

نمیروید گیاهی تا قیامت

ز دهشتناک شرّ شعله بارش

به جای آب ، مرگ آید ز کاریز

قطار اندر قطار اندر قطارش

به جای سبزه ، وحشت روید از خاک

هزار آفت رسد از هر غبارش

به جای بلبل و قمری نشیند

هزاران جغد بر یک شاخسارش

به جای کبک ، کرکس بر کشد غیه

به جمع ِ زاغ و بانگِ قارقارش

گــُلی گر بردَمد بر خاکِ راهی

عدم خواهد شدن داراُلقرارش

جهنـّم خانهء اجدادی ما

شود گر شد اتـُم آتش بیارش

نزاید مادری فرزند سالم

به شهری گر اتـُم شد شهردارش

وجودی گر تولـّد یابد از مام

نپاید جز به روز احتضارش

شما را زین بساط ِ هسته ای نیست

نصیبی جز بلای ناگوارش

نطنز و تپـّه ها و درّه هایش

یـَم و کاریز و بند و جویبارش

گـُل و گلبوته و باغ و در و دشت

درخت سبزو سرو سایه سارش

نسیم ِ جانفزایش در بهاران

نهال ِسرفراز باردارش

سپید ی بر سرِ والای کرکس

به دامان ، طوق گل بر سبزه زارش

شقایق های کوهی گـِرد کـُهسار

گـُل خودروی صحرا در کنارش

گذار آهوی وحشی خرامان

به دشت و درّهء آهو گذارش

حضورِ شوق ، با پرواز مرغان

غزلخوان در هوای سازگارش

نگارستان ِ گـُل بر طرف هامون

به صحرا های پُر نقش و نگارش

میان درّه هایش شیههء اسب

به بوی مادیان ِ رهگذارش

همه زیبایی و لطفِ طبیعت

همه راز نهان یا آشکارش

برای اهل ِ قدرت نیست جز کارت

که بنشیند سرِ میزِ قـُمارش

نمی بازد ولی ارثِ پدر را

که شهر ما بوَد میدان ِ بارش

بتازد مرکبِ قدرت دراین بوم

به نام امُت ِمنّت گزارش

مگر نشنیده ای نـَقلی که می گفت

فقیه شهر در گوش حمارش

که : ای خر در جهان هرکس که شد خر

فقیه شهر می گردد سوارش ؟ ۱۵

فقیه شهر را عشق اتـُم کشت

شما را بُرده اینک زیر کارش

چرا این کارگاهِ شوم را وی

نهد بنیاد، جایی جز دیارش؟

چرا مُلاّ به رفسنجان نسازد

بساطِ کارگاه و کارزارش؟

چرا در شهر قم ، کِشتِ اتـُم نیست

چرا این شهر ما شد کشتزارش؟

چرا اینجاست باغ هسته خیزش؟

چرا اینجاست جالیز خیارش؟

چرا باید نطنز و حومهء آن

شود ویرانه ای در هسته سارش؟

بسوزد شهر ما تا هسته در خاک

برویاند درخت زهرمارش؟

چرا باید که میراث نیکان

تبه گردد به شرّ پُرشرارش؟

چرا کاشان شود ویران و نا بود

نماند گلستان و گلعذارش؟

نه آرانی به جا مانـَد نه راوند۱۶

نه فین مانـَد نه باغ داغدارش؟۱۷

نه مانـَد بیدگـُل نی اَردهالش۱۸

نه کُهسار نَشلج و مرغزارش ۱۹

نه قمصر بازماند نی نیاسر۲۰

نه عطرِ گل نه آوی هَزارش؟

نمانـَد خالدِباد و باد برجای۲۱

زشرّ هسته ای و نور و نارش؟

مرنجابی نماند در مسیری۲۲

سیلکی را نبینی جز غبارش ۲۳

هزاران سال میراثِ تمدن

روَد بر باد چون خاشاک و خارش؟

چرا مسموم گردد چاه و کاریز

بلا آید فرود از آبشارش ؟

چرا حُکم ِ فقیهی شهر ما را

کند اینگونه خوار و خاکسارش؟

چرا نادانی از ما کـُشت غیرت

که می بینیم و می بندیم بارش؟

ترا یک درصداز نفع ِ اتـُم داد

میان ِ وعدهء روزِ شمارش۲۴

کجای کاری ای همشهری من؟

نمی بینی فریب نابکارش؟

کدامین نفع ؟ نفعی نیست درکار

به غیر از فقرِ اهل ِروزگارش

رُباید نان مردم را ز دستش

کند خرج ِ اتـُم در کـُنج ِ غارش

کند خرج ِ اتـُم تا زور گیرد

مگر این زور سازد پایدارش

خدا داند که نفعی در اتـُم نیست

برای ملـّت و این حال ِ زارش

ضرر بسیار و نفعی نیست الاّ

فریب و غارت و گــَرد و غبارش

به کوه کرکس پُر برف سوگند۲۵

به جان ِ مار و موش و سوسمارش

که جز لعنت نمیروید ازین خاک

اگر تخم اتـُم شد کِشت و کارش

نباشد این اتـُم جز مایهء شرّ

خدا لعنت کند بنیانگذارش

که افشاند اینچنین تخم ِ تباهی

به دستِ قائدِ زنهارخوارش۲۶

که ساز و برگ ِ وحشت را دراین مُلک

فراهم کرد و ملـّت را دُچارش

نباشد این اتـُم جز ننگ و نفرین

مخور گول غرور و افتخارش

کجا شیخی به میهن بسته مِهری

دل ِ نا بهرهء ناهوشیارش؟

وطن خواهی و ایراندوستی را

کجا آموخت از آموزگارش؟

کدامین افتخار آورده ما را

که باشد اهل کشور وامدارش؟

کجا در فکر ایران است مُلاّ

که نبوَد جر به فکر اقتدارش؟

به فکر زور و استبداد خویش است

خدایا محو کن از این دیارش

خدایا ریشه اش را برکن از خاک

که تا گردد توَحّـُش سوگوارش

بساط ِ ننگ ِ او زین خاک برچین

وز ایران کـُن به دوزخ رهسپارش

که گرزینسان تداوم یابدش عُمر

نبینی جز فریبِ کـُهنه کارش

کند خاک ترا تلّ اتـُمزار

که سنگر سازد از بند و حصارش

که قدرت را ابد مُدّت نماید

برای فرقه و ایل و تبارش

ترا تلّ اتـُم بخشد که اُفتد

وطن یکسر به چنگِ مُفتخوارش

کند شهر تو را سطل ِ زُباله

میان ظلم ِ سیم خاردارش

شود قوتِ شبانروزت تشَعشُع

ز فنّ ِ هسته ای وز اعتبارش

کِک زرد ترا در قم بریدند۲۷

مزن لب بر سموم زهربارش

هر آن کشور که ملا شد رئیسش

فقیه و روضه خوان شد تاجداراش

هر آن دولت که ابله شد مُشیرش

هر آن ملـّت که احمق شد مُشارش،

به روزی بدتر از این هم بیـُفتد

برون آید دمار از روزگارش!

بوند ابله تر از ملاّ کسانی

که عمال و یند و مردِ کارش

سواری می دهند ومی شوندش

برای سکـّه ای خدمتگزارش

به نام دین ، وطن نابود کردند

مگر رحمی کند پروردگارش!

یکی بهر ریاست ، دین فروشد

یکی بهر وکالت اختیارش

به نامی و مقامی و دلاری

دهد وجدان و ناید ننگ و عارش

وطن یک اسکناس پشت سبزاست

که جان ها می توان کردن نثارش

مهمّ آن است تا جیبی شود پُر

چه باک از کـُشتن ِ صدها هزارش؟

نمی سوزد دل ِاهل سیاست

خصوصاً آنکه دین شد راهکارش

خدا و دین و قـُرآنش بهانه ست

خرافاتش کـَمند و ما شکارش

به قـُرآن ، جز مهار قدرتش نیست

خداوندِ کریم و کردگارش

سراپا حرف مُلاّیان دروغ است

میُفت اینگونه در دیگ و تغارش

به جان دوست ، غیراز نفع خود را

نمی بیند در این هنگامه وارش

ترا نابود می خواهد فریبش

ترا ناچیز می خواهد هـَوارش

کنون شد حیلهء حقّ ِمُسلـّم۲۸

برای ملـّت ایران شعارش

ولی حق ِمُسلـّم را دِرو کرد

در این سی سال حرص ِبی مهارش

ترا حق مُسلـّم بیشمارند

که گـُم شد در فریبِ بیشمارش

نخستین حق تو حقّ حیات است

ربوده ست از تو شیخ نابکارش

دوم حقّ ِ تو حقّ ِحاکمیت

که بنهاده ست در دیگِ بُخارش

از این حق، حق ترست ، آزادی تو

که خون ِچند نسل آمد نثارش

که چندین نسل می سوزد به داغش

که چندین نسل باشد خواستارش

ربوده ست از تو این حق را و امروز

ترا حقّ ِمُسلـّم شد شعارش !

تویی در بندِ استبدادِ دینی

اسیر ظلم ِ تیغ ذوالفقارش ۲۹

کجا حقّ ِمُسلـّم می شناسد

ستمکاری که دین شد دستکارش؟

اگرحقّ ِ تو را داده ست یک بار

بگو تا بنده گردد شرمسارش !

ترا حقّ و حقوقی نیست باقی

که رهزن بُرد و شیخ ِ راهدارش

که خوردَستند آیاتِ عظامش

که بُردستند اعیان ِ کبارش

چه حقـّی مانده باقی اندرین خاک

که باشی حق ستان و حق گـُزارش؟

ترا گویند : بهرَت برگزیدیم

خری را تا تو رأی بیشمارش،

بریزی اندرین صندوق و گردی

فدای روی نحس ِ ریشدارش

وکیل توست این ناسیّـدِ پَست

بیا در مسجد و بنشین کنارش

وزیر توست این ناجنس ِ رمال

غلامش باش و بستان گوشوارش

رئیس کشورت این بی فساراست

بده رأی و برو در زینهارش

بده رأی و کلید دهر بسپار

به دست لوک مست بی فسارش۳۰

دراین اوضاع از حق گفتگو چیست؟

عروسی مُرده پیش ِ خواستگارش!

عروس صیغه ای درحِجله با شیخ

پس آنگه زیر خیل ِ پاسدارش !

چه حقـّی ؟ در کجـا؟ ازکی ستانی؟

که حق بگسسته از هم پود و تارش

ازین حقّ ِمُسلـّم غیرِ زهری

نخواهد بود سهم ِ خواستارش

ازین حقّ مُسلـّم دست بردار

به انسان فکر کن وین شام ِ تارش

به خویش اندیش و دام ِجهل برچین

که در دامت نیابد دامدارش

سخن هایی که طرّاحش عدو بود

مگو هرگز که گوید گـُرگِ هارش

هرآنکس چَه کــَند آیندگان را

درافتد سرنگون در چاهسارش

اتمبازی بود چاهی بلاخیز

که دست بد تر از قوم ِ تتارش ،۳۱

به راهِ اهل و فرزند تو کنده ست

منه دستی به دستِ نابکارش

منه دستی به دستِ ظلم پرور

مترس از وحشت ِ روز شمارش

ترا روز شمار امروز و اینجاست

چه می گردی به گـِرد انتظارش؟

چرا دل می دهی بر یاوه گویی

که خُسپد خوش به کاخ ِ زرنگارش

بسازد خشتِ سنگر از وجودت

کنی دین و دل و هستی نثارش؟

دهی فرزند خود را پیشمرگش

به اشگ و خون فروشویی غبارش؟

نهی عکس ِ شهیدت را به مسجد ۳۲

بمانی تا قیامت داغدارش؟

بجوشی تا قیامت در فراقش ؟

بسوزی تا قیامت سوگوارش ؟

خدا را ، دشمنی را اندرین مُلک

چرا دین است نام مُستعارش؟

چرا دین شد سیاست را طبق کـِش

ستم شد دین و دین شد پیشکارش؟

چرا باید که مُلاّ تاج بر سر

نهد برمنبرِ سالـوسبـارش؟

هدف ، قدرت ولی نامش نهد دین

به جور و کینه سازد نامدارش؟

بتازد مَرکب و بپراکـَند جهل

خرافات ِ کثیراُلانتشارش ؟

چرا باید به نام ِ دین ستم کرد

که دین محو آید اندر یادگارش؟

چه می شاید جز از دامش رهیدن؟

چه باید جز تبر بر اقتدارش؟

مگر ایزد به دست ما کند جمع

بساط ظلمتِ لیل و نهارش

خدا با دست انسان می تواند

نگهدارد زمین را بر مدارش

خدایا دست انسان همرهِ توست

بنه این مُلک را در زینهارش!

نطنز و باد و کاشان را نگهدار

به دست مردمان حق گزارش!

زنااهلان کشور واستانش

به دلسوزان ِ ایران واسپارش

 

پاریس21.8.2008

http://msahar.blogspot.com/


http://chimeh.blogspot.com/

 

 


یادداشت ها :



 

 

 

 

 

 

 



2 ــ مسجد نطنز برخوردار از یک منار بسیار بلند و مشهوری ست .

9 و 10 فریزهند نیز یکی دیگر از روستا های چیمه رود است . در این روستای زیبا چشمه ای آب معدنی هست بر فراز تپه ای کنار کوه که از زیر آبدانی می جوشد که به آن آب سرخ می گویند و شنا در آن آبدان را برای سلامتی مفید می دانند.

11 ،12 ــ تکیه و بیدهند نیز دو روستای دیگر بخش چیمه رود محسوب می شوند. بیدهند درست پای کوه کرکس قرار گرفته است.

هنجن از روستاهای بخش چیمه رود و نخستین روستای این بخش محسوب است. کمجان از روستاهای مربوط به بخش برز رود است.

برز و یارند و کالیجان نام سه روستاست که همراه با ابیانه ، از روستا های بخش بررز رود محسوبند . کوه سرخ اشاره به تپه ها و صخره های خاک سرخی (گِل اُخرا) است که در اطراف برز رود و کنار ابیانه قرار دارند. رنگ خاص معماری جالب و استثنایی ابیانه مدیون شکوهمندی این تپه ها و صخره های سرخ و اخرایی نیزهست.

13 و 14 ــ سرشگ و میلاگرد و بیدشگ و ابیازن و سُه و جَزن از روستاهای شهرستان نطنزبودند و اکنون میمه خود یکی از شهرستان های استان اصفهان ست و سرشگ و بیدشک جزو آن شهرستان محسوب می شوند.

15 ــ اشاره به این بیت مشهور از لاادری ست که می گفت:

فقیه شهر بگفت این سخن به گوش ِ حمارش

که هرکه خر شود ، البته می شوند سوارش !

16 ، 17 ، 18 ، 19 ، 20 ــ آران و راوند از شهرک های کنار کاشانند . بیدگل در کنار آران قرار دارد . اردهال همانجاست که مراسم قالی شویانش مشهور است. نشلج روستای خوش آب و هوایی ست در کنار کاشان. قمصر شهرک مشهور گلستان و بوستان است . نیاسر منطقه ای تاریخی ست که چارطاقی باستانی آن مشهور است. باغ فین هم که مشهور تر از آن است که معرفی شود و داغدارست زیرا دیوار های حمام فین هنوز سوگوار آن ایرانمدار بزرگ امیرکبیرند.

21 ــ خالد آباد و باد ، دو شهرک حاشیهء کویرند که با چند روستای دیگر منطقهء باد رود راتشکیل می دهند . باد اکنون شهرستان ست . زریارتگاه آقا علی عباس روی شنزار های این ناحیهء کویری اما آباد ، شهرت دارد.

22 ، 23ــ مرنجاب ناحیهء کویری است بسیار زیبا در کنار آران و بیدگل . سیلک منطقه ای ست باستانی در کنار کاشان ،مربوط به حدود هفت هزار سال پیش.در این منطقه کاوش های باستان شناسی بسیاری انجام گرفته.

24 ــ بر اساس گزارش های خبری مربوط به شهرستان نطنز ، اخیراَ دست آموز و مباشر روحانیون حاکم یعنی مقام اعلای ریاست جمهوری اسلامی ایران طی سفری به این شهر، علاوه بر افتخاراتی که برای مردم نطنز به همراه برده بوده است ، تخصیص یک درصد از درآمد غنی سازی اورانیوم نطنز را به مردم نطنز وعده داده است!! روز ِ شمار یعنی: روز قیامت.

25 ـ کوه کرکـَس یکی از کوههای مرکزی ایران است .از نظر موقعیت جغرافیایی در جنوب نطنز ، شرق میمه و غرب اردستان واقع است. ارتفاع این کوه از سطح دریا به 3895 متر می رسد.

26 ــ زنهار خوار یعنی عهد شکن. پیمان شکن . قائد یعنی رهبر و پیشوا و امام .

27 ــ کیک زرد : اکسید اورانیم را که به غلظت معینی رسیده باشد اصطلاحاً کیک زرد می گویند. از کیک زرد برای تهیه اورانیوم غنی شده استفاده می شود.

28 ــ حق مسلـّم شعار پر فریب و حیلت گرانه ایست از جمله حیلتگری های سی ساله استبداد دینی که هدف آن تحریک احساسات ملی ایرانیان و گرفتن تأییدیهء ملی و مردمی جهت پیشبرد و تداوم سیاست های ضد ملی و ویرانگر تسلیحات اتمی و درنتیجه برانگیختن تحریکات بین المللی بر ضد ایران و ملت ایران است. شنیدن این شعار فریبکار انه و سالوسی ، آنهم از زبان کسانی که سی سال آزگار است همهء حقوق حقهء ملت ایران و به ویژه حقوق انسانی و حق حاکمیت ملی را به نفع عده ای ملا و همدستان ازوی سلب کرده اند ، آنچنان تمسخر انگیز است که نیازی به توضیح ندارد.

29 ــ ذوالفقار نام یک شمشیر اسطوره ای ست منسوب به امام اول شیعیان علی بن ابی طالب که گویا کسانی در ایران مدعی اند که آن را از امام اول ، به ارث برده اند تا به نام حکومت دینی بر سر و گردن ملت ایران فرو کوبند!

30 ـ لوک نوعی شتر نرینه است که مست و مهار گسیخته اش غیر قابل کنترل است.

31 ــ قوم تتار همان قوم تا تار و مغول ها بودند که به قول مورخ ایرانی : آمدند و سوختند و کشتند و خوردند و بردند و رفتند. و باز جای شکرش باقی ست که سرانجام رفتند!

32 ــ در مساجد و حسینه های اکثر روستا های شهرستان نطنز ــ لابد همانند روستا های بسیاری دیگر از شهر های ایران ــ عکس نو جوانان و کودکانی آویخته شده است که در جنگ خانمان سوز هشت سالهء ایران و عراق ــ که تنها به سماجت حاکمان استبداد دینی در ایران و به ویژهء به واسطهء کینه توزی آن پیشوای غدّار تداوم هشت ساله یافت ــ در جبهه ها و روی مزارع مین کاری شده پرپر شده اند!