تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده   کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید چهار شنبه ۸ شهريور ۱۳۹۶ - ۳۰ اوت ۲۰۱۷

چهار غزل
لیلی گلزار

 

به کجا رسیده ام من ،به کمال بی نیازی
به بهای دلخوشی ها ،به شکوه سر فرازی

به غزل نماز بردم، به حضور دل رسیدم
به مقام خاکساری ،به مسیر پاکبازی

منم آن پلنگ زخمی ، به کنام غربت اما
خطری دگر ندارم ،بجز این زبان درازی

خطری ندارم اما،سپری به دست دارم
و سری در این قلمرو ،به هوای یکه تازی

قدمی به سوی جانان ، قلمی غزل سرودن
غزلی بهانه کردن ، به خیال چاره سازی

سخنی نهفته دارم ، نسروده های بسیار
که بخواندم دمادم، به نبرد و جان گدازی

چه حریم دل پذیری ، چه حصار دل بخواهی
که به عشق می برازد ، به کمال بی نیازی  

2
چه جنگلی شده دنیا ، که ش اعتباری نیست  
جهنمی که مدارش ، به بر قراری نیست

جهان که در همه حالی ، نشان الفت داشت
به ظلم و ظلمت ذاتش ، نشان یاری نیست

چه داستان غریبی ، زمانه افسرده است  
به فصل گل که رسیدی ، دگر بهاری نیست

از آن فراز و بزرگی ، اثر نمی بینیم  
از آن گذشته به جز یاد و یادگاری نیست

چه صادقانه به راه خطا خطر کردیم  
چه اشتباهی ، که این راه رستگاری نیست

چنان گذشته به غفلت ، به حیرت و هیهات  
که سر خوشی به روال زمانه جاری نیست

ببین که با همه بیداد و بی سر انجامی  
به جز امید رهایی به سینه ، باری نیست .

3
چون ماده شیری شرزه هم پیمان خورشیدم  
بر پای تر از هر ستون تخت جمشیدم  

این من،دلیل زنده ای از مرگ تدریجی  
جانی دوباره بر غرور مرده بخشیدم  

از سالهای رفته رخوت گریزانم  
کابوس آن خواب  پریشان را پریشیدم  

تاریخ من شمشیر قدرت را به دستم داد  
کاین سآن به امید رهائی سخت کوشیدم  

سبزم هنوز از ریشه چون احساس روییدن
سرخم چنان کوهی که از غیرت تراشیدم  

باید که از دنیا بخواهم فر فردا را  
آری چنین بر تارک دنیا درخشیدم  

هرگز نروید بر زمینم خار خود روئی  
تا همچنان نقش دلیر شیرو خورشیدم  .


4
چه سنگ می زنی مرا ،دگر مزن ،سرم شکست
چنان مزن ،چنین مزن ،تمام پیکرم شکست

مزن چنین به هر طرف ،چه می بری از این هدف
به سنگ سخت چون زدی ،حریم سنگرم شکست

به مرگ می زنی مرا، به تب نمی شوم رضا
 چنان به سوی دل زدی ،که سمت دیگرم شکست  

به سآن کاغذ است تن ،عیار شیشه است دل
به جرم عشق می زنی ،که بال باورم شکست

مبند دست و پای زن ،مپوش بر تنش کفن
گناه توست یا که من ،که حرمت حرم شکست

در اوج فقر زیستن ،به حال خود گریستن
چو برق ظلم عاقبت ،به دیده ترم شکست

کسی نبوده پشت من ،جهان درون مشت من
به قصد جان که می زنی ، جهان برابرم شکست

شکسته استخوان تن ، که خون نمانده در بدن
به آخرین توان مزن ، توان آخرم شکست

چه کرده بوده ام مگر ، دلی ربوده ام مگر
چنان به عمد می زنی ، که کاسه سرم شکست

مرا به ریشه کاشتی ، ولی خبر نداشتی
دو باره سبز می شود ،دلی که در برم شکست

رسانه هنروادبیات پرس لیت | Create Your Badge
 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست