خمار انتظار

استاد شهريار

شب گذشته شتابان به رهگذار تو بودم

به جلد رهگذر اما در انتظار تو بودم

نسيم زلف تو پيچيده بود در سر و مغزم

خمار و سست ولي سخت بي قرار تو بودم

همه به كاري و من دست شسته از همه كاري

همه به فكر و خيال تو و به كار تو بودم

خزان عشق نبيني كه من به هر دمي اي گل

در آرزوي شكوفايي و بهار تو بودم

اگر كه دل بگشايد زبان به دعوي ياري

تو يار من كه نبودي منم كه يار تو بودم

چو لاله بود چراغم به جستجوي تو در دست

ولي بباغ تو دور از تو داغدار تو بودم

بكوي عشق تو راضي شدم به نقش گدايي

اگر چه شهره به هر شهر و شهريار تو بودم

 

کاروان بی خبر

كاروان آمد ودلخواه به همراهش نيست

با دل اين قصه نگويم كه بدلخواهش نيست

كاروان آمد و از يوسف من نيست خبر

اين چه راهيست كه بيرون شدن از چاهش نيست

ماه من نيست در اين قافله راهش ندهيد

كاروان بار نبندد شب اگر ماهش نيست

ما هم از آه دل سوختگان بي خبر است

مگر آيينه شوق و دل آگاهش نيست

تخت سلطان هنر بر افق چشم و دل است

خسرو خاوري اين خيمه و خر گاهش نيست

خواهم اندر عقبش رفت و بياران عزيز

باري اين مژده كه چاهي به سر راهش نيست

شهريارا عقب قافله كوي اميد

گو كسي رو كه چو من طالع گمراهش نيست

 

 

www.perslit.com