دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید
تماس سردبیر: perslit@gmail.com   نویساد و ارسال مطلب: info@perslit.com بایگانی پیوندکده بیانیه ها و برنامه ها سیاسی کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر

خاله

 اسماعیل خویی

 

1387-01-17

به منظر خانم حسینی که سرودن و نوشتن تنها هنرهایش نیست.

خاله" به راستی خاله ی ما نبود. ما، خواهران و برادرانم و من، به او می گفتیم "خاله".
مادرم نیز به همین "نام" صدایش می کرد:

-"خاله جان!قربونت بُرُم ، یک دم پاشو بیا اینجا."

و خاله ، به هر رنجی که بود، پیکر ِ فیل آسایش را از زمین، یعنی از قال ، وا می کند و ،هن هن کنان، به سوی مادر می رفت. و صدایش، خش دار و بلند، ازآشپزخانه، یا از هر جای دیگری از خانه، به گوش می رسید:

- "گلین خانم جان!فرمایش؟"

مادر هیچگاه او را به کارهای گران وا نمی داشت. خُرد کردن ِ گوشت یا سیب زمینی، پاک کردن ِسبزی یا برنج، آتش کردن ِ سماور یا اُجاق، شستن ِ چار تا استکان یا ظرف، و خرده کاری های دیگری از این گونه.

"ننه کرمانی"که مُرد، مادر دیگر هیچگاه کارگری خانگی - یا چرا ننویسم؟- کلفتی خانه زی نداشت. خاله نیز بیشتر چون میهمانی خودمانی بود، تا یک کارگر،که دو سه چار روزی در هفته به خانه ی ما می آمد. هر بار، از بامدادان تا شامگاه با ما می ماند. چاشتی می خورد و ناهاری و کارک هایی برای مادر می کرد و، هوا هنوز تاریک نشده، به خانه ی خود باز می گشت: با گرهی بر گوشه ی مقنعه اش که چندر غازی که مادر به او داده بود را در خود می ذاشت؛ و با قابلمه ی کوچکی که، آمدنا و رفتنا، همچون کیفی، بر ساق ِ پر گوشت ِ دست اش آویزان بود و مادر شام ِ او را در آن ریخته بود.

خواب ِ قیلوله ی او نیز، به ویژه برای بچه ها و من، بسیار دیدنی و سرگرم کننده بود. سرش- همیشه مقنعه پوش- خم می شد به روی یا به سوی پستانهایش: دو مشکِ نیمه پُر، آویزان بر مشکی بسیار بسیار بزرگ تر، که نشسته بودبر دو بریده ی هماندازه ازتنه ی تنومندِ درختی پیر. و او همچنان خفته می ماند تا با ترکیدن ِ ناگهانه ی خرناسه ی خود، که با قاه قاه ِ نا گزیر ِ ما می آمیخت، از خواب می پرید.

-"لعنت خدا بر شیطون! پیری بد درد ی یه ! پیر شین، خاله جون!"

و شگفتا! من تناقض میان ِ واژه های او را در نمی یافتم. می خواست ما را دعا کند؛ اما، ندانسته، نفرین مان می کرد. می خواست ما به پیری برسیم؛ و خودش می دانست که "پیری بد دردی ست"!

باری.

راه هم که می رفت، پیکرش هیچ خوش نما تر نمی شد. آن دو مشک ِ آویزان بر آن مشک ِ بسیار بسیار بزرگ تر، همنوا با گام هایش، به چپ و راست در نوسان بود: شلپ شلپ. از پشت ِ سر ِاو هم که نگاه اش می کردی، برآن دو کُنده ی تنومند، انگار دو دنبه ی فربه چسبانده بودند، که پس و پیش شدن ِ کنده ها آنها را، با آهنگی یکنواخت، به چپ و راست می پراند: و گشادبودن ِ دامن ِ پیرهن ِ پیرزن نیز نمی توانست نوسان ِ لرزان ِ آنها را پوشیده بدارد.

آری.
و، تازه، این همه را از پیش از ده یازده ساله شدن است که در یاد دارم. از آن پس، هرگز پیش نمی آمد که خاله را، بی مقنعه که هیچ، بی چادر و، به هنگام کار، گره زده بر کمرببینم، مگر گاهگاه که سرزده با او رویارو می شدم وپیرزن غافلگیر می شد:

-"ای وای ،خدا مرگ اُم بده!"

می گفت و، بی درنگ، چادرش را بر سر می کشید.

اکنون دیگر، راه که می رفت، مشک های پیش تنه ی او را، البته، نمی شد دید.
دنبه های پس ِ تنه، اما، همچنان نمایان بود. به ویژه، هنگامی که خُردک نسیمی می وزید. ازگیسوان ِ او من یکی، هرگز، هیچ ندیدم مگر سه چار پنج لاخی که، گاهگاه ، از مقنعه اش بیرون می زد، سفید ِ به زردی نشسته از دود ِ سیگار و چسبیده بر پیشانی ی او.

پیشانی ی او دو سانتی بیشتر نبود، میلیمتر بندی شده با چین های سراسری که همه با هم، و تک تک شان، در میانه، همخوان و یکنواخت، اندکی به پایین، به سوی چین ِ عمودی ی میان ِ دو ابرو، می گراییدند.

ابروان او، اما، هر یک بیش از چند لاخی نبود ازموی پشم مانند ، سفیدِ به زردی نشسته، که اگر آنها را با مداد ِ ابرو به یکدیگر می پیوستی، در می یافتی که اینجا، روزی روزگاری،ابروانی روییده بوده است.

و، به زیرِ ابروان، البته، چشمان او را داشتیم: دو گودی ی تاریک که در ژرفای هر یک تیله ای خاکستری رها شده بود. و،به زیرِ چشمان، بینی ی او را : یک کوفته ی درشتِ تبریزی، به گفته ی مادر.

گونه نداشت. در دو سوی بینی ی او، نیم دایره هایی از چین و چروک می دیدی: یکی در میان ِ دیگری و همه هم کانون ،که دنباله های آزاد شان، از بالا و پایین، در هر سو به زیر ِ مقنعه گم می شد.

گوش داشت آیا؟ می بایست داشته باشد. و گر نه با چی می شنید؟ و می شنید. خوب هم می شنید. هر پچپچه ای، حتّا، کنجکاوش می کرد، اما گوش هایش بزرگ بود یا کوچک؟ گوشواره هم داشت آیا یا نه؟ خودش می دانست و خدایش.
و، ا مّا، اندکی پایین تر از خمیدگی ی نوک ِ بینی ی خاله، می رسیدیم به نقطه واری که، تا سخن نمی گفت، آشکار نمی شد که "دهان ِ"اوست.*

این نقطه وار، انگار، کانون دایره ای نا دیدنی بود که پرتو(شعاع) هایش، در چار سو، همچنان کشیده می شدند تا، بر سر ِ راه، چیزی آنهارا می برید: در بالا، بینی و نیم دایره های چپ وراست آن؛ در چپ وراست، خط های دو کناره ی مقنعه؛ و، در پایین، چانه ی او.

و "چانه" نگو! بگو: دو انجیر ِ خشکیده و پر چرک وچروک، چسبیده به خط ِپایینی ی چهره ی پیرزن، و نه چندان پایین تر از دهان که هیچ، از نوک ِبه سوی دهان خمیده ی بینی ی او.

دندان هم نداشت. این را به آسانی می شد دانست: از غذا خوردن اش، از جویدن اش، که چانه ی او را - هر بار که بالا می بُرد- می چسباند به نوک ِ بینی اش.

باری.
انگار همین دیروز بود.

از دبیرستان برگشته بودم و، شتابان به سوی کتابی که نیم خوانده گذاشته بودم اش؛ پله ها را یکی به دو کردم، پرده ی در ِاتاق ِنشیمن را پس زدم و پریدم تو.

خاله جان بر فرش نشسته بود و چادر از سرش افتاده بود. به دیدن ِ من، فریادی از گلویش بیرون جست:
- "وای،خدا مرگ اُم بده، خاله جان!"

و، دستپاچه، چادرش را بر سر کشید.

من دیگر از کوره در رفتم. رویارویش، بر زمین زانو زدم، گفتم:

-"این اداها چی یه، خاله جان! مو که زیر ِ دست و پای خود ِتا بزُرگ رفته مُ: نا محرم ما محرم چی یه؟ مو جای پسرتان اُُم."

پوزش خواهانه، گفت:

- "ای پسر جان! خدا عمرت بده. ای که خواست مو که نیست: فرمون خدا و پیغمبره،خاله جان!"

پرسیدم:

-"شما چند سال تایه؟"

- "خدا مِدنِه. هفتاد سال، هشتاد سال، بیشتر، کمتر. مو چه مِدونُم، خاله جان!"

گفتم:

-"خب! شما با ای سن و سال، خیال مو کُنِن دیدن ِ کجا تا مِه تنه جوونی که مو باشم

ر وسوسه ُکنه به گناه کردن، یا بکِشِنه به خیالای ناجور؟!"

گفت:

-"قربون ات بُرُم، خاله جان! اگه از مو مُپُرسی ، مو مُگُم : اسلام، اگه گفته زنا خودشا ر بپوشانن، بِری ای نِگفته که مردا نِتنِن دخترا و زنای خوشگل ِ ترگل ورگل ر دید بِزِنن: بری ای گفته تا جوونای نازنینی مثل ِ خودت از دیدن ِپیرزنای خدا زده ی از ریخت افتاده ی گندیده ی کپک زده ای مثل خوُدُم در امون بمانن! پیرشی ، خاله جا... هاها...هاها...هاها ن..."
و ترکید به قاه قاه زدن.

و نقطه واری که دهان اش می بود بدل شد به غاری سیاه و ژرف و تهی.

گفتم:

-"اما دخترا و زنای خوشگل ِ ترگل ورگل رم که مُوتُپّانه توی مقنعه و چادر؟!"
گفت:

-"خب،دیگه!هیچ خوبی نیست که بدیهایی یم ندِشِته باشه!"

و، باز، ترکید به قاه قاه خندیدن.

به خنده گفتم:

- "بدیاش که از خوبیاش، پس،بیشتره!"

گفت:

-"خُب دیگه! فرمون ِخدا یه.کار ی ش نِمِشه کِرد. مویم دیگه باید به فکر آخرت اُم باشم. توی او دنیام باید یک چیزایی، یک خبرایی باشه. نِمِه شه که نِباشه.مِه شه؟ تو یم پاشو، پاشو، برو، بِِر ِس به درس و مشق ات! پیر شی، خاله جان!"**
واشک هایی را که قهقهه زدن ازچشمان اش برون تراوانده بود، با گوشه ی چادرش، پاک کرد.

چهاردهم مه 2007-بیدر کجای کپنهاک

در خانه ی منظر خانم حسینی

و با سپاس از دست و دل بازی و میهمان نوازی ی او.



*همانند کردن "دهان" به "نقطه" از شیرین کاری های شاعران کهن ماست. و شگفتا! نه دهان های زشت، بل که دهان های زیبا را! و جان می دادند در بهای تک بوسه ای گرفتن از چنین دهانی – که همیشه همان، همانا،"دهان یار" می بود! حافظ ، برای نمونه، می گوید:

"بعد از این ام نبُود شائبه در جوهر ِ فرد:
که دهان ِ تو بر این نکته خوش استدلالی ست!"

و "جوهر ِ فرد" همان، "اتم" است در فیزیک ِ یونان ِ باستان، یعنی پاره ای چندان کوچک از هر چیز ِ مادّی که آن را دیگر بخش بر پاره هایی کوچک تر نمی توان کرد:

در یونانی، یعنی "خُردک پاره ی بخش ناپذیر". Atoma soma

** گفت و گو ها را به گویش توسی ی خراسانی نوشته ام. هر کس نمی تواند بخواند، برود از خودشان به... پرسد!

 

برگرفته از:

http://www.shahrzadnews.org

 

 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست