سروش اهرمنا!

 

اسماعیل خوئی




"ما ز قرآن مغز را برداشتیم:
پوست را پیش ِ خران بگذاشتیم."  
مولوی

 
 
سروش ِ اهرمنا! که ت مغالطت کار است:
هزار گونه دروغ ات نهان به گفتار است!
 
 تو را شریف گمانیده بودم، آه، ار نه
ز همسخن شدن ام با تو یاوه گو عار است.
 
تو نیز از جنم ِ شیخی، ار چه   ات هرگز
به دوش بر نه عبا و به سرنه دستار است.
 
ز هرزگان ِ چمن نیست بوته ی گزنه:
زبان ِاو، به پدآفند،اگر چه پُر خار است.
 
ولی- دریغ!- ندانستم این که اندیشه ت
نه بیشه ای ست، که نُه تویه ای پر از مار است.
 
مگو گزافه که آمیختی "شکر با شیر":
که شوکران بُودت آنچه در سبووار است.
 
تو زآن گروه ِ پلیدی که می کنند انکار
که، در نبودن ِ ماه و ستاره، شب تار است:
 
جماعتی که، به دیدار ِ هر حقیقت شان،
گرش به سود نیابند، کار انکار است.
 
در آیه های خدا یا پیمبرت بنگر
که از تناقض و از ژاژ و یاوه سرشار است:
 
گناه ِ لفظ ِ عرب نیست: "وحی" و "الهام" اش،
به هر زبان ِ دگر نیز، نا بهنجار است.
 
گرفتم این که کلام اش به فارسی می بود:
سخن نه بر سر ِ گفتار، بل، که کردار است.
 
خدا، اگر به گُهر مهربان و بخشنده ست،
چگونه "منتقم" و "ماکر" است و "جبار" است؟!
 
ستمگرانه بُود، خواه "وحی" و خواه "الهام":
چو محتوای سخن سنگسار و کشتار است.
 
چه "دوزخ" و چه "جهنم"، چه "نار" وچه "آتش":
مگر خدای تو، چون شیخ، مردم آزار است؟!
 
چه سان خداست که "رحمان" و نیز "منتقم" است؟!
چه سان خداست که "غفّار" و نیز "قهّار" است؟!
 
"عزیز دارد یا خوار هر که را خواهد":
پس، آفریده اش انسان چگونه مختار است؟!
 
بُود به خواست ِ او، گر کسی شود گمراه" :   "
چنین خدا ز چه رو از بشر طلبکار است؟!
 
خدای توست یکی شاهشیخ ِ بی همه چیز
که، تا که باشد، از او کار ِ آدمی زار است.
 
مغالطات فراوان کنند اهل ِ کلام
که: چون خدا، به مثل، خود بهینه مکار است؛
 
و یا چراست که زن نیم ِ مرد باشد، یاک
زمین چگونه به گلمیخ ِ کوه ستوار است؟!
 
مغالطات تو، اما، به حق شگفت ترین
شگفت کاری ی روشنگران ِ دیندار است.
 
گزینه تر بری -ای دزد ِ نو روش!- کالا:
به پیشه ای کهن، آنچه ت نو است افزار است.
 
تو را، به عالم ِ پندار، تازه چیزی نیست:
هر آنچه تازگی ات هست در نوشتار است.
 
تو "علم ِ دین" را از "ذات ِ دین" جدا دانی:
که اینت در دل و آن دیگری در افکار است.
 
دل ِ تو "بود گرای" است و سر "نمود گرای":
که این چو رود روان، وآن چو کوه ستوار است.
 
بُود، به رای تو، "دین" گوهری همیشه همان؛
ولیک "علم" همه روزه نو به بازار است.
 
گرفتم این که همین است رای تو؛ باری،    
نه این همان نظر ِ عارفان ِ اعصار است؟
 
کجا و چیست دراین "بینش" آنچه نو باشد:
که مثنوی ش، به شرح ِ تو، هفت خروار است؟!
 
شگفت نیست گر -ای نو نمای کهنه فروش!-
که در جهان ِ نو ات کاله بی خریدار است.
 
دو گانگی ت وسیله وُ یگانگی ت هدف:  
ره ات به درّه و مقصد چکاد ِ کُهسار است.

روانه رو به فرود و نگه به سوی فراز:
می افتی، ای که بر آنی که راه هموار است!
 
دل ِتو دین زده، اما سر ِ تو کُفر گرای:
در این تناقض، در ماندن ِ تو ناچار است.
 
تو خویش را "روشنفکر ِ دین ِ" خود بشناس:
مگر نه، چون همه، با منطق ات سرو کار است؟!
 
چگونه آوری ایمان بدینچنین دینی،
اگر نه منطق ِ اندیشگی ت بیمار است؟!
 
کدام دین بشناسی که یاوه کم بافد؟  
چگونه "روشنفکری" ست آن که "دیندار" است؟!
 
دل ات به "بودن" و سر در "شدن" نظر دارد:
چنین بُود که "تویی" ت از "دویی" گرانبار است.
 
خوشا، ولیک، که دل یکدله ت نخواهد شد:
که این سعادت ِ نیکان ِ رند و عیار   است؛
 
نه چون تو "دل به دو جا" یی، که نیمی آزاده
و نیم بنده ی شیخان ِ آدمیخوار است.
 
پس، ای دوگانه! همان به که راه ِ خود گیری:
رهی که مقصد ِ نزدیک ِ آن پدیدار است:
 
درون ِ دین ِ شما، جنگ ِ سنت و بدعت،
که همچو جنگ ِ میان ِ گراز و کفتار است.
 
خوشا ادامه ی آن: کاندرین خجسته نبرد،
"ز هر طرف که شود کشته،سود ِ ( کفار ) است"!
 
ولی، نه ! خشم سخن مایه ام نشاید بود:
که جنگ بر سر دین، تا که هست، خونبار است.
 
نک آن زمان که تواند دروغ واره ی دین
کند جدا ز خدا هر که نیک پندار است.
 
خوشا خدای منا! کز جدایی ی "دل" و "سر"
و از دوگانگی ی دین و کفر بیزار است.
 
یک آفریده جهان، هم به "بود" و هم به "نمود":
که هر چه هست در آن مهر را سزاوار است.
 
به چشم ِ توست که زشت است این و آن زیباست:
که خار و خس هم همزاد ِ گل به گلزار است.
 
تفاوتی نکند دیگر، این زمان، کآیا
خداست مرده و یا زنده است و بیدار است؟
 
جهان ز هیچ به هست آورید و باز نشست:
که دید هر چه در او همنوا به رفتار است؛
 
و دید کادمی، آن گه که زاد از میمون،
خرد گزین و نو اندیش و آفرینگار است:
 
پس، آدمی را بر تخت ِ خود نشاند، که دید
به کارهای جهان،بهر ِ او، بهین یار است؛
 
و امید بست به دانش پژوهی اش، هر چند
که دید او، به سرآغاز، بس خطاکار است:
 
خطاگر است، ولیک از خطا می آموزد،
که آزمونگر و کوشنده و هُشیوار است.
 
بدین نمط، به جهان آدمی ست یار ِ خدا:
ورا، نه برده و نه بنده ای پرستار است.
 
نک آن زمانه که "اخلاق" جای "دین" گیرد:
که جان ِ پر خرد ِ آدمی خداوار است.
 
به پایگاه ِ خدایی رسیده، آدمیا!
کنون تو راست که با این جهان سروکار است.
 
خدای خوب بکرد آنچه در توان می داشت:
توراست با بدی اکنون که گاه پیکار است.
 
به نیک و بد منگر از نگاه ِ شرع، که این
فریب مایه ی شیخ ِ دروغکردار است.
 
به بازسازی ی دین بیهده ست کوشیدن:
که این بنا را دیگر نه در، نه دیوار است.
 
ز دین  فرا گذر و شاهراه ِ دانش گیر:
که دانش ات پروبال است و دین ات افسار است.
 
پنجم مه
۲۰۰٨،
بیدر کجای لندن

 

 

 

www.perslit.com