دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید
تماس سردبیر: perslit@gmail.com   نویساد و ارسال مطلب: info@perslit.com بایگانی پیوندکده بیانیه ها و برنامه ها سیاسی کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر

زیستن در پوچ یا خودکشی
کتایون آذرلی " مصلوب"


در عصر حاضر و در هم جواری دنیای سرمایه داری، یگانه مسئله ایی که فلسفی تلقی می شود و می توان آن را جدی تلقی کرد پوچ انگاری و یا همان نهیلیسم است. خودکشی اما فرایند بی چند و چون این تلقی از جهان و زمانه ی حاضر است.
عصر حاضر،عصر اشباح سیستم است که به مالیخولیای بی تفاوتی و خنثی شدگی معنا و مضمون منجر شده است و حتی توّهم که مستلزم فاصله بین واقعیت و مجاز است با بی رنگی تمام جلوه گر این عصر است
عصر حاضر، عصر رواج ظاهر و نمودها ست که معنی و آرزوها و آرمان های متعالی بشری را در چنپره یی از سیستم های اجتماعی و سیاسی و فرهنگی محبوس کرده است.
در چنین وضعیتی، عصر سلطه ی مجاز و شبیه سازی ـ نهیلیسم قد اعلم می کند تا سیطره ی کمیت و ظاهر سازی امور و غیبت هر گونه معنا و مرجع را نمودار سازد. بدین ترتیب تصاویر وانمود سازی شده، کل واقعیت را احاطه می کند و دلالتش را هم ضامن حضور خود می داند.
این پوچ گرایی نسخه ی اصل ندارد و بدلی ست مثل تصاویر مجازی و دیچیتالی که ساختگی و ترکیبی اند و نگاتیوی هم ندارند و ما در همین عصر بدون نگاتیو است که به هاویه ی فریب سازی ها و مجازها و وانمودگی ها پا می گذاریم و لنگان . لنگان عبور می کنیم تا قلمروی آزاردهنده و بد، و نه حتی بد و آزاردهنده که به قلمرو بی تفاوتی ها و بازدرنده گی ها و امتناع و فریب سازی ها و مَجاز پنداری ها.
این عصر، عصر نابود ساختن است. مسابقه در امری خنثی ست. مسابقه انواع بی تفاوتی ها و بی اثرشدگی هاست. پایان یافته گی سرنوشت جهانی ست که اشباع شده است. افسرده جانی از ذله شدن روح است. از برون افتادگی از پرگار هستی ست. رنج شورانگیز ناشی از آزردگی و آگاهی از فرودست بودن ست.
نهیلیسم*، ناخرسندی طاقت فرسایی ست که سیستم مَجازی و یا اشباع شده آن را رقم می زند و این در شرایطی پدیدار می شود که امید به ایجاد تعادل میان خیر و شر، بین حقیقت و دروغ، امید به موازنه بین ارزش های درون یک سیستم و بالاخره امید بیشتر به ارتباط بین نیروهای انسانی از میان رفته باشد.
در این شرایط پوچی و خودکشی همسایه دیوار به دیوار هم می شوند. حال اگر نهیلیسم را یک پدیده ی فلسفی و اجتماعی معنا کرده باشند، خودکشی را هرگز بسان یک پدیده ی اجتماعی توضیح نداده اند . بل که آن را بیشتر عملکردی فردی ـ روانی تلقی نموده اند. چنین عملی؛ یعنی خودکشی همواره در سکوت قلب و در انزوای فرد صورت می گیرد؛ یک شب: شلیک یک گلوله، باز کردن لوله گاز و بستن هر دریچه، خوردن ده دانه قرض خواب و روی آن یک بطری ودکا،پرت کردن خود از هر بلندایی، حلقه آویز کردن خود از هر جایی، پایان دادن بخشیده به این سیر قهقرایی عصر است.یعنی؛ سناریوی زیستن بسته.
برای خودکشی علل بسیار است. هم چنان که رسیدن به فلسفه ی نهیلیسم. اما ارتکاب به خودکشی همواره از روی انیشیدن نبوده است. بل که چیزی ست که حس می شود و ارتکاب به آن از قوای حسی بهره می گیرد. این گونه خودکشی ها بازار گرم کن نشریه ها وروزنامه هاست که غالبا از بیماری های لاعلاج روحی و روانی سخن به میان می آورند و یا از تراژدی های زندگی خصوصی و عشق های خنده دار. در این مقال اما توجه به این گونه خودکشی ها نیست. بل که به آن دسته از خودکشی ها توجه می شود که از پس ِ اندیشیدن سر چشمه گرفته است و اعترافی ست به پوچی این جهان و هر چه در آن هست و نیست.
خودکشی در کنار همسایه دیوار به دیوار خود، یعنی نهیلیسم ؛ اعتراف است. اما اعتراف به دنیایی که بتوان در آن بدترین دلایل را توجیه کرد، دنیای خودمانی ست. در چنین دنیایی انسان بیگانه از خود و از جهان پیرامون است.این بیگانه گی ، تبعید ی ست بدون دست آویز. زیرا از امید قلمرو موعود محروم است. مبدایی وجود ندارد تا ماخری باشد. همه چیز در گردشی سرگیجه آور در حال عبور و گذر است و در جدایی بین هنرپیشه و دکور و صحنه ی زیستن، حس پوچی ست که بیش ار هر چیز نیشخند بر آدمی می زند.
اکنون در صحنه ی عصر حاضر، این " پوچ " است که فرمان می دهد : تکرار یا زوال. تکرار یا پایان. تکرار یا مرگ؟ کدام؟ سکوی سنگین این معامله ،مُوّرب به سوی پایان است، سوی مرگ!
اما قبل از آن که به عدم توازون این ترازو بنگریم نگاه کنیم به چند تضاد و تیرگی رابطه ی میان عقیده ایی که : " زندگی می گوید اما زیست" و اندیشه ی نهیلیسمی که دست رّد به این فرمان می زند.
" شوپنهاور" در مقابل میزی پر از غذا داد سخن از مرگ سر داد. "کامو" از نهیلیسم به دامن پر امید رُمانیسم چنگ زد. "نیچه " فراز سوسیالیسم را در سر پروراند. "صادق هدایت "در غربت و دور از هر چه آشنا و همگن، تسلیم نهیلیسم شد."اونامونو" عمر خود را در پنچه ی شک شیطان افکند و اندیشید و اندیشید و مالیخولیای خود را بلعید تا زنده بماند. " مرلین مونرو" ازهراسِ فنای زیبایی اش، (بی آن که اسیر تفکر نهیلیسم باشد) مرگش را خوراک سالانه ی روزنامه ها و نشریات نمود تا از فنای خویش جلوگیری کند." پرگرینو " پس از آن که نخستین کتاب خود را به چاپ رساند برای جلب دقت و نظر به تالیفاتش خودکشی کرد."لوکیوس آنا یوس سنکا " فیلسوف و نمایشنامه نویش و سیاستمدار رومی رگ خود را زد و به فرمان مرگ آری گفت."آنترو دو کینتال" شاعر پرتغالی که دردمند و بدبین بود، بدبینی خود را با مرگ خویش پایان داد.
این چند نمونه ،شرایط ِسبقتِ تردیدناپذیری را فراهم می آورد تا در راه پیمایی که همه روزه اندکی بیشتر ما را به سوی مرگ پیش می برد، همراه و هماهنگ نماید و به آن نقطه ایی برساند که دیوارهای پوچی آن را بدل به " گریز "ساخته است.گریز به دامان مرگ اما تاییده ی کامل پوچ است.
بیشتر کسانی که به دست خود به زندگیشان پایان می دهند انگیزه ای جز عشق ندارند. عشق متعالی به حیات و تمنای ادامه ی حیات و پی بردن به عبث بودن این تمناست که به سوی مرگ می راندشان. این درد، سوگ ناک و ابدی ست و هر چه بیشتر از آن بگریزیم بیشتر در دلمان جا می کند.انسان در برابر راز هولناک مرگ و میرایی اش، رو در روی این ابوالهول، راه و رفتارهای گوناگونی پیش می گیرد تا خود را از اندوه زادن و به جهان آمدن تسلی بخشد. اما همزمان به خاطرش خطور می کند که این زندگی را مشغله و مشغولیتی بیش نداند و هم زبان با مولوی بلخی می گوید جهان نمایشی ست که خدا برای تماشای خودش بر پا کرده است و "ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز". "لعبت باز" به بازی می گیرد تا نمایشش هر چه خوش نماتر و تماشایی تر شود.
هنگامی که شک به ما هجوم می آورد و آینه ی ایمانمان را به بی مرگی روح مکدر می کند، خواهش ِ سوزان و عمیقی، نگرانی ما را برای بقای نام و نشانمان تشدید می کند. تلاش و تقلایی که برای تفرد بخشیدن به خودمان و به نوعی باقی ماندن در یاد دیگران و بازماندگان داریم از همین نکته ناشی می شود. این تنازع و تلاش، هزاران بار شدیدتر از تنازع بقای روزمره است. به عنوان مثال: اگر کسی مدعی باشد که به خاطر دلش می نویسد و یا نقاشی می کند و یا مجسمه می سازد و یا آواز می خواند و آنگاه هنرش را به دیگران ارائه می دهد و اسم و امضایش را در پای اثرش می گذارد، بی شک دروغ می گوید. چرا که دست کم می خواهد ردپایی از خود بگذارد که پس از مرگش باقی بماند. هر ادیب و هنرمندی که مدعی باشد از شهرت بیزارست، شیادی دروغزن است.
تا نیاز گرسنگی امان فرو نشست، خودخواهی و یا نیاز دیگری در دل ما بیدار می شود که خود را بر دیگران تحمیل کنیم و در آنان بقا بیابیم. انسان عادتا سرش را در راه زر می دهد ولی زرش را فقط در راه خودخواهیش می بازد. حتی اگر از ضعف ها و بدبختی هایش لاف می زند در طلب و طمع به دست آوردن چیزی ست که لاف زدنی تر باشد. گویی به کودکی می ماند که برای جلب توجه اطرافیان، انگشت مجروح باند پیچیده اش را به رخ می کشد. و خودخواهی مگر چیست جز سودای لذت هر چه بیشتر برای بقا ئ هر چه طولانی تر!
" تلاش پی گیربرای بقای نام و نشان مان، عطف به گذشته نیز می شود، گذشته ایی که می خواهد بر آینده چیره شود. ما زنده گان با رفته گان پنچه در پنچه می افکنیم، چرا که ما را در سایه نگه می دارند. بهشتِ اشتهار چندان گسترشی ندارد به وقتی که نام نوابغ و هنرمندانی خطوط برجسته ی تاریخ و کتاب هایند! نام و آوازه ی عظیم گذشتگان، سهم ما را تاراج می کند. جایی که آنان در خاطر خلق می یابند جایی را که ما در آرزوی به دست آوردنش هستیم، غضب می کند. از این روست که آدم عصر نهیلیسم طغیان می کند. ترشرویی مشاهیر عالم ادب، هنگام قضاوت درباره ی تازه به شهرت رسیدگان، از همین جاست. اگر هر دم از باغ ادب، بری برسد زمانی خواهد رسید که بایست نقدها را عیار گرفت و همگان نگران خواهند شد که مبادا از محک تجربه رو سیاه بیرون آیند. " 1
شور عظیمی که در انسان هست یکی همین بی تابی ست که می کوشد اگر ممکن باشد نام و یادش را از هجوم فراموشی حفظ کند. پس لاجرم التجا بردن به دیواره های پوچی در سایه هم سایه ی دیوار به دیوار خودکشی چندان هم راه ناکارآمدی نیست.
جست و جوی نام حتی به قیمت مُردن از سر غرور نیست. از بیم ابتر ماندن است. اگر در آرزوی همه چیز شدن هستیم فقط از آن روست که می خواهیم از هیچ بودن بگریزیم. باری با خودکشی ما آرزومند نجات دادن خاطره و یاد و نام خویشتنیم! بدین سان این گره گور هم چنان باقی ست: رسیدن به پوچ و خودکشی. سرشت پوچی در آغاز بوده و تا انتها خواهد ماند و تکراره روزمره هر روز نیشخند پوچ را پُر رنگ تر می کند: نقش این ظاهر بسته بندی شده خوش رنگ و لعاب را در برنامه های مکرر هر روزه امان می توان به وضوح دید: در ساعت مشخصی از خواب برخاستن. در ساعت مشخصی به سر کار رفتن و هشت ساعت کار مفید کردن با فاصله دو ساعت استراحت. باز در ساعت مشخصی تری سوار قطار شهری شدن و به خانه آمدن و باز استراحت و باز پختن و خوردن و بار دیگر در ساعت تعیین شده ایی به خواب رفتن و باز تکرار روز دوشنبه و سه شنبه و چهارشنبه و پنچ شنبه و جمعه و باز در سایه سار نور خورشیدی چای سبز نوشیدن و در سرمای دلسوز زمستانی قهوه ی گرم ِ تلخ نوشیدن و باز تکرار همان استراحت و همان کار و همان پختن و فراهم آوردن و خوردن و خوابیدن. فقط یک روز و آن هم فقط یک گاه " چرایی" بر می خیزد و همه چیز در این خستگی و تکرار و زوال رنگ تعجب به خود می گیرد. همان گاه که از خستگی زندگی ماشینی پوچ سر از بالین خفته بر می دارد تا ما را در برابر این سوال بنشاند که این همه تکرار روزمره گی از برای چیست و چرا؟
اکنون حضور پوچ به برهم زدن کارت ها یاری می رساند.این اعلام خطر با برقراری یک کلمه آغاز می شود و آن زمانی ست که از خود می پرسیم این همه تلاش و تقلا برای چیست؟ وقتی در پایان راه مرگ استقبال کننده ی ماست! و بعد... به مرور زمان این نتیجه به دست می آید: خودکشی! با خستگی از تکرار ِ مکررات ست که پوچ نمایان می شود و چهره ی مرگ خودخواسته را پُر رنگ می نمایاند. این تذکرات متکی به هیچ اصلی نیست ولی مسلم است که برای مختصر شناسایی از اصول پوچ کفایت می کند.
در زندگانی همواره زمان است که ما را با خود می برد. اما هنگامی هم فرا می رسد که ما باید آن را ببریم و این ممکن نمی شود مگر با مرگ و خودکشی. با این حال روزی فرا می رسد که انسان احساس می کند و می فهمد که در موقعیتی قرار گرفته است که باید خط منحنی را بپیماید و خطرناک ترین دشمن خویش را بشناسد، یعنی مرگ را. غلظت بیگانه گی انسان با جهان در همین پوچی نمایان می شود.
در رسیدن به همین نقطه ی سیاه ست که بندی از شعر م. امید مشهور به ناامید، روان شاد مهدی اخوان ثالث ورد لب می نشیند و در تقابل با مرگ زمزمه اش می کنیم که : هان زندگی اما می گوید باید زیست. باید زیست. باید زیست.این زمزمه از سر بی خردی و ناچاری نیست . بل که از روی میل است. میل است زیرا عقل در برابر این پوچی به تضاد می رسد و شعور نیز. شعور و عقل که به تضاد می رسند پر رنگی "پوچ" نمایان می شود.
" مرگ " یک برهان کور است که ادعا می کند پر واضح و روشن و مسلم در برابر زندگی نسشته است. "پوچی" اما حاصل این رویاروی ست وهمان قدر به انسان مربوط است که به دنیا نیز.
"پوچ " یگانه رابط زندگی و مرگ است و این کشمکش تمام، زاده ی بی حاصلیی ست. زیرا برای انسان مضطرب این عصر، دنیا نمی تواند چیزی به او عطا کند. در برابر این اشتغال خاطر انسان،از واقعیت و انواع استدلال آن تجاوز می کند، تا آن جا که دیگرنمی اندیشد مگر به خود و حرف نمی زند مگر با خود!
" در تمدن های ماقبل مدرن جهان سحرآمیز بود، فضای درون و برون در شبکه ای از ارتباط ها و تطابقات با یکدیگر پیوند داشتند، هر چه در درون انسان بود، معادلی نیز در کائنات داشت. صور، باورها و مضامین متافیزیکی آن ها، فضایی از آن خود داشتند و این فضا که جهان های مختلف را در خود سامان می دادف سطوح متضاد هستی را به هم نزدیک می کرد. در روزگار ما دیگر چنین نیست. فضای پیوند حضوری اضداد جایگاه خود را از دست داده است. زیرا زمینه ی متافیزیکی آن دیگر وجود ندارد. اکنون این پیوند حضوری به حوزه ی میان فرهنگ ها محدود شده، به حوزه ای که در آن گذر از لابه لای فرهنگ ها، خلق ترکیب های گوناگون را ممکن می کند. اکنون ناجورترین و ناهماهنگ ترین امور به هم می پیوندند، بی آن که میان آن ها حلقه های واسطی باشند که عمل تبدّل و دگرگونی را تسهیل کنند. اینک حوزه ایی از صور التقاطی ایجاد شده که در غالب موارد از تاریکی و آشوب ناخودآگاه متلاطم انسان مدرن حکایت می کند. این عناصر ناجور به اشباحی تبدیل شده اند که چون مکانی از آن ِ خود ندارند، تخیل بیمارگونه ی انسان را احاطه می کنند2"
اکنون چنین نمایان می شود که زندگی هر چقدر هم معنا نداشته باشد،باز بهتر مردن است.از سویی دیگر زندگی کردن به طور کلی قبول یک تجربه و یک سرنوشت است با سعه ی صدر! اگر این سرنوشت را پوچ بدانیم، زندگی نخواهیم کرد. مگر این که بکوشیم این پوچ را که وجدان برملایش ساخته، در مقابل خویش حفظ نماییم. زیستن، زنده نگه داشتن "پوچ" است و خودکشی پایان بخشیدن به این پوچی ست.این جاست که دیده می شود تا چه حدی تجربه ی پوچی از خودکشی دور می شود. خودکشی مانند پرش، قبول حدود است. آن جا همه چیز تمام شده، انسان به تاریخ اصلی خویش باز می گردد. او آینده اش را، آینده ی تنها و هراس انگیزش را، تشخیص داده، به آن جا پرتاپ می کند. خودکشی، "پوچ" را منحل ساخته، آن را به مرگ می کشاند. خودکشی درجه ی آخرین ِفکرِ فردِ محکوم به " پوچی " ست. خودکشی ارزش خود را وامدار به زندگی ست. " پوچی" اما ارزش خود را در درون خود وام دارد." پوچ " انسان را به ابدیت حواله نمی دهد. بل که این عمل را "مرگ" رویاروی انسان می نهد. ابدیت از آن ِ " مرگ " است. معناگذاراین هستی، " پوچ" است. این اوست که هستی را در تقارن تکرار مکررات برای آدمی معنا می کند. " پوچ " چهان منجمد و محدود را می بیند که در آن هیچ چیز ممکن نیست.اما در عین حال همه چیز به او عطا شده است و در پس این عطاشده گی نیز انهدام هست و نابودی!
انسان پوچ می تواند به پذیرش این جهان و زیستن در آن تصمیم بگیرد. اما مصرانه در کنار این تصمیم باید پذیرفته باشد که امید را سرسختانه از زندگی اش بزداید!
انسان پوچ باید بپذیرد که در میان این همه افسانه و اسطوره، یگانه اسطوره و افسانه ایی که دخیل حال اوست " افسانه سیزیف " است. او، این انسانِ پوچ "سیزیفی"3 ست در برابر خداوندگاران آلپ. با بیهودگی عجین و از امید دور و ناپیدا!
اما به راستی چگونه می توان در چنین جهان سرد و محدود و محکوم به پوچی و فنا، بی امید به فردایی زیست؟ انسان پوچ با بی علاقه گی به زیستن زندگی می کند تا واپسین بانگ مرگ، اما چگونه و چطور؟
پاسخ این پرسش را آلبر کامو در رساله خویش، چنین پاسخ می دهد: " آگر من خود را قانع سازم که این زندگی چهره ای غیر از پوچ ندارد، اگر بیابیم که جملگی تعادل آن به این مغایرت دایمی میان عصیان وجدان و بیداری من و ظلمتی که در آن دست و پا می زند مربوط است، اگر بپذیرم که اختیار من معنایی ندارد: مگر نسبت به سرنوشت محدود آن؛ آن وقت باید بگویم آن چه که به حساب می آید بهتر زیستن نیست، بل که بیشتر زیستن است. من بر آن نیستم که از خویش بپرسم آیا این حالت مبتذل یا نفرت انگیز، ظریف یا تاسف آور است. در این جا، از برای همیشه، سنجش ها و داوری ها به نفع قضاوت های عمل، از هم تفکیک شده اند.من می خواهم تنها نتایج آن چه را که می بینم تحصیل کنم، و هیچ چیز را به معرض پیشامد نگذارم، مگر این که فرض و قیاس باشد. بر فرض این که زیستن بدین طریق شرافتمندانه و یا با رستکاری همراه نباشد، در این صورت، شرافت راستین به من فرمان می دهد شرافتمند نباشم."4
این بی شرفی را "پوچ" به ما می آموزد. اولین درس اخلاق او در این زیستن ِتودر توی ِهیچ اندر هیچ، همین بیشرفی ست. انسان پوچ مگر کیست؟ جز کسی که برای انکارابدیت کاری نمی کند و با اتکا به هیچ قوه ی تخیّل و یا اوهامی، جهانی دور از دست ـ رس در آن سوی ابرها نمی سازد.
انسانِ پوچِ بی شرفِ مگر کیست؟ او همانی ست که چشم اندر چشم روشن ِ " پوچ" انداخته است. سرنوشت محتوم خود را پذیرفته است. به بی ارزشی این ـ جهانی دچار آمده است.او آن کسی ست که تمام فضائل اخلاقیِ اخلاقیون پیامبران خاکی و آسمانی و اسطوره ایی را زیر پا گذاشته است. "هستنِ "خود را در اختیار " هست " معنا کرده است و " هست " را در همین پوچی! نه در اندیشه ی پاداشی ست برای بودن خویش و نه در سودای نامی ست از برای بودن خود. نه در پی فضائل بیشمار خدایان است و نه در پی ستایش آدمیان. او " هست " تا زمانی که فرمان مرگ برای او منع عبور صادر کند. او " هست" تا زمانی که " پوچ " به او فرمان عبور دهد. این تناقض بین "بودن" و "هستن" و" پوچ "، ذات نامتناهی آدمی ست. انسان پوچ بی شرف ،همانی ست که با در نظر گرفتنِ اخطیار ِ پوچ، هر دم از این دم ِ هستی را که اختیار کند می تواند به فرمان پوچ پایان دهد، با چه و چه وسیله ای ؟ با خودکشی خود!! این تمامیت اختیار ِ انسان پوچ گراست> نهیلیسم دستور فرمان می دهد. : بکش خودت را!
...پس در باور و قبول این نظریه هنوز راهی در اختیار هست. در اختیار این که بخواهیم به این "پوچ" ادامه دهیم و یا ندهیم!
تا زمانی که به فرمان "پوچ "اقدام نکنیم اسیر ِ در بندِ حکم نارسیده ی مرگیم. او که از راه برسد هم حکم " پوچ " را کامل می کند و هم فرمان خود را . اما اگر در قصد جنگ تن به تن ِ با فرمان مرگ باشیم، نخست به فرمان ِ " پوچ " صلا در می دهیم و چنان چه به بی شرفی پوچ دچار آمده باشیم، به فرمان او خودکشی می کنیم!
این تعریف و تعبیر من از انسان پوچ بود. اما بخوانیم نظریه آلبر کامو را در این خصوص: متاسفانه خطوط این رساله کاملا سفید است!! هیچ تعبیر و تعریفی از انسان پوچ در این بخش نیست مگر گفتمانی از این و آن ، که اساسا در خوانش ما را ره به جایی نمی برد!! 5
لاجرم در این شرایط بی نامی و پوچی اتکا می برم بر پانزدهیم نامه ی " سنانکور اوبرمان"، آن جا که نوشت: " انسان فناپذیر است....شاید چنین باشد، ولی بگذارید مقاومت کنان فنا شویم و اگر نابودی در انتظار ماست، هرگز آن را سرنوشتی عادلانه نپنداریم." 6
و اما این سطر، سطرِ...ختم قائله پوچی و خودکشی ست.


• * برای مطالعه بیشتر مراجعه کنید به : فلاسفه بزرگ. تالیف آندره کرسون. ترجمه کاظم عمادی. و یا: از هگل تا نیچه، انقلاب در اندیشه سده نوزدهم. کارل لوویت. ترجمه حسن مرتضوی
1ـ آلبر کامو. افسانه ی سیزیف. ترجمه محمد علی سپانلو \ اکبر افسری. نشر دنیای نو. تهران 1382
2ـ افسون زدگی جدید. هویت چهل تکه و تفکر سیار. داریوش شایگان. ترجمه فاطمه ولیانی.انتشارات فرزان. 1380 . فصل ششم. شبح سازی جهان. بخش نخست: گاه فرشته . گاه شیطان.
3. سیزیف یا سیسیفوس (به یونانی: Σίσυφος)‏ قهرمانی در اساطیر یونان است. او فرزند آئلوس و انارته و همچنین همسر مروپه است. سیزیف پایه گذار و پادشاه حکومت افیرا و مروج بازی‌های ایسمی (Isthmian Games بازی‌هایی که از لحاظ اهمیت در ردهٔ بازی‌های المپیک قرار داشتند و هر دو سال یکبار برگزار می‌شدند) به حساب می‌آید. علاوه بر آن از او به عنوان حیله‌گرترین انسان‌ها نام می‌برند چون نقشه‌های خدایان را فاش کرد. سیزیف همچنین به خاطر مجازاتش در هادس مشهور است. او می‌بایست سنگ بزرگی را بر روی شیبی ناهموار تا بالای قله‌ای بغلتاند و همیشه لحظه‌ای پیش از آن که به انتهای مسیر برسد، سنگ از دستش خارج می‌شد و او باید کارش را از ابتدا شروع می‌کرد. امروزه به همین دلیل به کارهایی که علی رغم سعی و تلاش بسیار هرگز به آخر نمی‌رسند کاری سیزیف‌وار می‌گویند.
سیزیف نقشه‌های خدایان را فاش می‌کرد. او به آزوپوس خدای رود خبر داد که ربودن دختر وی کار زئوس بوده است، به همین دلیل زئوس تصمیم گرفت که او را مجازات کند و تاناتوس را نزد او فرستاد. اما سیزیف از پس او برآمد و به دست و پای تاناتوس زنجیرهای محکمی بست که قدرت مرگ را درهم شکست. آن گاه خدای نیرومند جنگ آرس مرگ را از چنگ سیزیف نجات داد و از آن پس تاناتوس توانست دوباره به انجام وظایف خود بپردازد.
سرانجام سیزیف توسط خدای جنگ به جهان سایه‌ها برده شد. اما پیش از این که آرس وظیفهٔ خود را در این مورد به انجام برساند، سیزیف قربانی کردن پس از مرگ خود را برای همسرش ممنوع کرد. سپس سیزیف حیله‌گر خدای جهان پایین هادس را فریب داد و به دروغ گفت که می‌خواهد برای مدتی کوتاه به دنیا برگردد و به همسرش دستور بدهد که پس از مرگش برای او قربانی کنند. وقتی که پای سیزیف دوباره به خانه‌اش رسید، با رضایت از زندگی در کنار همسرش لذت برد و هادس را به تمسخر گرفت. در همین زمان ناگهان تاناتوس در برابر او ظاهر شد و او را به زور به دنیای مردگان برد.
مجازات سیزیف در هادس این گونه بود که او می‌بایست صخره‌ای بزرگ را بر روی شیبی ناهموار تا بالای قله‌ای بغلتاند. و همیشه لحظه‌ای پیش از آن که به انتهای مسیر برسد، سنگ از دستش خارج می‌شد و او باید کارش را از ابتدا شروع می‌کرد. امروزه به همین دلیل به کارهایی که علی رغم سعی و تلاش بسیار هرگز به آخر نمی‌رسند کاری سیزیف‌وار می‌گویند.
و سیزیف را دیدم، از کوشش بسیار در عذاب بود سنگ سختی را با نیروی بسیار بلند می‌کرد و با دست‌ها و پاهایش آن را به جلو می‌راند آن را از دامنه تا قله می‌غلتاند و می پنداشت که به قله رسیده است ولی ناگهان وزن سنگ غلبه می‌کرد و با سر و صدایی بسیار از قدرت او خارج می‌شد و به پایین باز می‌گشت.» (از : ادیسه هومر -سرود ۱۱ ام. ۵۹۸-۵۹۳ )
4ـ آلبر کامو \ افسانه سیزیف. رساله اختیار پوچ. ترجمه محمد علی سپانلو.1382ص117
5ـ مراجعه کنید به رساله ی البر کامو . سیزیف. بخش انسان پوچ.
6ـ درد جاودانگی \ بخش شالوده عمل \ نوشته اونامونو> ترجمه بهائ الدین خرمشاهی. موسسه امیر کبیر. تهران 1360

بخش دوم

زیستن در معنا یا خودکشی

سه شنبه, نوامبر 18, 2014 - 22:01
مواردی که معمولا شبه ارزش ها جایگزین ارزش های واقعی زندگی فرد شده است. در بررسی ارزش‌ها باید مراقب این گرایش بود و از آن دوری گزید که ارزش‌ها را صرفاً نمودی از خودِ آدمی تلقی کنیم.زیرا معنی یابی نه تنها چیزی است که از وجود ِ آدمی نشاًت گرفته ، بل که رو در روی آن نیز قرار می‌گیرد.به بیانی دیگر، اگر «معنی» که انسان درصدد تحقق بخشیدن آن است، تنها «نمودخود» و یا فرافکنی اندیشه‌های آرزومندانه او بود، دیگر خصلت مبارزه جویانه و زیاده خواهی نداشت و توان آن را نیز نداشت که انسان را به پیش راند و...

این مقاله در پیوست مقاله پیشین، «زیستن در پوچ یا خودکشی» است، که در این رسانه الکرونیکی درج شده است. 

خودکشی را تا کنون فقط از دیدگاه اجتماعی بررسی کرده اند.در این مقاله و در امتداد با مقاله ی پیشین خود؛« زیستن در پوچ یا خودکشی»، برعکس صحبت از رابطه ای است که بین تفکر فردی و خودکشی وجود دارد.رفتاری نظیر خودکشی، همچون اثری بزرگ،در خلوتگاه سینه تدارک دیده می شود.مراحل آغازین این اقدام چیزی نیست که مردم از آن با خبر شوند، حتی نزدیکان و خویشاوندان فرد مذبور از وقوع امتدادگیری این رویداد در دل فرد بی خبرند.

این بازی مرگبار، آرام در دل آدمی مراحل آغازین خود را شروع می کند. کرم، در دل آدمی آشیان می سازد و آن را باید در درونی آدمی جست.این بازی مرگبار را، که از روشن بینی در برابر هستی، به گریز به فراسوی تیرگی منتهی می شود، باید پی گرفت و فهمید.

هر خودکشی دلایل بسیار دارد. اما روشن ترین دلایل موثرین آن ها نیستند! در نتیجه با صراحت می توان گفت که؛ به ندرت کسی از سر تعمق خودکشی می کند و چیزی که موجب ظهور بحران می شود تقریباً همیشه غیر قابل بازرسی است.غالباً جراید از ناکامی های عشقی یا بیماری های علاج ناپذیر جسمی و روحی سخن می گویند.این توضیحات قابل قبول است اما باید دانست:آن چه گاه باعث ارتکاب به عمل می شود،یک تلنگر کوچک است، که اغلب از دلتنگی و دلزدگی های ساده زندگی و روابط معمولی سرچشمه می گیرد؛ بی تفاوتی یک دوست به هنگام دردل می تواند به همان اندازه موثر درعمل باشد که بی تفاوتی خویشان و نزدیکان فرد.

اما اگر تعیین لحظه ی دقیق و اقدام حساسی که در آن روان آدمی مرگ را برگزیده است مشکل باشد، تعیین نتایجی که لازمه ی آن عمل است بسیار آسان است! به یک معنی،خودکشی مانند انتحار در نمایشنامه های تند، نوعی اعتراف است.اعتراف به این که از قافله ی زندگی عقب مانده ایم. نادیده گرفته شده ایم. یا از آن بدتر معنای زندگی و زیستن را نمی دانیم و از این هم ساده تر، این که خودکشی فقط اعتراف به این است که ؛«زندگی به زحمت زیستن نمی ارزد»!

البته زیستن هرگز آسان نیست و این خود شاید بهترین چالشی باشد که فرد باید قبل از هر چیز به آن دست یافته و یا در کشاکش آن قرار گرفته باشد.زیستن آسان نیست.به خصوص زمانی که فرد به این آگاهی دست می یابد که اعمالش ناشی از فرمان هستی ست و پیوسته به آن اقدام می کند و آن را انجام می دهد. مرگ ارادی شاید ناشی از این جنبه ی مسخره عادت باشد. یعنی، فقدان هر نوع دلیل ژرف برای زیستن، بیهودگی اعمال روزانه و بی فایده گی رنج، ولو به طور غریزی را تشخیص داده باشیم. اکنون این سوال مطرح می شود که:این چه احساس شگفت انگیزی است که روانمان را از خوابی که لازمه امتداد زندگی است محروم می سازد؟

جهانی را که بتوان حتی با دلایل سست توجیه کرد باز دنیای آشنا و ماًنوسی است! در صورتی برعکس، در جهانی که ناگهان از آرزوها و نور هم محروم شده است،آدمی احساس بیگانگی می کند.این غربت، محتوم و اجتناب پذیر است.زیرا در آن از خاطره ی « بهشت گمشده» یا ارض موعود خبری نیست.این شکاف بین انسان و زندگی او، این جدایی بین هنرپیشه و صحنه ی نمایش، همان احساس بیهوده گی ست.(اگر هر انسان تندرستی به فکر خودکشی باشد، دیگر بدون چون و چرا می توان پذیرفت که میان احساس بیهوده گی و آهنگ نیستی ارتباط مستقیمی وجود دارد!)

موضوع این مقاله درست همین رابطه ی بیهوده گی زندگی و خودکشی است، یعنی حد معینی،که در آن خودکشی پاسخ و راه حل پوچی محسوب می شود. می توان به عنوان یک اصل پذیرفت که وقتی آدمی نمی خواهد خود را بفریبد، باید آن چه را که درست می پندارد جامه ی عمل بپوشاند. بنابراین اعتقاد به بیهوده گی زیستن، باید چراغ راه او باشد! زیرا انسان می تواند به روشنی و بی آن که چهره ی غم انگیزی به خود بگیرد از خود بپرسد: آیا راه حلی از این دست مستلزم آن است که آدمی هر چه زودتر موقعیت بغرنج خود را ترک کند یا خیر؟ این کنجکاوی به جا و حق آدمی است. البته منظور کسانی هستند که می خواهند با خویشتن به توافق برسند.

وقتی مسئله بدین گونه ساده مطرح می شود ممکن است در عین حال ساده و غیر قابل حل نیز به نظر برسد.اما بیهوده تصور می شود که پرسش های آسان موجب پاسخ هایی می شوند که از سوال مشکل تر نیستند، و پنداشته می شود که سوال های بدیهی مستلزم پاسخی بدیهی اند. در بدو امر، و با واژگون کردن اجزای مسئله، همان طوری که گروهی خودکشی می کنند و کسان دیگری خودکشی نمی کنند، چنین می نماید که بیش از دو راه حل فلسفی وجود ندارد. پذیرش زندگی یا رّد آن؟

ولی گروهی از مردم نیز هستند که پیوسته می پرسند و هرگز به نتیجه نمی رسند. مزاح نمی کنم؛ اما وضع اکثریت مردم چنین است. و نیز مشاهده می شود که کسانی هم زندگی را نمی پذیرند ولی چنان زندگی می کنند که گویی از دیدگاه اندیشه آن را پذیرفته اند. برعکس، کسانی که خودکشی می کنند، غالباً اتفاق می افتد که به معنای زندگی اطمینان داشته اند. این تناقض ها همیشه هست. حتی می توان گفت که در هیچ امر دیگری تناقض ها تا این حد شدید نیست.به همین دلیل در این جا « منطق» ضروریست.عقاید فلسفی و رفتار کسانی که این عقاید را ابراز می دارند امری ست رایج و متداول. ولی ناگفته نماند که از میان متفکرانی که منکر زندگی شده اند، هیچ یک منطق خود را برای طرد زندگی به کار نبرده اند.با این حال فاجعه را جدی نگرفتن هرگز مانع از این نخواهد بود که طرز عمل یعنی اقدام به خودکشی را جدی نگرفت.

در برابر تناقضات و تیرگی ها، آیا می توان معتقد شد که هیچ رابطه ای میان عقیده ما در مورد زندگی و اقدام به ترک آن وجود ندارد؟ در این مورد نباید اغراق کرد. شوق زندگی حالتی ست که از همه ی مصائب جهان برتر است. اما عمل نیز کمتر از اندیشه نیست و تن آدمی از نیستی می گریزد. ما بیش از آن که به اندیشیدن عادت کنیم به زندگی و زیستن خو می گیریم. در شتابی که هر روز اندکی به مرگ نزدیکمان می کند تن ما اثر این پیشروی چاره ناپذیر را نگه می دارد. در جدال با این تناقض بین پوچی زندگی و انتخاب مرگ یگانه متنی که انسان را از زوال به دست خود رهایی می بخشد، گریز گاهی ست به نام « معناپابی» و یا« معنا درمانی».1

اما قبل از ورود به این مبحث شاید بهتر باشد در برابر تناقضات بین پوچی زندگی و ارتکاب به خودکشی، این جمله از نیچه را سرـ متن خود قرار داد که؛ «آن که چرایی دارد، با هر چه گونه گی خواهد ساخت». معنا یابی چیزی نیست جز همین «چرا» و دیگر چراهایی که انسان از خود و محیط اطرافش دارد. پاسخ به این چرا همان کنکاشی ست که فرد نه تنها در خود انجام می دهد بل که نسبت به محیط پیرامون خویش نیز دارد. لاجرم پاسخ به آن چراها ست که در انسان شور زندگی را تداوم می بخشد و مانع از سقوط او می گردد.

دکتر فرانکل،روان پزشک و نویسنده، گاهی از بیماران خود که از اضطراب ها و دردهای کوچک و بزرگ رنج می بردند و شکوه می کردند،می پرسید: « چرا خودکشی نمی کنید؟» او اغلب از پاسخ بیماران خط اصلی روان درمانی خویش را می یافت.در زندگی هر کسی چیزی وجود دارد که او را به زیستن وا می‌دارد و به تلاش سوق می دهد. در یکی عشق به هم نوع است. در دیگری عشق به همسر و فرزند. در دیگری ارتقا و امکانات اجتماعی و فرهنگی ست. در دیگری استعدادهایست که بتواند به کارش گیرد. در دیگری مبارزات اجتماعی و سیاسی ست. در شخص دیگری شاید خاطرات کشداری که ارزش حفظ کردن دارد. یافتن این رشته های ظریف یک زندگی فرو پاشیده، به شکل یک انگاره استوار، از معنا و مسئولیت هدف و موضوع مبارزه طلبی، هدف ِ لوگوتراپی و تعبیر دکتر فرانکل از « تحلیل اگزیستانسیالیستی»( هستی درمانی) نوین است.

دکتر فرنکل که مدت زیادی در اردوگاه کار اجباری در آلمان اسیر بود، تنها وجود برهنه اش برایش باقی ماند و بس. پدر و مادر، برادر و همسرش یا در اردوگاه ها جان سپردند و یا به کوره های آدم سوزی سپرده شدند. خواهرش تنها بازمانده ی این خانواده بود که از اردوگاه های کار اجباری جان سالم به در برد. او چگونه زندگی را قابل زیستن می دانست؟ در حالی که همه اموالش را از دست بوده بود، همه ی ارزش هایش نادیده گرفته شده بود. از گرسنگی و بی رحمی رنج می برد و هر لحظه در انتظار مرگ بود. او به راستی چگونه زنده ماند؟ پیام چنین روانکاوی که شخصاً با چنان شرایط خوفناکی رویاروی بوده است چیست؟2

پیام او همان مکتبی ست که در روان پزشکی آن را پایه ریزی نموده است؛یعنی لگوتراپی یا معنا درمانی.تئوری این مکتب برسه اصل استوار است:نخست؛ معنا جویی \ دوم پویایی وجودئ \ سوم؛ جوهر وجود.

تلاش در یافتننِ معنایی در زندگی خود نیرویی اصیل و بنیادی است، و نه توجیهی ثانویه از کنش های غریزی آدمی. این معنی یابی، منحصر بفرد و ویژه ی خودِ آدمی ست و فقط خودِ اوست که باید به آن تحقق بخشد و به خاطر ایده ها و ارزش هایش زندگی کند و یا در این راه جان ببازد! البته مواردی پیش می آید که توجه و علاقمندی فرد به « ارزش ها» چیزی نیست مگر تلاشی برای پنهان کردن تعارضات درونی او، اما اگر چنین باشد باید توجه کرد که این موارد استثناهایی هستند در یک قانون کلی و نه این که خود، قانون باشند. در چنین مواردی یک روانِ تحلیلی ِ پویا تا آن جایی مجاز و قابل توجیه است که سعی نماید نیروهای محرکه و زیر بنای ناخودآگاه را کشف و آشکار نماید. مواردی که معمولا شبه ارزش ها جایگزین ارزش های واقعی زندگی فرد شده است. در بررسی ارزش‌ها باید مراقب این گرایش بود و از آن دوری گزید که ارزش‌ها را صرفاً نمودی از خودِ آدمی تلقی کنیم.زیرا معنی یابی نه تنها چیزی است که از وجود ِ آدمی نشاًت گرفته ، بل که رو در روی آن نیز قرار می‌گیرد.به بیانی دیگر، اگر « معنی» که انسان درصدد تحقق بخشیدن آن است، تنها « نمودخود» و یا فرافکنی اندیشه‌های آرزومندانه او بود، دیگر خصلت مبارزه جویانه و زیاده خواهی نداشت و توان آن را نیز نداشت که انسان را به پیش راند و یا به بررسی چیزی وا دارد. این موضوع نه تنها در مورد انگیزه های غریزی صدق می کند، بل که آن چه را که کارل گوستاو یونگ در مورد کهن الگوهای ناخودآگاه جمعی، نیز به آن اشاره می‌کند را نیز در بر می‌گیرد.3

در مورد اخیر وسعت شمول از فرد به نوع انسان گسترش یافته است.این موضوع مورد بحث و مجادله ی پاره‌ای از اندیشمندان اگزیستانسیالیست نیز که ایده‌های انسانی را چیزی جز ساخته و پرداخته خود نمی دانند، قرار گرفت. بنا به گفته ژان پل سارتر،« انسان سازنده خودش است و طراح عنصر وجود خویش». به عبارتی دیگر می‌توان گفت که انسان ماهیت خود را آن‌چنان که هست و آن چه که باید بشود خود تعیین می‌کند.اما معنا خواهی انسان ممکن است با ناکامی مواجه گردد.علت این ناکامی،تعارض و کشمکش بین انگیزه‌ها و غرائز نیست، بل که حاصل برخورد « ارزش » ها است.تعارضات و تنش در حد متعادل، عادی و نشانه ی سلامت روان آدمی ست، حتی تحمل درد و رنج منشاء بیمارهای عصبی نیست. تحمل درد و رنج چه بسا که سبب پیشرفت انسان نیز گردد. به ویژه که اگر این درد و رنج از ناکامی وجودی سرچشمه گرفته باشد.نگرانی انسان در باره ی ارزش زندگی و ارجی که به این مسأله می نهد، و حتی یاًس و ناامیدی که از این راه عاید او می شود، یک پریشانی روحی می‌تواند باشد، ولی به هیچ وجه یک بیماری روانی نیست.باید در نظر داشت که تلاش انسان در راه جستن معنا و ارزش وجودی او در زندگی همیشه موجب تعادل نیست، و ممکن است « تنش زا» باشد. اما همین « تنش» لازمه و جزء جدایی ناپذیر بهروزی روان است.

آن چه بشر به آن نیازمند است « تعادل حیاتی» نیست، بل که نیازمند« پویایی اندیشه» است.نحوه ی تفکر آدمی و نگرش او به جهان و به خود است که می‌تواند آغاز شکست بحران خودکشی باشد.

خلاء وجودی یک پدیده بسیار گسترده و شناخته شده این عصر است. این مسأله قابل فهم است و حاصل دو عاملی ست که انسان در گذرگاه تاریخی خود برای رسیده به مرحله » آدم بودن» از آن چشم پوشیده است. نخست این که بشر پس از تکامل و جدایی از حیوانات پست تر، سائقه ها و غرایزی که رفتار حیوانی او را جهت می‌بخشید و هدایت می‌کرد و حافظ او بود، بدین ترتیب امنیت و آسایش چون بهشت جاویدان برای ابد بر او تحریم گردید و انسان مجبور شد که فعالانه به انتخاب آن چه انجام می‌دهد بپردازد. دوم، در تحولات اخیر انسان متحمل شناخت دیگری نیز شد، وآن این بود که دیگر آداب و سنن و ارزش‌های قالبی و سنتی رفتار او را هدایت نمی‌کرد.تاًثیر مذهب و قرار دادهای اجتماعی کاهش یافت و انسان مسئول تر و تنهاتر شد.اکنون دیگر غرائز به او نمی‌گویند که چه باید کند،سنتی نمی‌گوید که چگونه باید رفتار نماید و گاه حتی نمی‌داند که در آرزوی انجام چه کاری است. در عوض او یا در آرزوی انجام کاری ست که دیگران می کنند، که موجب پیروی و همرنگی با جماعت می‌گردد و یا کاری راانجام می دهد که دیگران از او مطالبه می‌کنند؛ که این نیز خود، تن سپردن به دیکتاتوری و تبعیت مطلق است.

از یک سواین خلاء وجودی اغلب به شکل ملالت و بی حوصله گی پیوسته خودنمایی می‌کند. حال این گفته شوپنهاور را بهتر درک می‌کنیم که؛ « بشر محکوم ابدی میان دو قطب متضاد پریشانی و اضطراب از یک سو و اندوه ملال از سوی دیگرست.». ماشینی شدن شکل زندگی، فراوردهای تنکنولوژی، به بحران خودکشی افزوده است. زیرا با کم شدن ساعات کار، اوقات فراغت فرد زیادتر می‌شود و شوربختانه بیشتر این افراد نمی‌دانند که با اوقات فراغت خود چه کنند. نمونه ساده و آشکار این معضل چیزی ست که در جوامع اروپایی و آمریکایی از آن به عنوان « یک شنبه تکراری« و در جوامع آسیایی به « جمعه سنگین»یاد می‌شود. در این روز چون افراد اشتغال ندارند، تهاجم افکار و اندیشه‌ها نسبت به دیگر روزهای هفته تراکم می‌یابد و متوجه می‌شنود از زندگی خویش خشنود نیستند و معنا و ارزشی که این همه تلاش و زحمت را توجیه کندف وجود ندارد از سوی اما تنها شمار معدودی را که دست به خودکشی می زنند، نباید قربانیان این خلاء وجودی به حساب آورد، بل که پدیده‌های بسیاری از جمله الکلیسم و بزهکاری را نیز از عواقب این احساس نامطلوب دانست. بحران های کهولت و بازنشستگی را نیز می‌توان از این زاویه بررسی کرد. با این حال هنوز همه جلوه‌های متعدد خلاء وجودی را نام نبرده ایم، واگر نقاب ها و وانمودها را کنار بگذاریم، متوجه این موضوع خواهیم شد که گاه ناکامی در معنی جویی سبب قدرت طلبی، آن هم به شکل بسیار ابتدایی آن در پول پرستی آشکار می‌گردد. در پاره‌ای از موارد جای ناکامی در معنی جویی را لذت طلبی اشغال می‌کند. به همین دلیل ناکامی وجودی گاه حرص و آز تمایلات جنسی را به ،جانشینی برمی گزیند.حال با در نظر گرفتن این مقدمه، اگر فرد مزبور ( بیمار) از ما بپرسد؛ معنی زندگی او چیست چه پاسخ درخوری می‌توان به او داد؟

بی گمان هیچ پاسخی در کار نیست! زیرا معنای زندگی از فرد به فرد، روزبه روز و ساعت به ساعت در تغییر است. از این رو آن چه مهم است معنای زندگی به طور اعم نیست، بل که هر فرد می بایست معنی و هدف زندگی خود را در لحظات دیگر دریابد. این پرسش کلی، مثل این است که از یک قهرمان شطرنج بپرسید که بهترین حرکت مهره‌ها در بازی شطرنج چیست؟ پر واضح است که بهترین حرکت و یا حتی حرکت خوب، جدا از یک موقعیت معین در بازی و بدون در نظر گرفتن شخصیت حریف، معنا و وجود خارجی ندارد.در مورد وجود انسان نیز قضیه به همین شکل است. هیچ معنای انتزاعی که انسان عمری را صرف یافتنش نماید وجود ندارد.بل که هر انسانی دارای وظیفه و رسالتی ویژه در زندگی است که می بایست بدان تحقق بخشد.آدمی در انجام این وظیفه و رسالت جانشینی ندارد و زندگی قابل برگشت نیست. مسئولیت او بی مانند و منحصر به فرد، و فرصتی که برای انجام آن دارد نیز بی همتاست. هر موقعیت از زندگی فرصتی طلایی است که به انسان امکان چالش در آن را ایجاد می‌کند. چالش در زندگی اما همان هدف لوگوتراپی و یا پاسخی ست که هر فرد به زندگی منحصر به فرد خویش می‌دهد.

پذیرش مسئولیت امریست ضروری که لوگوتراپی قاطعانه بر آن تکیه دارد. « چنان زندگی کن که گویی امروز آخرین روز زیستن تُست»،شعار و قاعده کلی ست که احساس مسئولیت و حس وظیفه شناسی را در انسان متبلور می‌سازد. این شیوه اندیشه آدمی را بر آن می‌دارد که از یک سو با محدودیت‌های جهان و از سوی دیگر با غایت آن چه که او می‌تواند از خود و زندگی خود بسازد، روبه رو گردد. این شیوه سعی و کوشش دارد که آدمی را کاملاً از وظیفه ی مسئولیت پذیری خود آگاه سازد. از این رو این وظیفه را بر عهده خودِ فرد می‌گذارد تا « انتخاب» کند. انتخاب این که در برابر چه کسی و چه چیزی تا چه حد مسئول است.لوگوتراپی نه تدریس است نه موعظه. همان اندازه که از استدلالهای منطقی دوری می کند، از پندهای اخلاقی نیز روی گردانست. با طرح این نکته که انسان آفریده‌ای مسئول است، باید بر معنی بالقوه زندگی خود تحقق بخشد، میل دارم بر این نکته تاًکید کنم، که معنی حقیقی زندگی را در جهان پیرامون و گرداگرد خود باید یافت،نه در جهان درون و ذهن و روان خود! زیرا روان آدمی آن‌گونه که تصور شده است یک سیستم بسته نیست. به همین دلیل هدف حقیقی وجود انسان را نمی‌توان در آن چه به تحقق نفس و خودشکوفایی معروف است جستجو کرد، بل که او را موجودی از«خود فرا رونده» دانست، که خودشکوفایی برایش هدفی غایی نیست، بل که اثرات جنبیِ خود ـ فرارونده ی اوست.

در لوگوتراپی یا همان معناجویی سه رکن اصلی برای دریافت معنای زندگی وجود دارند.نخست : تجربه‌های ارزشمند. دوم:رنج و سوم عشق است. با این حال این سه رکن نیز منحصر به فرد است و هرکس بنا بر تجربیات خود به آن پاسخگوست.لازم به ذکر است که در لوکوتراپی، عشق عاملی پدیده زا نیست، که از سائقه ها یا غرائز جنسی مشتق شده باشد. هم چنین عشق،شکل اعتلا یافته میل جنسی نیز نیست،بل که آن نیز مانند میل جنسی پدیده‌ای اصلی و بنیادی است.

انسان زمانی که با وضعی اجتناب‌ناپذیر مواجه می گردد،و یا با سرنوشتی تغییرناپذیر روبه روست،این فرصت را می‌یابد که به عالترین ارزش‌ها و به ژرف ترین معنای زندگی خود، یعنی رنج کشیدن دست یابد. درد و رنج بهترین جلوگاه ارزش وجودی انسان است و آن چه که اهمیت بسیار دارد، شیوه و نگرش فرد نسبت به« رنج» است.

لوگوتراپی این فرصت را به آدمی می‌دهد تا به جای این که از درهای خود«بنالد»،به آن‌ها « ببالد». همواره در زندگی وضعی پیش می‌آید که انسان از انجام کاری محروم و یا ناکام می گردد، ولی چیزی که اجتناب‌ناپذیر و محوشدنی است همانا « رنج» است. از این رو اگر رنج را شجاعانه بپذیریم تا واپسین دم زندگی معنا خواهد داشت. بدین ترتیب می‌توان گفت؛ معنای زندگی امری مشروط نیست،زیرا معنای زندگی می‌تواند حتی معنی بالقوه درد و رنج را نیز در برگیرد.

چنین به نظر می‌رسد که رنج و میرندگی، پریشانی و مرگ،معنی زندگی را می رباید.اما با صراحت می‌توان گفت، آن چه واقعاً در زندگی از کف می‌رود امکانات و توانایی هاست و لحظه‌ای که این امکانات و توانایی‌ها شکوفا شود، به واقعیت پیوسته و جزء گنجینه های پر بهای بشری به گذشته جاویدان تعلق پیدا می‌کنند.ازاین رو،گذرایی و انتقال زندگی از معنای آن نمی کاهد، بل که در ما احساس وظیفه و مسئولیت را بیدار می‌کند.شیوه ی برخورد انسان با این گذرایی امکانات،واین که چگونه انتخابی به عمل می آورد، در دستور عمل «معنایابی» قرار دارد.انسان پیوسته در میان موج عظیمی از توانایی‌ها و امکانات نهفته ی خود در حال«گزینش» است که کدامین آن‌ها می بایست شکوفا و بارور گردد و کدامین محکوم به نابودی و فراموشی است.کدام می بایست تحقق و واقعیت یابد،واقعیتی ابدی و جاودانه،همچون «رّد پایی در شن زار زمانه».

 

----------------------------

1ـ Logotherapy معنا درمانی

2ـ نظریه و شیوه کار دکتر فرانکل، با آراء و تئوری فروید قابل مقایسه است. زیرا هردو ابتدا به طبیعت و درمان « روان نژند ها» توجه داشتند. فروید ریشه این اختلال‌های پریشان کننده را در اضطرابی می یافت که در اثر انگیزه‌های « تعارضی» و«ناآگاه» به وجود آمده‌اند . اما فرانکل« نِوروزها» ر بر چمد نوع می‌دانست و برخی را نتیجه ناتوانی بیماردر پیدا کردن معنا و مسئولیتی در زندگی خویش می یافت. فروید بر ناکامی در زندگی جنسی تأکید داشت، اما فرانکل بر ناکامی در معنا طلبی قلمداد می نمود.

3ـ کهن الگوهای ناخودآگاه جمعی، اصطلاحی است که نخستین بار به وسیله یونگ به کار برده شد. تفسیر دقیق و کامل آن را در کتاب انسان و سمبول هایش با ترجمه ابوطالب صارمی می‌توان یافت. دکتر علی اکبر سیاسی در کتاب نظریه‌های شخصیت به طور خلاصه این‌گونه به آن اشاره کرده است: ناخودآگاه جمعی که از مفاهیم مهن الگو، یعنی از تجارب بر روی هم انباشته شده نسل های گذشته تشکیل یافته است که از نیرومندترین سیستم‌های روان آدمی است. ناخودآگاه جمعی گنجینه ای است از خاطره آثاری که آدمی از نیاگان بسیار دور دست حتی غیر انسانی خود به ارث برده است. این آثار مربوط به مشهودات حسی و مدرکاتی است که ذهن نیاگان را عارض گردیده است و در نسل های متوالی تکرار شده است و به تجربه پیوسته است و خلاصه و عصاره های تحول و تکامل روانی نوع انسان را تشکیل داده است. یونگ معتقد است که آدمی با این سرمایه که چکیده ی تجارب نسل های بی شمار گذشته است چشم به این جهان می گشاید، جهانی که به همین جهت مفهومش بالقوه در روان او وجود دارد.

 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست