تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده   کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید جمعه ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۷ - ۱۱ مه ۲۰۱۸

نقدى بر كتاب گذر از آتش اثر دکتر ایرج قهرمانلو
نوشته: على ج.ساوى / استراليا

گذر از آتش

" آه اسفندیار مغموم
ترا بهتر آنکه چشم
فروپوشیده باشی."


گذر از آتش سرگذشتنامه ایست خود نوشته، به وسیله ی دکتر ایرج قهرمانلو. قصه ی غصه ایست، پر آب چشم، از آنچه بر سر انسان در زمانی غیرمردمی و حکومتی خودکامه آمده است. در ایامی که اگر نواله ی ناگزیر را گردن کژ میشد، الاف و علوف بود و علیق بود، به قدری که آخور انباره ی پیچپیچ بی هنر را بینبارد.
تنها نه! تنها یک نه کفایت بود، اسیر قلعه ی سنگبارانی شوی که فولاد زرهی دیوش عاری از مهر و هرگونه عطوفت بود. اگرچه کتاب به ویراستاریی دقیق محتاج است، مطالب آنچنان یکدست و مربوط به هم آمده که از شکل سرگذشتی ساده خارج و به محیط رمانی دلکش ورود کرده است. کم نیستند کسانی که سیصد و هفتاد صفحه را به یک مجلس خوانده اند. بافت بخشها و ساختار عمومی کتاب آنچنان محکم است که بیخواندن فصلی ورود به قسمت بعد محال مینماید.
چیزی که کتاب را سخت خواندنی کرده است، صداقت و وفایی است که از سطر سطر جویبار جاری کلام به محک میخورد تا سیه روی شود آنکه درو غش باشد. دراین کار، نویسنده تا جایی پیش میرود که به اعترافاتی دست میزند، که بی شک هیچ کس دیگر بی پرده پوشی و ایماء و اشاره سخن نمیگوید. مانند: شرح و تفضیل شرکت پدربزرگ، در قتل سردار دموکرات ایران ،تقی خان پسیانی، که با قصه های مادر بزرگ به صورت قهرمانی درآمد، محافظ و نگهبان ایل و قبیله که خیالات افسانه خواه کودک را انباشته است. یا ماجرای همسر، که به دستور سازمان مجاهدین خلق ایران از او جدا شده تا به صورت پوشش خانوادگی به کار رود و پس از چند ماه او را حامله میبیند.
یکدستی، بافت ساختاری و روانی کتاب، امکان جداسازی و تقسیم را به سختی و گاه غیر ممکن، میکند؛ تا بررسی دقیقتری امکان پذیر شود. اما کمی دقت رفیقانه که نه سیخ را بسوزاند و نه کباب را از دهن بیندازد، میتواند سه بخش عمده را به صورت ذهنی جداکرده و در اجزاء بررسی شود تا به طریق استقراء شناختی هرچند اجمالی به حاصل آید تا تنها به کلی گویی و از کل به جز استدلال نشود.
1 = بخش سیاسی – اجتماعی در رابطه با سازمان مجاهدین خلق.
2 = بخش هنری در ارتباط با طبیعت و جامعه.
3 = نقاشیها.

بخش اول: سیاست.
درین قسمت با جوانی در سالهای آخر پزشکی دانشگاه مشهد آشنا میشویم که در سازمان حجتیه برای ارشاد بهاییان دست به هر کاری میزند، در همین حیث و بیث با یکی از علاقمندان سازمان مجاهدین آشنا شده و با آنکه دل در گرو عشق همدرسی دارد که یکسال از او بزرگتر است، دستهای ظریف جراحی را برای برداشتن دو هندوانه باز میکند. در این ایام برای تعلیم و فراگیری فنون چریکی، ماهی دو بار، جبرن به تهران سفر کرده و تحت تعلیم برادری جان برکف، مانند: پرتاب شدن به استخر در حالی که اصلن شنا نمیداند، رانندگی اتومبیل آنهم در تهران از این سر به آن سر شهر، بی آنکه دنده و ترمز و کلاژ را بشناسد. بلندکردن چنگالی از فروشگاه که اسم دزدی با آن لکه دار میشود. هنوز جوهر ورقه ی پایان تعلیمات خشک نشده با رفقای رده ی بالا تماس پیدا کرده و برای ازدواجش، بهشدت مورد انتقاد قرار میگرد. هنوز اندک زمانی از دوره تخصصیش که آن هم با دستور سازمان در رشته ی خاصی انجام میشود، نگذشته است که فرمان مخفی شدن و عمل در حد سربازی بی اراده و تحت امر شان نزول می یآبد.
او که در مقابل مخفی شدن و دوری از حرفه ای که سالهای برای آن زحمت کشیده و جامعه به آن نیازمند است، تن زده و اعتراض میکند، به اصطلاح سازمان مسئله دار( ستاره دار) میشود. این همه نمیتواند برادران رده بالا را که انبانشان پر از انتقادات شدید بر ازدواج و تشکیل خانواده است، از اوامر موکد جدایی عضو تازه، از همسرش شود، چرا که سازمان نیاز به پوششی خرکننده و خداپسندانه دارد. پوششی که چند ماه بعد، با بالا آمدن شکم خانم، از نهانگرایی برادرانه پرد برمیدارد.
جوان به زندان میافتد و با هزار دوز و کلک تبرئه و آزاد میشود. برادران جان بر کف که رو سفتی را از اسلاف بزرگوارشان آشیخ شریعتی و الواط آل احمد به ارث برده اند دوباره به پزشک سرگشته مراجعه کرده و از او که قبلن همسر خود را به گرداب مهیب مرگ در راه ... خر معرفی کرده، گوشت دم توپ تازه طلب میکنند. پزشک عزیز نیز این نیاز را بر طرف کرده و جوانی را به همان مهلکه پرتاب میکند. اما مسئله دار بودن خودش تا به آن حد وخیم میشود که به گمان خودش نقشه ی محو فیزیکی او به اجراء درمیآید که از دست آنان قسر دررفته و به چنگال دژخیمان شاه گرفتار میشود. این گرفتاری تا آغاز انقلاب دزدیده شده ی مردم ایران ادامه یافته و در دهانه ی انقلاب آزاد میشود.
پزشک عزیز خطای این همه گرفتاری و محنت را به گردن سازمان و رهبرانش حواله میکند که در بسیاری
مورد، صحیح گفته و درست دیده است. اما ارزیابی دقیق این استدلال فعلن به بخش خاتمه و نتیجه گیری موکول میشود.
بخش دوم: هنر. در لابلای مطالب و بخشهای کتاب مسایل و سخنانی مطرح است که کمتر به مشکلات سیاسی و سازمانی مربوط و بیشتر به احوال درون و فکر نقاد و خرده گیر نویسنده مربوط است که به شرح و تفسیر اندرون ناآرام و سرکش خود پرداخته است. البته آنچنان که در پیش گفته شد، بافت ساختاری کتاب تا آن حد محکم و دقیق است که جداسازی آن ممکن به نظر نمیرسد. مثلن بخشهایی که با نامی مناسب مسایل هنری آغاز میشود، خالی از مصایب سیاسی و سازمانی نیست، یا حتی بخشهایی که کاملن به گرفتاری و بلایای سازمانی و زندان پرداخته شده است، اشاره یا پرداختی مستقیم به دریافتهای هنری و فلسفی نویسنده شده است.
فصلهای: اسب حیوان نجیبی است. به صحرا شدم عشق باریده بود. پرواز بر فراز کوه. زمان زندانی. و گاه لابلای سطور همه ی بخشها، چهره ی دیگری از نویسنده عرضه میشود که رفتار صلحجویانه و نرمی نرمخوییهاش را به خوبی نشان میدهد. این چهره نشان میدهد که امرپذیری و انجام دستورات، نه از راه تسلط پذیری صرف و نه از ضعفی درونی است که بیشتر از عمق استغناء و بینیازی حکایت میکند؛ همان چیزی که عرفا و زهاد بزرگ تاریخ پر فراز و نشیب سرزمینمان نشان داده و خود بدان سربلند بوده اند. امور کوچک و بی بهای زندگی روزمره را به هیچ گرفته و از سر خانمان و حیات حقارتبار جمع روی گرداند و در آرزوی سمیرغ آمان، حق خواهانه ققنوس دل و جانشان در پرواز است.
او چنان به طبیعت نزدیک است که صدای گامهای آب از چشمه و نهر و پیوند دریایش را میشنود. حرف برگ را می فهمد و سخن درخت را میشنود. راه ابرها و حسرت زمین را احساس میکند. کوهسار دلش خطابه ی بلند سربلندی زمزمه میکند. ساکت نمی ماند. قدم پیش می نهد و با طبیعت با زمین و با همه ی موجودات یگانه میشود. این داد و ستد، این رفت و برگشت، هرگز یکطرفته نبوده و هدهد جانش پیامی گوار و دلخواه از نادیده ها و ناشنیده ها برای مخاطبش چهچهه میزند. تارهای روان و شخصیتش با همه صداهای همنوا میشوند و همنوایان را به خبررسانی خویش مفتخر میکند.
این مقوله ربط و ارتباط نه از آن دست است که به انهدام و فنای یکطرف و گردنکشی و بیخویش طرف دیگر بینجامد. در نظر این شاعر نقاش، موجود وجود است و وجود عدم نخواهد شد. دو همشیره و همپستانند که در کشش و کوششی دایم، بده و بستان دارند. نه مانند طبیعت گرایان غرب که به گودال مکانیک درغلتیده و روان و شخصیت را آنچنان ماحصلی از بدن بدانند که آنرا به پیشاب دستگاه ادرار بدانند. به وحدت وجودی میرسد که حد فاصلی در آن نمیگنجد، پس در گزارش هوشیارانه اش از ماوقع طبیعی که تارهای جانش را به ارتعاشی چنان غریب فرابرده است، چیزی طبیعی با رنگ و روی عواطف خویش میآفریند. شاید به جرات بتوان چنین ادعایی را در زمان زندانی و در سفرش از شهر به ده دید.
بخش سوم: نقاشی. از ادعانامه ای که نویسنده در بخش اسب حیوان نجیبی است، صادر کرده اند؛ به راحتی و آسانی میتوان فهمید که هنر نقاشی نهتفنن است و نه لذت تنهایی و بطور حتم نه پر کردن زمان فرار از خویشتن. نویسنده خود به خود، بی هیچ معلم و مدرسی به این هنر داخل شده و تا آنجا که از تصاویر فهمیده میشود، در بیان زیبایی و زنده و جاندار بودن طبیعت از قلمکاریش به خوبی ادراک میشود. اما از آنجا که علم و اطلاع من در این زمینه بیش از مشاهده و لذت نیست، اظهار نظر را به متخصصین و متبحرین واگذار کرده و از آن میگذرم.
خاتمه: نتیجه آنکه از خواندن این کتاب شناخت مردی به دست می آید که با غرق در دنیای هنر که از کودکی و پیش خود جانش با هنر و افسانه، به ماورای بودنیها و نمودهای ظاهریش پرگشوده است و با خودکاری و خویشکامی در آن زمینه به جایی رسیده است که اعجاب همگنان برانگیخته است. چنین شخصی در امور زندگی جاری نیز، با سخت کوشی به درجه ای والا از موقعیت اجتماعی، یعنی پزشکی و تخصص آن نایل آمده. او در گیر و دار زیستن در محیط اجتماعی چشمش که از کودکی گشوده بود، با سختی و مشقت زندگی مردم اطراف خود آشنا شده، همانطور که بیماریهای بدنی را معالجه میکند، دست به ابزار و اسبابی برای علاج دردهای اجتماعی نیز میزند.
از آنجا که در محدوده های استبدادی و خفقان حاصل آن، اشخاص و افراد در انتخاب راه، آزادی چندانی ندارد و به کژراهه ها و بیراهه ها کشیده میشوند، به قول مولانا" بار دیگر ماغلط کردیم راه." به راهی نه شایسته خود و نه بایسته جامعه کشیده میشوند. ازین برخورد و انتخاب که من آنرا نه برخورد و نه انتخاب بلکه سقوط به دره ای هولناک میبینم، بلایا و مصایبی که نه درخور نویسنده و نه شایسته هیچ جانداری در هیچ گوشه از جهان است حاصل میشود که جوانی و شادابی و زندگی انسانی را از او دریغ میدارد.
نویسنده جا، جای کتاب مسئولین و رهبران را در این خرابکاریها و خلافکاریها مقصر و مسئول میداند، بی توجه به این که مسئولین و رهبران تافته های جدا بافته ای از مردم جامعه ما که خود ما بیش از سلول تک یاخته ای از همان جامعه نیستیم، نیستند. تمام عیبها و نقصهای قابل رویت ایشان در ما به صورت نامریی وجود دارد. از مقایسه بخش اول" سیاست " و بخش دوم یعنی " هنر" کاملن روشن میشود که نویسنده با منطق هنر وارد سیاست شده و تمام محاسباتش غلط از آب درآمده است. چرا که هر مسئله در دستگاه و نظام خاص خود، قابل جستجو و بررسی است. کسی با ابزار آهنگری قادر به جراحی همورواید نخواهد بود. متاسفانه برخورد نویسنده با مسایل سازمان، اختلاف و برخورد دو منطق و دو جهانبینی است. ایشان با منطق هنر و آنان با منطق پیروزی که همه اسباب و وسایل را مباح بلکه حلال میداند. بنیانگذاران سازمان که آب دست مهندس بازرگان و آشیخ شریعتی را خورده بودند، ناآگاه و بیخبرانه، خود به ملایانی بدل شده بودند که تقیه ( دروغ مصلحت آمیز یا خدعه ی شرعی) را مشروع اعلان کرده بودند. مگر به کار بردن اسلام برای جلب حمایت مردم، کلاه بر سر جامعه نیست. نظریه و اندیشه ای که با دروغ آغاز میکند با دروغ هم ادامه مییابد. مگر هر جا که مذهب در برابر علم ایستاد باید جانب علم را گرفت، همان سر آخوندی نیست که دست خودشان است و به هر که بخواهند بچرخانند.
حال کسی که تصویر اسب حیوان نجیبی است را به جای عکس شاه ب معلمش تحویل میدهد، با چنین فکر و منطقی چگونه کنار میآید؟ که در جا جای کتاب، این کنار نیامدن را دیده و از عدم قاطعیت قطع کامل در تعجب میشویم.

برای دریافتِ رایگانِ این کتاب همینجا کلیک کنید

سایتِ آقای دکتر ایرج قهرمانلو

. برگرفته از صفحه اقای دکتر ایرج قهرمانلو در فیسبوک
رسانه هنروادبیات پرس لیت | Create Your Badge
 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست