تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده   کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۶ - ۲۷ مه ۲۰۱۷

تا وقتی آسمانخراش‌های شهر در آینه عقب ماشین گم نشوند

حسین شریف / فرش قرمز بی‌بی‌سی
رودخانه باد

جایی در فیلم "رودخانه باد"ساخته تیلور شریدان هست که یکی از شخصیت‌های فیلم رو به دیگری می‌گوید: "جز برف و سکوت هیچ چیز دیگری برای مردم این منطقه باقی نمونده!" این شاید بهترین توصیف آدم‌های دنیای تیلور شریدان باشد: فیلمسازی که خودش در مزرعه‌ای فقیر در تگزاس به دنیا آمد: در خانه تیلور حتی از ضبط صوت خبری نبود و او برای شنیدن موسیقی ساعتها توی ماشین پدرش می‌نشست.

در فیلم، جرمی رنر نقش یک ردیاب و شکارچی را در منطقه‌ای سرخپوست‌نشین بازی می‌کند. او روزها را به تعقیب و شکار حیوانات وحشی می‌گذراند که زندگی را برای ساکنان عمدتا سرخپوست منطقه از همین هم که هست سخت‌تر کرده‌اند. قصه وقتی بالا می‌گیرد که او، در تعقیب یک شیر ماده و دو فرزندش، تصادفا جنازه یخزده دختر یکی از رفقایش را پیدا می‌کند. فیلم که در ارتفاعات وایومینگ و وسط بورانی بیرحم رخ می‌دهد، قانعتان می‌کند که برای ساخت یک دوئل وسترن، احتیاجی به آفتاب و شن ندارید.

رودخانه باد

این سومین همکاری جرمی رنر و الیزابت السن است؛ هر دو نفر در دنیای مارول نقش ابرقهرمانها را بازی می‌کنند. اینجا و در سرمای وایومینگ ولی خبری از نیروهای ماوراالطبیعه نیست. اینجا، به قول کاراکتر رنر در فیلم، سرزمین گوسفندهاست.

قصه‌گوی کوله به پشت‌های نامریی

یک جایی در همین فیلم رودخانه باد، الیزابت السن در نقش مامور اف‌بی‌آی رو می‌کند به جرمی رنر و از او می‌پرسد به نظرش مقتول چقدر قبل از مرگش در برف دویده؟ رنر، نگاهی می‌اندازد به رد خون روی برف و زیر لب، انگار که از خودش می‌پرسد، می‌گوید: "نمی‌دونم… چطور اراده یک آدم به زنده موندن را اندازه می‌گیری؟" این دیالوگ را می توانید در هر سه فیلمی که تا الان نوشته بگذارید و نتیجه توی ذوق نمی‌زند.

این فیلم آخری به گفته خود او سومین قسمت از سه‌گانه "مرزهای آمریکایی" اوست؛ قصه آدمهایی است که در مرزهایی دوردست و در لبه نابودی قدم بر می‌دارند؛ درست وسط قابهایی خالی و پهناور؛ از سیکاریو (Sicario) قصه قربانیان خاموش جنگ مواد مخدر در مرز مکزیک بگیر تا "حتی اگر از آسمان سنگ ببارد" (Hell or High Water) تراژدی کارگران سفیدپوست در غرب میانه آمریکا تا اینجا در "رودخانه باد" که راوی قصه ناگفته سرزمین مطرود سرخپوست هاست.

آدمهای شهرنشین حوصله شریدان را سر می‌برند؛ تا وقتی آسمانخراش‌های شهر در آینه عقب ماشینش گم نشوند، تا وقتی دوربینش نرسد به صحرایی پهناور یا سلسله کوهی مدفون شده زیر برف، قلمش روی کاغذ به حرکت در نمی‌آید.

قصه‌گوی کوله به پشت‌های نامرئی

الیزابت السن خیلی خوب از پس نقشش بر می‌آید و بعد از تماشای فیلم به این نتیجه می‌رسید که به نفع همه ماست اگر او را از فیلمهای مارول بیرون بیاندازند.

تا الان کجا بودی، پسر؟!

تیلور شریدان، دو دهه از عمرش را با بازی در سریالهای تلویزیونی درجه دو تلف کرد. یکدفعه در چهل سالگی اولین فیلمنامه‌اش، سیکاریو را به سرانجام رساند. از آن موقع تا حالا اطرافیانش از هم می‌پرسند این ادم این همه سال معطل چه بود؟

سیکاریو، با کارگردانی زیرکانه دنیس ویلنوو و بازی امیلی بلانت، تماشاچی را به گوشه تاریک و پنهان و غیررسمی جنگ مواد مخدر در مرز مکزیک می‌برد؛ جایی که آدمها هر چقدر هم در طول روز چک می‌کردند باز یادشان نمی‌آمد طرف آدم خوب‌ها ایستاده‌اند یا آدم بدها. فیلمنامه دومش نشان داد موفقیت اولی تصادفی نبوده. شریدان این بار، برهوت بیابان سونورا در شمال مکزیک را با منظره شهرهای نیمه متروک غرب میانه آمریکا عوض کرده‌بود. علاقه‌اش ولی به دفن کردن مرز خوب و بد زیر گرد و غبار اینجا هم به چشم می‌خورد؛ داستان دو برادر در غرب میانه آمریکا، که برای پس گرفتن آینده خانواده‌شان از بانک‌ها، دست به دزدی می‌زنند. "حتی اگر از آسمان سنگ ببارد" نامزدی بهترین فیلمنامه اوریجینال را از مراسم اسکار و گلدن گلوب و بفتا برایش به ارمغان آورد.

تا الان کجا بودی، پسر؟!

علاقه شخصی تیلور شریدان به سرخپوستان رها شده و مطرود منطقه کار دستش می‌دهد و جاهایی فیلم را به بیانیه‌ای سیاسی تبدیل می‌کند.

دکتر تیلور و آقای شریدان

رودخانه باد، مخصوصا به عنوان اولین تجربه کارگردانی یک نفر فیلم قابل توجهی است؛ مخصوصا یک صحنه رویارویی و دوئل مکزیکی که تماشایش را به هیچ وجه نباید از دست داد.

پای فیلم ولی جایی می‌لغزد که زور شریدان فیلمنامه‌نویس به زور شریدان کارگردان می‌چربد: افراط او در نوشتن دیالوگهای فیلسوف‌مآبانه برای تک تک کاراکترها به باورپذیری فیلم ضربه می‌زند و وضع وقتی بدتر می‌شود که او اصرار دارد بدون تهیه مقدمات داستانی، اعتراضات سیاسی و نقدهای اجتماعی را از دهان کاراکترهایش فریاد بزند؛ مشکلی که در "حتی اگر از آسمان سنگ ببارد" هم گاه و بیگاه سرک می‌کشید.

با این حال شک نکنید! این فیلم دیدن دارد.

او کارگردانی است که به قول دیوید الریچ، منتقد سینما، همان طوری قصه تعریف می‌کند که یک عقاب شکار می‌کند؛ آهسته و آرام دور یک ایده، یک درد درمان‌ناپذیر، پرواز می‌کند و به تدریج حلقه محاصره را تنگ‌تر می‌کند... تا آخر فیلم، وقتی که ما و شما، با هم می‌رسیم به قلب قصه… درست بالای سر یک جنازه یخزده.

کارنامه تیلور شریدان:

سیکاریو (Sicario)

سیکاریو

سیکاریو، که می‌شود "آدم کش"، اولین فیلمنامه‌ای بود که شریدان بعد از چهل سال پرسه زدن در مشاغل دیگر بالاخره روی پرده رساند. فیلم داستان امیلی بلانت است؛ یک مامور اف‌بی‌آی که به خیال خودش برای دستگیری رئیس یک کارتل مواد مخدر به مکزیک نفوذ می‌کند. به زودی منتظر دنباله فیلم به اسم سولدادو باشید.

حتی اگر از آسمان سنگ ببارد (Hell or High Water)

حتی اگر از آسمان سنگ ببارد

دومین فیلمنامه شریدان او را تا نامزدی اسکار بهترین فیلمنامه اوریجینال پیش‌برد. داستان دو برادر که برای پس‌گرفتن آینده خانواده‌شان از بانک دست به اسلحه می‌برند.


.http://www.bbc.com/persian/arts-40060238

نیویورک سیاه، نیویورک برشته؛ نگاهی به کارنامه تاد هینز

حسین شریف / فرش قرمز، بی‌بی‌سی

واندرستراک یا شگفت‌زده

واندرستراک یا شگفت‌زده

واندرستراک یا شگفت‌زده، داستان سماجت دو کودک ناشنواست، که با نیم قرن فاصله و در دو دنیای متفاوت، برای پیدا کردن والدینشان به نیویورک سفر می‌کنند؛ اولی دخترکی است ناشنوا که برای پیدا کردن مادر بازیگرش یواشکی از خانه جیم می‌شود و قدم به نیویورک شلوغ و سیاه و سفید دهه بیست می‌گذارد. دومی پسرکی است که طی حادثه‌ای و بر اثر رعد و برق شنوایی‌اش را از دست می‌دهد و برای پیدا کردن ردی از پدر نادیده‌اش راهی نیویورک دهه هفتاد می‌شود.

فیلم اقتباسی است از رمانی به همین نام، نوشته برایان سلزنیک. نویسنده‌ای که احتمالا او را با فیلم هوگوی اسکورسیزی می‌شناسید؛ فیلمی که باز اقتباسی بود از یکی دیگر از رمانهای سلزنیک. چنین فیلمی، برای تاد هینز کارگردان، تجربه غریبی است: کارگردانی که همیشه به استفاده از شیوه‌های روایی آزمایشی و تجربی در فیلم‌هایش مشهور است و در دهه نود از پیشگامان سینمای همجنسگرایان بود و هرگز از وارونه کردن رسوم رایج فیلمسازی ابایی نداشت.

نیویورک سیاه، نیویورک برشته

تاد هینز برای روایت نیمه قدیمی داستان - که در نیویورک دهه بیست رخ می‌دهد - از قاب‌های سیاه و سفید استفاده می‌کند و از هر فرصتی برای ادای دین به سینمای صامت استفاده می‌کند.

نیویورک سیاه، نیویورک برشته

شگفت زده، فیلم دو تکه‌ای است و این دو تکه بودن حتی به قاب‌های فیلم هم راه پیدا کرده: تاد هینز نیویورک دهه بیست را با قاب‌هایی سیاه و سفید و نیویورک دهه هفتاد را با رنگ‌هایی آفتاب سوخته و برشته به تصویر می‌کشد. او اصرار دارد ما نیویورک را درست از چشم این دو کودک ناشنوا تجربه کنیم و آنقدر به این ایده متعهد است که در خیلی از سکانس‌ها صدای محیط را عملا حذف می‌کند و تا دقیقه‌ها قید استفاده از هر دیالوگی را می‌زند.

درخشانترین لحظه فیلم هم در یکی از همین صحنه‌ها نصیبتان می‌شود. وقتی در خیابان‌های نیویورک یک نفر، بدون آنکه از ناشنوا بودن دخترک قهرمان فیلم خبر داشته باشد، به او آدرس می‌دهد و می‌رود. لبخند محوی روی صورت دخترک نقش می‌بندد؛ تازه می‌فهمی این اولین باری است که یک نفر بالاخره به او به چشم یک انسان نگاه کرده است.

قدم زدن در خیابانهای نیویورک

تاد هینز حتی یک سری از شیرین‌ترین سکانس‌های فیلم را با زیاده روی و تکرار مکررات به تجربه‌ای کسالت بار و چسبناک تبدیل می‌کند.

قدم زدن در خیابان‌های نیویورک

قدم زدن در خیابان‌های نیویورک، آن هم در دو تا از تماشایی‌ترین دهه‌های عمر کوتاهش از چشم دو بچه ناشنوا، و نامه‌ای عاشقانه به سینمای صامت از جمله یک ادای دین بانمک به نوسفراتوی مورنائو... همه چیز روی کاغذ فوق‌العاده به نظر می‌رسد، نه؟ روی کاغذ شاید، ولی نه روی پرده.

تاد هینز آنقدر شجاع هست که از خیر صدای صحنه بگذرد ولی آنقدر خلاق نیست و قاب‌هایش آنقدر جذاب و جسور نیستند که با اعتماد به نفس، جای خالی صدا را پرکنند. او اینجا نمونه کامل کارگردانی است که در لذات و لحظات مورد علاقه‌اش زیاده‌روی می‌کند. مدت‌ها در خیابان‌های شهر مورد علاقه‌اش پرسه می‌زند و از ما انتظار دارد با او در شیدایی‌اش برای نیویورک شریک شویم؛ این همه توقع و انتظار بدون اینکه به وظیفه اصلی‌اش به عنوان یک کارگردان عمل کند: اینکه قصه و کاراکترهایش را به مقصد برساند.

بی‌توجهی تاد هینز به قصه‌گویی بصری در انتهای فیلم به اوج می‌رسد؛ وقتی که پرده‌برداری از راز اصلی قصه را - معمایی که تمام فیلم مثل هویج جلوی چشم تماشاچی تکان داده - با صدای ضبط یک راوی انجام می‌دهد؛ یکی از رادیویی‌ترین اختتامیه‌های کن امسال. همین است که به قول پیتر برادشاو، منتقد گاردین، با این همه پتانسیل، در نهایت فیلم چیزی نیست جز نسخه با کلاس‌تر ولی کسالت بارتری از مجموعه کمدی "شبی در موزه".

کارنامه تاد هینز:

کارول (Carol)

کارول

تاد هینز همین دو سال پیش فیلم کارول را با بازی کیت بلانشت و رونی مارا ساخت؛ داستان عشق ممنوع دو زن که نامزد شش اسکار شد و جایزه بهترین بازیگر زن را در کن برای رونی مارا به ارمغان آورد. کارول اقتباسی است از رمانی نوشته پاتریشیا های-اسمیت؛ جنایی‌نویس نابغه‌ای که بیشتر او را با کاراکتر آقای ریپلی می‌شناسیم. نکته جالبش اینجاست که تا سال‌ها نمی‌دانستیم این رمان نوشته اوست: به خاطر تابو بودن داستان عشق دو زن به یکدیگر های-اسمیت رمان را با اسم مستعار منتشر کرده‌بود.

من آنجا نیستم (I am not there)

من آنجا نیستم

تاد هینز که عادتی به پیروی از رسوم رایج فیلمسازی ندارد، سر ساخت این فیلم از خودش پرسید چه کسی گفته یک بازیگر باید نقش اصلی را بازی کند! همین شد که در این فیلم، شش بازیگر، دسته جمعی نقش قهرمان فیلم، باب دیلن را بازی می‌کنند. آن هم چه شش نفری! از هیث لجر و کریستین بیل گرفته تا ریچارد گیر و حتی کیت بلانشت!

زهر (Poison)

زهر

قبل از همه این‌ها، ولی زهر فیلمی بود که در ابتدای دهه ۹۰ نام تاد هینز را بر سر زبان‌ها انداخت؛ فیلمی ترسناک و علمی تخیلی و برنده کلی جایزه از جمله جایزه هیات داوران ساندنس و جایزه تدی جشنواره فیلم برلین.

http://www.bbc.com/persian/arts-40060236
رسانه هنروادبیات پرس لیت | Create Your Badge
 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست