تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده   کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۶ - ۳ ژوين ۲۰۱۷

چند شعر از شهناز هماپور

0

تو همان عابر کوجه های بی انتهای شبی  
ومن آوازه خوان شبگردی  
که هر سپیده   به دنبال رویای تو می گردد .

1

آرزو  
.
کاش شعر م
سرودی شود
بر پرچم دست هر مجنونی
در خیابان های دلدادگی
آن گاه به باد بگوئید
که بر رخسار هر عابر
بوسه زند .

2
اسبان باد پیما  
.
اسبان باد پیما
این همه سال بیهوده
در این دشت دویدند
وما گیسو پریشان
در باد
با هلهله به دنبالِ آن ها بودیم
نه ساز وآواز
کولیان دربدر
ونه چاووشی
ساربانان بیابانگرد
هیچکدام
مارا به خود نیاورد
وما هم چنان هراسان
زهر سو دویدیم
در سراب
ودر این سو
گو ش ها کر
از کوبش طبال ها
وچشم ها کور
از انعکاس جعبه ی جادویی
وصدای ساز و آواز
در هیاهو گم شده بود

 

3

سبزینه ای در قهوه ای  
خاطر مرا می برد  
به جنگلی انبوه و  
قاصدان نا کام .
ویا پیچکی  
چسبیده به کهن درختی و
گاهی به جلبکی در کف حوضچه ای  
و به درختی که دیگر نیست  
با برگ هایی سرگردان  
 
در زمینه ی قهو ه ای .
.
خرداد /93

 

4

دایره در دایره  
حیران همیم
نه سمایی ونه آوازی
 
لولیدنی گریز ناپذیر
دستت را بده  
تا از ترکش شعاع های  
این بن بست  
 
بگذریم .

 

5

توهمان
اشک سرگردانی  
در چشمان من
تو فغانی
در پژواک کهکشان  
تو تنی تن هایی
تنهایی
ای فغانستان  
ای زخم همیشه تازه
 
در تن جهان .

6

گر چه بسته بالیم و
پروازی نیست
دستمان آزاد باد
و خماری نشئه گی
بیرون باد
با رقصی دگر !
بر بساط خیمه شب بازی ها !

 

7

خیالم که از پنجره وپرنده گریخت  
سودای شکفتن را  
به نبض خاک گفتم  
سریع وبی پرده  
 
از آسمان گله ای بود  
پرندگان گُر گُر  
بر درگاه افتاده بودند
تمام ذهن من  
به سوی خاک می کشید  
خاک رُستنده و
نهالانی که جنبش درون خاک را  
فریاد می زدند
تا زمستان سر آید  
بار بر زمین نهند و
بی پروا تر از همیشه  
 
بهار را رنگین کنند .

شانزده /بهمن /92

 

8

گره مینا را میگشود
قالی را بالا می زد  
دست در تای تشک می کرد  
خانه پر از شادی می شد
من عروسک داشتم  
امیر بلبیرینگ می خرید برای گاریش
خواهرم کاموا  
همه اینها بود وبوی خوش غذا
من همه را بالا زدم گشتم نبود  
چه روزگاری داشتیم با مادر  
 
آنروزها ..

9

خیابان ,خلوت
خیابان,ساکت
 
خیابان,مرموز
شاهدانِ همیشه گنگ,درختان
نظاره گرِِ سایه هایِ لرزانند !
سوتِ پاسبانِ موتور سوار
در خیابانِ خلوت
در خیابانِ ساکت
درخیابانِ مرموز
هیچ خوابی راآشفته نمی کند !
تنها اشباح سر گردان
ونا امید  
سایه های ِلرزانند !
در پناه شاهدانِ
همیشه گنگ !

خرداد/۹۲

10

خسته ام
از دیدن زنی  
که سال هاست می نگرد مرا  
در آینه ها
زنی که چشمانش را به در یا داده و
دنیایش را موجی برده به اعماق
تا ماهیان تشنه  
کا م بگیرند از شوری اشک هایش  
زنگار بگیرید از آینه ها  
این روزها  
تمام آینه ها کدرند و
زن با رویا هایش به خواب رفته  
در دریا .
 

. برگرفته از صفحه ی خانم شهناز هماپور در فیسبوک
رسانه هنروادبیات پرس لیت | Create Your Badge
 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست