تماس با سردبیر > perslit@gmail.com بایگانی پیوندکده سیاسی  بیانیه ها و برنامه ها کتابخانه صدا و ویدئو ادبیات بومی هنر داستان شعر

- قارچ های غربت -

هژبر- دن هاخ

با شیونی هزار ساله بر گونه هایم
اندک
اندک
نیست می شوم
زیر سایه ی مسموم
این قارچ های غربت
که می رویند
از آسمانی که تقسیم اش کرده اند
و دیگر، آبی نیست

ماه
از پس پنجره ای که از آن من نیست
می خندد
دشمنانه
به صندوقچه ی مادرم
که پُر از صدای شکستن است

فکر من پُر می شود از زمین
زمینی که از آن من باشد
زمینی که از آن من بود
زمینی که باید مال من باشد

زمینی که خیالم در آن

بازی کند
و زمینی که رد پاهایم برآن بماند
برای همیشه
و تا  عشق  هست

نمی خواهم که نیست شوم
زیر سایه ی مسموم
این قارچ های غربت.

 

این مطلب را در صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست