تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده   کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید سه شنبه ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۷ - ۱ مه ۲۰۱۸

قضيۀ خر دجال
نوشتۀ:صادق هدايت
برگرفته از:مجموعه علویه خانم(و ولنگارى) صفحۀ 97 تا صفحۀ 106

با سپاس از شاعر و نویسندۀ گرامی آقای رضا بی شتاب

 

تبصره-قبل از شروع،از خوانندگان عزيز و محترم معذرت مي خواهم که اين عنوان به هيچ وجه با موضوع اين قضيه ربطی ندارد.گر چه مي توانستیم عناوين ديگر از قبيل:قضيه گورکن،يا خر در چمن،يا گوهر شب چراغ يا صبح يا دم حجره،يا چپ اندر قيچی و يا هزار جور عنوان بی تناسب ديگر انتخاب بکنيم اما از لحاظ ابتکار ادبی مخصوصاً اين عنوان را مستبداً بطور قلم انداز اختيار کرديم،تا باعث حيرت عالميان بشود و ضمناً بدانند که ما مستبد هم هستيم.و حالا به هيچ قيمتی حاضر نيستيم آن را تغيير بدهيم.اميد است خوانندگان با ذوق و خوش قريحه،عنوان مناسب تری برای اين قضيه توی دلشان خيال بکنند و به مصداق کلمۀ قصار پيران ما که از قديم فرموده اند: «انسان محل نسيان است»،اينگونه سهل انگاری های مبتکرانه و بيسابقه را بنظر عفو و اغماض بنگرند.حالا از شما گوش گرفتن و از ما نقالی کردن.يا حق:
يکی بود يکی نبود،غير از خدا هيشکی نبود!يک گله گوسبند بود که از وقتی که تنبان پايش کرده بود،و خودش را شناخته بودـالبته همه مي دانند که گوسبند تنبان ندارد،اما اين گوسبندها چون تحصيلکرده و تربيت شده بودند و تعاريج عندماغيۀ آنها ترقی کرده بود،نه تنها تنبان می پوشیدند بلکه نفری يک لوله هنگ هم که از اختراعات باستانی اين سرزمين بود،برسم يادگار بدست مي گرفتند و گاهی هم از کوری چشم حسود استمناء فکری مي کردند.بعلاوه عنعنات آنها خيلی تعريفی بود،بطوری که کسی جرأت نمی کرد به آنها بگويد که:«بالای چشمتان ابرو است».
باری چه دردسرتان بدهم،اين گله گوسبند در دامنه کوهی که معلوم نيست به چه مناسبت کشور آنرا«خر در چمن»مي ناميدند،زندگی کجدار و مريز مي کردند و می چريدند و شکر خدا را مي کردند که آخر عمری از چريدن علف نيفتاده اند.
گوسبندهای ممالک همجوار که گاهی با معشوقه های خودشان برای ماه عسل به اين سرزمين مي آمدند،لوچه پيچک مي کردند و به اين گوسبندها سر کوبت مي زدند که ای بنده های خدا!چشم و گوشتان را باز کنيد.از شما حريکت از خدا بريکت!اگر به همين بخور و نمير بسازيد کلاهتان پس معرکه مي ماند و عاقبت شکار گرگ می شويد.
اما گوسبندهای خر در چمن پوزخندی مي زدند و فيلسوف مآبانه در خواب مي گفتند:«زمين گرد است مانند گلوله،ما خر در چمنی هستيم و پدران ما خر در چمنی بوده اند،سام پسر نريمان، فرمانروای سيستان و بعضی ولايات ديگر بوده است!بالاخره هرچه باشد ما يک بابائی هستيم که آمده ايم چهار صبا تو اين ملک زندگی بکنيم.سری که درد نمي کند بيخود دستمال نمی بندند.هر که خر است ما پالانيم و هر که در است ما دالانيم.شماها از راه غرض و مرض آمده ايد ما را انگولک کنيد و از جريدن علف بيندازيد اما حسود به مقصود نمي رسد.البته ما اذعان داريم که در کشور پهناور ما بايد اصلاحاتی بشود،اما اين اصلاحات بايد به دست بز اخفش انجام بگيرد و کوزۀ ما را لب سقاخانه بگذارد،عجالتاً خدا کند که ما از چريدن علف نيفتيم!»گوسبندهای کشورهای آن ور درياها و صحراها از اينهمه اشعار و معلومات فلسفه آلود تو لب مي رفتند و به عقل و فراست آنها غبطه می خوردند.گوسبندهای خر در چمن چريدن علف را جزو برنامۀ مقدس آفرينش گمان مي کردند و پاهايشان را توی يک سم کرده بودند و بيخود و بيجهت بدلشان برات شده بود که بز اخفش نجات دهندۀ آنهاست.
ميان خودمان باشد نبايد پاى روى حق گذاشت،چون گوسبندهاى خر در چمن آنقدرها هم ناشى نبودند و منافع خود را مي پائيدند،و از لحاظ مآل انديشى باج به شغال مي دادند تا اگر خدا نخواسته گرگهاى همسايه به گله بزنند،شعال ها زوزه بكشند و گرگها را فرار بدهند.اما بيشتر اين شغالها پيزى افندى و پزواى از آب در آمده اند و از بسكه زوزه مي كشيدند خواب و خوراك را به گوسبندها حرام كرده بودند.و گاهى هم كه عشقشان مي كشيد با گرگها ساخت و پاخت مي كردند و با آنها دنبه مي خوردند و با گوسبندها شيون و شين راه مي انداختند،گوسبندها هم دندان روى جگر مى گذاشتند و تك سم خودشان را گاز مي گرفتند و مي گفتند؛«آمديم تره گرفتيم كه قاتق نانمان بشود قاتل جانمان شد!»
الخلاصه،درى به تخته خورد و روزى از روزها روباه دم بريده اى كه سوداى سير آفاق و انفس به كله اش زده بود از كشورهاى دور دست با دوربين عكاسى وشيشۀ ترموس و پالتو بارانى و عينك دور شاخى،گذارش به سرزمين خر در چمن افتاد.اين ور بو كشيد و آن ور پوز زد و به فراست دريافت كه زير كشور خر در چمن پر از گوهر شبچراغ است.اين مسئله خيلى عجيب است،زيرا از قراري كه در كتب قدما آمده گوهر شبچراغ رنگ و بو و طعم ندارد.ـمخلص كلام روباه با خودش گفت:«اگر کلکی سوار بکنم که تا هنوز کسی بو نبرده اينها را از دست گوسبندها در بياورم،نانم تو روغن است!»دم بريده اش را روی کولش گذاشت و سيخگی تا مسقط الرأس خودش دويد و با مقامات نيمه صلاحيتدار انتروييو کرد و به پاداش خدمتش بطور استثناء يک پالان برای روباه درست کردند و مقداری پيزر لايش چپاندند و چند مرغ آبريت کرده لاری و خروس اخته هم عوض نان و روغن به او دادند.
روباه سبيلهاى چربش را تاب دادـمتأسفانه سابقاً اشاره نشد که روباه نر هم سبيل داردـو به کشور خر درچمن برگشت.خوب که وارسی کرد توی سر طويله شغالهايی که باج مي گرفتند،يک دوالپای لندهور پيدا کرد که او را مهتر در آخور گذاشته و کثافت از سرو رويش بالا ميرفت و دائماً فرياد ميزد:«من گشنمه!»او را برد توی پاشورۀ حوض،سر و صورتش را طهارت گرفت و تر و تميز و نو نوازش کرد برای اينکه او را به جان گوسبندها بيندازد،اما از آنجا که گوسبندها به کنسرت سمفونيک شغال عادت داشتند،يکمرتبه او را جا زد چون ممکن بود رم بکنند.جارچی انداخت وتو هر سوراخ وسنبه را گشتند از توی قبرستان کهنه ای يک کفتار بر ما مگوزيد پيدا کردند که ميخواست سری توی سرها بياورد و داخل گوسبند حساب بشود.از اين رو شبهای مهتاب با شغالها دم مي گرفت و زوزه مي کشيد.روباه رفت جلو،هری تو رويش خنديد و گفت:« آقای کفتار!غلام حلقه به گوش من ميشی؟»کفتار جواب داد،جان دل کفتار!من اصلاً تو حلقه بزرگ شده ام،ما نوکريم.خانه زاديم،به روی چشم! 
کفتار را هفت قلم آرايش کردند و دو تا شاخ گاوميش روی سرش چسباندند.کفتار يک ريش کوسه هم زير چانه اش گذاشت و شليته قرمز هم بپایش کرد و آمد در چراگاه گوسبندها جلو
میکروفون فریاد زد:«ای ملت نجیب ستمدیدۀ خر در چمن!من سالها است تو قبرستان در تبعید و انزوا بسر برده ام،تمام عمر به حال شما بی خود و بی جهت سیل خون گریه کرده ام و جگر مثل دنبلان کباب شده است.اکنون کاسۀ صبرم لبریز شده و قفل سکوت را از پوزه ام گشودم و کمر همت بستم تا سرزمین خر در چمن را بهشت عنبر سرشت بکنم.گه نشسته اید که من همان بز اخفشم که خاکستر نشینش هستید!یا هو! بیفتید دنبال من و هی سینه بزنید!»گوسبندها نگاه مشکوکی به هم کردند و زیر لبی گفتند:«هر غلطی می کنی بکن.اما جفت سبیلهای ما را تو خون تر کردی ما را از علف خوردن نینداز!»
یک شب که گوسبندها از همه جا بی خبر خوابیده بودند و نشخوار می کردند،کفتاره محلل دوالپا شد و رفت دست او را گرفت و از سوراخ راه آب توی آغل گوسبندها ول کرد.فردا صبح که سر از خواب ناز برداشتند،دوالپا ملقب به فاتح خر در چمن با کفتار جنگ زرگری کرد و یک و دو حین فحش آب نکشیده به ناف او بست و بعد هم به اسم اینکه من متخصص منحصر به فرد غم خوارگی ملت گوسبندم و تصمیم گرفته ام کشور خر در چمن را گلستان بکنم و زوزۀ شغالان حواسم را پرت می کند عذر هر دو آنها را با کمال احترام خواست.
کفتار که مطابق نقشۀ پیش بینی شده کارش را صورت داده بود،عاقبت به خیر شد.بار و بندیلش را برداشت و به سوی قبرستانهای پر خیر و برکتی راهسپار شد و مشغول لفت و لیس گردید.
دوالپا برای اینکه پیازش کونه بکند اول در طویله ها را باز کرد و هر چه قاطر چموش و الاغ لگد پران چشم و دل گرسنه بود به جان گوسبندها انداخت.در توبره های یونجه باز شد و عر و تیز و خوش رقصی و ادا و اصول را شروع کردند یکدسته از گوسبندهای گر گرفته هم دور آنها جمع شدند و قشقرق بر پا شد و بزن و بکوب و قر و قربیله راه افتاد.هر روز دوالپا فاتح خر در چمن،به گردن یکی از گوسبندان سوار میشد و شلاق کش می تازید همه اش تکرار می کرد:«کار بکنید بدهید من بخورم!»به این ترتیب سوقونشان را می کشید.آخورها و آغل های خصوصی از بتون مسلح ساخت اما خاکروبه و زباله ها را برای روز مبادا گذاشت.فقط یک قشر روغن جلا رویش مالید تا برق بزند و چشم گوسبندها را خیره بکند.بعد هم کم کم خودش را باخت،به همسایه های کوچک و بزرگ فحش به رایگان میداد.گوسبندها مات و متحیر جلوی این نمایش محیرالعقول دهانشان باز مانده بود،دنبۀ ورچروکیده شان را می جنبانیدند و به خود می بالیدند.اگر کسی اظهار شادی نمی کرد او را شکلک می کردند و بعد هم جلوی گرگها می انداختند.
هوچیان و همکاران دوالپا که شکمشان گوشت نو بالا آورده بود و به نوایی رسیده بودند،با چشمهای وردریده و یال و دم فر شش ماهه زده و سمهای واکس زده و لپهای ماتیک مالیده،مثل طاوس مست در کوچه ها قدم می زدند و به گوسبندهایی که اگر دماغشان را می گرفتی جان به جان آفرین تسلیم می کردند،فیس و تکبر می فروختند.
اما از آنجا بشنو که همسایه های کشور خر در چمن ترقیات روز افزون کردند.آغلهایی به شکل آسمان خراش ساختند.گوسبندها که بهم برمی خوردند بنجو موسیو می گفتند.سقزهای نعنایی اعلا نشخوار می کردند همدیگر را غلغلک می دادند و از خنده روده بر می شدند.زرورق روی دنبه هایشان چسبانیده بودند و به سمهایشان واکس روغنی زده بودند.باضافه آمپرمتر اختراع کرده بودند گرچه مورد استعمالش را نمی دانستند،نمایشگاه سبزیجات،باغ نباتات و سینما و دانسینگ و میدانهای بازی المپیک درست کرده بودند.
شبها توی آغلشان گوهر شب چراغ روشن میشد و کنسرو چمنهای ترد بسیار گوارا از آن ور کشورهای آن سوی دریاها وارد می کردند و با کارد و چنگال تغذیه می نمودند.و توی خیابانهای با شکوه شهرستانها و استاندار-بهایشان خیک خیک روغن خالی می کردند و بادیه بادیه عسل جمع می کردند از این جهت مگس در شهرهایشان زیاد شده بود،اما با امشی مگسها را قتل عام می کردند.
در صورتی که گوسبندهای کشور خر در چمن گر گرفته بودند،اگر چه مور کروج و وازلین و مردولین به مقدار زیاد احتکار کرده بودند.گشنگی می خوردند،با وجود اینکه محتکرین محترم آنها انبار انبار یونجه و خاک اره اندوخته بودند.آفت انسانی به آنها میزد،در صورتی که بنگاه های دفع آفات انسانی بسیاری داشتند،و میشها مرتب سر زا می رفتند هرچند بنگاه،حمایت میشهای باردار مرتب از آنها جزیه می گرفت.زبانشان تپق میزد،در حالیکه فرهنگستان لغت گوسبندی سره برای آنها اختراع کرده بود.پیاده راه می رفتند و به باشگاه محترم هواپیمایی باج می دادند.ناقص الخلقه بودند،درصورتی که بنگاه های تربیت بدنی به بدنهای تربیت کردۀ خود می نازید.زلزله خانه هایشان را خراب میکرد،برای گوسبندها آیه صادر می کردند و بعد هم عکس بختکی را به رخشان می کشیدند و هر مشت شبندری که جلو آنها می ریختند،گوسبندها را مجبور می کردند که جلو عکس بختک کرنش بکنند.
الخلاصه،همه آنها تریاکی مافنگی و بواسیری و شاخ حسینی و سفلیسی و تراخمی و آلبومینی و اسهالی در هم می لولیدند.بچه های آنها هم غلام حلقه به گوش و تو سری خور بار آمدند.فقط افتخار به ذات مقدس دوالپا می کردند که از علف چریدن نیفتاده اند!
سالیان آزگار بدین منوال گذشت و دوالپا که خوب رمق گوسبندان را کشید و مطابق برنامۀ پیش بینی شده وظیفۀ خود را انجام داد،،یکروز شیرمست شد و روی زمین نقش بست.روباه دم بریده که دید هوا پس است،با احتیاط دوالپا را با انبر گرفت و فاتح کشور خر در چمن را که کسی جرأت نمی کرد به اسب اسکندر تشبیهش بکند،از سوراخ راه آب بیرون کرد.اموال منقول را برداشت و دک شد و اژدهایی روی گنجهای غیر منقول خود گذاشت تا سنت او را دنبال کند و خون گوسبندها را بمکد.
گوسبندهای خر در چمن که دیدند همۀ این خوش رقصی ها و معجزات ماست مالی بود و نقش بر آب شد و عروس تعریفی بدجوری از آب در آمد،یکه خوردند.اما برای اینکه پشت گوسبندها باد نخورد،پرده دوم تقلیدچی خانه بالا رفت.دست پرورده های دوالپا بعد از آنکه اسم و رسم ولینعمت خود را به خاک و خون کشیدند،همان روش او را دنبال کردند و به چاپ به چاپ شروع شد.دسته ای از آنها که خوب چاق و چله شده بودند و آذوقه گوسبندها را به کشور آن ور دریاها و صحراها فرستاده بودند به طرز معجز آسایی بال در آورده و پریدند.و این بهشت عنبر سرشت را برای هم میهنان عزیزشان گذاشتند و خودشان رفتند جاهای دیگر را آباد کنند.آنهای دیگر که اشتهایشان بیشتر بود،روزی یکمرتبه جلو آفتاب شاه پر خودشان را می لیسیدند و صیقل می دادند و این شعر پیسی میست را به زبان حال می خواندند:
بس است ما را هوای بوستان،
شبدر به گلستان،
نامردستان،
گندستان،
الدنگستان
از یک طرف الخناسهای دست پروردۀ دوالپا و از طرف دیگر گوسبندان ناراضی که از زیر کند و زنجیر آزاد شده بودند،شاخ به شاخ شدند و کنسرت ناهنجاری راه انداختند.روباه دم بریده که مشغول بیرون کشیدن گوهر شب چراغ بود،سرش را بلند کرد و بدجوری شده،فوراً پاشنۀ گیوه هایش را ور کشید و به سراغ کفتار رفت و بهش گفت:«یالا زود باش!پالانت را عوض کن و صورتت را ماکیباژ بکن،اگر چه دست خروس از توی جیبت پیداست،اما این گوسبندها فراموشکارند و گول خورده تعریفی دارند.یک نره غول دیگر به سرشان سوار می کنیم».
کفتار که مبتلا به مرض مگالومانی بود گفت:«بدین مژده گر جان فشانم رواست!من اصلا این کاره هستم و پدران من هم این کاره بوده اند.زمین گرد است مانند گلوله،سام پسر نریمان و فرمانروای سیستان و بعضی ولایات دیگر بوده».روباه زیر ابروی کفتار را برداشت،کلاه گیس به سرش چسبانید،یک کلاه بوقی هم به سرش گذاشت و زنگوله به دمش آویزان کرد و شلیته سرخ هم پایش کرد و دو تا شاخ هم روی سرش جسبانید و و کفتاره رو با داریه و دمبک وارد کشور خر در چمن کرد.
از دور فریاد زد:«ای گوسبندان عزیزم!من همان بز اخفشم که در قلیه انتظارم بودید.من برای خدمت به کشور خر در چمن جگرم لک زده بوده و سالها در تبعید  و انزوا شبها به یاد شما پشت چشم واز می ماند،از غصۀ شماست که گیسهایم را ول کردم و ریشم را تراشیدم.حالا هرچه دارید بریزید روی داریه.زود باشید دور من حلقه بزنید تا برایتان آواز خر در چمن بخوانم.مایم تحصیل کرده و ذوالکهف دیده ایم،بیایید دم مرا در بشقاب بگذارید تا برایتان رول تاریخی و اجتماعی بازی بکنم».
گوسبندها هاج و واج ماندند و قد و بالایش را ورانداز کردند.یک دسته از گوسبندهای شکموی دریده که در دورۀ دوالپا به نوایی رسیده بودند،دور او را گرفتند و پشگل ماچه الاغ و سنگلک گوسبند دور سرش دود کردند و های و هوی راه انداختند.با خودشان گفتند:«از این قاصد بوی معشوق می آید.اگر این خر دجال از حسن انتخاب روباه است که دجال از عقبش خواهد آمد و بهتر است از حالا باهاش لاس بزنیم و از علف چریدن نیافتیم».
اما گوسبندهایی که در این چند سال پدرشان در آمده بود و جان به لبشان رسیده بود،مثل آدم مارگزیده که از ریسمان سیاه و سفید می ترسد،جار و جنجال راه انداختند و جفتک پرانی کردند.
کفتار به شیوۀ ذوالکهف نطقهای قلنبه و سلنبه توخالی می کرد و بادمجان دور قاب چین های او این ترهات را حاشیه می رفتند و تفسیر و تغییر می کردند،یکی می گفتند و هزار تا از دهانشان می ریخت کفتار هم بدون فوت وقت خاکروبه ها و ربیلهایی را که دوالپا رویش را روغن جلا زده بود،با چوب جارو می شکافت و روی سر گوسبندها نثار می کرد.
کفتار دو سه ماه غیبت کبرا کرد و عصارۀ معلوماتش را شیره کشیده و جزوه ای به عنوان:«شر و ور ملی» صادر کرد که شاهکارش بود و در آن راجع به مناقب چارقد قالبی و لولهنگ و کلاه خیکی و جام شاش و پیه سوز و آش اماج و وسمه جوش و دبیت حاجی علی اکبری،داد سخن داد و از روی علوم بی سابقۀ ذوالکهفی فحش کشید به اصل و نصب گوسبند و ثابت کرد ایده آل گوسبند این باید باشد که خوراک گرگ بشود.و هیکل و لباس خودش را به عنوان عالی ترین مسطورۀ مد خر در چمن توصیه کرد.در نتیجه موجودات وازدۀ شومی به کمک او قد علم کردند  و با چشم گریان و دل بریان برای گوسبندان خر در چمن آب قوره گرفتند و سوز و بریز کردند و زنجموره نمودند.
هر دسته از گوسبندان خر در چمن به ریختی در آمده بودند.بعضی با کفتار مخالفت می کردند و دسته ای با او لاس میزدندو جمعی هم مهر سکوت به لب زده و منتظر فرصت بودند تا از هر طرف باد بیاید بادش بدهند.اما همۀ آنها خودشان را طرفدار منافع کشور خر در چمن می دانستند و احساسات خر در چمن پرستی آنها هم غلیان کرده بود،همه حامی و ناجی گوسبندان بودند و مرتب پستان به تنور می چسبانیدند.
این اوضاع زیاد طول کشید و کفتار آنقدر شتر رقصی کرد که شلیتۀ قرمزش جر خورد و صورتکش ور آمد و کلاه گیسش کنده شد،گوسبندها همه او را شناختند اما با ترس و لرز با هم گفتند:«در صورتیکه از علف چریدن نیافتیم!».
دوالپای تازه نفس که پشت پرده منتظر رول خود بود،بی تابی می کرد،خمیازه می کشید و پاهایش را مثل تسمه در هوا تکان می داد و پیغام و پسغام برای کفتار می فرستاد که:«بی شرف فلان فلان شده زود باش!».
او جواب داد:«قبلۀ عالم سلامت باشد!چنان که مسبوقید خودمم همه اش خواب یونجه زارهای آن ور صحراها و دریاها را می بینم و می خواهم هرچه زودتر مرخص بشوم،چنانکه ملاحظه می فرمایید مو به مو مطابق برنامه عمل کرده ام.فقط تقصیر بعضی از این گوسبندهای سرتق است که با یونجه و شبدر رام نمی شوند».
دوالپا خرناس می کشید و می گفت:«به شکم مقدسم قسم،این سفر پدری از این گوسبندها در بیاورم که توی داستان ها بنویسند!».
گوسبندها به هم نگاه می کردند و توی دلشان می گفتند:«ما خر در چمنی هستیم و پدران ما خر در چمنی بوده اند،زمین گردست مانند گلوله،سام پسر نریمان فرمانروای سیستان و بعضی ولایات دیگر بوده.هر که خر است ما پالانیم!و هرکه در است ما دالانیم!خدا کند که میان این خر تو خر ما از چریدن علف نیافتیم!».

.
رسانه هنروادبیات پرس لیت | Create Your Badge
 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست