تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده   کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید سه شنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۷ - ۹ اکتبر ۲۰۱۸

مهدی استعدادی شاد: گوشه ای از یک نامه به دوست که به بزرگداشت صادق هدایت و فرنادندو پسوا میپردازد

"ساعت یک بعد از ظهر، پس از صرف ناهار، اولین سخنران به سخنرانی خوانده شد. بدین ترتیب بزرگداشت وارد مرحله ی اصلی خود شد.
سخنران آقای خوزه سوارش پرتفالی و موضوع سخن اش"شباهتهای ظاهری ادیبان در سده ی حاضر" اعلام شده بود.
البته پیش از شروع سخنان او مقداری بلوا در حاشیه سالن درگرفت. هیئت رسمی ایران و پاره ای ازمیهمانان ایرانی به این سخنران اعتراض داشتند.
اعتراض نه به موضوع که به خود سخنران بود. خبری به گوش این و آن رسیده بود. مبنی بر این که آقای خوزه سوارش در حین نواختن سرود "ای ایران، ای مرز پُرگُهر" پاره ای را به پوزخند زدن واداشته است. گویا شیشکی خفیفی بسته که یکی از نمایندگان هیئت لبنانی صدای آن را شنیده و با تماس و ارتباطی که با هیئت رسمی داشته، خبرچینی کرده است.
هیئت رسمی ایران به خاطر بی احترامی به مقدسات، اعتراض کرده و آن را به صورت کتبی در اختیار مسئولان"اسده"گذاشته است.
روزنامه نگاران اروپایی شایع کرده بودند که هیئت رسمی ایران این خبر را به مرکز خود اطلاع داده، و اولیای امور در ایران مشغول تصمیم گیری هستند که در مقابله با این عمل ناشایست دست به گروگانگیری بزنند یا نه.
طبق آخرین خبرها هنوز معلوم نبود که باید گروگانها از چه کشوری باشند. یعنی این که از پرتقالیها گروگان گرفته شود یا از هلندیها و از بلژیکیها.
چون آقای سوارش پرتقالی و استاد دانشگاه ماستریخت هلند بود و در کشور بلژیک سکونت داشت.
آقای خوزه سوارش، دو دقیقه پس از اعلام نوبتش، با خونسردی کامل از جا برخاسته و به طرف تریبون رفت. سپس در حالی که اهن – اهن میکرد، دایره روشن نورافکن روی صورت شوخ و شنگول این پرتقالی کوتاه قد افتاد. سوارش که در دانشگاه ادبیات تطبیقی تدریس میکند، در ضمن یکی از اعضای هیئت امنای انجمن هواداران ادیبان جایزه نوبل نگرفته است.
او سخنرانی را با تشکر از دعوت شروع کرد. سپس با تکرار عنوان سخنرانی و تأکید بر مضمون آن، کلیه حضار را به نگاه کردن دیاز دعوت نمود.
پروژکتور که در سالن تاریک روشن شد، عکسی روی پرده ی سفید انداخت. عکس شمایل مرد لاغری بود که کلاه شاپویی بر سر و پالتو بلندی بر تن داشت.
حضار تازه پس از چند ثانیه متوجه شدند که این عکس با آن که خیلی شبیه هدایت است ولی هدایت نیست. ولوله ای در سالن پیچید که مبادا اشتباهی رخداده است.
صدای پچ پچ همه چیزدانان بلند شد. آقای سوارش با آن زبان عجیب و غریب پرتقالی خود، یک سرفه عمدی کرد.
سپس با صدای صاف کرده گفت: «آری! این صادق هدایت نیست! این تمثال بزرگترین ادیب این سده پرتقال، جناب آقای فرناندو پشوا است. یک کارمند ساده بانک که نه تنها به لحاظ قیافه، بلکه به لحاظ شغلی نیز به هدایت شباهت دارد. هدایتی که ما در این جا گرامی میداریم.
فرناندو پسوا در زمان حیات خود از خیر انتشار آثار ادبی خویش گذشته بود. اما او پس از مرگش و پس از انتشار آثارش چه شعر و چه نثر و چه نظم، جان و روح ما را تسخیر کرد. او در آثارخود سه شاعر خیالی آفریده که هر کدام نماینده ی یک دوره ی خاص آفرینش ادبی هستند و در سبکهای متفاوت آثاری می نگارند. ما پرتقالی زبانها اگر دل و دماغ ادبی داشته باشیم به این ادیب مدیونیم و از همین رو به وجود گرانمایه ی او فخر میفروشیم.»
صدای محکم و شیوه ی بیان حماسی حضار جلسه را به وجد آورد.
در ادامه ی سخنان خود، وی توضیح داد که اصولاً هر ادیب به درد بخوری نگاهی فخرفروشانه دارد.
او مسئله فخرفروشی را به گونه ی اتفاقی در نگاه هدایت نیز کشف کرده بود. میگفت، بطور تصادفی، مجله ای را در یک مطب داندانپزشکی ورق زده و در آنجا عکس هدایت را برای اولین بار دیده است.
نگاه فخرفروشانه هدایت را شبیه ادیب هموطن خود یافته و از آن برای آرشیو خود فتوکپی گرفته است.
در میان حرفهای خود اعتراف نمود که مجموعه عکسهایی از روشنفکران جهان گردآوری نموده که در آنها این فخر نگاه و رفتار به چشم میخورد.
سخنان او که به اینجا رسید، دستگاه دیاز روشن و خاموش شد و این بار عکسی از صادق هدایت روی پرده ی سفید افتاد. تابش پروژکتور دستگاه دیاز بر صحنه ی سفید شش در چار متری، انگاری روح هدایت را احضار کرد، عکس جانداری روی اکران افتاد. هدایت در سالهای پایانی عمر خود بود.
خوزه سوارش در حالی که چوب نازک بلندی در دست داشت، به زیرنویس عکس اشاره ای داد. آنجا نوشته شده بود: صادق هدایت (1951-1903).
سخنران نگاهی به جمع کرد و چوبدستی خود را روی چهره هدایت برد. چوبدستی نزدیک بینی هدایت شده بود. یکباره من (که از اول قرار بود گزارشی بیطرفانه بنویسم و هیچ گاه احساس خود را دخالت ندهم تا مدیرم ناراحت نشود) به سرم زد که نکند تماس چوبدستی با بینی هدایت باعث خارش شود. خواستم دخالت کنم که خوشبختانه سخنران جای چوبدستی را تغییر داد.
او پس از این که یکی دو بار نوک چوبدستی را بر صفحه ی سفید زد که با عکس هدایت روشن شده بود، به صحبت خود ادامه داد. گفت، این نگاه ویژه را که ادیبان به درد بخور دارند و به طور کلی می توان آن را فخر ادیب خواند، من فخر هدایت می خوانم. پس از این حرف بلافاصله دوباره همان عکس قبل پشوا را روی صفحه انداخت و گفت: نگاه کنید. در فخر پشوا هم بنگرید!
میبینید بعد از ظهر روز آفتابی با کیفی به دست از بانک به طرف کافه ی پاتوق خود میرود. فخر او را میبینید؟ انگار به هیچ چیز اعتنایی ندارد جز به سنگهای کف خیابان.
سپس برای آن که بحث پیرامون شباهتهای ظاهری ادیبان از دستش در نرود، دوباره عکس قبلی هدایت را روز اکران انداخت. سوارش دو تا تپق عمدی زد تا حضار به خود آیند. سپس گفت: برای آن که تبارشناسی صحیحی از شباهت ظاهری ادیبان به دست دهم. بحث خود را روی چهره ی هدایت متمرکز میکنم؛ که مثل هموطن خودم از دریافت جایزه نوبل محروم ماند. در این چهره بنگرید! صورتی لاغر و استخوانی. موهای پُرپشت و سیاه که به عقب شانه کشیده شده. پیشانی اش را درست بنگرید که چون پروانه ای بال گشوده است. این عینک پنسی، شناسنامه ی همه ی روشنفکران سالهای بعد از جنگ است و آنانی که اگزیستانس بشری را مد نظر داشته اند.
ببینید که عینک چگونه نیمی از ابروها را پوشانده و بر بالای دماغ کشیده او – که حتا در قیافه شناسی پیش پاافتاده هم نشانه ی فضیلت است – جا خوش کرده است.
چوبدستی سوارش آرام–¬آرام از چهره ی هدایت پایین میآید و او همچنان سرگرم صحبت است: این سبیل باریک و مستطیلی شکل را بنگرید که روی لبهای باریکتر و کشیده، مثل شمایل قایقی بادبان دار است. همین ترکیب اعضای صورت را در نظر بگیرید که همواره از برابر صورت من، صورت شما، و اصولاً صورت هر مخاطبی میگریزد. به چشمها خیره شوید.
میبینید که در اجتناب از رو در رویی، مدام طرف راست شانه ی ما را مینگرد. مثل این هراس ژرف او از لحظه ی بعدی – که می توان هزار و یک جور مختلف تعبیر و تفسیر شود – مخاطب را میپاید.
هم ما میتوانیم مخاطب او باشیم – در لحظه ای که او دیگر نیست. گرچه یادش و تصویرش بر سر ماست – و هم دیگران میتوانند مخاطب او باشند.
ما مخاطبان، چه دوست و چه دشمن، دلیل آن نگاه آینده نگر هراسناک او هستیم. آن سوء ظن ریشه دار هدایت به خاطر وجود مخاطبانش همیشه دلیل اثبات خود را یافته است. سوءظنی به مخاطب.
چه امروزه و چه دیروز. انزوا و تنهایی هدایت و دوری دوستان از او در سالهای پایانی عمر، که موجب تنگدستی مالی و خودکشی او شد، اثبات سوء ظن برحق او به مخاطب و دیروز است. اثبات سوء ظن برحق او به مخاطب امروزی را نیز خودتان ببینید.
در این لحظه سوارش چوبدستی را از روی عکس برمیدارد و به طرف یکی از حضار میگیرد که کنار هیئت رسمی دولت ایران به خواب رفته است.
وقتی نگاهها به آدم خواب رفته جلب شد، ناگهان شلیک خنده همه به آسمان رفت. طرف پاها را از کفش درآورده بود و روی صندلی در حالت چمباتمه چرت میزد.
سوارش مثل این که با زبانی بسته بگوید: آفتاب آمد، دلیل آفتاب. به سخنرانی خود ادامه داد: «ببینید که این تصویر آدمی با تبسمی خفیف و پرتوی غمزده، چه بیرحمانه مخاطب خود را مشغول میکند.
البته که نگاه هدایت به دلیل سرپوشاندن ضعف شخصی و عدم اعتماد به نفس نیست. آرامش خاطر و مرکز ثقل داشتن به گونه ای آشکار از چهره اش میتراود.
این فخر هدایت نه تنها دشمنان خود را به التهاب شکست میاندازد، بلکه هشداری است به دوستانی که او را درک نکرده، در پی ابراز همدلی اند. برای مخاطب نگاه هدایت، که در آن فخر اعتماد به نفس بارز است، همواره دعوتی به هوشیاری حاضر است.» سخنرانی یک ساعته ی آقای سوارش با کف زدن ممتد حضار پایان یافت. سپس تنفسی نیم ساعته از طرف رئیس جلسه اعلام شد.
جلسه با جمع بندی ریاست "انجمن سری دوستداران هدایت" از بحث سوارش و دلیل گزینش سخنرانی او شروع شد.
آقای "وازریک شهبندریان" در جمعبندی انجمن خاطر نشان ساخت که انجمن امسال با وجود چندین بدیل دیگر، فرصت را به آقای خوزه سوارش داد تا آشنایی میان دوستداران هدایت و "فرناندو پشوا" برقرار شود.
ظاهراً قرار بود سخنرانیهای دیگری در پی اثبات شباهت میان صادق هدایت و کافکا – نویسنده چک – برگزار شوند که به علت تکراری بودن موضوع، از برنامه ی سخنرانی نشست امسال حذف شدند.
البته یکی از این بدیلها، سخنرانی آقای "ریچارد باتمور" از زلاند نو بود که در دانشگاه بمبئی هندوستان، تاریخ ادبیات تدریس میکند. آقای باتمور به عنوان مهمان افتخاری دعوت شده بود و نقش ناظر جلسات را داشتم. او که در اصل و تبار خود انگلیسی بود، یواشکی متن سخنرانی خود را میان شرکت کنندگان بزرگداشت پخش و با این شگرد ماهرانه اعتراض خود به تصمیم رؤسای انجمن سری را اعلام کرده بود. کُنه مطلب باتمور درباره ی شباهت هدایت با کافکا در زن گریزی این دو ادیب، که همواره رابطه های مخدوشی با زنان و یا حتا با معشوقه های خود داشتند، به شباهتهای باطنی آنان اشاره کرده بود.
البته خود متن هیچ اشاره ای به همجنس خواهی یکی از این دو نکرده بود. ولی با توجه به صحبتهایی که در مورد متن میشد، به نوعی تلقیهایی از این دست شایع شد. روزنامه نگاری از آلبانی، گویا، در گزارش خود از این گردهمایی، علت انتخاب نشدن رساله باتمور را از سوی مسئولان انجمن امکان همین شایعه ها دانسته است. پس از سخنرانی خوزه سوارش نوبت بخش بررسی رفتاری هدایت رسید. در این بخش دو سخنرانی در کاتالوگهای راهنمای بزرگداشت ذکر شده بود. اولی بحث نماینده هیئت رسمی پیرامون عدم توفیق والدین هدایت در پرورش اخلاقی – مذهبی فرزند خود بود. این سخنرانی به گفته ای یک ساعت به طول انجامید.
نگارنده این گزارش به علت سردرد و تب شدید در جلسه حضور نداشت. البته این علت فقط بهانه اعلام شده از جانب او به همکاران در تیم مطبوعاتی است.
اما گزارشگر "بی بی سی" درباره این سخنرانی گزارشی مشروح نگاشته و آن را در برنامه رادیوی خود پخش نموده است. لُب کلام این سخنرانی برحسب گزارش گزارشگر بی. بی. سی. بدین صورت بود که هدایت حرمت عفت عمومی را در آثار خود رعایت نکرده و با قلم خود در بیشتر داستانهای خویش به عصمت و ناموس جامعه نیش زده است.
مسئله ی دست انداختن زائران در داستان کاروان اسلام و سپس شرح مالیدن زنان یائسه و سرد مزاج به لوله ی توپ مروارید و صحبتهای پر از فحش و ناسزای "علویه خانم" و نیز توهین به ساخت مقدس حاج آقا، به عنوان شاهد بحث نماینده ی رسمی ذکر شده است.
البته نماینده ی رسمی، صادق هدایت را مقصر اصلی در این ماجرا ندانسته و برای او نزد آفریدگار رحمان و رحیم طلب مغفرت و آمرزش نموده است. پس از این سخنرانی دو ساعت فرصت ناهار داده شد.

. برگرفته از صفحۀ آقای مهدی استعدادی شاد در فیسبوک
رسانه هنروادبیات پرس لیت | Create Your Badge
 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست