تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده   کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید
پنجشنبه ۶ آبان ۱۳۹۵ - ۲۷ اکتبر ۲۰۱۶

ده شب؛ تجربه ای که تکرار نشد

نعمت آزرم

شاعر ساکن پاریس

به روز شده:  19:24 گرينويچ - جمعه 26 اکتبر 2012 - 05 آبان 1391
ده شب

ایده برگزاری «ده شب » ابتکار هیات دبیران وقت کانون نویسندگان ایران بود

نعمت میرزازاده، متخلص به میم. آزرم، شاعر ایرانی مقیم پاریس است. او در ده شب شعر و سخنرانی کانون نویسندگان ایران که در مهر ۱۳۵۶ در محل باغ انجمن روابط فرهنگی ایران و آلمان در تهران برگزار شد شرکت داشت و در شب دوم، شعر معروف سحوری را به همراه چند شعر دیگر خواند. آنچه در پی می آید گزیده ایست از سخنان نعمت آزرم درباره آن ده شب.

ایده برگزاری "ده شب " ابتکار هیات دبیران وقت کانون نویسندگان ایران بود اما پیشاپیش روشنگری چند نکته درباره چگونگی این کار بایستگی دارد. نکته اول این که اصولًا برنامه شب های شعر در انستیتو گوته - انجمن روابط فرهنگی ایران و آلمان - با "ده شب" شعر آغاز نشده است و تا آنجا که من به یاد می آورم از اوایل دهه پنجاه در پاییز هر سال این برنامه شب های شعر در محل این انجمن در "اوایل خیابان وزرا" با دعوت و حضور چند شاعر برگزار می شده است.

به عنوان نمونه، من جزوه شعری از آن شبها را داشتم مربوط به سال ۱۳۵۳ که در آن نصرت رحمانی،کیومرث منشی زاده و اسماعیل خویی شعرخوانی داشتند. این جزوه به دو زبان فارسی و آلمانی از سوی انستیتو گوته منتشر شده بود. نکته دوم این که تا آنجا که مربوط به انستیتو گوته بود می خواستند مراسم به همان گونه سنتی در حیاط انجمن برگزار شود.

اوایل مهرماه ۱۳۵۶ روزی آقای جلال سرافراز از روزنامه کیهان به خانه ما زنگ زد و به من گفت: امسال قرار است شب شعر گوته با شاعران انقلابی برگزار شود و نام آقایان سیاوش کسرایی، هوشنگ ابتهاج، سعید سلطان پور و مرا (نعمت میرزازاده) بر زبان آورد و افزود روزنامه کیهان، داوطلب و مسئول برگزاری آن برنامه خواهد بود. من با سپاس از ایشان یاد آوری کردم که به عنوان عضو و مسئول انتشارات کانون نویسندگان - اکنون که چند ماهی است کانون دوباره فعالیتش را آغاز کرده است - تنها در برنامه ای که از سوی کانون برگزار شود، شرکت و فعالیت خواهم کرد و بعد موضوع را با هیات دبیران آقایان منوچهرهزار خانی، به آذین، اسلام کاظمیه، فریدون تنکابنی و رحمت الله مقدم مراغه ای در میان گذاشتم و به یاد دارم که دوستان دیگر دعوت شونده نیز همین گونه پاسخ داده بودند.

"برگزاری «ده شب» برآیند فعالیت های نه سالۀ چهره های سرشناس کانون نویسندگان ایران بود که به بهای زندان های گوناگون و فراوان در دفاع از آزادی اندیشه و بیان و مخالفت با سانسور- که اساسنامه کانون نویسندگان بود - کوشیده بودند و در میان طبقه روشنفکر جامعه و اهل کتاب و مطالعه اعتبار بسیار داشتند."

نکته سوم اینکه کانون نویسندگان ایران در بهار سال ۱۳۵۶ دور دوم فعالیت هایش را - پس از هشت سال فترت ناگزیر- نیمه علنی آغاز کرده بود. دوره اول کار کانون از فروردین۱۳۴۷ تا اسفند ۱۳۴۸ بیشتر طول نکشیده بود، که با بازداشت چند تن از مسئولین کانون که برای ثبت کانون به ادارات مربوطه مراجعه کرده بودند کانون عملاً تعطیل شد.

برگزاری "ده شب" برآیند فعالیت های نه سالۀ چهره های سرشناس کانون نویسندگان ایران بود که به بهای زندان های گوناگون و فراوان در دفاع از آزادی اندیشه و بیان و مخالفت با سانسور- که اساسنامه کانون نویسندگان بود - کوشیده بودند و در میان طبقه روشنفکر جامعه و اهل کتاب و مطالعه اعتبار بسیار داشتند.

همچنین توجه به این نکته ضروری است که کانون نویسندگان ایران هم از آغاز در اعتراض به اعلام برپایی "نخستین گنگره نویسندگان ایران در حضور شاه و شهبانو" که با امضای مشترک وزارت دربار و وزارت فرهنگ و هنر قرار بود به زودی برگزار شود، به وجود آمد - کنگره ای که تا فروپاشی سلطنت برپا نشد- و به موجب اساسنامه اش مرکزی برای نویسندگان معترض و آزادیخواه بود و منظور از نویسنده افزون بر شاعر و رمان نویس، محقق، مترجم ادبی هم بود.

سهراب سپهری

سهراب سپهری به دلیل بیماری غایب آن ده شب بود

بنابراین نویسندگان نه به اعتبار تعلق ایدئولوژیک شان بلکه به اعتبار پذیرفتن اساسنامه کانون نویسندگان و داشتن دو کتاب به عضویت کانون نویسندگان درمی آمدند و روشن است که در فقدان مطلق احزاب سیاسی کانون های دمکراتیک زبان، وجدان جمعی جامعه می شوند.

تا آنجا که من آگاهم سازمان امنیت کشور(ساواک) درباره کنترل این شب ها یا اطلاع از محتوای برنامه با هیات دبیران کانون نویسندگان تماس نگرفته بود؛ البته اسلام کاظمیه به عنوان نماینده هیات دبیران، همراه با جلال سرفراز از روزنامه کیهان مسئولیت پاسخگویی به مقامات انتظامی را در باب مسئوولیت پذیری کانون در اجرای آن شب ها به عهده داشتند.

دولت نیز با آغاز فضای باز سیاسی نمی توانست اصولًا با برگزاری چنین شب هایی مخالفت آشکار بکند و به یاد داشته باشیم که چند ماه پیش از برگزاری "ده شب" اعضای کانون نویسندگان ایران در تاریخ ۲۸ تیرماه همان سال در نامه سرگشاده ای با۹۸ امضا به نخست وزیر وقت، خواهان فعالیت آزاد کانون نویسندگان ایران شده بودند.

از آنجا که پیش بینی می شد برنامه "ده شب" مورد استقبال گروه بسیاری فراتر از گنجایش حیاط انستیتو گوته خواهد بود، انستیتو گوته پذیرفت که این برنامه به جای اجرا در حیاط انجمن روابط فرهنگی - که معمولًا برگزار می شد- در باغ بزرگ انستیتو گوته نزدیک میدان تجریش که گنجایش هزاران نفر را داشت برگزار شود.

"به فاصله اندکی پس از برگزاری« ده شب » چندین نفر از مشارکت کنندگان در برنامه «ده شب» همچون منوچهر هزار خانی ،اسلام کاظمیه و خود من مشمول مزایای فضای باز سیاسی شدیم و از سوی مردم شاه دوست و مهین پرست چنان کتک کشنده ای خوردیم که با مرگ فاصله ای نداشتیم."

نوبت من در شب دوم بود و من به عنوان شاعر مجموعۀ سحوری می باید روشی را انتخاب می کردم که موجب تعطیل آن " شب ها " نشود؛ نکته ای که محمدعلی سپانلو در کتاب سرگذشت کانون نویسندگان در انتقاد به تندروی یکی از شعر خوانان یادآوری کرده بود: "کسانی مثل ساعدی و م.آزرم که می توانستند به اندازۀ او یا بیشتر از او هیجان انگیز و "جمعیت پسند" سخن بگویند یا شعر بخوانند اما به خط مشی کانون احترام گذاشتند. آزرم پیش از شعر خوانی اش گفته بود در هر کار جمعی به ناگزیر ملاحظاتی است....".

حضور در مراسم "ده شب" البته بی مخاطره نبود و تجربه نشان داد که در فضای به اصطلاح باز سیاسی وظیفه نهادهای رسمی انتظامی در برخورد با نویسندگان و شخصیت های سیاسی آزادیخواه به "لباس شخصی ها" واگذار شده است. چنانکه به فاصله اندکی پس از برگزاری" ده شب " چندین نفر از مشارکت کنندگان در برنامه "ده شب" همچون منوچهر هزار خانی ،اسلام کاظمیه و خود من مشمول مزایای فضای باز سیاسی شدیم و از سوی مردم شاه دوست و مهین پرست چنان کتک کشنده ای خوردیم که با مرگ فاصله ای نداشتیم.

در همین رابطه گفتنی است که در آن " ده شب" اهل قلمی هم در برنامه شرکت کرده بودند که عملًا همان شب عضو کانون بودند، نه پیش از آن و نه بعد از آن و از سوی دیگر برخی از چهره های شناخته شده کانون نخواستند که در برنامه شرکت داشته باشند.

مهمترین آسیب تندروی در آن شب ها، در درجه نخست توقف ادامه برنامه کانون بود؛ چنان که شعرخوانی سعید سلطان پور اعتراض شدید مسئوولین انستیتو گوته و تهدید تعطیلی آن شب ها را برانگیخت، که البته با پوزش خواهی مسئولین کانون و قول اینکه دیگر تکرار نشود، مسئله رفع و رجوع شد و درباره احتمال برخورد با پلیس البته ماشین های پلیس در دوسوی در باغ ورودی انستیتو گوته استقرار یافته بودند اما به گونه ای که اسلام کاظمیه روایت می کرد توافق شده بود امنیت مراسم در داخل باغ به عهده خود کانون باشد.

"پیداست که در شرایط ممنوعیت احزاب سیاسی، نهادی دمکراتیک مثل کانون نویسندگان ایران در آن شب ها فریادهای درگلو خفه شده آزادیخواهان را بازتاب دهد؛ اما چنین تجربه ای بعداز انقلاب نمی توانست تکرار شود و این طبیعی بود."

من از شب اول تا شب دهم که پایان برنامه بود همۀ شب ها بودم؛ و روز بعداز شعر خوانی ام برای پرسش و پاسخ در حیاط انستیتو گوته حاضر شدم و در این رابطه خاطره ای در ذهنم زنده مانده است: دو دانشجو که درباره چرایی حضور نداشتن سهراب سپهری اختلاف نظر داشتند، یعنی یکی از اینان بر این باور بود که چون شب های شعر ویژه شعر مقاومت و انقلابی است، حضور سهراب سپهری در این شب ها ضرورت ندارد اما دوستش حضور سپهری را لازم می دانست و از من نظر خواستند؛ گفتم:"نخست اینکه حضور نداشتن شاعر بزرگ سهراب سپهری در این برنامه از جمله به دلیل بیماری شدید ایشان است- سپهری به فاصله کمی از آن شب ها به علت ابتلا به سرطان خون جوان مرگ شد- دیگر اینکه سپهری از نظر من یکی از چند شاعر بزرگ روزگار ما است که کارهای ماندگار دارد؛ چنانکه اگر من بخواهم از مشروطیت تا به امروز تنها ده شاعر برگزینم قطعاً سپهری در شمار آن ده نفر خواهد بود و اگر مسئله این باشد که چرا در روزگاری این چنین خشن که درگیری شعر مقاومت با مسائل اجتماعی را ایجاب می کند او در شمار شاعران متعهد نیست، می گویم بله اینکه نبردی بر سر آزادی و استبداد درگیر است و جبهه ها روشن، تردیدی نیست و بیشترین اعتراض یک منتقد به شاعری مثل سپهری می تواند این باشد که در جبهه جنگ چرا مثلا عطر فروشی می کند؛ اما من می گویم هیچ عیبی ندارد، چرا که خشونت ارزش نیست بلکه به مبارزین آزادی تحمیل می شود. چه عیبی دارد که مبارزان در کنار بوی خون و باروت، بوی خوش عطر را نیز بشنوند تا فراموش نکنند که رسالت انسان مهربانی است؛ آنچه مهم است این است که گلاب، گلاب قمصر کاشان باشد و نه از این گلاب های تقلبی بازار دور حرم مشهد و معصومه قم".

پیداست که در شرایط ممنوعیت احزاب سیاسی، نهادی دمکراتیک مثل کانون نویسندگان ایران در آن شب ها فریادهای درگلو خفه شده آزادیخواهان را بازتاب دهد؛ اما چنین تجربه ای بعداز انقلاب نمی توانست تکرار شود و این طبیعی بود.

"درباره سازماندهی آن شب ها ایراد بزرگی که بر کانون وارد است غفلت ازفیلم برداری و عکس برداری منظم از آن مراسم است که کاملاً یک امر تاریخی بود. چنین است که امروز به جز ضبط صوتی ناقصی از آن برنامه در دست نداریم."

پس از انقلاب نیروهای اجتماعی به دلایل گوناگون از جمله صف بندی های مشخص در رابطه با قدرت سیاسی الویت ها را به ارزش های عام مثل آزادی نمی دادند و نمونه اش تجربه ناکام شب های " آزادی و فرهنگ " بود که کانون نویسندگان ایران در برنامه داشت که در پاییز ۱۳۵۸- به یاد "ده شب " ۱۳۵۶- درمیدان چمن دانشگاه تهران برگزار کند با این که رئیس وقت دانشگاه تهران - دکتر محمد ملکی- با خوش رویی و حسن تفاهم کتباً درخواست کانون نویسندگان ایران را برای این کار پذیرفت اما وزیر کشور دولت موقت آقای بازرگان با این استدلال که تامین امنیت محل با توجه به سرباز بودن آن از عهده مامورین انتظامی بیرون است با اجرای آن در دانشگاه تهران موافقت نکرد و از سوی دیگر در درون کانون نیز اعضای منسوب به حزب توده ایران برگزاری شب های "فرهنگ و آزادی" را در جهت تضعیف حکومت برآمده از انقلاب برآورد و با آن به مخالفت برخاستند.

اما درباره سازماندهی آن شب ها ایراد بزرگی که بر کانون وارد است غفلت از فیلم برداری و عکس برداری منظم از آن مراسم است که کاملاً یک امر تاریخی بود. چنین است که امروز به جز ضبط صوتی ناقصی از آن برنامه در دست نداریم. البته به فاصله کوتاهی از برگزاری " ده شب" نخست در پاریس برگزیده ای در سه نوار زیر عنوان شب های سحوری به همت بانو مولود خانلری و دوستانشان منتشر شد و همچنین گزیده دیگری از آن شب ها از سوی کنفدراسیون محصلین و دانشجویان ایرانی انتشار یافت.

باری از اهمال کانون درباره ضبط دقیق آن برنامه که بگذریم اما کوشش مسئولان کانون در حسن برگزاری این شب ها به ویژه آقایان باقر پرهام ،اسلام کاظمیه و به آذین از هر جهت چشمگیر و شایسته قدردانی استو

..http://www.bbc.com/persian/arts/2012/10/121026_l44_goethe_anniversary_azarm.shtml

ده شب گوته؛ اخراج یک روزنامه نگار از آیندگان

سیروس علی نژاد

روزنامه نگار

به روز شده:  15:35 گرينويچ - دوشنبه 15 اکتبر 2012 - 24 مهر 1391
شبهای گوته

وزارت اطلاعات و جهانگردی با ابلاغ بخشنامه ای به مطبوعات و رسانه های جمعی، انتشار هر گونه خبر و مطلبی را در ارتباط با شب های گوته ممنوع کرد

در مهر ماه ۱۳۵۶، پیش از برگزاری ده شب شعر کانون نویسندگان ایران در انستیتو گوته، وزارت اطلاعات و جهانگردی با ابلاغ بخشنامه ای به مطبوعات و رسانه های جمعی، انتشار هر گونه خبر و مطلبی را در ارتباط با این شب های شعر ممنوع می کند. با وجود این، مطبوعات و برنامه های رادیویی گاهی به این موضوع اشاره می کردند تا این که سیروس علی نژاد، نویسنده روزنامه آیندگان، به واسطه چاپ گزارش هایی در باره این جلسات شعرخوانی ممنوع القلم می شود. داریوش همایون، وزیر اطلاعات وقت، سال ها بعد در مصاحبه ای در سال ۱۳۶۴ (ایران و جهان، سال ششم، آبان- آذر، ص ۱۳۰) می گوید که او شخصاً کسی را ممنوع القلم نکرده است و سپس به ماجرای کنار گذاشته شدن سیروس علی نژاد از روزنامه آیندگان اشاره می کند و می گوید: "من درباره آن یک نفر همیشه متاسفم که کار به آنجا کشید."

متنی که در ادامه خواهید دید، پاسخ سیروس علی نژاد به سوالی درباره این ماجراست.

"من در آن زمان معاون سردبیر روزنامۀ آیندگان بودم. روزنامه ای که به گمان من مانند بنیانگذار خود، داریوش همایون، آوانگارد و پیشرو بود. اتفاقاً در مدت آن ده شب سردبیر روزنامه که مرحوم هوشنگ وزیری بود، به دلیل اختلافاتی که با روزنامه پیدا کرده بود، به روزنامه نمی آمد. بهانه گرفته بود که مریض است و نمی تواند بیاید. ناگزیر روزنامه بخصوص در بخش خبری توسط من اداره می شد. همچنانکه وقتی سردبیر حضور داشت عملا روزنامه به دست من می گشت. به هر حال از بخت بد، تصمیم گیرندۀ نهایی در آن شبها من شده بودم.

روزنامه آیندگان

روزنامه آیندگان آوانگارد و پیشرو بود

زمانی که شبهای شعر انستیتو گوته برگزار می شد، اوضاع کشور قدری آشفته بود، البته نه به حدی که تصور انقلاب وجود داشته باشد. به همین جهت بخش سانسور وزارت اطلاعات و جهانگردی فعال تر عمل می کرد و توصیه های معاون وزارت اطلاعات علنی تر صورت می گرفت. معاون وزارت اطلاعات و جهانگردی، مرحوم عطاء الله تدین بود که حقیقتا انسان شریف و وارسته ای بود. من با او حشر و نشر داشتم و انسانی به وارستگی او کمتر دیده بودم. این توضیحات را برای این می دهم که بدانید اگرچه سانسور زیر نظر او عمل می کرد اما فکر نکنید که آدم نادرستی بود. او به وظایف خود عمل می کرد و امروز که نگاه می کنم انجام آن وظایف خیلی از مصالح ملی فاصله نداشت. تاریخ را دوباره باید نگریست تا واقعیات بیشتر نمایان شود. با وجود این، آن روزها در چشم ما این کارها کاملا مخالف آزادی بود که شاید هنوز هم درست باشد، اما شگفتا که به دمکراسی نزدیک تر بود. به هر صورت آقای تدین در آن شبها شخصاً تلفن می کرد و به روزنامه ها دستور می داد که تیتر گزارش شبهای شعر انستیتو گوته چند ستون باشد. مطالب بر اساس اهمیتشان در صفحۀ اول روزنامه تیترگذاری می شدند. آقای تدین تلفن می زد که تیتر گزارش شبهای شعر در صفحۀ اول کمتر از - مثلا- سه ستون باشد. هیچ دربارۀ محتوای گزارش حرفی نمی زد. نمی گفت که مثلاً گزارش شامل چه نکاتی است. نه، صرفاً اندازۀ تیترها را تعیین می کرد. البته کار از خرک در رفته بود و اوضاع آشفته تر از آن بود که بتواند بگوید محتوای مطلب چیست. وگرنه پیش از آنها مأمور سانسور را به روزنامه می فرستادند تا مطالب را بخواند و اجازه چاپ بدهد. آن روزها به گمانم سانسور مستقیم را از روزنامه ها برداشته بودند و کسی برای سانسور به روزنامه نمی آمد.

محمد قائد

گزارشگر شبهای شعر روزنامه آیندگان، بطور اتفاقی محمد قائد بود که به محل شبهای شعر می رفت و گزارش های خود را می نوشت و آخر شب به روزنامه می آمد و تحویل می داد

بنابر این آقای تدین در غیاب سردبیر شبها به من زنگ می زد که تیتر مطلب مربوط به شبهای شعر از سه چهار ستون بیشتر نباشد. اما من گوش نمی کردم و کار خودم را می کردم. او هم طبعاً صبحها روزنامه را می دید ولی به اصطلاح "زیرسبیلی" در می کرد و چیزی نمی گفت.

شبهای شعر در حال برگزاری بود. گزارشگران روزنامه ها هم در آنجا حضور می یافتند و گزارش خود را می نوشتند. سردبیران که در روزنامه نشسته بودند دربارۀ آن گزارش ها تصمیم می گرفتند. گزارشگر شبهای شعر روزنامه آیندگان، بطور اتفاقی محمد قائد بود که امروز روزنامه نگار برجسته ای است. او، با آنکه تا آن زمان کار میدانی و گزارش نویسی نمی کرد، به محل شبهای شعر می رفت و گزارش های خود را می نوشت و آخر شب به روزنامه می آمد و تحویل می داد. من هم یا آنها را جرح و تعدیل می کردم یا عینا چاپ می کردم. تصور می کنم کمتر پیش آمد که جرح و تعدیلی کرده باشم. به گمانم شب ششم بود که آقای تدین زنگ زد و گفت فلانی تا امروز هرچه گفته ام گوش نکرده ای، ولی بدان که موضوع بسیار حساس است. خواهش می کنم تیتر مطلب شبهای شعر از سه ستون بیشتر نباشد. من هم گفتم چشم. اما حتا در آن لحظه که می گفتم چشم هم می دانستم که به این حرف ها گوش نخواهم کرد. اگر می گفتم چشم، بابت این بود که به شخص عطاء الله تدین بسیار احترام می گذاشتم. البته احترامی که با ترس آمیخته بود و می دانستم طرف اگر بخواهد می تواند جلو انتشار روزنامه را بگیرد. دو سه ساعت بعد، زمانی که آقای قائد نویسندۀ گزارش ها مطلب خود را تحویل من داد در نظر من چنان جذاب آمد که فکر کردم باید تیتر را از هر شب دیگر بزرگ تر بگیرم. همین کار را هم کردم. اگر درست یادم مانده باشد تیتر مطلب را چهار ستونی گرفتم و نوشتم چهار ستونی چاپ شود.

"به گمانم شب ششم بود که آقای تدین زنگ زد و گفت فلانی تا امروز هرچه گفته ام گوش نکرده ای، ولی بدان که موضوع بسیار حساس است. خواهش می کنم تیتر مطلب شبهای شعر از سه ستون بیشتر نباشد. من هم گفتم چشم. اما حتا در آن لحظه که می گفتم چشم هم می دانستم که به این حرف ها گوش نخواهم کرد."

مطلب چاپ شد و روزنامه هم فروش رفت و کسی هم با آن کاری نداشت اما فردای آن روز وقتی خواستم وارد روزنامه شوم، نگهبان روزنامه جلو مرا گرفت و با ناراحتی گفت فلانی ببخشید من مامور معذوری هستم. دستور داده اند که نگذارم شما وارد روزنامه شوید. جلو ورود مرا به روزنامه گرفتند و ساعتی بعد فهمیدم که مرا "ممنوع القلم" کرده اند. چند روز بعد هم مرا از روزنامه اخراج کردند.

به گمانم من تنها قربانی شبهای شعر انستیتو گوته در بخش مطبوعات کشور بودم. هیچ کس دیگر به چنین سرنوشتی دچار نشد. من هم هر چه کشیدم از بی باکی ناشی از جوانی و بی خردی خود کشیدم. بعدها دیدم که آقای م. الف. به آذین نویسنده و مترجم معروف در یادداشت های خود "از هر دری" نوشته است که آقای سیروس علی نژاد را اخراج یا ممنوع القلم کرده اند. داریوش همایون یعنی مدیر روزنامه آیندگان که آن روزها وزیر اطلاعات و جهانگردی بود هم در کتاب خود "من و روزگارم" به این موضوع اشاره کرده است.


http://www.bbc.com/persian/arts/2012/10/121015_l44_goetheh_alinejad.shtml

ده شب گوته؛ خاطره روزهایی که بازار شعر داغ بود

فاروق امیری

شاعر ساکن سوئد

به روز شده:  12:05 گرينويچ - چهارشنبه 17 اکتبر 2012 - 26 مهر 1391

'همان موقع هم کم نبودند کسانی که این شب ها را توطئه می دانستند'

سی و پنج سال پیش در پاییز ۱۳۵۶، اعضای کانون نویسندگان ایران در دوره دوم تجدید حیات کانون، ده شب شعر و سخنرانی را در محل انجمن روابط فرهنگی ایران و آلمان واقع در خیابان پهلوی (ولی عصر فعلی) برگزار کردند که به واسطه میزبانی و همکاری انستیتو گوته تهران به "شب های شعر گوته" معروف شده است.

سخنرانان شب سوم این برنامه ها، بهرام بیضایی و شمس آل احمد بودند. فاروق امیری، شاعر ساکن سوئد که در این شب به همراه محمد زهری، طاهره صفارزاده، سیروس مشفقی و محمد کسیلا شعر خوانی داشت، خاطرات خود را درباره شرکتش در شب های گوته نوشته است که در زیر می خوانید.

من در سال ۱۳۴۶ بعد از خدمت سربازی به عنوان سپاهی دانش در آذربایجان به طور جدی به کار شعر پرداختم و در سال ۴۹ مجموعه کوچکی به نام «با چشم های تماشائی شما» منتشر کردم.

کارهای من از سال ۴۹ تا ۵۶ در مجله فردوسی چاپ می شد که مسئولان صفحه شعرش به ترتیب عبدالعلی دستغیب، اسماعیل نوری علاء و اسماعیل نوری زاده بودند.

برای چاپ اشعار بسیار صریح و به اصطلاح انقلابی البته محدودیت بسیار وجود داشت. من یک بار برای آقای نوری زاده قعطه ای را خواندم، ایشان ضمن تشویق گفتند که امکان چاپ قطعاتی از این دست در هیچ نشریه ای وجود ندارد. در آن سال ها، من کارمند وزارت دارائی و دانشجوی دانشکده اقتصاد دانشگاه تهران بودم و در اعتصاب ها هم شرکت می کردم اگرچه در راه انداختن آن ها هیچ دخالتی نداشتم.

در دانشکده اقتصاد کسانی مانند دکتر منوچهر زند حقیقی و ناصر پاکدامن تدریس می کردند که از مخالفان حکومت وقت و بسیار باسواد و شایسته بودند. من در شب شعر دانشکده اقتصاد و تالار نقش شرکت کردم و علاوه بر مسئولان صفحه شعر فردوسی بخصوص اسماعیل نوری علاء، ناصر پاکدامن و کیومرث منشی زاده مشوق من در کار شعر بودند.

در سال ۵۶ به تشویق و همت دوستم جلال سرفراز به عضویت کانون نویسندگان ایران در آمدم و هم از طریق او در جریان ده شب قرار گرفتم و در جلساتی هم شرکت کردم.

"من از طریق روزنامه کیهان در جریان برگزاری قریب الوقوع ده شب قرار گرفتم. در شب سوم باران سختی می بارید و به خاطر دارم برگزارکنندگان اصرار داشتند مطلبی به غیر از برنامه تعیین شده گفته یا قرائت نشود"

نکته عجیب این است که من از هواداران اتحادیه کمونیست های ایران و توزیع کننده نشریه حقیقت در بعد از انقلاب بودم و آقای سرفراز از هواداران و اعضا و بعدها از اعضای کمیته مرکزی حزب توده بود ولی از دوستی ما نه تنها در طول سالیان کاسته نشد بلکه بسیار نزدیک تر شدیم.

باران سخت

به هر حال من از طریق روزنامه کیهان در جریان برگزاری قریب الوقوع ده شب قرار گرفتم. در شب سوم باران سختی می بارید و به خاطر دارم برگزارکنندگان اصرار داشتند مطلبی به غیر از برنامه تعیین شده گفته یا قرائت نشود و جمله معروف «باد کارتر وزیدن گرفته است» را من از آنها شنیدم.

آن شب با وجود باران، جمعیت زیادی گرد آمده بودند و بسیار برانگیخته به نظر می آمدند؛ قرار بود شاعران به ترتیب حروف الفبا شعر بخوانند ولی طاهره صفارزاده گفت یا اول می خواند یا اصلاً نمی خواند. من که نفر اول بودم مخالفتی نکردم و اهمیتش را هنوز هم درک نکرده ام.

در ضمن چون در جریان برگزاری این شب ها نبودم از جزئیاتش بی اطلاعم. جلال سرفراز بهتر می داند. من در آن شب، شش قطعه قرائت کردم به نام های "تربیع"، "شاعرالزمان"، "ساردین"، "راست رنجگاه"، "شعر دانی چیست؟" و "المقنع".

فردایش در جلسه پرسش و پاسخ، بهرام بیضائی و من حضور داشتیم و به سئوال های نسبتاً صریح و تند پرسندگان که عمدتاً دانشجو بودند پاسخ دادیم؛ برای من بودن در کنار هنرمند بزرگی مثل آقای بیضائی افتخار بود. می توانم بگویم که به عللی که آن موقع برای من ناروشن بود، مخالفین حکومت شاه فعال شده بودند.

"آن روز ها بازار شعر بسیار داغ شده بود و من در یک شرکت کارگزار بورس تهران کار می کردم. در آنجا هم درباره این شب ها صحبت می شد و نشریات هم اخبارش را می نوشتند"

با وجودی که یک سال قبلتر در زندان ها و محاکمات بسیار سخت می گرفتند و شکنجه و اعدام و زندان های طولانی در پیش بود ولی در سال ۵۶ چند بار اعلامیه سازمان چریک های فدائی به دست من رسید؛ در حالی که در سال های قبل با اینکه دانشجو بودم فقط یک بار آن هم رونویسی از یکی از اعلامیه های مجاهدین را دیده بودم ولی اکثر همدوره های من سمپات چریک ها و مجاهدین بودند.

در شب های شعر گوته هم بیشتر شرکت کنندگان با توجه به جوانی شان احتمالا دانشجو بودند. روز سئوال و جواب از من سئوال شد که چرا شعر نو این قدر پیچیده و دور از ذهن است و من در پاسخ گفتم "اصولا شعر همین طور است؛ این پیچیدگی مختص به شعر نو نیست."

یک نفر اعتراض کرد که شعر های قدیم را همه می فهمند و به وجود دیوان حافظ در هر خانه ای اشاره کرد. من هم متقابلا به وجود قرآن در هر خانه ای اشاره کردم و این امر را، دلیل درک این کتب ندانستم. آقای بیضائی هم حرف مرا تائید کردند.

برگزار کنندگان ده شب البته هنرمندان منسوب و هودار حزب توده بودند- کسانی مانند به محمود به آذین و محمود دولت آبادی و شاید افراد مستقلی مثل محمدعلی سپانلو. در برگزاری این شب ها سیمین دانشور، غلامحسین ساعدی، هوشنگ گلشیری، منوچهر هزار خانی، باقر پرهام و فریدون تنکابنی موثر بودند و آنها را در جلسات کانون می دیدم و گفتگو می کردم.

آن موقع احمد شاملو در ایران نبود. طاهره صفارزاده و علی موسوی گرمارودی هم به عنوان شاعر شهرت کافی داشتند برای اینکه دعوت شوند. دستگاه های امنیتی هم کوشش کافی برای کنترل کرده بودند و حضورشان در بین جمعیت و در بیرون محسوس بود.

"این شب ها احتمال داشت که بعد از انقلاب درسال ۵۹ تجدید شود که با مخالفت صریح حزب توده و هوادارانش که در کانون دست بالا را داشتند، منتفی شد که داستان جداگانه ای دارد"

در آن زمان من، مثل امروز نه شهرتی داشتم نه طرفدارانی که دستگاه های امنیتی حساسیتی بخواهند نشان بدهند؛ لاجرم خوفی هم نمی توانست وجود داشته باشد. آنها بیشتر روی افراد شناخته شده و زندان رفته حساس بودند و اگر اوضاع طور دیگری پیش رفته بود، بی شک برگزارکنندگان و بسیاری از شرکت کنندگان از طرف حکومت شاه تنبیه می شدند.

این شب ها احتمال داشت که بعد از انقلاب در سال ۵۹ تجدید شود که با مخالفت صریح حزب توده و هوادارانش که در کانون دست بالا را داشتند، منتفی شد که داستان جداگانه ای دارد.

آن روز ها بازار شعر بسیار داغ شده بود و من در یک شرکت کارگزار بورس تهران کار می کردم. در آنجا هم درباره این شب ها صحبت می شد و نشریات هم اخبارش را می نوشتند. شب های بعد حتی شلوع تر شد؛ به طوری که هرکسی می رفت بیرون می ماند، ولی همان موقع هم کم نبودند کسانی که این شب ها را توطئه می دانستند.

اهمیت این ده شب در سایه حوادث بعد قرار گرفت و توسط جمهوری اسلامی عمداً مورد بی اعتنائی واقع شد ولی اگر کسی ادعا کند که در روشن شدن موتور انقلاب، این ده شب تاثیر داشت، سخنی به گزاف نگفته است.

http://www.bbc.com/persian/arts/2012/10/121017_l41_book_goethe_anniversary.shtml

گفتگو با رئیس وقت انستیتو گوته درباره ده شب پرهیجان

به روز شده:  17:32 گرينويچ - شنبه 13 اکتبر 2012 - 22 مهر 1391

هانس بکر، رئیس انستیتو گوته در سال های ۱۳۵۱تا ۱۳۵۶ در تهران بوده است. موسسه ای که هدف اصلی اش آموزش و ترویج زبان و فرهنگ آلمانی است اما از نخستین سال های فعالیتش، به تبادلات فرهنگی میان ایران و آلمان توجه بسیار نشان داده است.

حمایت هانس بکر از فعالیت های فرهنگی و هنری و جلسات شعرخوانی با حضور شاعران فارسی زبان معاصر در سالهای حضورش در ایران، انستیتو گوته تهران را به یکی از مراکز مهم فعالیت های فرهنگی ایرانیان درآن سال ها تبدیل کرده بود.

یکی از تاثیرگذارترین این رویدادها که به ابتکار کانون نویسندگان ایران و همکاری و میزبانی انستیتو گوته در زمان هانس بکر رخ داد، ده شب شعر و سخنرانی کانون در مهر ۱۳۵۶ است که به "شب های شعر گوته" معروف شده است. به مناسبت سی و پنج سالگی این رویداد، گفت و گوی زیر را "نیکولتا ترسلی"، روزنامه نگار و نویسنده آلمانی، در تیرماه ۱۳۹۱ و در محل زندگی دکتر بکر، واقع در غرب آلمان انجام داده است.

شما، آن طور که من خوانده‌ام، رئیس انستیتو گوته در تهران بودید. از سال ۱۹۷۱ تا سال ۱۹۷۷؟

درست است.

و در آن سال، جلسات شعرخوانی کانون نویسندگان رخ می دهد که نقطه روشنی در سیاست فرهنگی خارجی به شمار می آید. سوال من این است که اساساً چه شد به فکر این برنامه افتادید و جرقه آن از کجا زده شد؟

نمایی از یکی از شب های گوته

باید به چند سال عقب تر برگردیم. وقتی رئیس انستیتو گوته در جای جدیدی آغاز به کار می کند، باید بررسی کند ببیند حیات فرهنگی آن سرزمین چگونه است و چه اتفاقاتی دارد آنجا رخ می دهد و بعد تصمیم بگیرد در چه حوزه هایی فعال باشد. من در تهران، نسبتاً آرام پیش رفتم. تصمیم گرفته بودم هر ماه، پخش فیلم داشته باشیم که منتهی بشود به یک جلسه نقد و بررسی فیلم -معتقدم ارتباطی که از خلال این جور بحث ها، بین موسسه و عموم علاقمندان شکل می گیرد شروع خوبی است. یک بار یک اتفاق نادری افتاد. معمولاً سی چهل نفر در این برنامه شرکت می کردند و بحث ها هم به آلمانی بود تا این که بعضی از شرکت کننده ها گفتند که ترجیح می دهند به فارسی حرف بزنند و ما هم یک مترجم همزمان را به جمع اضافه کردیم. یک بار که فیلم «ثروت ناگهانی کُم باخ » را پخش کردیم بعد از پخش، بحثی پرشور و غیر معمول درگرفت. ده پانزده دقیقه ای که گذشت من احساس کردم که این بحث خیلی غیر عادی است. چرا که درواقع ایرانی ها بخشِ کُم باخ را انگار کنایه ای از خود ایران می گرفتند. به نظر می رسید درباره فیلم بحث می کردند ولی در واقع خیلی انتقادی و گزنده و پرشور داشتند درباره ایران بحث می کردند.

بعد از آن خیلی اتفاقی یک بار در یک شب شعر شرکت کردم و به شدت مجذوب این مراسم شدم. فارسی زبان بسیار زیبایی است؛ به ویژه برای شعر خوانی؛ و شب باشد و مهتاب هم بتابد آدم را به وجد می آورد. با خودم گفتم من هم دوست دارم یک همچین برنامه ای را در انستیتو داشته باشم. ما باغ بزرگی داشتیم و به این ترتیب در سال ۱۹۷۲ اولین شب شعر را برگزار کردیم. بعد از آن سالی یک بار، ما شب شعر داشتیم و دو هزار نفری می آمدند. باید می دیدید چطور دو هزار نفر توی آن باغ جمع می شدند. برای خود من باورکردنی نبود ولی این اتفاق می افتاد. این یعنی ما یک اعتمادی را جلب کرده بودیم. هرچند این ایراد وجود داشت که من هیچ وقت نشد به خوبی فارسی بیاموزم ولی به هر حال بعد از آن، نویسندگان با من ملاقات می کردند. زنگ می زدند که مثلاً ما همین حوالی هستیم و شما می آیی سری به ما بزنی؟ و خب من، طبیعتاً با کمال میل می رفتم. باید سال ۱۹۷۶ باشد که شاملو مهاجرت کرد و دیگر ایران نبود.

حالا یک جمع دیگری که اسمهاشان خیلی در خاطرم نیست آمدند و گفتند ما می خواهیم کار بزرگی بکنیم. من پرسیدم چقدر بزرگ؟ جواب دادند: پنجاه، شصت نویسنده. و خب باید بگویم من مجاب شدم. یعنی گفتم: اگر قرار است کاری بکنیم کار بزرگ بهتر است از کار خُرد و این جوری بود که این قضیه گرفت.

"البته من فارسی ام خیلی خوب نبود و خوب نمی فهمیدم ولی دستیارم در گوشم گفت که دکتر بکر! علیه رژیم حرف می زنند و آن جو، آن اضطراب و هیجانی که در فضا، آدم هایی که همه روی زمین نشسته بودند و بعضی هایشان، یعنی خیلی هایشان اشک می ریختند؛ من چنین موقعیتی را پیش از آن هرگز تجربه نکرده بودم."

من فکر می کنم که انستیتو گوته و هنرمندان ایران، یک تعاملی را برقرار کردند که از قِبَل آن، این رویداد رخ داد و ماندگار شد. باید اضافه کنم که ما در آن سال ها به هنرمندان ایرانی از نقاش و گرافیست و رقاص این امکان را داده بودیم که در موسسه گوته هنرشان را عرضه کنند. ما متمرکز شده بودیم بر روی همکاری با هنرمندان مستقل ولی اگر با شهبانو یا دولت ایران هم مراوده داشتیم به نظر من، یک همکاری ضروری و خوب بود. مثلاً وقتی زیمنس فعالیتهایش برای تاسیس اولین نیروگاه اتمی در ایران را آغاز کرد ما در یک مرحله به حدود چهارصدوپنجاه مهندس و همکار ایرانی این پروژه که باید برای تحصیل به آلمان می رفتند زبان آلمانی آموزش دادیم.

برگردیم به شب شعر. از دهم تا نوزدهم ۱۹۷۷ این شب شعرها آغاز شد با شصت و سه شاعر و نویسنده، یعنی گاهی بخشی از رمانشان را می خواندند، اما بیشتر شعرخوانی بود. من گفتم باغ انستیتو به اندازه کافی جا ندارد و رفتیم باغ انجمن فرهنگی روابط ایران- آلمان بالای خیابان پهلوی (ولی عصر فعلی)، روبروی یک هتل بین المللی بزرگ و همین طور بزرگترین زندان ایران. می خواهم بدانید این سیستم چقدر بزرگ بود. به واقع انجمن ایران-آلمان خانۀ بیست و پنج هزار ایرانی بود که در آلمان تحصیل کرده بودند: حقوقدان، مهندس و غیره. خیلی بزرگ بود.

ما با انجمن ارتباط برقرار کردیم و آنها بلافاصله اعلام موافقت کردند و این گونه شد که ده هزار نفر توی آن باغ و سرسرا جمع شدند. قاعدتاً تکنولوژی هم خیلی اهمیت پیدا کرد. باید بلندگوها و پخش صدای خوب و قوی می داشتیم. در طول شب های شعر، من ترس و وحشت عجیبی داشتم. خیلی می ترسیدم. ورودید باشگاه یک در آهنی دو لتّه ای خیلی بزرگ حدوداً ده متری قرار داشت. طرف راست، نیروهای زرهی مستقر شده بودند و روبه باغ صف کشیده بودند. سمت چپ هم، همین طور. همه جا در محاصرۀ پلیس و نیروهای نظامی بود و من وحشت کرده بودم. وقتی یک جمعیت ده هزار نفری آنجا جمع است با این وضعیت هر لحظه ممکن است که اتفاقی رخ بدهد. من ترس داشتم از این که در قبال مرگ یکی از آن انسانهای نیکی که خودشان را در اشعار و کلام شاعران باز یافته بودند مسئول باشم.

البته من فارسی ام خیلی خوب نبود و خوب نمی فهمیدم ولی دستیارم در گوشم گفت که دکتر بکر آن ها علیه رژیم حرف می زنند و آن جو، آن اضطراب و هیجانی که در فضا بود آدم هایی که همه روی زمین نشسته بودند و بعضی ها یشان، یعنی خیلی هایشان داشتند اشک می ریختند؛ من چنین موقعیتی را پیش از آن هرگز تجربه نکرده بودم. یک کلمه هایی وجود داشت در آن دوران مثل گل سرخ؛ یک واژه های بخصوصی که وقتی این واژه ها به زبان آورده می شد، نیروهای اطلاعاتی خیلی گوش به زنگ و خبردار می شدند.

نمای بیرونی انستیتو گوته در سالهای پیش از انقلاب

من با اطمینان می گویم که نیروهای امنیتی اطلاعاتی توی جمع بودند و من می ترسیدم که اصلاً جلسه به هم بخورد و خب آن طوری، یک جنجال بزرگ سیاسی می شد که جمع و جورکردنش سخت بود اما خوشبختانه همه چیز به خوبی پیش رفت. من مطمئنم که شهبانو باعث شد که هیچ برخوردی با انستیتو و شخص من صورت نگیرد و هیچ اتفاقی برایمان نیفتد.

این شب شعر البته عواقبی هم داشت. ایرانی ها یک کانون نویسندگان داشتند که از طرف حکومت به رسمیت شناخته نمی شد. به خاطر این شب های شعر، برای هیات رئیسه کانون احکام زندان صادر شد و بعدها گفته شد که این شب های شعر، آغاز سقوط رژیم پهلوی بود. من بعدها ده پانزده سال بعد، خیلی به آن ماجرا فکر کردم و با خودم تحلیلش کردم و صادقانه بگویم که نمی دانم آیا دوباره چنین کاری را می کردم یا نه. واقعاً بازی خطرناکی بود بازی با جان آدم ها.

شما گفتید تماس های مستقیمی داشتید با نویسندگان. می شود دقیقاً نام ببرید چه کسانی بودند؟

چهره اصلی احمد شاملو بود. برای من خیلی دردناک بود که شاملو قبل از این ماجرا از ایران رفت. البته شاملو واقعاً به آخر خط رسیده بود. خیلی رنج می برد. مدام زندانی می شد. به هر حال چهره اصلی او بود. رابطه عمیقی بین ما شکل گرفته بود و بیش از بقیه با هم در ارتباط بودیم. یک چیزی را می خواهم اضافه کنم و آن این که من در خود انستیتو یک همکار خیلی خوب داشتم؛ «کورت شارف» که مسئول بخش زبان آموزی بود و آنقدر از شعر خوانی فارسی خوشش آمده بود که خیلی خوب، فارسی را آموخته بود و آنقدر توی این حوزه وارد بود که من می توانستم خیلی از کارها را به او بسپارم. اگر درست به خاطر داشته باشم از ادبیات ایران ترجمه هایی هم به آلمانی منتشرکرده است. کسی است که نقش مهمی در بخش ادبی این کار داشت و خیلی توانا بود.

گفتید که چه در خود جلسه، چه بعداً فشار از طرف حکومت به چشم می آمد، می خواهم بدانم آیا در مورد خود شما هم باز خواست، توبیخ یا اجبار به سانسوری در کاربود؟

"برای من خیلی دردناک بود که شاملو قبل از این ماجرا از ایران رفت. البته شاملو واقعاً به آخر خط رسیده بود. خیلی رنج می برد. مدام زندانی می شد. به هر حال چهره اصلی او بود. رابطه عمیقی بین ما شکل گرفته بود و بیش از بقیه با هم در ارتباط بودیم. "

باید بگویم که اصلاً و ابداً! من و انستیتو را هرگز کسی به خاطر آن ماجرا بازخواست نکرد. قبلا هم گفتم که من فکر می کنم که ما یک جورهایی محافظت و حمایت شدیم. البته چیزی که هست من شش ماه بعد از آن، بیست و چهارساعته تحت نظر بودم. وقتی می آمدم خانه همیشه پنج دقیقه قبلش یک ماشینی آنجا بود. دیگر می شناختمشان. شب ها وقتی می رفتم بیرون، دوباره همان ماشین را می دیدم که آن حوالی می پلکید و حتی وقتی خیلی ترافیک بود، من از همان ماشین می پرسیدم که من فلان مسیر را می خواهم بروم و آیا من را سوار می کند؛ و یک جور برخورد راحتی با هم داشتیم ولی خب به واقع من تحت نظر بودم.

نقش و حضور ساواک در این قضایا چه بود؟

ما ساواکی ها را کاملا می شناختیم. توی هر برنامه ای در انستیتو، آنها حاضر بودند. همیشه بودند و چیزی بود که ما پذیرفته بودیم. من ترجیح می دادم که ساواک باشد و بعد بگوید که آنها موردی نداشتند یا حتی بگوید که چرا فلان و بهمان مورد مسأله دار بود ولی رئیس انستیتو دخالتی نداشت و من هم دقیقاً همین طور عمل می کردم و برای ما هم هیچ اتفاقی نیفتاد ولی همان طور که قبلا هم گفتم، دوستان ایرانی ما و مهمانان آن مراسم مسلماً خیلی چیزها بر سرشان آمد و این بخشی از آن باری است که بر دوش گرفتند.

به نظر می رسد جو خاصی بوده است؛ مایلید بیشتر از آن فضا بگویید؟

همانطور که گفتم خیلی ها اشک می ریختند یا این که کف میزدند و با هیجان تشویق می کردند به خصوص وقتی نویسنده ها خواسته هاشان را مطرح می کردند. یکی از مهم ترین خواسته های نویسنده ها، به رسمیت شناخته شدن کانون نویسندگان، آزادی بیان و این جور مسائل بود. من، مسحور این جریانات می شدم و کمتر شبی پیش آمد که زودتر از ساعت دو نصف شب به خانه برگردم. در واقع من عملاً تلاش کردم که یک کم آن التهاب را فرو بنشانم. چه طور بگویم؟ می دانید آنها آدم هایی بودند که یک تصویر خیالی را ناگهان از خلال کلمات آن شعرا مجسم و محقق می دیدند و آن آرزویی بود که تحقق نیافتنی به نظر می رسید. البته آرزو و آرمان، فی نفسه جنبه ای از تغییر برای آدم هاست. من فکر می کنم که ایرانی ها- که می توانند خیلی هم احساساتی باشند- خودشان به رغم همه مشکلات، خیلی از مراسم راضی و خرسند بودند چرا که حداقل بعد از آن همه سال پنهان کاری و احتیاط، ناگهان، مسائل به زبان می آمدند و بیان می شدند و از این نظر، جو بسیار عالی بود. فقط مشکل، اضطراب و هیجانی بود که بر فضا حاکم بود چون باید منتظر می ماندیم ببینیم بیرون و در خیابان چه چیزی انتظارمان را می کشد.

"من فکر می کنم واقعا نظام پهلوی ساقط شد چون جوری بود که جامعه دیگر نمی خواست. من تعمد دارم در ذکر این مطلب، چون فکر می کنم که بالاخره یک زمانی جامعه ایران دوباره دیگر نخواهد خواست و متعاقبش حکومت نیز دیگر نخواهد توانست. این امید راسخ من است."

می خواهم این جا یک نقبی بزنم به وضعیت حال حاضر ایران. به نظر می رسد که بعد از جنبش سبز وضعیت ایران خیلی شباهت دارد به همان دوران پر از اضطراب و هیجان. همان اندازه احتمال و امکان تغییر در این کشور وجود دارد و در چنین وضعیت هایی قطعاً چنین گردهمایی هایی مورد توجه قرار می گیرد.

بله بدون شک. همه حاضران آن جمع هم باور داشتند که این به یک تغییر منتهی خواهد شد و چنین هم شد. هفتاد تا هفتاد و پنج درصدشان جوانان بودند. مطمئناً دانشجوها بودند و همین طور افرادی که من هیچ وقت تصورش را هم نمی کردم؛ آدم هایی از طبقه متوسط با زندگی های نسبتاً خوب و مرفه و مطمئن. یک حال و هوای عزیمت و حرکت را این شعرا و نویسندگان پدید آوردند. البته بعداً همانطور که ولفگانگ لئونارد نوشته، انقلاب فرزندان خودش را می خورد؛ دانشجوها و متفکران از انقلاب توسط بازاری ها و روحانیون کنار گذاشته شدند. در پاسخ به این سوال که چرا این انقلاب رخ داد داریوش همایون، وزیر اطلاعات و جهانگردی کابینه جمشید آموزگار تا آگوست ۱۹۷۸ ، یک کلام معروف لنین را استفاده کرد: "چون جامعه دیگر نمی خواست و حکومت دیگر نمی توانست ". من فکر می کنم واقعا نظام پهلوی ساقط شد چون جامعه دیگر نمی خواست. من تعمد دارم در ذکر این مطلب چون فکر می کنم که بالاخره در زمانی دیگر جامعه ایران دوباره نخواهد خواست و متعاقبش حکومت نیز دیگر نخواهد توانست. این امید راسخ من است.

http://www.bbc.com/persian/arts/2012/10/121013_l41_book_goethe_becker_interview.shtml
رسانه هنروادبیات پرس لیت | Create Your Badge
 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست