دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید
تماس سردبیر: perslit@gmail.com   نویساد و ارسال مطلب: info@perslit.com بایگانی پیوندکده بیانیه ها و برنامه ها سیاسی کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر

سگی مرده است
پابلو نرودا
برگردان از انگلیسی به فارسی: گیل آوایی
16 آوریل 2011

سگی مرده است
پابلو نرودا
برگردان از انگلیسی به فارسی: گیل آوایی
16 آوریل 2011

سگم مرده است
من او را در باغ خانه
کنار ماشین زنگ زده گور کرده ام

روزی درست در همانجا به او خواهم پیوست
اما حالا او رفته است با کت کرکی اش
رفتار بد و دماغ سردش
و من، ماتریالیست، که هرگز باور نکردم هیچ وعده الهی  در آسمان برای بشریت
باور دارم که هرگز وارد بهشت نمی شوم
بله من باور دارم که به یک بهشت قلمروی سگها می روم
جاییکه سگ من چشم به راه آمدن من است با تکان دادن دم خنده آورش به دوستی
آی، من از اندوهی در این زمین سخن نمی گویم
من از دست دادن یک دوست می گویم
دوستی اش برای من مانند یک جوجه تیغی در نمایاندن اقتدارش
دوستی یک ستاره دور
که صدا زده شد نه برای صمیمیت بیشتر، نه مبالغه
هرگز از سر و کول من بالا نرفت
که مرا از پشمش و آب دهانش پر کند
هرگز به زانوی من مالیده نشد
مانند سگان دیگری که از روی گرایش جنسی
نه، سگ من عادت داشت به من نگاه کند
توجهی که نیاز داشتم به من بدهد
که  شخص بی بهره ای چون مرا به فهمیدنش وا دارد
که سگ بودن، وقت هدر دادن بود
اما با چشمهای زلااتر از چشمان من
به من خیره می شد
با یک نگاهی که فقط برای من بود
همه ی مهربانی و زنده بودن پشمالویش
همیشه نزدیک من
هرگز زحمتم نداد
و بی درخواست چیزی
آی، چقدر برای من دمش را جنباند
وقتی با هم در ساحل قدم زدیم
درزمستان تنهایی ایسلا نگرا
جاییکه پرندگان زمستانی آسمان را پر می کرد
و سگ پشمالوی من بسویشان خیز بر می داشت
سرشار از حرکت دریا
سگ سرگردان من
زوزه کشان دور می شد
با بالا نگه داشتن دم طلاییش
رو در روی آب پاشان اقیانوس
بازی گوش بازیگوش بازیگوش
تنها سگی که می دانست چگونه شاد باشد
با استقلال ِ روح بی شرمشان
هیچ خدانگهداری برای سگ من که مرده است وجود ندارد
و ما هیچگاه نه حالا نه هرگز به یکدیگر دروغ نگفتیم
و حال او رفته است و من گورش کرده ام
و این همه با او در آنجاست

برگردان از زبان اسپانیایی به انگلیسی: آلفرد یانکائوئر



A Dog Has Died

Pablo Neruda

 

My dog has died.
I buried him in the garden
next to a rusted old machine.

Some day I'll join him right there,
but now he's gone with his shaggy coat,
his bad manners and his cold nose,
and I, the materialist, who never believed
in any promised heaven in the sky
for any human being,
I believe in a heaven I'll never enter.
Yes, I believe in a heaven for all dogdom
where my dog waits for my arrival
waving his fan-like tail in friendship.

Ai, I'll not speak of sadness here on earth,
of having lost a companion
who was never servile.
His friendship for me, like that of a porcupine
withholding its authority,
was the friendship of a star, aloof,
with no more intimacy than was called for,


with no exaggerations:
he never climbed all over my clothes
filling me full of his hair or his mange,
he never rubbed up against my knee
like other dogs obsessed with sex.

No, my dog used to gaze at me,
paying me the attention I need,
the attention required
to make a vain person like me understand
that, being a dog, he was wasting time,
but, with those eyes so much purer than mine,
he'd keep on gazing at me
with a look that reserved for me alone
all his sweet and shaggy life,
always near me, never troubling me,
and asking nothing.
Ai, how many times have I envied his tail
as we walked together on the shores of the sea
in the lonely winter of Isla Negra
where the wintering birds filled the sky
and my hairy dog was jumping about
full of the voltage of the sea's movement:
my wandering dog, sniffing away
with his golden tail held high,

face to face with the ocean's spray.

Joyful, joyful, joyful,
as only dogs know how to be happy
with only the autonomy
of their shameless spirit.

There are no good-byes for my dog who has died,
and we don't now and never did lie to each other.

So now he's gone and I buried him,
and that's all there is to it.



Translated, from the Spanish, by Alfred Yankauer

 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست