دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید
    سه شنبه ۳ ارديبهشت ۱۳۹۲ - ۲۳ آپريل ۲۰۱۳
تماس سردبیر: gilavaei@gmail.com   نویساد و ارسال مطلب: perslit@gmail.com بایگانی پیوندکده بیانیه ها و برنامه ها سیاسی کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر

طرحی برای یک نمایش:
دنیا را بدست بیاوری، چه سود اگر روحت را ببازی!
گیل آوایی
دسامبر2013

پیشگفتاری بر این طرح برای نمایش:
نادر و تراب دو شخصیت اصلی نمایش هستند. نادر یکی از نمادهای مزدورانۀِ  قدرت و سرکوبهای اجتماعی ست که دیگر بر سرکار نیست و به زندان افتاده است. و تراب نماد فقر،  اعتراض و جامعه سرکوب شده است. این دو شخصیت نمادین با هم در زندانند. نادر در تلاش جبران گناه و نیز آرامش وجدان خویش است و تراب بهانه / امکانی برای اوست. در اینجا تضاد برخورد او با تراب گویای یک تفاوت درونی و مهم است که کمک او به تراب نه بخاطر انسانیت یا کمک انسان به انسان بلکه بخاطر جبران گناه خود و آرامش خویش است که به تراب کمک می کند و به تراب برای چنین هدفی نیاز دارد.
نادر و تراب اگر چه با اسامی ایرانی اند اما چنین نمادهایی در هر جامعه از جهان ما می تواند باشند. از این نگاه به آن بصورت نمادین می نگریم.

صحنه:
داخل - سالن نمایش -  برای تماشاچی، همه جای صحنه تاریک است. سیاهی مطلق.

دیواری رو در روی تماشاچیان از یک سو تا سوی دیگرِ صحنه کشیده شده است. دیواری تماماً سیاه. این دیوار سیاه را می شود با استفاده از تاریکی سالن یا پردۀ سیاه صحنه سازی نمود.
فضای نمایش از صحنه تا تماشاچیان تماما در تاریکی ست.  در گوشۀ سمت راست دیوار ( با توجه به سیاهیِ اولیه، معلوم نیست که این گوشۀ دیوار، یا وسط دیوار است. اما صحنه هایی که دنبال می شود، گوشه بودن آن را می نمایاند. منظور از گوشه بودن این صحنه، درواقع بیان پشتِ پرده آنچه است که در ظاهر جهان ما اتفاق می افتد.). در وسط همین گوشه از سمت راست دیوار، به آهستگی نقطه ای سفید روشن نمایان می شود. موسیقی ای با شروع نقطۀ روشنایی شروع می شود. موسیقی می تواند درآمدِ نی نوا، اثر استاد حسین علیزاده و یا قطعه ای از سنفونی شورِ امیرُف ( یا قطعه ای از کارمینا بورانا اثر کارل اورف) باشد.
پس از لحظه ای کوتاه از موسیقی و روشن شدن نقطۀ روشن تا حدی که صفحۀ پخش اسلاید کاملا مشخص می شود،  نمایشِ اسلایدی با تصویر سیاهپوستی تکیده و استخوانی که در میان زباله ها غذا می جوید، شروع می شود. پس از نمایان شدنِ کامل این تصویر، تصاویر مشابۀ دیگری از امریکای لاتین، خاور دور که در فواصل آن عکسهایی از معامله گران بین المللی بویژه اسلحه و نفت و طلا با تجمل و شکوه ظاهری روحانیت ادیان بویژه مسیحیت و اسلام، نشان داده می شود، پخش می گردد. این تصاویر باید بصورتی میکس شوند یعنی تصویر روی تصویر در پی نمایشِ پی در پی تصاویر دنبال شوند. این عکسها به  ترتیب با عکسهایی از خاورمیانه و ایران دنبال می شوند. تِمِ عکسها بگونه ای باید باشد که این مفاهیم را برساند: فقر- غارت-سرکوب- ناآگاهی.

صحنه نمایش پخش اسلاید

موسیقی:
موسیقی نی نوا ( یا شور امیروف ) پخش می شود. تصویرها به چهره هایی می رسند که اولین بازیگران صحنه را نشان می دهند.

درآمد:
پخش دکلمۀ شعر که صدای غالب بر فضای صحنه است:

از سمتِ دیگرِ دیوار( سمت چپِ دیوار نقطۀ مقابل سمت راست که اسلاید از آنجا نشان داده شد) نقطه ای روشن به آهستگی بزرگ و بزرگتر می شود. در گذار روشنای این نقطه، قامتِ دو نفر نمایان می شود.
دو نفری که پدیدار می شوند،  یکی بنام تراب، از پا افتاده و زخمی و شکنجه شده؛ و دیگری بنام نادر با ظاهری که مرفه و مرتب و  تمیز می نماید، در حالیکه دستی ازتراب را دور گردنش انداخته و خود کمر و دست او را گرفته بطرف میانۀ صحنه کشان کشان می آورد. 

در حالیکه از کنارۀ انتهای چپِ صحنه دو نفر بطرف میانۀ صحنه می آیند. تراب  بشکل دردناکی  از دردِ جای جای بدنش می نالد و نادر او را بشرحی که رفت کشان کشان می آورد و به دلداری اش می گوید:
- کمکت می کنم. با تو هستم. تنهات نمی ذارم.  کمی تحمل کن. می رسیم. می رسیم. اینطور هم نمی مونه. آه ....رسیدیم. اره... همین....همین.

صحبتهای دو نفر پُشتزمینۀ صداییِ دکلمۀ این شعر است که غالب بر همۀ صدا و موسیقی می شود:

نه خرمن
نه پتک
نه جنگل
نه تفنگ
نه مشت
نه سیاهی لشکر
انسانم
داد ِمن بیداد نیست
خاک ِمن نه از برای مرگ
خاک من نه از برای گور
خاک من
برای زندگیست
همچون هر نفس از اسمان بی دریغ
همچون هر گام بر خاک تا بی نهایت مهر

من انسانم
بندگی هیچ اللهی از من نیست
و نیستم از آن هیچ اللهی هم
آفرینش مرا به الله ربط داده اند
به هراس از هر انکار
و من  بی هراس
هیچ اللهی به رسمیت نمی شناسم
من
انسانم

زندگی به مرگ
حقارت عریانیست به انسان بودنم
تفسیری وارونه از بایسته های من

من انسانم
این جهانی ام
فلسفه ی وجودی من زندگی ست
با مرگ برای بودنم بیگانه ام
کرامت من بالندگی من است
عشق جاودانگی من
آرزوهای من
آبی بی انتهای زیبایی ستودن

پیوند  آب و آتس وباد و خاک
و رستگاری من
پاکی ِهمه ی من است
نشانه ی انسان بودن
وانسانی زیستن

من انسانم
نه خرمنی برای غارت
نه پتکی برای نان که بمانم
جنگلی نیستم از برای جنگ که حقی بستانم
خود بستایم
من انسانم
به تمامی ِ زنده بودن و زندگی
در پیچ و تاب هیچ اما و اگری
تعریفم نیست
انسانم.

نادر هن هن می کند. خسته شده است. رمق ندارد. تراب ناله می کند. از درد داد می زند.
یک لحظه سکوت می شود. روشنایی روی دو نفر گسترده تر می شود. دو صندلی را نشان می دهد. نادر و تراب کشان کشان به دو صندلی می رسند.

نادر
اینجا بشین ببنیم چیکار میشه کرد.

نادر کمکش می کند. روی صندلی می نشاندش. تراب که از درد بخود می پیچد با همان حالت سر راست می کند. به چهره نادر خیره می شود.

تراب
قیافه ات واسه من آشناست. کجا دیدمت؟

نادر
تو هم قیافه ات برام خیلی آشناست. حس می کنم همیشه ترو دیدم.

تراب
اهل کجایی؟

نادر
الان اهل همینجام که تو هستی.

تراب
مگه قبلا کجایی بودی؟

نادر
اهلِ باد. اهل هرکی زر و زورش بیشتر بود.

تراب
پس وضعت خوب بود. گُشنه نبودی!

نادر
تا سیری چی باشه!

تراب
همیشه یه چیزی داشتی بخوری!

نادر لبخند می زند. سعی می کند او را مشغول بدارد. تراب پایش را جمع می کند از درد ناله می کند. نادر دست به شانه اش می گذارد با حالتی که حواسش را پرت کند، می پرسد:

نادر
تو تا حالا عاشق شدی؟

تراب
ها!؟

نادر
عاشق؟

تراب
کی!؟

نادر
بابا عاشق! عاشق شدی؟ عشق!

تراب
چی!؟

نادر
عشق!

تراب
ها.....آره!

نادر
چطور بود؟

تراب
نیگاش می کردم!

نادر
فقط!

تراب
آره!

نادر
بهش نگفتی!؟

تراب
چی می گفتم!

نادر
که عاشقشی!

تراب
من!؟

نادر
آره تو!

تراب
آخه بهم نمی اومد.

نادر
یعنی چی بهت نمی اومد؟

تراب
خوب فرق داشتم.

نادر
چی فرق داشتی؟

تراب
من....من..... همه ام پاره پوره بود. نمی تونستم برم که....

نادر
عشق که به این چیزا نیست!

تراب
ا....چی چی به این چیزا نیست! همه شون از ما بهترون بودند. باهاشون اصلا جور نمی اومدم تا چه برسه به.....

نادر
ای بابا اینا چی یه می گی! می رفتی! حالا چطوری بود؟

تراب
همه چی بود. هر چی که بگی. تمومه دنیا بود. تا دلت بخواد.....

نادر
می رفتی می گفتی......

تامی
گفتنی نبود که.....

نادر
یعنی چی گفتنی نبود پس.......

تراب
خوردنی بود

نادر
خوردنی!؟

تراب
آره

نادر
تو چی داری می گی!؟ عشق که خوردنی نیس...

تراب
ده...همین دیگه! یه عشقی داره یه شکمه سیر بخوری....اونام اون چیزایی که خوابش رو نمیشه دید!

نادر
بابا من میگم عشق. عاشقی....... تو عشق نمی دونی چی یه؟

تراب
خوب همین که دوست داری دیگه. همین عشقه. عشق دوست داشتنه دیگه. منام دوست داشتم. خیلی دوست داشتم.....

نادر
نمی فهمم چی می گی.....

تراب
ا....من! من.... دارم به تو جواب میدم خوب. مگه نپرسیدی تا حالا....

نادر
آره. ولی عشق وُ عاشقی به این چیزا ربط نداره!

تراب
ده....داره دیگه.....یه عشقی داشت اگه میشستم یه شکمه سیر می خوردم. هر چی که دلم می خواست. همه چی هم لامصبا رو میز چیده بودن.....

نادر
منظورت غذاست!

تراب
ها! بله! تاحالا گشنه ات شده هیچی نداشته باشی!

نادر
آره.... خیلی کم.

تراب
من همۀ عمرم گشنگی کشیدم!

مکث:
نادر به فکر فرو رفته است. جوری که به گذشته فکر کند. تراب را روی یکی از صندلی ها می نشاند. همچنانکه دستی بر شانه او گذاشته و نوازشش می دهد، گذشته را مرور می کند.

قطعۀ کوتاهی از موسیقی نی نوا پخش می شود. این قطعه با صداهای نا مفهومی پیوند می خورد

صداهایی از گفتگوها شنیده می شود. نامفهوم است. برای چنین صداهای نامفهوم می توان بخشهایی از گردهمایی ها/بحثها را میکس کرد. میان صداهای نامفهوم ناگاه منولوگی بلندتر و مشخص تر بگوش می آید:

صدای 1
دمکراسی که واسه مردم، مردمی که همه از اون میگند، نیست. دمکراسی واسه پاپتی هایی مثه تو نیست احمق جان!

صدای 2
دمکراسی یعنی مردم خودشون حکومت می کنند. خودشون همه کاره اند. ....

صدای 1
مشکل اینه که این کُدِ مردم خر کن رو نمی گیری. حواست نیست. این جور که دوست داری باشه می بینیش معنیش می کنی. دمکراسی حقوق بشر...اینا همه اش واسه رد گم کردنه. مردم که این مردمِ با مفهموم عامه اش نیست. مردم که اینقدر واسه اون سر و دست میشکنند، برای خر کردن سیاهی لشکر در همه جاست. در اصل مردم کسانی اند که زر و زور دارند. کسانی که قدرت دارند. کسانی که دولت و مجلس راه میندازند خودشون در سایه اند. مردم اینها هستند. بستگی داره کدوم طرفی باشی. یه طرف لِنگت همیشه هواست یه طرف نونت تو روغنه.

صدای 2
تو کدوم طرفی هستی!؟

صدای 1
معلومه! طرفی که نونم توو روغن باشه.

صدای 2
تو هم یه پیچ و مهرۀ این ماشین مردم کش و مردم خر کن هستی پس!

صدای 1
همه، پیچ و مهرۀ این ماشینیم! وقتش برسه دستها رو می شه. هیشکی دستکش به دست تا آخر نمی مونه. یه سال به دو سال نکشیده همه چی رو میشه!

صداهای نامفهموم بیشتر می شوند. این صداها با موسیقی میکس شده و بگوش می رسد.

موسیقی:
پیش در آمدِ نی نوا علیزاده پخش می شود.

فضاسازی:
در اینجا اسلایدی از  تصاویر اعتصاب کارگران/تظاهرات خیابانی تهیدستان، نشان داده می شود که با تصاویری از کلیسا و مساجد با شکوه میکس می شوند. مامور پلیس همراه با پلیس مخفی که در همکاری با پلیس مامورمخفی بودنش بیان می شود، در سرکوب خیابانی نشان داده می شود. مامور پلیس دو خیابان خواب را بازداشت می کند. عکسهایی از دستگیری و سرکوب تهیدستان در جای جای جهان نشان داده شود.

عکسهای اسلاید نشان داده شود:
این عکسها هم در اینترنت قابل دسترسی ست

 

اسلاید به عکسی ختم می شود و به ادامۀ نمایش پیوند می خورد که مردی را روی نیمکت در پارک یا خیابانی جمع شده، در خود فرو رفته، نشان از فقر و بیکاری و ناچاری دارد، میان مردمی که بی تفاوت می گذرند، نشان می دهد.

تراب
کدوم طرفی بودی؟

نادر
نونم تو روغن بود همیشه.

تراب سر بلند می کند. از درد آه می کشد. ناله ای می کند. با صدایی که از ته چاه بیاید می پرسد:

تراب
پس با من چی می کنی!؟ من که لِنگ به هوای مادرزادی..................

نادر
می دونی چیه! "دنیا رو هم اگه بدست بیاری وقتی روحت رو ببازی، چی فایده ای برات داره !؟"  آدمی که فقط به همین نون و آب نیست!

تراب
پس عروست کردند!

نادر
یه چیزی همیشه توو  آدم مثه سایه آدم رو دنبال می کنه. آدمُ محاکمه می کنه. یه چیزی که آرومت نمی ذاره. یه چیزی که مثه سایه ات با تویه. می دونی! یه جایی می رسی که ته مه های خودت یه چیزی ترو تکون میده ترو بخودت میاره. به دور و برت نیگاه می کنی به بچه ات به دوستات به هزار چیزایی که باهاشون همیشه روبرویی. یِهو از خودت می پرسی کجای کاری!؟ ترق و تروقی بلند بشه، اونایی که خودشون رو بستند، در میرند ما می مونیم و تاوان میدیم. نه نونت بدادت می رسه! نه نامی داری که واسه اش واستی. ننگ چیزی یه که دنیا هم از خودت بجا بذاری، نمی تونه اونو بپوشونه. منم یه جوری یه جایی بریدم دیگه! نمی دونم چطور شد چی شد یه وقتی بخودم اومدم که از همه شون.......

تراب
طرف عوض کردی! اون طرفی دیگه نیستی پس! تا کجاش رفتی باهاشون....

نادر
تا اونجایی که از خودم هم بریدم...می فهمی بریدم! تا اونجایی که همۀ زخمای تو، حتی بدتراش تووی من هست. مثه خوره داره منو می خوره. آتشم می زنه. داره......

تراب حرکتی می کند. از درد چنان ناله ای می کند که به گریه می افتد. داد می زند:

تراب
آخه چرا! این لامصب چی میخواد از من.! داره می کشه منو....

نادر بغلش می کند. نوازشش می کند. نگران است. روی صندلی او را جابجا می کند. در وضعیتی قرار می دهد که راحت تر بتواند نفس بکشد. سرش خم می شود. دستش بی حرکت می ماند. پایش حس ندارد. شُل وُ وِل، رها می شود.
نادر او را از صندلی بر می گیرد و روی زمین درازش می کند. صندلی را کنار می کشد. بالای سرش می نشیند. با خودش می گوید:

نادر
لامصب نمیری باهات کار دارم هنوز. نباید بمیری. نباید بمیری می فهمی! باید بمونی. حالا که........

به سرِ تراب دست می کشد. دستش را می گیرد. حس ندارد. تراب وا رفته بی حرکت افتاده است. نادر سرش را به دهانش نزدیک می کند. هوایی از آن بیرون نمی آید. مایوس است. آه می کشد. بغضش می گیرد. با خودش می گوید:

نادر
با تو هنوز تموم نکردم لامصب. نباید بمیری. می فهمی. نباید بمیری. حق نداری بمیری. تنهام نذار اینجا. هنوز.....هنوز..... خیلی کار دارم. اینهمه مثه خوره داره من رو می خوره، تنهام نذار. بمون خودم را پاک کنم خودم رو راحت کنم. بمون اول من برم بعد....بعد.... هر جهنمی خواستی برو....... نباید بری.... نباید بمیری. حق نداری. می فهمی. حق نداری بمیری..........

صدای آهستۀ موسیقی پخش می شود. زمینۀ صدای حرف زدنهای نامی می شود. نامی ادامه می دهد:

نادر
من....من.... به تو بیشتر از تو به من، نیاز دارم......بمون کمکم کن.....تو...... تو..... باید بمونی.......من....من.... منم که باید برم نه تو.

 

پایان نمایش می تواند با دکلمۀ این شعر با زمینۀ موسیقی نی نوا یا شور امیروف باشد:

روزگار غم انگیزیست همراه

روزگار غم انگیزیست همراه
وقتی بجای نان، تفنگ
بجای کتاب
بمب!

وقتی الماس ِخون به گردن ویکتوریا تاب می خورد
لندن هورا می کشد
آنتورپ بازار گرمی
آمستردام نرد دلار می بازد نیویورک را
شانگهای میلیارد میلیارد سرخ می کند
توکیو
دهلی
ریو
اوتاوا
دستها ی کاسه زیر نیم کاسه  می شوند

هیپوکریت دیلمات
دیپلماسی ریاکارانه
به دمکراسی ِ جهان آب می دهد

یک قرن آپارتاید
زنده باد ماندلا سر می کشد لا جرعه!
سیاه هنوز در به همان پاشنه می چرخاند سو وِتو

 

آه
دیگر چه انتظار
الله
تاخت می زند
ریاکار
یکه  تازی

مشتهای گرده به تاراج
کابل
پیشاور
مگادیشو
خارطوم
وای
قحطی وُ جنگ
کشتن به انتحار
این است طوفان درو کردن
آنان که باد می کارند

جهان ریاکار
به ریاکاری
کرامت انسان می پاید
حقوق انسانی!

 

پایان

 

من انسانم: گیل آوایی /1 فوریه 2011
اقتباس از کلماتِ مشهوری از ماتیو Matthew : چه سودی عایدِ یک مرد می شود اگر همۀ دنیا را بدست بیاورد و روح خودش را از دست بدهد؟"

 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست