تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده   کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید
چهار شنبه ۳ آذر ۱۳۹۵ - ۲۳ نوامبر ۲۰۱۶

دیروز
هاروکی موراکامی
昨日
村上 春樹
 
YESTERDAY
HARUKI MURAKAMI
ترجمه فارسی: گیل آوایی


Philip Gabriel

فیلیپ گابریل Philip Gabriel مترجم توانای زبان ژاپنی به انگلیسی ست و بسیاری از آثار معاصر ادبی ژاپن از جمله  آثار هاروکی موراکامی را به انگلیسی ترجمه کرده است. او برنده جایزه ادبی 2001ساساکاوا Sasakawa برای ادبیات ژاپن می باشد.
فیلیپ گابریل استاد و رئیس بخش مطالعات شرق در دانشگاه آریزونای آمریکاست. داستان " دیروز" نیز توسط دکتر فیلیپ گابریل به انگلیسی ترجمه شده و نیویورکر آن را منتشر کرده است.
.....


Haruki Murakami هاروکی موراکامی

هاروکی موراکامی (به ژاپنی: 村上春樹 ) (زاده ۱۲ ژانویه ۱۹۴۹) نویسنده برجسته ژاپنی و خالق رمان کافکا در ساحل و مجموعه داستان بعد از زلزله است. داستان‌های او اغلب نهیلیستی و سوررئالیستی و دارای تم تنهایی و ازخودبیگانگی است.
موراکامی در ۱۲ ژانویه ۱۹۴۹ در کیوتو ژاپن به دنیا آمد. در سال ۱۹۶۸ به دانشگاه هنرهای نمایشی واسدا رفت. در سال ۱۹۷۱ با همسرش یوکو ازدواج کرد و به گفته خودش در آوریل سال ۱۹۷۴ در هنگام تماشای یک مسابقه بیسبال، ایده اولین کتابش "به آواز باد گوش بسپار" به ذهنش رسید. در همان سال یک بار جاز در کوکوبونجی توکیو گشود. در سال ۱۹۷۹ اولین رمانش به آواز باد گوش بسپار منتشر شد و در همان سال جایزه نویسنده جدید گونزو را دریافت کرد و در سال ۱۹۸۰ رمان پینبال (اولین قسمت از سه گانه موش صحرایی) را منتشر کرد. در سال ۱۹۸۱ بار جازش را فروخت و نویسندگی را پیشه حرفه‌ای خودش کرد. در سال ۱۹۸۲، رمان تعقیب گوسفند وحشی از او منتشر شد که در همان سال جایزه ادبی نوما را دریافت کرد.
در اکتبر ۱۹۸۴ به  شهر کوچک فوجیتساوا در نزدیکی کیوتو و در سال ۱۹۸۵ به سنداگایا نقل مکان کرد. در سال ۱۹۸۵، کتاب سرزمین عجیایب و پایان جهان را منتشر کرد که جایزه جونیچی را گرفت.
رمان جنگل نروژی، که گاه به اشتباه چوب نروژی نیز ترجمه می‌شود، در سال ۱۹۸۷ از موراکامی منتشر شد. در سال ۱۹۹۱ به پرینستون نقل مکان کرد و در دانشگاه پرینستون به تدریس پرداخت. در سال ۱۹۹۳ به شهر سانتا آنا در ایالت کالیفرنیا رفت و در دانشگاه هاوارد تفت به تدریس مشغول شد. او در سال ۱۹۹۶ جایزه یومیوری را گرفت و در سال ۱۹۹۷ رمان زیرزمینی را منتشر کرد. در سال ۲۰۰۱ به ژاپن بازگشت.

برگرفته از ویکیپدیای فارسی

دیروز
هاروکی موراکامی
昨日
村上春樹
YESTERDAY
HARUKI MURAKAMI

برگردان فارسی: گیل آوایی
28 جون 2014

تا جاییکه می دانم تنها کسی که تاکنون شعرهای ژاپنی را واردِ " دیروز"  ترانۀ  بیتلز " کرده ( و آن هم خواسته با لهجه کانسایی نه لهجۀ دیگر)، کسی بود به نام کیتارو . او عادت داشت به شکل خاص خودش این آواز را وقتی حمام می کرد بخواند.
دیروز
دو روز پیش از فرداست
روزِ پس از دو روزِ پیش.

تا جاییکه بیاد دارم اینطور شروع می شد. اما مدت درازی ست که که نشنیده ام و نمی دانم چه برسر آن آمد. هرچند  شعرهای کیتارو از آغاز تا پایان تقریبا بی معنی، نامفهوم بود که ربطی به کلمات اصلی شعر نداشت.
آن آهنگ آشنای عاشقانۀ ملانکولی، آمیخته با لهجه ملایم کانسایی - که می توانی وارونۀ ترحم بنامی اش – برای ترکیبی عجیب، یک انکار جسورانه هر چیز سازنده ای، ساخته شد. حداقل بنظر من اینطور می آمد. آن وقتها من فقط می شنیدم و سرم را تکان می دادم. می توانستم به  آن بخندم اما در عین حال می توانستم نوعی معنی نهفته در آن را حس کنم.
در آغاز من با کیتارو در یک کافی شاپ نزدیکِ دانشگاه واسِدا   آشنا شدم. جاییکه با هم بصورت نیمه وقت کار می کردیم. من در آشپزخانه کار می کردم و کیتارو پیشخدمت بود.  زمانی که  خلوت بود، عادت داشتیم زیاد حرف بزنیم. هر دونفرمان بیست سال داشتیم، زادروزمان فقط یک هفته فرق داشت.
یک روز گفتم:

  1. " کیتارو اسم غیر عادی ای ست"

کیتارو سرش را تکان داد و با لهجه کانسایی گفت:

  1. " آره. حتمن"
  2. "تیم بیسبال لوته ، توپ اندازی داشت که همین

اسمش بود"

دو نفرمان هیچ پیوندی با هم نداریم. نه اسمی چنان معمول! هرچند شاید یک ارتباطی در جایی بوده باشد کسی چه می داند."
من دانشجوی سال دوم دانشکده ادبیات در دانشگاه واسِدا بودم. کیتارو از آزمون ورودی رد شده بود و داشت دوره آمادگی می گذراند تا دوباره امتحان دهد. در واقع دو بار در امتحان رد شد.  ولی طوری که کار می کرد از کجا می توانستی بدانی. بنظر نمی آمد که وقت زیادی برای درس خواندن می گذاشت. وقتی آزاد بود زیاد می خواند اما هیچ یک از آنها در ارتباط با امتحانش نبود – بیولوژی جیمی هندریکس ، کتابهای مسائل شوگی . " پیدایش جهان از کجاست؟" و مثل اینها. به من گفت که در اوتا وارد توکیو، محلی که پدر و مادرش زندگی می کردند برای رفتن  به مدرسه آماده شد.
شگفتزده پرسیدم:

  1. " اوتا وارد؟" ولی مطمئن بودم که تو از کانسایی هستی."
  2. " اصلا. در دننچوفو بزرگ شدم."

این دیگر واقعا گیجم کرد.
پرسیدم:

  1. " پس چطور با لهجه کانسایی حرف می زنی؟"
  2. "خودم خواستم. همینطور تصمیم گرفتم آن را یادبگیرم"
  3. "خودت خواستیش؟"
  4. " آره. سخت مطالعه کردم. ببین؟ افعال، اسامی، - تمامِ نُه یارد . درست مانند تحصیل زبان انگلیسی یا فرانسه. برای آموزش به کانسایی رفتم حتی."

بنابراین کسانی هم بودند که لهجه کانسایی را مثل اینکه یک زبان خارجی باشد، می آموختند؟ برایم تازگی داشت. مرا واداشت دوباره بفهمم  که توکیو چقدر بزرگ بود و چه چیزهایی بودند که نمی دانستم. داستان " سانشیرو " را بیادم انداخت. داستان یک پسر دهاتی خاصی که  اطراف شهری بزرگ می گشت.
کیتارو شرح داد:

  1. بعنوان یک بچه طرفدار سفت و سختِ " ببرهای هانشین بودم. هر وقت در توکیو بازی داشتند می رفتم. ولی هر وقت روی نیمکتها با مردم می نشستم و با لهجه توکیو حرف می زدم کسی محلم نمی گذاشت. نمی توانستی جزئی  از مردم انجا می شدی، می دانی؟ برای همین گفتم که باید لهجه کانسایی را یاد بگیرم و مثل سگ جان کندم تا فقط بتوانم آن را یاد بگیرم"
  2. بسختی می توانستم باور کنم" پس این انگیزه ات بود؟"

کیتاور گفت:
- " درسته. همین است که ببرها چقدر برایم مهم بودند." حالا همه جا با لهجه کانسایی حرف می زنم – در مدرسه در خانه حتی وقتی در خواب حرف می زنم. لهجه ام تقریبا کامل است. اینطور فکر نمی کنی؟"
گفتم:

  1. " یقینا. شک نداشتم که تو از کانسایی هستی."
  2. " اگر نیرویی که برای یادگیری لهجه کانسایی گذاشتم برای آزمون ورودی می گذاشتم، مانند الان دوبار از آزمون رد نمی شدم"

جدی می گفت. حتی همین شیوۀ گفتن منظورش هم مانند کانسایی ها بود.
پرسید:
- " خوب تو اهل کجا هستی؟"

گفتم:

  1. " کانسایی نزدیک کوبی "
  2. " نزدیک کوبی؟ کجا؟"

پاسخ دادم:

  1. " اشیا "
  2. " واااااو جای قشنگیه. چرا از اول نگفتی؟"

توضیح دادم. وقتی کسی می پرسید اهل کجایی و می گفتم اهل آشیا هستم همیشه فکر می کردند که خانواده ام ثروتمند هستند. ولی همه جور آدم در اشیا بودند. مثلا خانواده ام چندان ثروتمند نبود. پدرم در یک شرکت دارویی کار می کرد و مادرم یک کتابدار بود. خانه ما کوچک و ماشین ما یک کرولا ی رنگ کرم بود. برای همین هم وقتی کسی می پرسید کجایی هستی همیشه می گفتم نزدیک کوبی. اینطور آنها در مورد تصوری از پیش نمی داشتند که از خانواده ثروتمند باشم.
کیتارو گفت:
- " ای بابا پس ما هر دونفر بنظر مثل همیم. " نشانی ام دوننچوفو- محله طبقه ثروتمند – است ولی خانه ام درردیف خانه های درب و داغان آنجاست. خانۀ فقیرانه هم. باید یک بار بیایی. جا می خوری( متعجب می شوی-م). این یک جور دِنِنچُوفو است؟ نه امکان ندارد! ولی دلیلی ندارد نگران چیزی مثل آن باشی. آره؟ این فقط یک نشانی است. مخالفش نیستم
- ضربه  ای کاری به او زدم وقتی که با این حقیقت مواجهش کردم که من از دن-نن-فو هستم. مثل اینکه از این خوشت آمده؟"
تحت تاثیرش قرار گرفتم. و از این پس با هم دوست شدیم.
تا اینکه از دبیرستان فارغ التحصیل شدم. غیر از لهجه کانسایی به هیچ لهجه دیگری حرف نمی زدم ولی همه در توکیو فقط یک ماه طول کشید تا یک توکیویی کامل بشوم. از اینکه چطور سریع با محیط خو می کنم، متعجب می شوم. شاید من شخصیتی مثل آفتاب پرست که سریع نسبت به محیط رنگ عوض می کند، دارم. یا شاید استعداد یادگیری زبان در من بیشتر از آدمهای دیگر است. هرکدام از اینها که باشد، هیچ کس باور نمی کرد من واقعا اهل کانسایی باشم.
دلیل دیگری که باعث شد به لهجه کانسایی حرف نزنم این بود که می خواستم کاملا یک شخص متفاوتی باشم.
وقتی برای شروع دانشگاه از کانسایی به توکیو آمدم مانند یک قطار سریع السیر، هیجده سال از عمرم را مرور کردم و فهمیدم که تقریبا هر آنچه که بر من گذشته شرم آور است. اغراق نمی کنم. – اصلا نمی خواستم هیچ یک از گذشته ام را بیاد بیاورم- اینقدر که اندوهبار بود. هرچه بیشتر در باره زندگیِ تا آن وقت، فکر می کردم، بیشتر از خودم متنفر می شدم. اینطور نبود که هیچ خاطره خوشی نداشتم – داشتم. چندتا خاطرات خوش داشتم. ولی اگر به آن خاطرات بی شمارِ شرم آور و دردناک را می افزودی، هیچ بود. وقتی فکر کردم که چطور داشته ام زندگی می کردم، چطور زندگی را پی می گرفتم، خیلی مبتذل، به شکل بدبختانه ای بی معنی و بی هدف بود. یک زندگی آشغالیِ باسمه ایِ طبقۀ متوسطی و می خواستم همه اش را جمع کنم در یک کشویی بگذارم. یا اینکه به آتشش بکشم و دودش را تماشا کنم که چطور هوا می رود.( هرچند اینکه چه جوری دودی از آن برمی خواست، اصلا تصوری هم از آن ندارم). به هر حال می خواستم از همۀ آن خلاص شوم و بعنوان یک انسان متفاوتی زندگی تازه ای را در توکیو شروع کنم. کنار گذاشتنِ لهجه کانسایی عملا ( مانند یک چیز نمادین) راهی برای این بود چون در جمعبندی نهایی، زبان است که نشان می دهد ما از چه مردمانی هستیم. حداقل این چیزی ست که در سن هیجده سالگی بنظرم می آمد.
کیتارو از من پرسید:

  1. " شرم آور؟ چه چیزی آنقدر شرم آور بود؟"
  2. " هر چه که بگویی"
  3. " اینکه با مردم خودت نبودی؟"

گفتم:
- " خوب. بودم" ولی باز هم شرم آور بود. همین که با آنها باشم باعث خجالتم می شد."

کیتارو گفت:
- " آدم عجیبی هستی. می دانی؟ با مردم خودت بودن کجایش شرم آور است؟ من با مردم خودم زمانهای خوشی دارم."

من نمی توانستم واقعا توضیح دهم. اینکه چه چیزی آنچنان بد است که یک کُرولای رنگ کرم شکلاتی داشته باشی؟ نمی توانستم بگویم. پدر و مادرم حاضر به خرج کردن برای اینکه ظاهر خوبی داشته باشند، نبودند. همه اش همین بود.
- " پدر و مادرم همیشه به کارم دخالت می کردند چون خوب درس نمی خواندم. از آن متنفر بودم ولی چه می توانستم بکنم؟ کارشان این بود. تو باید به گذشته ات نگاه کنی. می دانی؟"

گفتم:
-" تو راحت کنار می آیی. اینطور نیست؟"

کیتارو پرسید:

  1. " دوست دختر داری؟"
  2. " الان ندارم"
  3. " ولی پیشتر داشتی؟"
  4. "کمی پیشتر داشتم"
  5. " از هم جدا شدید؟"

گفتم:

  1. " درسته"
  2. " چرا از هم جدا شدید؟"
  3. " داستانش زیاد است. نمی خواهم درباره اش حرف بزنم"
  4. " خواست که با هم رابطه جنسی هم داشته باشید؟"

سرم را تکان دادم:

  1. " نه. کاملا"
  2. " برای همین از هم جدا شدید؟"

در باره اش فکر کردم.:

  1. " بخشی از ماجراست"
  2. " ولی گذاشت که به مرحله سوم ماجرا برسی؟
  3. " تقریبا تا آن مرحله"
  4. " دقیقا تا کجا پیش رفتید؟"

گفتم:

  1. " نمی خواهم درباره اش حرف بزنم"
  2. " این یکی از آن شرم آورهایی ست که گفتی؟"

گفتم:
- " آره"

کیتارو گفت:
" بابا تو هم چه زندگی پیچیده ای داشتی"

اولین بار که کیتارو ترانۀ " دیروز " را با یکی از آن آوازهای احمقانه که وقتی در حمام خانه اش در دننچوفو می خواند شنیدم( آوازی که علیرغم آنچه که از خانه اش گفته بود چندان خانۀ فقیرانه در محله خانه های درب و داغان نبود ولی بزرگتر از خانه من در آشیا بود حداقل به شکل ظاهری که خانه ام داشت. نبود- و تصادفا ماشینی در ماشینروی خانه اش بود یک ماشین گلف آبی، یکی از مدلهای تازه بود). هر وقت کیتارو به خانه می آمد، بلافاصله همه چیز را می انداخت و به حمام می رفت. و یک بار در حمام مدت طولانی ای ماند. برای همین هم من صندلی ای در  رخت کن گذاشتم و همانجا نشستم با او از میان در کشویی حمام که کمی باز بود حرف زدم. این تنها راهی بود که از گوش دادن به گله های مادرش اینکه پسرش چه کارهایی می کند ( همیشه هم شکایتهایش از این بود که پسرش چقدر عجیب و غریب است و چقدر به تحصیل نیاز دارد...)
به او گفتم:

  1. " این آوازها چندان هم جالب نیستند. " طوری است که انگار داری سعی می کنی این آواز " دیروز" را به مسخره بگیری."
  2. " زیاد خودت را مثل آدمهای با هوش نشان نده. من این آواز را به مسخره نمی گیرم. خاطرت باشد که جان عاشق این بازی کلمات و بی معنی ها بود. درسته؟"
  3. " ولی پاول است که این کلمات رو نوشت و آهنگ برای ترانه " دیروز" ساخت"
  4. " مطمئنی؟"

گفتم:

  1. " صد در صد" " پاول خودش این ترانه را سرود و خود ش در استودیو با گیتار ضبط کرد. یک کوارتت سیمی( زهی) بعدا به آن اضافه شد ولی بیتل های دیگر به هیچ وجه نقشی در آن نداشتند. آنها فکر می کردند برای یک ترانۀ بیتلها شعر مناسبی نیست. "
  2. " واقعا؟ من افتخار دانستن چنان اطلاعات محرمانه را ندارم"

گفتم:
-  " اطلاعات محرمانه نیست. خقیقت شناخته شده ای ست"
صدای کیتارو از انبوهی از بخار بگوش رسید که:
-  " کی اهمیت میده. اینها فقط جزئیاته" " من فقط دارم در حمام خانه خودم می خوانم نه دارم ضبط می کنم نه کسی را می آزارم. نه به حق انتشار کسی تجاوز می کنم.
تو هم حق نداری گله کنی."

و با صدای بلند خندید.  صدایش صاف و بلند بود. بخصوص که در بخش بلند آواز بخوبی شنیده می شد. می توانستم بروشنی بشنوم که آب را مانند یک هماهنگی با آوازش پخش می کند. شاید باید با او می خواندم که تشویق می شد اما نمی توانستم خودم را به خواندن با او وا دارم. اینکه تمام وقت روی صندلی بنشینم و با او از میان در شیشه ای حرف بزنم که تنها نباشد، چندان خوشایند نبود.
پرسیدم:
- " چطور می توانی آن همه در حمام  باشی و خودت را بشوری؟ بدنت باد نمی کند؟

کیتاور گفت:

  1. " وقتی در حمام دارم خودم را می شورم همه فکرهای خوب به ذهنم می آیند"
  2. " منظورت فکرهای خوب مثل همان آواز " دیروز" است؟"

کیتارو گفت:
" خوب. این یکی از آنهاست"

پرسیدم:

  1. " بجای آن همه ماندن در حمام و فکر کردن به چیزهای خوب، بهتر نیست برای آزمون ورودی بخوانی؟"
  2. " خدای من. تو که آدم حالگیری نیستی. مادرم هم دقیقا همین چیزها را می گوید. برای این چیزهای بزرگترها  را گفتن کمی جوان نیستی؟"
  3. " ولی دو سال است که برای آزمون ورودی داری زور می زنی. خسته نشدی؟"
  4. " صد در صد. البته می خواهم هر چه زودتر که می توانم دانشگاه باشم."
  5. " پس چرا بیشتر سعی نمی کنی؟"

گفت:
- " آره. خوب. " دنبال کلمات است که بگوید. " اگر می توانستم این کار را بکنم تا حالا کرده بودم"

گفتم:
- " دانشگاه کار آسانی نیست. من وقتی شروع کردم یک
بار کاملا دلسرد شدم. اما وارد دانشگاه نشدن سخت تر از وارد شدنش است."

کیتارو گفت:

  1. " درسته. بازگشتی از آن ندارم"
  2. " خوب چرا نمی خوانی"

گفت:
- " بستگی به انگیزه دارد"

گفتم:
- " انگیزه؟ اینکه قادر نباشی برای قرارهای با دوست دخترت بیرون بروی انگیزه خوبی نیست؟"

دختری بود که کیتارو از زمانیکه در دبستان بود او را می شناخت و با هم بودند. می توانی بگویی که یک دوست دختر زمان بچگی بود. در یک کلاس بودند ولی برعکس کیتارو، او مستقیما پس از دبیرستان وارد دانشگاه سوفیا شد. داشت در ادبیات فرانسه تخصص می گرفت و عضو باشگاه تنیس شده بود. کیتارو عکسی از او را به من نشان داده بود و او خیره کننده بود. قیافه ای زیبا و چهره ای سرزنده داشت. ولی این روزها همدیگر را زیاد نمی دیدند. درباره اش با هم حرف زدند و به این نتیجه رسیدند که بهتر است کیتارو را تا زمانیکه  آزمون ورودی را قبول نشده، همدیگر را نبینند برای همین کیتارو می توانست روی درسهای آزمونش متمرکز شود.
کیتارو بود که این پیشنهاد را کرد. دوست دخترش هم گفت" اگر این چیزی ست که می خواهی، بسیار خوب." آنها بیشتر با تلفن با هم حرف می زدند و حداکثر یک بار در هفته همدیگر را می دیدند. و این دیدار بیشتر یک جور مصاحبه بود تا یک قرار ملاقات دو نفر. چای می نوشیدند و هرکدامشان سرشان به کاری که می کردند بود. دست همدیگر را می گرفتند و بوسه ای رد و بدل می کردند ولی تا وقتی که با هم بودند همه اش همین بود.
کیتارو طوری نبود که می گفتی قشنگ است اما چهره اش به اندازه کافی دلپذیر می نمود. باهوش بود و مو و  لباسهایش ساده اما شیک بود. تا زمانیکه چیزی نمی گفت، فکر می کردی بچه شهری ای سن که حساس بار آمده است.
تنها عیب ممکن در او، چهره اش بود که کمی زیادی ضعیف و لطیف می نمود. همین می توانست اینطور نشان دهد که ناشی از ضعف شخصیت یا بی مزگی اش بود. اما به محض اینکه دهانش را باز می کرد تمام اثرات مثبت مانند یک قلعه ماسه ای که با یک سگ شکاری فرو بریزد، از بین می رفت. مردم لهجه کانسایی اش را خوش نداشتند طوری که او با تُن صدایی که گوشنواز نبود، حرف می زد. ناهمخوانی با نگاهش کاملا مشخص بود حتی برای من که در آغاز کمی برایم سخت تر از آن بود که با آن کنار بیایم.
روز بعد کیتارو از من پرسید:
- " اهای، تانیمورا ، بدون دوست دختر تنها نیستی؟"

به او گفتم:

  1. " انکار نمی کنم که تنهایم"
  2. " پس چطور اگر با دوست دختر من بیرون بروی؟"

نمی توانستم بفهمم منظورش چه هست.:

  1. " منظورت از اینکه با او بیرون بروم چیه؟"
  2. " دختر خیلی خوبیه. زیبا، صادق، خیلی باهوشه. باید با او بیرون بروی تضمین می کنم که پشیمان نمیشی"

گفتم:
- " مطمئنم که پشیمان نمیشم ولی چرا من باید با دوست دختر تو بیرون بروم؟ معنی نداره؟"

کیتارو گفت:
- " برای اینکه آدم خوبی هستی. در غیر اینصورت چنان چیزی پیشنهاد نمی کردم. من و اریکا تا کنون تمام عمرمان را با هم گذراندیم. ما بطور طبیعی زن و شوهر شده ایم و همۀ دور و برما هم این را تایید می کنند. دوستانمان، پدر و مادرهامان، آموزگارانمام... یک زن و شوهریِ خیلی محکم. همیشه با هم."

کیتارو دستانش را برای بیان این منظور به هم چفت کرد. ادامه داد:
- " اگر با هم مستقیما وارد دانشگاه می شدیم، زندگی ما الان گرم و دلچسب بود ولی من در حساسترین لحظه خراب کردم و اینجاییم که می بینی. نمی دانم واقعا چرا ولی چیزهایی دست به دست هم دادند که درست پیش نرود. کسی را برای آن  سرزنش نمی کنم – همه اش گناه خود من هست."

با سکوت به او گوش دادم.
کیتارو گفت:

  1. " پس به نوعی خودم را به دو نیم کردم. دستانش را از هم باز کرد.
  2. پرسیدم" چطور؟"

لحظه ای به کف دستانش خیره شد و بعد گفت:
- " چیزی که می خواهم بگویم بخشی از خود من است. مثل. ناراحتی. می دانی؟ منظورم این است دارم به یک مدرسه مزخرف می روم بخاطر آزمونهای مزخرف لعنتی در حالیکه اریکا در کالج توپ دارد و تنیس یا هر چیز دیگر دارد بازی می کند. دوستان تازه ای پیدا کرده احتمالا با آنها دیدارهایی هم دارد. این چیزهایی ست که من می دانم. وقتی به همه اینها فکر  می کنم، حس می کنم  جا ماندم. مثل افکارم در مِه مانده ام. می فهمی منظورم چه هست؟"

گفتم:

  1. " فکر می کنم می فهمم"
  2. " اما نیم دیگرم مانند – رهاشده؟ اگر می گذاشتیم همانطور که بودیم پیش می رفت با هیچ مشکل و هیچ چیز. یک زوج خوشبخت شبها به آرامی در دریای زندگی پیش می رفتند. مانند این است..... ما از کالج فارغ التحصیل می شویم ازدواج می کنیم چنان زوجی که همه از آن خوشحالند. دو بچه نمونه داریم آنها را در مدرسه قدیمی دننچوفو می فرستیم روزهای یکشنبه به کناره رودخانه تاما می رویم می گردیم. او- لا- دی،  اُو- لا- دا ..... منظورم آن جور زندگی بد نیست ولی فکر می کنم...می دانی. اگر زندگی واقعا چنان آسان گرفته می شد، چنان راحت بود. اگر به این نتیجه می رسیدیم که بدون هم نمی توانیم باشیم شاید بهتر می بود هرکدام به راه خودمان می رفتیم و سپس به یکدیگر باز می گشتیم"
  3. " پس داری میگی که آن چیزهای آسان و راحت مسئله بود. اینطوره؟"
  4. " آره. چیزی در همین حدود "

پرسیدم:

  1. " پس چرا من باید با دوست دختر تو بروم؟"
  2. فکر کردم اگر قرار است که با کسان دیگر برود بهتر است که با تو برود. چون ترا می شناسم. و تو می توانی مرا از آنچه به او می گذرد، در جریان بگذاری.

اصلا مجابم نکرد. هرچند طوری برخورد کردم که از فکرش که با اریکا آشنا شوم، خوشم می آید. همچنین می خواستم سر دربیاروم که دختر زیبایی مثل اریکا چطور با شخصیت عجیبی مانند کیتارو بخواهد بیرون برود. همیشه در مورد آدمهای تازه کمی خجالتی بوده ام اما هرگز دچار کنجکاوی نمی شدم.
پرسیدم:
-  " تا کجا با او پیش رفتی؟"

کیتارو گفت:

  1. " منظورت سکسه؟"
  2. " آره. با او سکس داشتی؟"

کیتارو سرش را تکان داد:

  1. " نتوانستم. ببین؟ من او را از بچگی می شناسم. و یک جور شرم آور است. می دانی. طوری عمل کنیم که داریم شروع می کنیم و لباسش را در آوردن نوازشش کردن لمسش کردن هرچه که هست..... اگر دختر دیگری بود فکر نمی کنم مشکلی داشتم ولی اینکه دستم را در شورتش بکنم من حتی فکرش را هم نمی توانم بکنم نمی توانم. یک اشتباه محض است. می دانی؟"
  2. " نمی دانم."

کیتارو گفت:
- " من به هرحال نمی توانم آن را شرح دهم. مثل این که وقتی داری جلق می زنی و تصویر دختری واقعی را تصور می کنی. آره؟"

گفتم:

  1. " فکر می کنم"
  2. " ولی من نمی توانم اریکا را تصور کنم. طوری هست که انگار کار اشتباهی می کنم. می دانی؟ برای همین وقتی من این کار را می کنم به دختر دیگری فکر می کنم. کسی که برایم زیاد مهم نیست.  تو چه فکر می کنی؟"

در باره اش تماما فکر کردم ولی نتوانستم به هیچ نتیجه ای برسم. عادت جلق زدنِ کسانی دیگر از من برنمی آید. چیزهایی در باره خودم  بود که نمی توانستم درک کنم.

کیتارو گفت:
-  " به هر حال بگذار یک بار همه با هم باشیم. هر سه نفرمان. سپس می توانی درباره اش فکر کنی."

هر سه نفر ما – من. کیتارو. و دوست دخترش که اسم
کاملش اریکا کوریتانی بود – نیمروز یک روز یکشنبه در کافی شاپ نزدیک ایستگاه دننچوفو ملاقات کردیم. اریکا تقریبا هم قدِ کیتارو بود. سبزه رو با  بلوزسفید آستین کوتاه اتو شده  و دامن کوتاه آبی بود. درست مثل یک دختر دانشجوی محترم بالای شهری. همچون عکسش جذاب بود اما چیزی که واقعا مرا شخصا جذب کرد سرزندگی و شادابی اش بود تا آنطور که ظاهرش جذاب می نمود. برعکسِ کیتارو بود که با او کمتر قابل مقایسه بود.
اریکا به من گفت:
-" واقعا خوشحالم که اکی-کون یک دوست دارد.

اسم کوچک کیتارو آکیوشی بود. تنها کسی در جهان بود که او را اکی  - کون صدا می کرد.
کیتارو گفت:
- "زیادش نکن من  صدها دوست دارم."

اریکا گفت:
- " نه. نداری" یک نفر مثل تو نمی تواند دوست پیدا کند. تو در توکیو بدنیا آمدی هنوز هرچه حرف می زنی با لهجه کانسایی ست. و هر وقت دهانت را باز می کنی چیزی بگویی یا در مورد ببرهای هانشین هست یا حرکات بازی با مهره هاست . امکان ندارد یک آدم عجیبی مثل تو بتواند با آدمهای معمولی کنار بیاید."
کیتارو مرا نشان داد و گفت:
-" خوب اگر اینطور می خواهی مطرح کنی این هم خیلی عجیبه. او از اشیا ست اما فقط با لهجه توکیو حرف می زند"

اریکا گفت:
-  " آن لهجه معمول است. حداقل معمول تر از مخالف است."

کیتارو گفت:
-" صبر کن ببینم. حالا- این یک تبعیض فرهنگی ست. فرهنگها همه برابرند. می دانی. لهجه توکیو بهتر از لهجه کانسایی نیست."

اریکا گفت:
-" شاید برابر باشند اما از وقتی که می جی شیوه ای را برای حرف زدن مردم ترمیم کرد در توکیو بعنوان یک استاندارد برای حرف زدن به زبان ژاپنی شده است. منظورم این است که شده تا حالا یکی " فرانی و زوئی را به لهجه کانسایی ترجمه بکند؟"

کیتارو گفت:
-" اگر ترجمه می کردند حتمن می خریدم"

فکر کردم من هم احتمالا می خریدم ولی ساکت ماندم.
اریکا عاقلانه بجای تعمیق این بحث، موضوع را عوض کرد.
گفت:

  1. " دختری در باشگاه تنیس من هست که او هم اهل اشیا ست."

رو کرد به من:
-  " ایکو ساکورای . اتفاقا شاید بشناسیش؟"

گفتم:
- " می شناسم. دختر لاتِ بلند قدی که پدر و مادرش در بازی گلف هستند. دختری ست خودبین، سینه تخت( زنی با پستانهای کوچک – م) با دماغ خنده دار و شخصیتی نه چندان جالب. تنیس تنها چیزی بود که در آن خوب بوده، خوش به حالم می شود اگر دوباره نبینمش.

کیتارو به اریکا گفت:
- " پسر خوبی ست. الان هیچ دوست دختری ندارد." خوب بنظر می آید. رفتار خوبی دارد و خیلی چیزها سرش می شود. و هیچ چیز وحشتناکی ندارد. می توانم بگویم که یک جوان ایده آل است."

اریکا گفت:
-" بسیار خوب. اعضاء تازه ای در باشگاه ما هستند که خیلی جالبند. خوشحال می شوم که به او معرفی کنم"

کیتارو گفت:
" نه. منظورم این نیست.. می توانی خودت با او باشی بیرون بروی؟ من الان کالج نیستم و نمی توانم آن طوری که باید، با تو بیرون بروم.  تو می توانی بجای من، با او بروی. بعد دیگر دلیلی ندارد که نگران باشم."

اریکا گفت:

  1. " منظورت چیه. دلیلی نداره نگران باشی؟"
  2. " منظورم این است که هر دو نفر شما را می شناسم. بهتر است با او بیرون بروی تا با کسانی که اصلا نمی شناسمشان. "

اریکا طوری خیره نگاهش کرد که انگار نمی تواند چیزی که او می گوید باور کند. سرانجام به حرف آمد و گفت:
-" یعنی تو داری می گویی که برایم اشکالی ندارداگربا یک نفر دیگرباشم اگرآن یک نفر تانیموراکون باشد؟ تو واقعا پیشنهاد می کنی که با او باشم؟"
- " ای بابا تو هم. آنقدر هم که پیشنهاد وحشتناک نیست؟یا مگر تو تا حالا با پسرهای دیگر نبوده ای؟"

اریکا با صدای آرامی گفت:

  1. " نه. کس دیگری نیست."
  2. " پس چرا با او نباشی؟ می تواند یک جور تبادلِ فرهنگی باشد."

اریکا نگاهی به من کرد. تکرار کرد:
-  " تبادل فرهنگی"

بنظر می رسید هرچه که می گفتم کمکی نمی کرد. برای همین ساکت ماندم. قاشق قهوه ام را در دست نگه داشتم و طرح آن را وارسی کردم. طوری که یک ترمیمکارِ موزه به یک اثر هنری در معبد مصری دقت می کند.
اریکا از کیتارو پرسید:

ادامه ی این داستان و نیز دیگر داستانهای هاروکی موراکامی را که در یک مجموعه منتشر شده اند، می توانید با فورمات پی دی اف دریافت و مطالعه فرمایید. برای دانلود همینجا کلیک کنید


Beatles
Kansai
Kitaru
Waseda
Lotte
Pitcher   پیچر در بیسبال
Jimi Hendrix
shogi
Ota Ward = منطقه اوتا
Denenchofu
yards
Sanshiro
Hanshin تیم بیسبال به نام ببرهای هانشین
Kobe
Ashiya
Corolla
John
Paul
Sophia
Tanimura
Tama
 Ob-la-di, Ob-la-da کنایه از ادامه زندگی ست. نام آوازی هم است که لنون مک کارتنی خوانده اما پاول مک کارتنی سروده است.  در این متن یعنی زندگی ادامه می یافت.
Erika Kuritani
Aki-kun
Akiyoshi
Shogi نوعی شطرنج ژاپنی
Meiji
Franny and Zooey کتابی از نویسنده  امریکایی جی دی سالینجر J. D. Salinger است که شامل داستان کوتاه و رمان کوتاه زوئی است هر دو کار در یک کتاب در سال 1961 منتشر شده است.
Eiko Sakurai
Tanimura-kun

..

رسانه هنروادبیات پرس لیت | Create Your Badge
 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست