
همه هستند ولی نیست کسی
گیل آوایی
1
پر می کشد خیال
مستی از کدام نسیم چشیده است
کاینگونه تاب می دهد
افشان جنگلی یادهای دور
که دیریست باد ِحادثه پر دادشان
پرده پوش آتش با من
خاکستر ِ یک عمر خاکستریست هنوز
بالکشان بی گاهیست شاید
توفان اگر امان دهد هم
دیده
تاب
باخته است
2
می رقصد آب
می خواند باد
دشت
خیال می گیراند
آن سوی گستره لمیده
چه کسی
آه
می کشد!؟
1
وقتی بخانه رسید، چیزی به بامداد نمانده بود. روی تخت وا رفته دراز کشید چنانکه حتی نای لباس در آوردن نداشت. وِلِنگارانه به سقف اتاق چشم دوخت. سایه ها در فضای اتاق می دویدند. باد از لای پنجره ی همیشه باز اتاق، پرده را به رقص می جنباند. شاخه های درخت با سایه روشن نور ماه، دیوارهای اتاق را نقاشی می کردند. گاه هیولاهایی خشمآلود بر در و دیوار اتاق می دوانید گاه تصویر محوی از افشان جنگلی زنی به عشوه می رقصاند. شب بازی اش گرفته بود.
و او با هر حرکت سایه ای چشم می چرخاند اما فکرش به هزار راه می زد. با سایه ها رفته بود یا سایه ها برده بودندش.
فریاد، همه دنیا را گرفته بود. گوشها از سرهای سنگی آویزان بودند. دهانها هاج و واج فریاد می کردند. آسمان در یک توفان سردرگم باد، بی قرارانه به هزار تکه ابر تن داده بود. پرنده ای سمج میانه ی ابر و باد و توفان، راه به کرانه ای می برد که کورسویی وسوسه اش را می گیراند. این پا آن پا کردنِ رفتن و ماندن، سکوت یا فریاد نای قرار نگذاشته بود.
صدای موسیقی ای هوار می شد. انبوه انبوه از سران همه بگوش، فضای تاریک و رشن را فرش کرده بود. همهمه ی فروخورده ای که میان طوفانی از سرها، سکوت هوار می کرد.
همه با هم تنگِ هم فشرده، نزدیک و پیوسته اما هیچ کس به هیچ کس نبود. نوازندگان چیره دست چه بی روح می نواختند!؟
فریادها با صدای زمخت و هشدار گونۀ طبلی که اندازه ی همه دنیا جار می زد، در هم می آمیخت. تب و تاب نفسگیری همه را می رماند. کجایش!؟ بر کسی اشکار نبود! شبحی مانند سراپا گوش در همهمه ی سایه واری که پنداری طوفانی در چنته می رماند. سرها برآمده از دل شبح انبوه که سکوت را وا می زدند. از دورهای انگار تا بینهایت نگاه آدمی، هوار طبلی پر طمطراق فضای سکوت می شکافت. انبوهِ در هم به تماشا لب فروبسته بودند اما همه، فریاد می کردند بی آنکه سرهای سنگی، سر بگردانند، همه ی هوش و حواسشان رابه فریادها داده بودند. گوشهای وا رفته از پس هر خشت و آجر و درزی گوش ایستاده بودند گویی هر جایی که فریادی بود، می چرخاندشان مانند گیرنده هایی که برای زیر و بمهای مشخصی برنامه داده شده باشند. فریاد ها هر چه خشمگینانه تر، چرخش پر جوش گوشهای آویزان از سرهای سنگی بیشتر و بیشتر می شد.
- فریادها را به کجا می فرستادند!؟
- چه سوال بیهوده ای!؟
سرهای سنگی فقط کارشان گوش دواندن بود از پی هر صدایی که بیاید! فقط هراسشان از فریاد بود که بهمشان می ریخت و آرامشی نمی گذاشت.
تک نوایی گم در میانه ی آنهمه تب و تاب، صبورانه می دوید مثل نسیمی که از انبوهی تو در تو بگذرد. هیچ کس حواسش به آن نبود. اگر طبل ِهشدار می گذاشت، می شد دل به هوایش پر داد. نوازندگان چیره دست بی نگاه به خیل فریادکنان، سر به نواختن ساز خود داشتند.
تنها یک آوای مرهموار ِ نُتی تکرار کنان، همه ی فریادها را بخود می خواند. گوشهای سرهای سنگی آنقدر که به فریادها تیز شده بودند، آوای نرم ِ در گذر از میانه ی تکرارهای وازده را جدی نمی گرفتند. مهم نبود برایشان! فریادها مجال نمی دادند. امانشان بریده شده بود از فریادهایی که یک نفس همه دنیارا با خود می کشاندند تو گویی دریایی به توفان نشسته بود. چه صدایی می توانست در این تب و تاب نفسگیر، گوشی بیابد که به آن دل ببندد!؟
دلش می گرفت وقتی به چنان آوای نسیم وارِ نتِ گم شده، کسی وقعی نمی گذاشت و می گذاشتند تا در هیاهوی دهن پرکن نوازندگان ِ چیره دست که حتی یک ذره از حس موسیقیایی را در چهره هاشان نداشتند، گم شود.
دل به دل اش نبود. وسوسه ی برخاستن و هواری زدن که همه را به گوش ایستادن ِ آن نوای جانبخش بخواند، آرام و قرارش را بریده بود. بخود نهیب زنان، اعتراض می کرد که اگر بلند نشود و فریادی سر ندهد، انتظار از کسی دیگر، وازدگی فرصت طلبانه ایست که از آب و آتش دور ماندن و های وُ هوی کردن!
- نه! باید برخیزم و هواری بکنم!
بخود می گفت و وسوسه تاب می داد. به ناگاه چنان از جای خویش برخاست و فریاد اعتراضی سر داد که همه نوازندگان چیره دست در سکوت خفقان گرفته ی طبل پر هیاهو، جاخورده بودند. تا بخواهد نوای نسیم وار ِ گم شده را به همه وا بشناساند، نسیم در سکوت مرگبار آنهمه هیاهوی فرو مرده، رفته بود. گیج و منگ و جا خورده دنبال آن می گشت که سراسیمه از جا بلند شد. خواب غریبی بود که تمام جانش را گویی به باران نشانده بود. خیس و وار رفته، چشم چرخاند. روز با همه دست و دلبازی اش، چنان روشنایی ای به اتاق داده بود که سهراب شگفت زده برخاست. به سراپایش خیره شد.
با لباس خوابیدم!؟
با خودش می گفت و از وضعی که داشت، وا می ماند. دستی به موهای آشفته اش کشید. به آینه خیره شد. چند سالی از دیروزش دور شده بود.
نگاهی از آنسوی آینه کز کرده او را می نگریست. مات ِ بی حوصلگی ِ از چه کنمهای روزی که نیمی از آن را باد داده بود، چیزی می جست تا با آن بتواند از سر در گمی در کلاف ِ سر درگم چنین بیدارشدنی و چنان خوابی که وسوسه ی فریادهای اعتراض اش هنوز سایه ای در درونش می دواند، به در آید.
چندوُچون گذرِ زمان، تب وُ تابِ هر روزه ای ست که وقتی بر می خیزد، سایه روشنِ آن نخستن سوسویی ست که فکرش را می برد به اینکه تلاشی باید یا ماندن و کنار آمدن. همیشه هم در حالت یک پا در آن سوی جنبیدنِ اینکه جابجایی ای باید تا بدر آید از این روزمرگی که خوش بحالش نبود از آن، یا کنار آمدن بسان هیاهوی سراسیمه وار سمفونی ی بودن و جاری شدن از فراز سر به فلک کشیده ای دیوانه وار سر ریز شدن و شوراندن و کندن وبردن هر آنچه که پیش پایش به بازدارندگی و ماندنش می خواند یا بلندای خیال وا دادن و عطا به لقایش بخشیدن.
-که چه!؟ هر بلندایی به دامنه ای نشسته که سایه سار دشتی سینه گشاده چشم انداز یک دنیا آرامش و درخود کاویدن و کنار آمدن می نمایاند! حرف آخر، اول باید، کار آخر در اولین گام، بی دوباره آزمودنِ آزموده هایی که که اگر سر آید، سر به سر شدن با هفت هزارساله هایی که از سر گذراندند. که چه!؟ چه کنکاش مانداب واری که نفس کشیدن در آن مالیخولیایی پوسیدن است. رفتن به از ماندن. یک گام یک حرکت نفس تازه کردن، تازگی زندگی ست به زنده بودن. سرنوشت محتوم دایره واری که به گزیر یا ناگزیر می خوانی اش بچرخ تا بچرخیم.
آخرین بار، آخرین نفر در آخرین قراری بود که قرار بود برای دیدنش برود. هماو را که می رفت همه ی باورها و خیالپردازیهایش را عینیت دهد.
پیش از آخرین بار هم همین حال و هوا را داشت یعنی تازگی نداشت که بخواهد این چنین شور و شوقی برای دیدار در نخستین قرارش داشته باشد. و چقدر هم به دلش می نشست تجربه هر باره ی حسی که خون در رگهایش می دوانید. شور و حال جوان عاشقی که عشق نخست اش را تجربه می کند.
اما همواره کار وارونه پیش می رفت یعنی نه اینکه وارونه ی وارونه بوده باشد بلکه از آن زلالی خیالی که بافته بود فرسنگها فاصله داشت و هرچه درخیال رشته هایش را بافته بود، پنبه می شد. خیال بافی هایی که با روزمره ی روزگار همخوانی نداشت.
همیشه نیز همینطور بود. هر بار هم چنان با کله بزمین می خورد که هزار بار با خود به هزار آه زمزمه می کرد:
آنکه می گوید دوستت می دارم، خنیاگر غمگینیست که آوازش را از دست داده است، ای کاش عشق را زبان سخن بود
مگر نه اینکه خودِ عاشق زبان عشق است!؟ اما با از سر گذرانی ِ هرباره این سرخوردگی ِ خیالبافانه، قربانی شده ای از خود می نمایاند مثل یک نفره به قاضی رفتن و حکم کیلویی صادر کردن! مصداق آنکه مرغ همسایه همیشه غاز است! اما با همه ی نهیب هایی که بخود می زد بگاهان سر عقل آمدن، باز این را تکرار می کرد :
ای کاش عشق را زبان سخن بود!
و یک جوری که با خودش لج کرده باشد مشت گره می کرد و خشم فروخورده اش را هوا می داد اما اهل پند و عبرت گرفتن نبود. هرچه بود احساسش بود که گل می کرد و باز سراسیمه می دواندش تا باز هم سرش به سنگ بخورد و باز ماجرا همان و خشم و زمزمه ی فریاد وارش که بر سرش آوار شده بود، همان.
آخرین بار هم انگار که تیر خلاصی شده باشد، هر چه بود، رشته هایش را پنبه کرد. مانند اینکه هرگز نبوده چنان و نگذشته بود بر او همان ماجرای دنباله داری که تا همین آخرین قرار با آخرین نفری که به شوق، سویش بال و پر کشیده بود!
شّق و رّق پشت فرمان ماشین خیال می بافت و برای دیدنش سر از پا نمی شناخت. روز انتظار سر رسیده بود. روزی که آفتاب دست و دلبازانه تر از هر روز می تابید. آفتابی که همیشه برایش خواستنی بود، بلای جانش شده بود در آن بیتابی ِ رفتن به محل قرار که برای رسیدن به آنجا، آرام و قرار نداشت.
شهر چونان جنگل پیچکها که دست و پایش را بگیرد و از حرکت باز بداردش، امانش را بریده بود. خیس عرق، از هرچه تمدن و شهرییَت و خیابان و ماشین بیزار شده بود.
نگاهش به نمایه ی گرماسنج موتور ماشین افتاد. از وسط گذشته بود. یک چشمش به بیرون بود و یک چشمش به نمایه ی گرماسنج. هر لحظه به جلوی ماشین دقیق می شد که وقتی بخار از آن بیرون زد، کناری بایستد و ماشین را خنک کند. کلافه شده بود.
نیم ساعتی به قرارش مانده بود. قراری که فکر می کرد سرنوشتش را تغییر می دهد. چند روز پیش از سر رسیدن روزی که قرارگذاشته بود، حرص و هراس اش شروع شده بود. با خودش کلنجار می رفت اینکه چه کند و چه بگوید یا چگونه باشد و چه بپوشد.
آن روز هم که زمان ِ قرار فرا رسیده بود، آمد و شد دیوانه کننده ای را گرفتار آمده بود که اصلن تمرکزش را از دست داده بود. از این راه به آن بی راهه و از این کوچه به آن بن بست و از این رفت به آن باز گشت، همینطورگویی دیوانه ی بی هدفی شده باشد که فقط رفتن بود و نماندن و قرار نداشتن. و کارش دور زدن بودو افتادن به همان خیابان و راه و بیراهه و کوچه پس کوچه ها که انگار دایره ای را بخواهد دور خودش گشت بزند.
گرمای نیمروزی هم امانش را بریده بود. پیراهن خیس از عرق تنش، به صندلی ماشین و پشتش می چسبید و تمام آن شق و رقی ای که از موقع راه افتادن به خودش داده بود، به هم خورده بود.
هر بار به خیابان بسته ای می رسید که تابلوی شهرداری
خبر از تعمیر و بسته شدن و رفتن از راهی دیگر را می نمایاند، به هرچه شهر و شهرداری بد و بیراه می گفت.
همه چیز را هم بخود می گرفت. کار نداشت که ربطی به او داشته باشد یا نداشته باشد و همیشه روزگار هم سرش بلایی می آمد که بخود گرفتن هر پیشامد خواسته یا ناخواسته ای را گواه می شد.
اصلن اینطور نبود که دنبال مشکل بگردد یا اصولن ادمی مشکل ساز بوده باشد بلکه این مشکل بود که همیشه روزگار ول کنش نبود و زاغش را چوب می زد. انگار که ردیف شده باشند و به کوچکترین بهانه یا حتی بدون بهانه سرش خراب شوند مثل همه چیزی که خوش نداشت، برایش پیش می آمد و یا با آن روبرو می شد جوری که هر چه دوری می کرد و هرچه از چیزهایی که بدش می آمد، می گریخت، بیشتر درگیرش می شد یا روبرو می شد مثل هرچه که تو بخواهی اسمش را بگذاری، چیزی مثل بخت، اقبال، شانس یا بدشانسی و بدبختی و بد اقبالی، هر چه که بگویی یا بنامی اش، چیزی بود که دنبالش می کرد.
هنوز به خیابانی که از این سر تا آن سرش رستوران و بار و کافه بود، نرسیده بود که بادیدن او خشکش زد. وا مانده بود. چنان در آغوش هم فرورفته و عاشقانه لب بر لب هم گذاشته بودند که با هیچ حس وُ حال وُ هوایی که داشت جور در نمی آمد. آنهم نه اینکه مردی بوده باشد به چنان آغوش دلبرانه ای بیارزد! شاید اگر توازنی می شد بینشان گذاشت یک حماقت فرصت طلبانه بود! یا شاید این خود ِ او بود که از خود راضیانه به خود نمره می داد. یک نارسیسیسم آزار دهنده ای که واقعیت را از نگاهش دور می داشت.
هاج وُ واج مانده بود. حس اینکه خود نیز در چند لحظه ی دیگر، مثل آنی می شد که هم اینک چنان عاشقانه در آغوش او از لبانش بوسه می چید، حالش بهم می خورد از خودش و خشم همه دنیارا می خواست فریاد کند. چنان وارفته، دست از پا کوتاهتر بخود می پیچید که باورش نمی شد چنین بازی ای داده شده باشد آنهم با همه ی دلنشینی احساس و خیالبافی هایی که داشت.
هرچه جان کند آن را برای خود توجیه کند، نتوانست اینکه چگونه او می توانست با چنین جفتگیری دلبازانه، دل به او داده باشد.
از خودش چنان لجش گرفته بود که به زمین و زمان بد می گفت. مشت ِگره کرده اش را محکم به سقف ماشین کوبید و خشمگینانه گره کراوات را چنان کشید که بجای باز کردن آن، دور گردنش بیشتر فشرده شد جوری که نفسش بند آمد.
وقتی از تنگنای راه بندان و عرق ریزان یک رانندگی ِ با هول و هراس جان بدر برد، نزدیکیهای همان محل که برای رسیدن به آن چنان بیتابانه لحظه شماری می کرد، ماشین را به کناری زد و از آن پیاده شد. هوایی تازه کرد. بی آنکه بخواهد کوهی روی شانه هایش سنگینی می کرد. چشمش به مردی وا رفته و ژنده پوش افتاد که هر چه گیرش آمده بود به تن کرده بود. موهایش ژولیده و دست و صورتش گویی رنگ آب ندیده با مشتی از هرچه بخواهی که کوله ی دار و ندارش باشد، کناره ی دیواری نشسته بود و نگاهش می کرد.
بی آنکه بخواهد یا بداند، بی اراده به سوی او رفت. کنارش ایستاد. مرد ژولیده همچنان به او زل زده بود چنانکه هیپنوتیزمش کرده باشد، کنارش نشست اما هنوز قرار نگرفته بود که مرد ژولیده گفت:
جا گیرت نیومد!؟
جا!؟
مرد ژولیده انگار به بیچاره تر از خودش برخورد کرده باشد، وا مانده بود. ویران تر از خودش را انگار ندیده بود.
نشسته وُ ننشسته دستی به سر و صورتش کشید و با وازدگی گفت:
مگه واسه توهم جا باشه یا نباشه فرق میکنه!؟ تو دیگه چرا!؟
مرد ژنده پوش سر بالا کرد و با نگاه خسته ای به او خیره شد. ریش و موی آشفته اش همه ی دهان و دماغش را پوشانده بود. تمام چهره اش چرکین و ژنده های تن اش تابلوی تمام نمای بی خانمانی و ویرانی را می نمایاند. همچنانکه خیره به او چشم دوخته بود، حرفی ناگفته را با نگاهش فریاد کرد. دست در کیسه ی پلاستگی به هم فشرده شده اش برد. پاکت درهم و برهمی از میان آن در آورد. کاغذ کوچی را در میان انگشتانش گرفت و مقداری توتون در آن گذاشت. توتونها را در آن بصورت نواری به درازای کاغذ در آورد و کمی مالاندش. کاغذ سیگار شده را بطرف لبانش برد و آن را خیساند. فندک زه وار دررفته ای از میان ژنده های تن اش در آورد و سیگار را گیراند. چنان پکی به آن زد که گویی همه ی فکرهای جهان را در یک نگاه مرور می کند. در همین هیس و بیس بود که چشمش به ساندویچ نیمه تمامی افتاد که از دست دخترکی همراه مادرش، در گوشه ای از پیاده رو پرت شد. خیز برداشت و ساندویچ را چهاردستی قاپید و برگشت سر جایش، هنوز به دهانش نرسانده بود که خیره به او نگریست! جوری که نکند گشنه اش باشد، با نگاهش اشاره کرد:
میخوری!؟
او که انگار هیپنوتیزم شده باشد! سر تکان داد. ژنده پوش ِ بی خانمان، ساندویچ را به دو نیم قسمت کرد. نیمه ای به او داد. بی آنکه منتظر چیزی باشد، شروع به خوردن بلعیدنانه ی آن کرد.
باورش نمی شد که چنان با اشتها نیمه ساندویچ را به دهان برده و می خورد. همچنان که می جوید گفت:
آمده بودم عشقم را ببینم! ببین چی شد!؟
عشق!؟
آره!
خوب کنار من چه می کنی!؟ برو ببینش!
آخه با یکی دیگه بود
مگه فقط با تو قول و قرار گذاشته بود!؟
یعنی چی!؟
یعنی که به تو قول داده بود که فقط با تو قرار بذاره؟
نه ولی رسم اینه دیگه! مگه نیست؟
رسم رو ول کن! مگه رسمه که یکی با این تیپ و قیافه ساندویچ نصف و نیمه ی دور انداخته شده رو اینجا کنار من بخوره که تو داری می خوری!؟
دیگه از همه چی زده شدم! حالم بهم میخوره از این.......
از چی؟
از همین که تا حالا سرم اومده
سرت اومده یا خودت آوردی؟
هر دو تا
این شد یه جواب!
میخوای یه آبجو بگیرم بخوریم
آبجو هم میرسه! یه کم صبر داشته باش!
یعنی....
یعنی نداره! کمی صبر کن
چند وقته که
که!؟
که این جوری....
منظورت بی خانمانم!؟
آره
ناگهان چهره ی اندوهگینی بخود گرفت. سیگار نیم سوخته را که میان انگشتانش گم شده بود پک زد و به دورها خیره شد. رنگ چهره اش تغییر کرد. وا رفت.
با خودش می گفت چه سوال بیهوده ای کردم! چنان پشیمان شده خود را سرزنش می کرد که واخورده حاضر به هرکاری بود تا او را از آن حالی که در آن فرو رفته بود، در آورد. سویش همچنانکه خیره و پشیمان می نگریست، خواست چیزی بگوید اما مرد ژنده پوش گفت:
نمی دانم چرا هرکسی به ما بر می خوره کنجکاویش گل میکنه! فقر دیدن نداره! از بین بردن داره! فقر زشته! زشت! همه هم میدونن قبول هم دارند ولی نمی دونم چرا ارضاء کنجکاویشونو همدردی میدونن!
چیکار میشه کرد که نمی کنند!؟
برو عمو! دلت خوشه!
چیکار می کردی!؟ پول و پله ای، ارثی، مرثی بهت نرسید!؟ تو هم مثل من هفت آسمونت ستاره هاشو باخته!؟
مرد ژنده پوش چهره اش کمی باز شد. لبخندی به لب راند وُ گفت:
من کاپیتان بودم
کاپیتان تیم فوتبال
مرد ژنده پوش چنان خنده ای کرد که قهقه خنده اش گارسون بار-رستورانی که کنارشان بود، به تعجب وا داشت و از همانجا گفت:
هی جانی! خیلی خوش بحالت شده!
همچنانکه با ژنده پوش می خندید لیوانهای روی میز را در سینی می گذاشت. با دست به مرد ژنده پوش اشاره کرد:
- می خوای؟
مرد ژنده پوش با حالتی سپاسگزارانه دو انگشتش را نشان داد که دو لیوان می خواهد. در همان حال از میان کیسه ی پلاستیکی درهم برهم، دو لیوان کاغذی در آورد.
گارسون با سینی لیوانها بطرفش آمد و هر چه لیوان ابجوی نیمه تمام بود در میان لیوانهای کاغذیِ مرد ژنده پوش ریخت و به رستوران برگشت.
مرد ژنده پوش یکی از لیوانهای کاغذی را که از آبجو پر شده بود به طرف او گرفت گفت:
- اینهم آبجو! نگفتم!؟
آبجو را از دست مرد ژنده پوش گرفت. با همه ی دلزدگی ای که از نوشیدن آن داشت، به دهان برد و گفت:
- سلامتی کاپیتان!
با گفتن سلامتی به مرد ژنده پوش، آبجو را سر کشید. باورش نمی شد که در آن لیوان که رنگ آب ندیده بود و شستن هم، آبجو را با چنان ولعی نوشیده است. در حالیکه لیوان را به دست مرد ژنده پوش می داد گفت:
- نگفتی کاپیتان چه تیمی بودی
- تیم!؟ من کی گفتم کاپیتان تیم بودم! من اصلن فوتبال نکرده ام!
- پس کاپیتان چی! کشتی!؟
- خلاصه یک حدس درست زدی!
بی آنکه به حرفش ادامه دهد، وسایل همراهش را مرتب کرد و ناگهان بلند شد. لباس ژولیده قامتش را خمیده می نمود درحالی که اگر دقت می کردی، قد خمیده نداشت. سینه ای ستبر و چهارشانه داشت. دستانش نشان می داد که چه قدرتی دارند. به او شگفت زده نگاه کرد. پرسید:
داری میری؟
برم تا جای خوابم رو کسی نگرفته
مگه رقابت هم دارید اینجا
چه فکر کردی! فقط من یکی آواره ام!؟
منتظر حرفی از او نماند. بی آنکه چیزی بگوید، راه افتاد. بلند شد بطرف او خیز برداشت. دلش می خواست باز هم ببندش. به او رسید گام به گام با او می رفت گفت:
چطور باز ببینمت
هروقت خواستی منو میتونی اینجا ببینی تا وقتی که هوا خوبه اینجام اگه بارونی باشه میرم ایستگاه قطار
فردا اینجا هستی!؟
پاسخی از او نیامد. وسط پیاده رو مات و مبهوت مرد ژنده پوش را می نگریست. او به قدمهایی ارام و بی دغدغه می رفت انگار همه فکر و خیال او نیز مثل سایه همراهی اش می کند. دوید بطرفش و گفت:
- کاپیتان کاپیتان اسمم رو به تو نگتم!
مرد ژنده پوش سر برگرداند همچانکه راه می رفت به او نگاه کرد.
اسمم سهرابه. سهراب
سورا
نه سهراب
سراب!
نه بابا سهراب! سوه! راب! سهراب
سوراب؟
آره سوراب! همینشم هنر کردی!
مرد ژنده پوش دستی به نشانه اینکه چه فرق می کند که اسمت چه باشد، تکان داد و دور شد.
وقتی به خودش آمد، وا رفت. نگاهی به سر و وضعش انداخت. لباسش به هم ریخته شده بود از آن شق و رقی پیش از آمدنش نشانی نبود. باورش نمی شد که چطور کنار خیابان با کاپیتان نشسته بود! چه خورد و چه کرد و چه رفت بر او!
به سرش زد دنبال کاپیتان برود. حتی چند قدم برداشت اما هنوز پیوندهایی او را می کشاند به زندگی ای که جذابتر از آن بود که بخواهد بی خانمانی کند!
وقتی به ماشینش رسید هوا تاریک شده بود. با خودش کلنجار می رفت. همه چیز به هم پیچیده شده بود. کلاف سردرگمی که نه سرش پیدا بود نه ته اش! وامانده بود. گذر بی دلبخواه صحنه ی عاشقانه ای که می رفت خیالهای بافته شده اش را معنا دهد، مانند تصاویر فیلمی سورآلیستی در مقابل چشمانش جان گرفت. آهی چنان کشید که انگار همه فریادهایش را می خواست هوار کند.
به خودش نهیب می زد که دیگر زیر بار هیچ قرار و مداری از این دست نرود. فکرش به هزار راه می زد. دیوانه وار گاه چنان مشت می کوبید که آه از نهادش در می آمد از دردی که تمام جانش را می گرفت. با خشم بیزارانه ای می گفت:
- امکان نداره که دیگه چنین بلایی بذارم سرم بیاد!
همیشه هم می گفت که اگر آدم برای هرچیزی یا در هر چیزی بصورت ابزاری بکار رود یا درگیر شود نباید در مقوله های عاطفی و احساسی و انسانی بصورت ابزاری در آیدیا با او برخورد شود. رابطه ی احساسی هم اگر کاسبکارانه باشد، خودآلودگی ِ آدم است و چقدر بیزارم از رابطه ی کاسبکارانه ی دو انسان!
...............
1 بخشی از شعر زنده یاد شاملو
عکس بی خانمان برگرفته از اینترنت
ادامه دارد