خرس به کوهستان آمد، داستانی ست اثر نویسنده سرشناس کانادایی بانو آلیس مونرو.
این داستان را به فارسی برگردانده ام و نام ترجمه ی فارسی آن را از بخش ششم این داستان برگرفته ام. این اثر از دو نگاه به باور این قلم قابل توجه است. نخست درونمایه ی داستان و دیگری شیوه پرداخت آن است که می تواند برای دوستداران داستان الهام بخش باشد. در برگرداندن این اثر تلاش کرده ام از آرایه های برون از اصل داستان، به هردلیل پرهیز کنم تا هر چه هست( خوب یا بد، رسا یا نارسا، بجا یا نابجا....) از اصل داستان منتقل شود. امیدوارم مورد استفاده خوانندگان قرار گیرد
با مهر
گیل آوایی
دوازده دسامبر2011
مواظب باش، او اینجاست عشق من.
(خرس به کوهستان آمد)
اثر:
آلیس مونرو
برگردان از انگلیسی به فارسی:
گیل آوایی
دسامبر2011
بخش نخست:
فیونا در خانه ی پدرومادرش زندگی کرد. در همان شهری که او و گرانت به دانشگاه رفتند. خانه ای بزرگ و پنجره به دریا بود که بنظر گرانت خانه ای لوکس و نامنظم می آمد. قالیچه های بهم ریخته در کف اتاقهاو فنجانهایی که جلای میز را به دندان گرفته بودند.
مادرش ایسلندی بود. زنی نیرومند با موهای سفید پُف شده و خشمگین از سیاستهای چپ افراطی. پدرش متخصص سرشناس قلب بود که در تمام بیمارستان به او احترام می گذاشتند اما او درخانه چاپلوسی ( زن ذلیل بود-م) می کرد. جاییکه به حرفهای خشن زنش با لبخند پنهان تمسخر، گوش می داد.
فیونا ماشین کوچک خودش را داشت و انبوهی از ژاکتهای کشمیر که هماهنگ نبودند شاید فعالیتهای سیاسی مادر او دلیلِ آن بوده باشد. نه اینکه توجه نمی کرد. ناهماهنگی برایش یک جوک بود و سیاست هم همینطور، هرچند بازی کردن را خوش داشت مثل " چهار ژنرال یاغی " در گرامافون و گاهی نیز صدای خیلی بلند اینترناسیونال، اگر یک مهمان هم حضور داشت فکر می کرد که او می توانست عصبانی اش کند.
یک آشفته موی فرفری که خارجی بنظر می آمد، دنبالش کرد. او گفت که آن مرد Visigoth بود و همینطور دو سه جوان انترن محترم و ناآرام. او همه آنها را دست می انداخت و گرانت را هم. فیونا بشکل خنده آوری اصطلاحات شهر کوچک او را تکرار می کرد. او فکر کرد که شاید گرانت داشت جوک می گفت وقتی که در یک روز سرد و روشن در ساحل پورت استانلی به او پیشنهاد ازدواج داد. صورتشان از ماسه ها تیر می کشید و امواج دریا انبوه ماسه ها را بر پاهایشان می انباشت.
" آیا فکر می کنی که خنده دار نیست"
فیونا فریاد کرد. " آیا فکر نمی کنی که مسخره است اگر ما ازدواج کنیم؟"
گرانت فیونا را بروی خودش بلند کرد و با صدای بلند گفت: " بله"
او هیچوقت نمی خواست از او دور شود. فیونا شادابی زندگی در خود داشت.
فیونا با تُن صدایی بهت زده و رنجش زودگذر، گفت:
" فکر کردم آنها با چنین چیزی کنار می کشند. "
درست پیش از اینکه از خانه بیرون بروند، فیونا لکه ای بر کف آشپزخانه دید. این لکه از کفش ارزان قیمتِ درونِ خانه بود که در همان روز پوشیده بود.
ضمن مالیدن روی لکه که بنظر می آمد از روغن چربی بوجود آمده باشد، با صدایی که نشان از آشفتگی ی یک دلخوری معمولی داشته باشد، گفت: " فکر کردم آنها می بایست آن کار را کرده باشند".
فیونا گمان می کرد که او هرگزمجبور نشود که چنین کاری دوباره بکند از وقتی که دیگر در خانه کفش پایش نمی کرد.
او گفت: " فکر می کنم همیشه لباس پوشیده باشم". یا چیزی شبیه لباس پوشیدن. لباس پوشیدنی که یک جور در هتل بنظر می آمد. لبه ی قالیچه ای که او برای ورودی خانه کنار ظرفشویی استفاده می کرد.
ژاکت قهوه ای طلایی اسکی اش را روی پولوِر سفیدِ گردن لاکپشتی، متناسب با شلوار حنایی، پوشید. او زنی قدبلند با شانه های باریک بود که هفتاد سال داشت اما هنوز سرحال با پاهای بلند، مچ ظریف دست و پای کوچک با گوشهایی تقریبن خنده دار می نمود. موهایش که به سبکی کُرکهای برآمده بود از رنگ بور کمرنگ که به سفیدی گراییده بود بی آنکه گرانت براستی توجه کرده باشد از اینکه چه وقت سفید شده بود، و او هنوز آن را بر شانه هایش رها می کرد همانطور که مادرش می کرد. ( همان چیزی بود که گرانت را بیاد مادر خودش می انداخت؛ یک بیوه ی شهر کوچک که بعنوان منشی دکتری کار می کرد. موهای سفید بلند مادر فیونا حتی بیش از اینکه چگونگی اداره خانه را به او بیاموزد، همه چیزی که می بایست بداند، در باره خوی ها و سیاست ها، به او گفته بود) چون در غیراینصورت فیونا با پاهای خوش تراش و چشمان یاقوت کبود، کسی جز مادرش نبود. فیونا دهانش یک کم کج بود و او با رژِ سرخ آن را بیشتر می نمایاند، رژ مالیدن به لب، آخرین کاری بود که معمولان پیش از بیرون رفتن از خانه انجام می داد.
او این روزها دقیقا خودش را می ماند. مستقیم و ابهام آمیز، در حقیقت کسی که بود. خوش خو و طعنه آمیز.
تقریبا یک سال پیش، لکه های زرد کوچکی توجهش را جلب کرد که به تمام خانه چسبیده شده بود. تمامن تازه نبود. فیونا همیشه چیزهایی از عناوین کتابهایی که از رادیو یا سرکارش شنیده بود، یاداشت کرده بود. می خواست مطمئن باشد که همان کار را آن روز کرده است. حتی برنامه کار صبح همان روز نیز نوشته شده بود. گرانت آن را اسرارآمیز و چیزی که حس او را برانگیخته باشد، یافته بود. " 7صبح یوگا، 7.30-7:45کندن موهای صورت.7:45-8.15گرانت و صبحانه"
یادداشت تازه، متفاوت بود. روی در کشوی میز آشپزخانه چشبانده شده بود، کارد و چنگال، حوله کوچکِ پاک کردن ظرفها، چاقوها..
فیونا نمی توانست کشوها را باز کند ببیند در آنها چه هست و چه نیست. به شهر رفت تا به گرانت از یک باجه تلفن، زنگ بزند از او بخواهد که بخانه بیاید. راه همیشگی قدم زدنهای روزانه اش را گرفت واز میان دشت و جنگل گذشت، سپس از حصار سیم خاردار به خانه آمد. راهی دراز و طولانی. او می گفت که همیشه سیمهای خاردار را می شمارد چون همواره سیمها ترا بجایی می رسانند. دشوار بود که در یابد. او در باره سیم خاردار می گفت و شماره تلفن را بی هیچ مشکل می توانست بیاد بیاورد.
فکر نمی کنم چیزی باشد که نگرانش باشی. او گفت.
انتظار آن را دارم حافظه ام را از دست بدهم.
گرانت پرسید که قرصهای خواب استفاده کرده بود یا نه. او گفت : اگر من هستم، من بخاطر نمی آورم.. من متاسفم از اینکه پر سر و صدا و پرحرف هستم. من مطمئنم که در حال استفاده هیچ قرصی نبوده ام. شاید می بایست بوده باشم. شاید قرصهای ویتامین.
ویتامینها هیچ کمکی نکردند. او بطرف دروازه می ایستاد و فکر می کرد کجا می خواسته برود. فراموش کرد زیر سبزی را روشن کند تا گرم بماند یا آب در قهوه جوش بریزد. او از گرانت پرسید وقتی به این خانه آمدند: پارسال بود یا پیرارسال؟
گرانت گفت: دوازده سال پیش"
" تکاندهنده است"
A member of the western Goths that invaded the Roman Empire in the fourth century a.d. and settled in France and Spain, establishing a monarchy that lasted until the early eighth century ویزیوگوث، عضوی از قبیله ی با ریشه المانی بود که در قرن چهارم میلادی به امپراتوری روم یورش برد و در فرانسه و اسپانیا ساکن شد. حکومت سلطنتی ای بنا نهاد که تا اوایل قرن هشتم دوام یافت