دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید
تماس سردبیر: perslit@gmail.com   نویساد و ارسال مطلب: info@perslit.com بایگانی پیوندکده بیانیه ها و برنامه ها سیاسی کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر

مواظب باش، او اینجاست عشق من.
 (خرس به کوهستان آمد)
اثر: آلیس مونرو
ترجمه فارسی: گیل آوایی
12دسامبر2011

 

 

 

 

فیونا در خانه ی پدر وُ مادرش زندگی می کرد. در همان شهری که او و گرانت به دانشگاه رفتند. خانه ای بزرگ با پنجره هایی رو به دریا که بنظرِ گرانت خانه ای لوکس و نامنظم می آمد. قالیچه های بهم ریخته در کف اتاقها و  فنجانهایی که جلای میز را خط انداخته بودند.
مادرش ایسلندی، زنی نیرومند با موهای سفید پُف شده و خشمگین از سیاستهای چپ افراطی بود. پدرش متخصص سرشناس قلب بود که در تمام بیمارستان به او احترام می گذاشتند اما درخانه چاپلوسی ( زن ذلیل بود-م) می کرد. جاییکه  به حرفهای خشن زنش با لبخند تمسخرِ پنهان، گوش می داد.
فیونا ماشین کوچک خودش را داشت و  انبوهی از ژاکتهای کشمیر که هماهنگ نبودند شاید فعالیتهای سیاسی مادرش دلیلِ آن بوده باشد. نه اینکه توجه نمی کرد. ناهماهنگی برایش یک جوک بود و سیاست هم همینطور، هرچند بازی کردن را خوش داشت مثل " چهار ژنرال یاغی " در گرامافون و گاهی نیز صدای خیلی بلند اینترناسیونال، اگر یک مهمان هم حضور داشت فکر می کرد که می توانست عصبانی اش کند.
یک آشفته موی فرفری که خارجی بنظر می آمد، دنبالش کرد. گفت که آن مرد ویزیگوث Visigoth بود و همینطور دو سه  انترنِ جوان محترم و ناآرام. او همه آنها را دست می انداخت و گرانت را هم. فیونا بشکل خنده آوری اصطلاحات شهر کوچک او را تکرار می کرد.
فکر  کرد که شاید گرانت داشت جوک می گفت وقتی که در یک روز سرد و روشن در ساحل پورت
استانلی به او پیشنهاد ازدواج داد. صورتشان از ماسه ها تیر می کشید و امواج دریا انبوه ماسه ها را بر
پاهایشان می انباشت.
" آیا فکر می کنی که خنده دار نیست"
فیونا فریاد کرد. " آیا فکر نمی کنی که مسخره است اگر ما ازدواج کنیم؟"
گرانت فیونا را بروی خودش بلند کرد و با صدای بلند گفت: " بله"
هیچوقت نمی خواست از او دور شود. فیونا شادابی زندگی در خود داشت.
فیونا با تُن صدایی بهت زده و رنجش زودگذر، گفت:
" فکر کردم آنها با چنین چیزی کنار می کشند. "
درست پیش از اینکه از خانه بیرون بروند، فیونا لکه ای بر کف آشپزخانه دید. این لکه از کفش ارزان قیمتِ درونِ خانه بود که در همان روز پوشیده بود.
ضمن مالیدن  روی لکه  که بنظر می آمد از روغن چربی بوجود آمده باشد،  با صدایی که نشان از آشفتگی ی یک دلخوری معمولی داشته باشد، گفت: " فکر کردم آنها می بایست آن کار را کرده باشند".
فیونا گمان می کرد هرگزمجبور نشود که چنین کاری دوباره بکند از وقتی که دیگر در خانه کفش پایش نمی کرد.
گفت: " فکر می کنم همیشه لباس پوشیده باشم". یا چیزی شبیه لباس پوشیدن. لباس پوشیدنی که یک جور در هتل بودن بنظر می آمد. لبه ی قالیچه ای که او برای ورودی خانه کنار ظرفشویی استفاده می کرد.
ژاکت قهوه ای طلایی اسکی اش را روی پولوِر سفیدِ گردن لاکپشتی، متناسب با شلوار حنایی، پوشید. زنی قدبلند با شانه های باریک بود که هفتاد سال داشت اما هنوز سرحال با پاهای بلند، مچ ظریف دست و پای کوچک با گوشهایی تقریبن خنده دار می نمود. موهایش به سبک کُرکهای برآمده بود که از رنگ بور کمرنگ به سفیدی گراییده بود بی آنکه گرانت براستی توجه کرده باشد از اینکه چه وقت سفید شده بود، و او هنوز آن را بر شانه هایش رها می کرد همانطور که مادرش می کرد. ( همان چیزی بود که گرانت را بیاد مادر خودش می انداخت؛  بیوه ای در یک شهر کوچک که بعنوان منشی دکتری کار می کرد. موهای سفید بلند مادر فیونا حتی بیش از اینکه خانه داری را به او بیاموزد، همه چیزی که در باره منشها و سیاست ها می بایست بداند، به او گفته بود)  چون در غیراینصورت فیونا با پاهای خوش تراش و چشمان یاقوت کبود، کسی جز مادرش نبود. فیونا دهانش یک کم کج بود و با رژِ سرخ آن را بیشتر می نمایاند، رژ مالیدن به لب، آخرین کاری بود که معمولا پیش از بیرون رفتن از خانه انجام می داد.
او این روزها دقیقا خودش را می ماند. مستقیم و ابهام آمیز، در حقیقت کسی که بود. خوش خو و طعنه آمیز.
تقریبا یک سال پیش، لکه های زرد کوچکی توجهش را جلب کرد که به تمام خانه چسبیده شده بود. تمامن تازه نبود. فیونا همیشه چیزهایی از عناوین کتابهایی که از رادیو یا سرکارش شنیده بود، یاداشت کرده بود. می خواست مطمئن باشد که همان کار را آن روز کرده است. حتی برنامه کار صبح همان روز نیز نوشته شده بود. گرانت آن را مرموز و چیزی که حس اش را برانگیخته باشد، یافته بود. " 7صبح
یوگا، 7.30-7:45کندن موهای صورت.7:45-8.15گرانت و صبحانه"
یادداشتِ تازه، متفاوت بود. روی درِ کشوی میز آشپزخانه چسبانده شده بود،  کارد و چنگال، حوله کوچکِ پاک کردن ظرفها، چاقوها.. آیا نمی توانست فقط درِ کشوها را باز کند ببیند چه چیزهایی در آن است؟
بدترین اتفاقات داشت می افتاد. فیونا به شهر رفت تا از یک باجه تلفن به گرانت ، زنگ بزند از او بپرسدچطور براند(رانندگی ماشین – م). برای قدم زدنهای معمولی اش راه همیشگی را گرفت و از میان دشت و جنگل گذشت، سپس از کنارۀ سیم خاردار به خانه آمد. راهی دراز و طولانی.  می گفت که  همیشه نرده های سیم خاردار را در نظر می گیرد چون همواره این سیمها ترا بجایی می رسانند. درکِ آن  دشوار بود. جوری از نرده های سیم خاردار حرف می زد که بنظر جوک می آمد. و شماره تلفن را بی هیچ مشکلی بیاد آورده بود.
فکر نمی کنم چیزی باشد که نگرانش باشی. او گفت.
فکر می کنم حافظه ام را دارم از دست می دهم.
گرانت از او پرسید که قرصهای خواب را داشته استفاده می کرده یا نه. بعد فیوناگفت :
این حافظه ای که من دارم، بخاطر نمی آورم.
سپس می گفت:
"متاسفم از اینکه پر سر و صدا و پرحرف هستم. " "مطمئنم که در حال استفاده هیچ قرصی نبوده ام." "شاید می بایست بوده باشم." " شاید قرصهای ویتامین."
ویتامینها تاثیری نداشتند. بطرف دروازه می ایستاد و سعی می کرد بیاد آورد کجا می خواسته برود. فراموش می کرد زیر سبزی را روشن کند تا گرم بماند یا آب در قهوه جوش بریزد.
از گرانت اینکه چه وقت به این خانه اسباب کشی کرده اند، می پرسید: پارسال بود یا پیرار سال؟
گرانت می گفت: دوازده سال پیش بود که به این خانه آمدیم"
" تکاندهنده است"
فیونا همیشه اینجور بوده. گرانت به دکتر گفت. او  بی آنکه موفق شود تلاش می کرد چگونگی شگفتزدگی فیونا و پوزش خواهیِ او را توضیح دهد که این روزها بنظر می رسید شکل معمول هر روزه، نه اینکه یک  سرگرمی خصوصی باشد،  را پیدا کرده بود. مثلن اینکه برخی کارهای ماجراجویانه ای که هیچوقت انجام نمی داده، انجام می داد. یا شروع به بازی ای می کرد که امیدوار بود از گرانت ببرد. دکتر می گفت:
- خوب بله، ممکن است در آغاز عمدی یا انتخابی باشد. ما نمی دانیم. می دانیم؟ تا وقیتکه نشانه های از بین رفتن را ببینیم، واقعن نمی توانیم بگوییم.
لحظه ای، چندان اهمیتی نداشت که چه برچسبی رویش بوده باشد. فیونا کسی بود که دیگر به تنهایی برای خرید نمی رفت، یکبار وقتیکه گرانت رویش را برگردانده بود، ناپدید شد. پلیس او را که چند ساختمان دورتر وسط خیابان داشت قدم میزد، گرفت، اسمش را پرسید و او به آسانی جواب داد. سپس از او اسم نخست وزیر را پرسید.
" اگر تو مرد جوان، براستی نمی دانی، نباید در لباس چنان مسئولیتی باشی."
پلیس خندید. اما بعد فیونا اشتباه را مرتکب شد و پرسید آیا او "بوریس" و " ناتاشا" را دیده است. اینها از بنیاد حمایت  از گرگها در روسیه بودند که مرده بودند و او سالهای زیادی با این بیناد همکاری کرد و آن را بعنوان یکی از بنیادهای مورد علاقه اش به دوستش معرفی کرد سپس تا آخر عمر، خود را وقف این بنیاد کرد. پذیرشِ این بیناد از سوی او شاید بخاطر این بود که دریافته بود نمی تواند بچه دار شود. گاهی  لوله ی رحم او مسدود  می شد یا گره می خورد. گرانت درحال حاضر نمی توانست بیاد بیاورد. گرانت همیشه از فکر کردن به آن قسمت زنانگی زنان، پرهیز می کرد. یا شاید پس از آن بود که مادرش مُرد. سگ با موهای بلند و ابریشمینش، صورت نرم و جدی اش، برای او جفت کاملی می شد وقتی آنها را برای قدم زدن می برد. و گرانت خودش در آن روزها نخستین شغلش در دانشگاه را می گرفت.( پول پدر زنش آنان را علیرغم  آلودگی سیاسی، مورد پذیرش برای کار قرار می داد)، ممکن است بنظر بعضی ها رسیده باشدکه  هوا و هوسهای ناگهانی فیونا از روی تظاهر و خودنمایی بوده باشد. هرچند، خوشبختانه گرانت این را نفهمید تا وقتیکه مدت زیادی از آن گذشته بود.
قانونی بود که هیچ کس در مدت دسامبر مجاز نبود به  میداو لیک (دریاچه ی میداو –م) برود. فصل تعطیلات مشکلات روحی( افسردگی – م) زیاد بود. ازاینرو  بیست دقیقه رانندگی در ژانویه را به تن خود مالیدند. پیش از اینکه به بزرگراه برسند جاده ی روستایی پر از چاله های خالی بود که حالا تمامن رویشان یخ بسته بود.
فیونا گفت: " اوه. یادت میاد"
گرانت گفت: "من هم داشتم به آن فکر می کردم"
" فقط درمهتاب اینجوری بود." فیونا گفت.
فیونا داشت در باره وقتی حرف می زد که آنها برای ایسکی در شب آنجا رفته بودند، زیر نور ماهِ تمام و برفی که بصورت نوار سیاه می نمود. در همین جا، می توانستی وسط زمستان باشی. آنها صدای شکستن شاخه ها از سرما را می شنیدند.
اگر فیونا می توانست چنان زنده و بدرستی آن را بخاطر بیاورد، ، آیا آنهمه تغییر در او می توانست رخ داده باشد؟ همین تغییر کافی بود که او نتواند دور بزند و به خانه برگردد.
مقررات دیگری هم بود که سرپرست قسمت برایش توضیح داد. ساکنین تازه نباید تا سی روز مورد بازدید قرار گیرند. بیشتر مردم آن وقت را نیاز داشتند تا ساکن شوند. پیش از اجرای مقررات، خواهشها و اشکها و کج خولقی هایی بود از سوی حتی آنانی که به میل خود آمده بودند. حدود سومین یا چهارمین روز، آنها شروع می کردند به گریه و زاری تا به خانه برده شوند. و برخی خویشاوندان و فامیل می توانستند برای پذیرفتن شان مناسب باشند ، از اینرو می توانستی مردمی را ببینی که بخانه برده می شدند که شرایط بهتری نمی توانستند داشته باشند بهتر از آنچه که پیشتر داشتند. شش ماه یا چیزی حدود چند هفته بعد، تمام  ناامیدی های آزار دهنده، دوباره می بایست تحمل می شد. با اینکه کسانی را می بینیم، سوپروایزر گفت، ما کسانی را می بینیم که در ماه نخستِ آمدنشان اگر چه بحال خود رها شده بودند، شاد و خندان،  بودنشان را در اینجا به آخر می بردند.
آنها( فیونا و گرانت –م) در حقیقت چندبار سالها پیش برای دیدن آقای فارکوهر ، کشاورز کارکشته ای که همسایه شان شده بود،  به " میداولیک " رفته بودند. او به تنهایی در یک خانه ی آجری آماده بدون اینکه چیزی را تغییر دهد یا یک یخچال و یک تلویزیون به وسایل افزوده شده باشد، از سالهای اوایل قرن، زندگی کرده بود . حالا فقط خانه ی فارکوهر از بین رفته بود و بجای آن خانه ای شبیه قلعه های اسباب بازی، ساخته شده بود که خانه ای برای چند نفر از تورنتو جهت گذراندن آخر هفته بود. "میداو لیک" از بین رفته بود. هرچند تاریخ آن را از سالهای 1950 می دانستند. ساختمان تازه  وسیع و جادار، گنبدی که هوایش با عطر کاج، تازه و مطبوع می شد. به فراوانی و سبزانه ی بِکر از خمره بزرگ راهروهای خانه جوانه می زد.
به هر حال، "میداو لیک"، قدیمی بود که گرانت خود را درآن  به تصویر کشیدن فیونا یافت، در فاصله طولانی ماهی که او بدون فیونا می بایست سر می کرد. گرانت هر روز تلفن می کرد و امیدوار بود که با پرستاری که اسمش کریستی بود، صحبت کند. بنظر می رسید در این پایداری اش، متحیر باشد. اما گزارش کاملی به گرانت توسط او داده شد که کاملتر از هر گزارشی بود. گزارشی که هر پرستار دیگری می توانست بدهد.
او گفت: "فیونا در نخستین هفته سرما خورده بود."  اما برای کسی که تازه آمده، غیرعادی نبود. مثل وقتی که بچه هایت به مدرسه می روند. کریستی گفت. دسته ای از میکروبهای تازه هستند که آنها دچارش می شوند و برای مدتی آنها با هرچیزی بیمار می شوند.
سپس سرماخوردگی بهتر شد. او آنتی بیوتیک را قطع کرد و بنظر نمی رسید به گیجی زمانی که تازه آمده بود، باشد.( این اولین چیزی بود که گرانت درباره آنتی بیوتیک یا قاطی شدن شنیده بود.) اشتهایش خوب بود و بنظر می آمد از نشستنش در آفتاب لذت می برد. و داشت چند دوست پیدا می کرد. کریستی گفت.
اگر کسی تلفن می کرد،  می گذاشت جواب بدهند. مردمی که او بطور جمعی یا به تناسبی می دید، همسایگان نزدیک نبودند اما کسانی بودند که در آن اطراف زندگی می کردند. کسانی که بازنشسته بودند. همینطور خود اینها بودند و کسی که اغلب بدون هیچ خبری می رفت،  تصور می کردند که فیونا و گرانت به  مسافرتی مثل حالا رفته اند.
گرانت تمرین، اسکی می کرد. جای جای دست در پشت خانه اسکی می کرد. وقتیکه خورشید پایین می رفت، آسمانی صورتی بر افق روستا باقی می گذاشت بگونه ای که بنظر می رسید دسته ای از لبه های آبی یخ برجا نهاده است. سپس گرانت به خانه ی تاریک باز می گشت. تلویزیون روشن می کرد در فاصله ای که، شامش را آماده می کرد.
آنها معمولا شام را با همدیگر آماده می کردند. یکی از آنها نوشیدنی درست می کرد و دیگری آتش راه می انداخت. و از این کارشان صحبت می کردند( گرانت چیزی در رابطه با مطالعات روی گرگهای قطبی بویژه گرگ بزرگی بنام فِن ریر می نوشت که اودین را بلعیده بود و پایان دنیا را هم) و نیز هر چیزی که فیونا داشت می خواند و چیزی درباره آنچه که فکر می کردند در روزهای باهم بودنِ جدا از هم شان. و این زنده ترین شناسه ی زمان با هم بودنشان بود اگرچه پنج شش دقیقه تماس صمیمانه ی فیزیکی نیز تا پیش از اینکه به رختخواب بروند، میان شان بود. برخی چیزها به رابطه جنسی اغلب قطع نمی شد اما باوراندنشان بود که هنوز رابطه ی جنسی تمام نشده است.
خواب دیده بود که نامه ای به یکی از همکارانش نشان داده بود. نامه ای بود از هم اتاقی دخترش که مدتها بود به او فکر نکرده بود و یک جور بدخواهی و مقدس نمایی برخوردی ناله کنانه بود. دختر، خودش کسی بود که گرانت او را آراسته می دانست و تقریبا بنظر می رسید دختر نمی خواسته هیاهو و جنجال داشته باشد و می خواست که بحال خودش گذاشته می شد تا خودکشی کند. کاری که طی یک نامه عمدا خواسته بود به گرانت بگوید که انجامش داده است.  
گرانت به یکی از همکاران بعنوان یک دوست، فکر کرده بود. او یکی از آن شوهرانی بود که خواسته بود اولین کسی باشد که کراواتش را دور می اندازد و خانه را ترک می کند و روی کف اتاق بر روی تشکی با معشوقه ی جوانی که به اداره شان، کلاسهاشان، گل آلود و بوی دارو ی بخور می داد، حال کند اما حالا نگاه مبهمی داشت.
گفت:خنده نمی کنم. او به گرانت که فکر نمی کرد او داشت می خندید.
گفت  اگر بجای تو بودم فیونا را آماده می کردم.
از اینرو گرانت دست از کار کشیده برای دیدن فیونا به میداولیک، رفت. میدالیکِ قدیمی اما بجای آن سر از سالن سخنرانی در آورد. هر کسی در آنجا منتظر او بود بیاید و به کلاسش درس دهد. و در آخرین، بلندترین ردیف نشسته ودسته ای از زنان جوان با چشمان سرد  همه در لباس گشاد سیاه و عزا دارانه، هیچگاه نگاه غم انگیزشان را از او برنمی گرفتند و هر چیز که گرانت می گفت، آنان اشاره وار و مشخص نمی نوشتند یا به نوشتن اهمیت نمی دادند.
فیونا در اولین ردیف بود. بی مزاحمت. "اوف " فیونا گفت. دخترها در آن سن و سال هرجا می گفتند که چگونه خودشان را خواهند کشت.
خود را از خیال در آورد. قرصهایی برداشت خورد و هر چیز واقعی را از غیر واقعی جدا کرد.
نامه ای بود و کلمه " موش صحرایی" بر رنگِ درِ دفترِکارش پدیدار شد و به فیونا گفته شد که دختری از یک حادثه رانندگی با او آسیب دیده بود. تقریبا همان چیزی که در خیال دیده بود را گفته بود. همکارش در حقیقت در آن ماجرا نبود. و هیچ کس خودکشی نکرده بود. گرانت در واقع توهین نشده بود.
در واقع او به آسانی پیاده شد. وقتی قکر می کردی چه ممکن است به سر یک زن و شوهر چند سال بعد آمده باشد. ولی حرف زده می شود. شانه های سرد، انگشت نما می شوند. آنها چند دعوت کریسمس داشتند اما جشن سال نو را  به تنهایی گذراندند. گرانت مست شد و بی دلیل خدا را شکر می کرد بدون اینکه کوتاهی ای در اعتراف مذهبی داشته باشد. او به فیونا زندگی تازه ای را قول داد.
در هیچ کجایی شناسه ای نیامده که زندگی یک زنباره( اگر زنبارگی چیزی باشد که گرانت خود را
نامیده بود- او که نیمی از چیرگی مردی را نداشت که خود را در خواب سرزنش کند ) در گیرِ کارهای دست و دلبازانه و حتی قربانی شدن، باشد. او چندین بار به خواستِ زنانه یک زن میدان داده بود. به شکنندگی اش حسی تاثیرپذیر یا دلرحمی بسیار داده بود. بیش از هر چیزی که می توانست حس کند. همه چیزهایی بود که اینک آنها را در خود یک سوء استفاده شدن، رنجیدن و بهره برداری شدن و ویران شدن ِ ارج و اعتبارش می یافت. و چنان فریبندگی فیونا،- البته او داشت. اما بهتر می توانست بوده باشد اگر او غیر آنچه که دیگران باهمسرانشان انجام می دادند، ا انجام داده بود  و ترکش می کرد؟ او هرگز به چنان چیزی نیاندیشیده بود. او عشقبازی ی با فیونا را متوقف نکرده بود. او هرگز از فیونا حتی یک شب دور نمانده بود. نه برای اینکه آخر هفته ای در سانفرانسیسکو یا در یک بار در جزیره  مانیتولین بگذراند، داستانی می ساخت.
او براحتی می کشید و مست می کرد و به انتشار نوشته ها می پرداخت و به کمیته ها کمک می کرد و سوابق کاری اش را می ساخت. او هرگز تصمیم یا برنامه ای برای اینکه به روستا برود و نجاری و زنبورداری کند، نداشت.
اما گاه دوست داشت که با همه اینها، چنان چیزی روی می داد. او خود را با حقوق بازنشستگی ی کم، زودتر تر از وقت، بازنشسته کرد. پدر فیونا پس از مدتی سرگردانی و رواقی با زندگی تنها در خانه ای بزرگ، مرد. و فیونا هر دوتای آن ملک و خانه ی روستایی که پدرش در آن بزرگ شده بود، نزدیک ساحل جرجیا را ارث برد.
زندگی ی تازه ای بود. او و فیونا در خانه کار می کردند. اسکی روی چمن می کردند. زندگی اجتماعی چندانی نبود اما بتدریج چند دوست پیدا کردند. از لاس زدنهای آزار دهنده خبری نبود. انگشتان عریان پای زنانه ای، به گاه شام خوردن در شلوار مردی نمی رفت. زن از دست دادنها، در کار نبود( جدایی =طلاق نبود-م)
درست به موقع بود. گرانت می توانست فکر کند. وقتی که از حس بی عدالتی کاسته می شد. فمینیستها و شاید دختر ابله غمگین که خود را و بزدلی اش را چیزی مثل دوست می نامید او را درست به موقع به بیرون کشیدن سوق دادند. از یک زندگی که داشت به درد سرهای زیادی بیش از آنچه می ارزید، می کشید، دور شد. و آن شاید به اندازه ی از دست دادن فیونا برایش هزینه داشت.
صبح روزی که  برای نخستین دیدار می خواست به  "میداو - لیک " برود،گرانت صبح زود از خواب برخاست. تنش تماما تیر می کشید مانند روزهای دور در بامدادی که برای نخستین دیدار با زنی تازه  می رفت. حسی که فقط برای سکس نبود( بعدها وقتی که دیدارها مرتب شد، سکس همه ی آن بود.) انتظار یک کشف بود. تقریبا بسط دادن یک حس روحانی بود. همچنین کمرویی، فروتنی، هشدار، نیز بود.
زمان آب شدن برفها بود. انبوهی از برف رها شده بود اما چشم اندازه بشدت خیره کننده اوایل زمستان فرو ریخته بود. و این پشته های ور آمده زیر یک آسمان خاکستری چنان می نمود که دشت را پس می زد. در این شهر، نزدیک میداو-لیک، او مغازه  گل فروشی دید و یک دسته گلِ بزرگ خرید. تا کنون هیچگاه به فیونا گل نداده بود. یا به هیچ کس دیگر هم. او با امید یک عاشق مایوس یا شوهر گناهکاری
در کارتن( فیلمهای نقاشی-م) وارد ساختمان شد.
"آه، گلهای نرگس به این زودی"- کریستی گفت.
باید شانس بزرگی که یکبار در عمرت اتفاق می افتد، داشته باشی.
کریستی از طول راهرو پیشاپیش او رفت و بر روشنای نوعی میزغذاخوری قرار داد. جاییکه او دنبال یک گلدان می گشت. کریستی زن بسیار جوانی بود که بنظر می رسید به هیچ چیزش که چگونه بنظر می آمد، نمی رسید بجز موهایش. موهایش بلوند و انبوه بود. تمامی آن پُف شده به سبک پیشخدمتهای مهمانی کوکتیل یا رقاصه های عریان در چنان چهره و بدن کاری، می نمود.
او گفت:آنجا.
و با تکان دادن سر ته راهرو را به او نشان داد " اسم، درست روی در است"
از این قرار، او  پلاک یک اسم با تزیین پرنده ای آبی بود. متعجب مانده بود که در بزندیا نه. ولی در زد. سپس در را باز کرد و نام او را صدا زد.
آنجا نبود. در کمد لباسها بسته بود. تختخواب مرتب بود. چیزی کنار میز نبود بجز جعبه ی دستمال کاغذی و یک لیوان آب. نه حتی یک دانه عکس یا تصویر هیچ کودکی، نه کتاب نه مجله. شاید این چیزها را باید در گنجه نگه می داشت.
به قسمتی که پرستاران، کار اداری شان را می کنند، برگشت. کریستی با حالت پرسشانه ای گفت: نه؟" با شگفتی ای که او فکر کرد باری به هر جهت است. او از نگهداشتن گل خود داری کرد. کریستی گفت: او کی او کی- او کیo.k.o.k. ،  دسته گل را همینجا بگذار. آه کشانه مانند اینکه بچه ی تازه به مدرسه رفته ی عقب مانده ای را در روز نخست مدرسه اش راهنمایی کند، او را بطرف سالن بزرگی که نورگیرهایی داشت و محل ملاقات بنظر می آمد، نشان داد. چند نفر در طول دیوار بروی صندلی راحتی نشسته بودند. دیگر اینکه میزهایی کف سالن قرار داشتند. هیچ کدامشان چنان بیمار بنظر نمی رسیدند. برخی پیر بودند و برخی دیگر هم ناتوان روی صندلی چرخدار اما متین، نشسته بودند. بعضی جاهای دلگیر هم داشت وقتی او و فیونا به دیدار آقای فرانکوهر می رفتند. ریش روی چانه ی پیرزنی، برخی آدمها با چشمهای برآمده مانند آلوی پوسیده می نمودند. برخی اشک از آن می آمد، برخی سرشان می جنبید. دیوانه حرف زدن. حالا بگونه ای بنظر می رسید که علفهای هرز در بدترین شکل ممکن کنده شده بودند. می بینی؟ کریستی با صدای ملایم تری پرسید. بالا برو و سلام بگو ولی سعی کن او را نپرانی. برو.
فیونا را بصورت نیم رخ دید که   نزدیک یک میز کارت بازی نشسته بود اما بازی نمی کرد. با صورتی باد کرده بنظر می رسید. چربی ناخواسته ای بروی چانه که در گوشه ی دهانش پنهان بود. به نوعی که پیشتر نبود. او در حال نگاه کردن به ورق بازی مردی که کنارش قرارداشت، بود. آن مرد ورقها را جوری نگاه می داشت که عنوان آن را می توانست فیونا ببیند. وقتی گرانت به میز نزدیک شد، فیونا سربلند کرد و او را دید. همه سربلند کردند. همه ی آنهایی که دور میز نشسته بودند با حالتی دلخورانه سربلند کردند. سپس بلافاصله سرپایین انداختند و به بازی مشغول شدند انگار که چیزی پیش نیامده است. اما فیونا، لبخندی بی مانند، لبخندی شرمگین، آب زیرکاه، و  مهربان برلبانش نشست. صندلی کنار کشید و بطرفش آمد و انگشت در دهان گذاشت. " بریج" ( نوعی بازی-م)، زمزمه کرد. عمیقا جدی. آنها کاملن بداخلاقند. فیونا او را بطرف میز قهوه کشید. من بیاد دارم که گاهی مانند آنها در کالج بودم. دوستانم و من از کلاس در می رفتیم و در اتاق عمومی می نشستیم و سیگار می کشیدیم و جوری بازی می کردیم که انگار گلویمان پاره شده است. چیزی دوست داری که برایت بیاورم؟ یک فنجان چای؟قهوه، اینجا زیاد طالب ندارد.
گرانت هیچ وقت چای ننوشید.
او نتوانست دستانش را دور او بیاندازد. چیزهایی همچون صدا و لبخندش آشنا بنظر می آمد همچنانکه بودند. چیزهایی مثل جوری که او را از مزاحمت برای  بازکنان – همچنین او را از ناخوشایندی بازیکنان دور می کرد –  این چیزهایی بود که دست انداختن به دور او را ناممکن می ساخت.
برایت یک مقدار گل خریدم. گرانت گفت. فکر کردم که این گلها اتاق ترا روشن می کنند. رفتم به اتاق تو اما تو آنجا نبودی.
" خوب نه" فیونا گفت. من اینجایم. دوباره به  بازی روی میز نگاه کرد.
گرانت گفت: دوست تازه ای پیدا کردی. به مردی که کنار او نشسته بود اشاره کرد. این موقع آن مرد به پشت سر فیونا نگاه کرد.
او اوبری ست. فیونا گفت. خنده دار این است که او سالهای سال است که می شناسم. او در مغازه ابزار و وسایل دیگر، کار می کرد. وقتیکه پدربزرگم از آن خرید می کرد. او و من همیشه شوخی می کردیم و او هیچ وقت نمی توانست جوری باشد که از من بخواهد با هم بیرون برویم. تا آخرین آخر هفته ای که او مرا به توپ بازی برد. اما وقتیکه تمام شد پدربزرگم پیدا شد و مرا بخانه برد. من برای دیدار تابستانی پیش پدربزرگ رفته بودم. به دیدار پدربزرگ و مادربزرگم که در یک مزرعه زندگی می کردند.
" فیونا، می دانم که پدربزرگ و مادربزرگت جایی زندگی می کردند که ما زندگی می کنیم. زندگی  کردیم.
" واقعا؟"، فیونا گفت.
توجه کاملش به او نبود. چون مردی که با ورق بازی می کرد، نگاهش  را چنان به سوی وی کرده بود نه اینکه خواهش کرده باشد بلکه دستور داد. او مردی تقریبا هم سن گرانت بود. یا کمی مسن تر.  موهای پر پشت سفید پریشانش بر پیشانی او ، و پوستش مثل چرم می نمود که رنگ پریدگی آن به زردی/ سفیدی می زد مثل دستکش بچه ها چین و چروک داشت. صورت کشیده اش با وقار و آرام بود وچیزی داشت شبیه زیبایی، قدرت، خیره کنندگی اسبی دیرسال می نمود اما برای چیزی که فیونا اهمیت می داد، دلسرد کننده نبود.
بهتر است که برگردم. فیونا گفت.
لکه های سرخ تازه ای بر صورت تازه چاق شده اش پدیدار بود. او فکر می کند نمی تواند بدون من که آنجا نشسته باشم، بازی کند. احمقانه است. آن بازی را دیگر خوب نمی دانم. اگر ترا هم اکنون ترک کنم، می توانی خودت را سرگرم کنی؟ شاید برای تو عجیب بنظر برسد اما خودت تعجب خواهی کرد وقتی ببینی چه زود به آن عادت کرده ای. تو باید بدانی که همه چه کسانی هستند. بجز آنهایی که مثل پشت ابر ناشناخته اند. می دانی، تو نمی توانی از همه آنها انتظار داشته باشی که ترا بشناسند چه
کسی هستی.
فیونا خودرا با صندلی اش به عقب کشید و چیزی در گوش اوبری گفت. دستش را طوری دور گوشش
گرفته بود که کسی نشنود. بعد هم گفت: باشد؟
گرانت گفت: اصلن فیونا می داند که هستم؟
نمی توانست تصمیم بگیرد. فیونا داشت جوک می گفت. مثل او نمی توانست نباشد. فیونا خود را باید گم کرده باشد با آن تظاهر ناشیانه ای که در آخر کرد. طوری با او صحبت کرد که انگار تازه واردی ست که آمده است. اگر یک تظاهر بوده باشد.
کریستی گفت: تو او را شاید در یک لحظه ی بد، گرفتی. قاطی بازی بود.
گرانت گفت:" او حتی بازی هم نمی کرد."
کریستی: "خوب، ولی دوستش بازی می کرد. اوبری."
"اگر اینطور است، اوبری کیست؟"
" اوبری کسی ست که دارد بازی می کند. دوست فیونا. آب میوه دوست داری؟"
گرانت سرش را تکان داد.
کریستی گفت: " اوه ببین/ آنها این پیوندها را گرفته اند. خیلی طول می کشد. گزینه کردن چیزها با بهترین دوستان. بخشی از یک دوره است."
" منظورت این است که فیونا واقعا نمی داند من که هستم؟"
"ممکن است نداند. نه امروز. فردا ممکن است. کسی چه می داند. تو می دانی؟ خواهی دید که همین جور است، یک بار برای لحظه ای آمده ای اینجا. یاد می گیری که همه چیز را جدی نگیری. یاد بگیر که روز به روز بدانی اش.
روز ها از پی هم می گذشتند اما چیزها واقعا نه بد نه خوب، تغییر نمی کرد و گرانت  به شیوه ای که بودند عادت نمی کرد. فیونا کسی بود که بنظر می آمد به او باید عادت می کرد.  اما فقط به عنوان یک  مراجعه کننده دائمی که علاقۀ ویژه ای به او داشت. یا شاید حتی بعنوان یک نفر که مایۀ ناخوشایندی ست و باید از آن پرهیز می نمود. طبقِ عادت دیرینِ مودبانه اش، اینطور برداشت می کرد که، گرانت باید همان نفر بوده باشد. فیونا با او جوری که آدم حافظه باخته ای بود با مهربانی از نوع برخوردِ اجتماعی رفتار می کرد. که این رفتار نتیجه بخش بود چون او را از پرسیدن بدیهی ترین چیزهایی مثل آیا فیونا او را که نزدیک پنجاه سال شوهرش بود بیاد می آورد ؟ احساس می کرد که با چنین پرسشی او را شرمنده می کند. شرمنده نه از خود فیونا بلکه از خودش گرانت.
کریستی به گرانت گفت که اوبری نماینده محلی شرکتی بود که علف-کُش " چیزهایی مثل آن" به کشاورزان می فروخت. و پس از آن وقتی که او هنوز پیر نبود یا حتی بازنشسته نشده بود، کریستی ادامه داد، او از نوعی نارسایی( آسیب – م) غیرمعمول رنج می برد.
همسرش کسی بود که از او همیشه در خانه مراقبت می کرد. او اوبری را برای مدت اضطراری به اینجا سپرد تا نفسی تازه کند. خواهرش می خواست که او به فلوریدا برود. می بینی، زندگی سختی داشت، تو هرگز انتظار نداری که مردی مثل او چنین بشود. آنها تازه برای تعطیلات جایی می رفتند و بیماری ای، شاید نیش حشره ای، باعث شد که تب تندی بگیرد؟ و همان او را به کما برد و او  را به روزی اندخت که حالا است.
بیشتر بعداز ظهرها می توانستی زن و مرد را دور میز ورق بازی ببینی. اوبری دستانی با انگشتان دراز
داشت. برایش مشکل بود ورقهایش را ردیف کند. فیونا ورقهایش را با هم جور و مرتب کرد و گاه بسرعت حرکت می کرد و ورقها را طوری مرتب می کرد که بنظر می رسید یک ورق از دستان او در می رود و زود با خنده عذر خواهی می کرد. او می توانست اخم شوهرانه ی اوبری را ببیندوقتی که مشتی  از موهای فیونا روی چانه ی اوبری کشیده می شد. اوبری ترجیح می داد تا زمانیکه فیونا نزد او می ماند، نادیده بگیرد.
اما بگذار لبخند خوش آمدگویی را به گرانت بزند. بگذار صندلی را به عقب بکشد و یک چایی به گرانت پیشنهاد کند، نشان دهد که او حق بودنش در آنجا را پذیرفته است و چهره ی اوبری هم شگفتی غم انگیزش را داشته باشد. او خواهد گذاشت که ورقها از دستانش روی زمین بیافتند و بازی را خراب کند. و فیونا بعد مشغول آنها شود و همه چیز درست پیش رود.
اگر فیونا و اوبری دور میز بریج( نوعی بازی - م) نبودند، آنها می توانستند در طول سالن قدم بزنند، و اوبری با دستی فیونا را بخود می کشید و می رفت و با دستی دیگر شانه و دستان فیونا را نوازش می داد. پرستاران شگفت زده می شدند از اینکه فیونا توانسته باشد او را از دور میز بازی ورق دور کرده باشد. هرچند برای رفتن از سالن هنرهای زیبا در یک سر ساختمان تا اتاق تلویزیون در سر دیگر،  صندلی چرخدار نیاز بود.
در سالن هنرها ی زیبا، دو نفر خود را در میان درختان گرمسیری که نازک و آبدار بنظر می آمدند، می بافتند.چیزی شبیه یک آلاچیق اگر بنامی اش.
گرانت برای یک لحظه در کنار دیگر سبزانه ها ایستاد و به صدای آمیخته ای از برگهای خشک و صدای نرم حرف زدن فیونا و خنده هایش، گوش فرا داد. سپس چیزی شبیه  صدای خرخر بود. اوبری می توانست صحبت کند، اگر چه صدایش آن تُن صدایی نداشت که باید می داشت. بنظر می رسید حالا او چند لیچار، بار می کند.
مواظب باش. او اینجاست. عشق من.
گرانت کاری کرد که دیدارهایش به چهارشنبه و شنبه خلاصه شود. شنبه  روز شلوغ و پرتنشی بود. خانواده ها به واحدها می آمدند. مادران عمومن مسئولیت داشتند. آنها بودند که صحبتها را کش می دادند. مردها بنظر می ترساندند و بچه ها پرخاش می کردند.
نه بچه ها و نه نوه ها، ظاهرا از اوبری دیدار نمی کردند و از آنجاییکه نمی توانستند ورق بازی کنند، میز بازی ورق به میز بستنی و جشن مهمانی تبدیل می شد. اوبری و فیونا در روز شنبه از این ازدحام دور بودند. صحبتها عامیانه تر از آن بودند که آنها را به گفتگو بیانگیزانند. آن صحبتها پشت در بسته فیونا ادامه داشت. گرانت نمی دانست چه کند وقتی با در بسته ی فیونا برخورد می کرد. هرچند آنجا با بازی تکه شکلکهای به سبک دیسنی سخت مشغول می شد و با کمال بی میلی و بی علاقگی مدتی گیر می کرد. یا شاید در اتاق اوبری می بود. اما او نمی دانست اتاقش کجاست. هرچه بیشتر آنجا را می گشت، هر چه بیشتر به راهروها و محلهای ویژه ی نشستن و پیچ در پیچ بر می خورد و در میان تعجبش، هنوز استعداد گم شدن داشت. یکی ازشنبه ها، از پنجره به بیرون نگاه کرد و فیونا را دید. باید خودش باشد. اوبری را با صندلی چرخدار از باریکه راه مخصوصِ آمد وُ شد، که از برف و یخ پاک شده بود، می برد. او کلاه احمقانه ی کاموایی روی سرش بود و یک ژاکت با رگه هایی به رنگ آبی و بنفش، شکلی که در زنان معمولی در سوپرمارکت دیده بود. باید از همان دسته لباسهایی باشد که معمولن در کمد لباس خانمها هست و خودشان هم از آن سر در نمی آورند که به هر حال لباس خودشان است. موی سرشان را نیز کوتاه کرده بودند. نماد فرشته اش را کنده بود.
در یکی از چهارشنبه، وقتی که همه چیز عادی بود و بازی ورق جریان داشت و زنان در اتاق هنرهای دستی مشغول درست کردن گلهای ابریشمی یا لباس عروسکی بودند و اوبری و فیونا باز هم تماشا می کردند، شرایط برای گرانت مناسب بود که یکی از گپ زدنهای دوستانه و دیوانه کننده با همسرش را داشته باشد. گرانت گفت " چرا موی سرت را  ریز ریز کردند."
فیونا دستانش را روی سر و چانه اش گذاشت. چرا- برایم هیچوقت اهمیت نداشت. فیونا گفت.
وقتی گرانت تدریس ادبیات انگلوساکسون و شمال اروپا را شروع کرد، دانشجویانی معمولی در کلاسش داشت.اما پس از چند سال متوجه تغییری شد. زن شوهرداری باز تحصیل را شروع کرده بود. نه اینکه برای کار بهتری یا برای هر کار دیگری تحصیلاتش را ارتقاء دهد بلکه فقط برای ثابت کردن خودشان به اینکه غیر از مشغله های خانه داری و سرگرمی، کارهای مهمتری می کنند و به زندگی شان غنا می بخشند. و شاید  بطور طبیعی دنبال می شد  مردانی که این چیزها را به آنان آموخته بودند، بخشی از این ارضاء می شدند. این که این مردان برای آن زنان بیشتر اسرارآمیز و مورد توجه بودند تا مردانی که هنوز برایشان اشپزی می کنند یا با آنها می خوابند.
آنانی که در کلاس گرانت نام نویسی کرده بودند، ممکن بود که سابقه ی اسکاندیناویایی می داشتند یا چیزهایی در باره افسانه های اساطیری اسکاندیناوی از واگنر یا داستانهای تاریخی آموخته بودند. تعداد اندکی هم بودند که فکر می کردند او زبان سلتیک تدریس می کند و برای آنها هر چیزی در باره سلتیک، یک شیفتگی مرموزی داشت.او برای چنان مشتاقانی منصفانه از آن سوی میز سخن  می گفت.
اگر می خواهی زبان قشنگی یاد بگیری، برو و زبان اسپانیایی بیاموز آن وقت می توانی از آن، وقتی به مکزیک می روی استفاده کنی.
برخی هشدار او را جدی گرفتند و از کلاس کنده شدند. دیگران بنظر می رسیدند که با خواستِ شخصی شان با آن برخورد کردند. آنها با میل واراده شان کار کردند و کارشان را به دفتر کار او و زندگی منظم و رضایت بخشش آوردند، شگفتی بزرگ، گِله های زنانه بالغ، امید لرزان تاییدشان را هم.
او زنی انتخاب کرد که اسمش ژاکی آدامز بود. او وارونه ی فیونا بود، کوتاه، تُپُل،  با چشمانی تیره، پر حرارت.
بیگانه با طنز. رابطه شان یک سال طول کشید تا وقتی که شوهرش منتقل شد. وقتی در ماشین از هم خداحافظی می کردند، او بطور غیرقابل کنترلی شروع به لرزیدن کرد. چنان که انگار دچار هیپوترمی( افت حرارت بدن-م) شده باشد. چند بار به گرانت نوشت اما گرانت نامه های او را عصبی تلقی کرد و نتوانست تصمیم به پاسخگویی بگیرد. گرانت به زمان واگذاشت تا با گذشتِ آن، پاسخ داده شود در حالیکه با دختر جوانی به شکل اعجاب آور و غیر منتظره ای رابطه گرفت. دختری چنان جوان که می توانست به سن دختر ژاکی باشد.
در مدتی که او با ژاکی در ارتباط بود تحولات سرگیجه آور بیشتری روی داد. دختران جوان با موهای بلند و پاهایی برهنه با دمپایی(صندل) به دفتر کارش می آمدند و همه برای هیچکاری نبودند بلکه خودشان را برای سکس اعلام می کردند. رویکردی محتاطانه و گزینشی حسی که با ژاکی داشت از پنجره دور ریخته شد( کنار گذاشت – م). گردبادی که او را در خود گرفت چنان که اثرات دیگری هم داشت. رسوایی ای که به گستردگی آشکار می شد با دراماهای دردناک که همه اطرافش را گرفته بود اما حسی داشت که دلچسب بود. اما آتشهای برافروخته با تدریس در کالجهای کوچکتر، باظرفیت تر با مراکز بازتر خاموش شد و همسران زیادی تنها گذاشته شده، تکاندهنده و سنت شکن شده بود.  سهل انگاری جنسی دخترانی که مردانشان را وسوسه می کردند. یک واگیری همه گیر شد. مانند سرماخوردگی اسپانیایی گسترش یافت. فقط در این زمان که  همه گیر شده بود مردم دنبالش رفتند. و تعداد اندکی بین شانزده ساله تا شصت ساله انگار مایل بودند که از این همه گیر بودن دور بمانند.
این البته اغراق آمیز بود. فیونا کاملن تمایل داشت. و گرانت خودش هم از آن دوری نمی کرد. حسی که داشت اساسا این بود که بی نهایت خوشبخت بود. نوعی چاقی ای که گرفتار بود، از سن دوازده سالگی، در او محو شده بود. مشتاقانه پیش می رفت. انبوه ابرها و آفتاب نشین زمستان را از پنجره اتاق کارش که با چراغ عتیقۀ فریبندۀ بین دفتر کار  او و اتاق کار همکارانش می تابید، خوش داشت. چنان که پیشتر ها هیچگاهاین جور نبود. گریه ی بچه ها در پارک که دوست نداشتند در گرگ و میش غروب ازتپه ای که  بازی می کردند، دور شوند. تابستان پیش رو، اسم گلها را یاد می گرفت. در کلاسش، پس از اینکه توسط مادرزنش که بخاطر سرطان حنجره تقریبا بی صدا شده بود، مورد تعلیم قرار گرفت. او جرات می کرد چکامه حماسی و با شکوه ایسلندی اسکالد، شاعر اسکاندیناوی، که آهنگ آن را هوفودلاوسن به افتخار پادشاه اریک بلاد اکس(خون تبر- م) ساخته بود، بخواند . شاعری که پادشاه او را به مرگ محکوم کرده بود.
فیونا هرگز ایسلندی نیاموخت و هرگز برای داستانهایی که حفظ شده بود، چندان ارزشی قائل نشد. داستانهایی که  گرانت آنها را یاد گرفته و درباره آنها نوشته بود. او قهرمانان شان را چون استوره های "اولد نجال" یا "اولد اسنوری" بحساب می آورد اما طیِ این چند سال به سرزمین خودش علاقه پیدا کرده و در راهنماهای سفر جستجو می کرد. او در باره سفر ویلیام " موریس "  و " اودن " مطالعه کرد. واقعا برنامه ای برای سفر به آنجا نداشت. می گفت آنجا باید جایی باشد که به اندازه کافی بیاندیشی و بدانی اما هرگز نمی شود که بتوانی ببینی.
هرچه بود، به میداولیک( دریاچه میداو) رفت. گرانت برای فیونا کتابی برد که او آن را از قرن نوزدهم می دانست و درباره رنگهای آبی بود که نتیجه سفر یک خانم به ایسلند بود. زنی به او پاسخ داد: اینجا نیست. او بیمار است.
صدایش نشان از خودمهم جلوه دادن داشت و مهیج می نمود از اینکه توانسته بود او را بشناسد
درحالیکه گرانت چیزی از او نمی دانست. شاید خوش به حالی اش از این بود که درباره ی فیونا می دانست. درباره زندگی فیونا در آنجا. فکر می کرد شاید بیش از گرانت می دانست.
او همچنین افزود: اوبری هم اینجا نیست.
گرانت رفت که کریستی را بیابد. کسی که وقت زیادی برای او نداشت. او سرگرم حرف زدن با زن گریانی بود که بنظر می رسید اولین بار است که به آنجا آمده است.
وقتی که گرانت پرسید فیونا چه اش شده، کریستی گفت: چیزی واقعن نیست. فقط یک روز مرخصی گرفته و استراحت می کند. فقط کمی افسردگی ست.
فیونا راست راست روی تختخواب نشسته بود. او توجه نکرده بود که چند بار وارد این اتاق شده است.  که این یک بیمارستان است و با آن شکل نشستن ممکن بود خم و کج بشود. فیونا لباس خواب دخترانه اش را پوشیده بود و چهره اش رنگ پریده مثل خمیر شده بود.
اوبری با صندلی چرخدارش کنار او ایستاده بود. چنان بطرف تختخواب نزدیک شده بود که به او دسترسی داشته باشد. بجای پیراهن یقه بسته ای که معمولن می پوشید، یک ژاکت و کراوات به تن داشت. کلاه قشنگ راه راه او روی تختخواب افتاده بود. چنان بنظر می رسید که برای کار مهمی بیرون رفته است.
هر کاری که داشت می کرد، اینطور فرسوده بنظر می آمد. چهرۀ او هم رنگ پریده بود.
هر دو نفرشان از نگاه گرانت  با یک اندوه سنگینی در هراس بودند که تسکین می یافتند. وقتی که دیدند او ست که آمده است نه کسی که آنها فکر می کردند باشد، خوش آمد نگفتند،. آنها دستان یکدیگر را گرفته بودند و نمی گذاشتند از هم جدا شوند.
کلاه روی تخت، ژاکت با کراوات.
آنطور نبود که نشان دهد اوبری بیرون بوده است. سوال این نبود که کجا یا برای دیدن چه کسی بوده است. او جایی بود که می خواست باشد.
گرانت کتاب را روی تخت کنار دستِ آزاد فیونا گذاشت.
گفت: این در مورد ایسلند است. فکر کردم تو ممکن است دوست داشته باشی که نگاهی به آن بیاندازی.
فیونا گفت: چرا، متشکرم. به کتاب نگاه نکرد.
گفت: ایسلند.
فیونا گفت: ایس لند؟ لحن صدایش  چنان تاکیدی می نمایاند که خوشش آمده است اما ثانیه ای بعد تهی شد. به هر حال برایش ضروری بود که توجه اش را به اوبری برگرداند. کسی که دستان کلفتش را می خواست از دستان فیونا بیرون بکشد.
فیونا گفت: این چیه؟ این چیه  عزیز دلم؟
گرانت پیشتر هیچگاه چنین عبارت دلنشینی از او نشینده بود که بکار ببرد.
فیونا گفت: آه، باشه. آه اینجا. و یک مشت دستمال کاغذی از جعبه ی کنار رختخوابش بیرون کشید. اوبری شروع به گریستن کرد.
فیونا گفت: اینجا. اینجا. و او کلینکس را در دست گرفت و توانست ناشیانه روی صورتش بکشد. در
حالیکه او مشغول بود، فیونا رو به گرانت کرد.
فیونا به زمزمه گفت:"آیا به هر دلیل اتفاقی حتی اجباری اینجا می بینی؟  دیده ام که داشتی با آنها صحبت می کردی...."
اوبری صدایی به نشانه اعتراض یا خستگی یا بیزاری در آورد. سپس قسمت بالایی بدنش را چنان خم کرد که انگار می خواسته خود را روی فیونا بیاندازد. فیونا خود را تا نیمه بیرون تخت کشید و اوبری را گرفت و نگه داشت. بنظر می رسید که برای گرانت ناشایست بود که به او کمک کند.
فیونا داشت می گفت: "هیش. آه عزیز من، ما همدیگر را باز می بینیم. ما باید همدیگر را ببینیم. من خواهم رفت و ترا خواهم دید. تو می آیی و مرا می بینی."
اوبری دوباره همان صدا را، در آورد. بشکلی که صورتش بر سینه فیونا بود و کاری نمانده بود که گرانت بتواند انجام دهد جز اینکه از اتاق بیرون رود.
کریستی در حالیکه بسوی او می رفت گفت: من فقط امیدوارم همسرش هرچه زودتر اینجا بیاید و جانکندن را کوتاه کند. ما باید فوق العاده به آنها برسیم و چگونه می توانیم او را بگیریم وقتی او اینجا و آنجا ست؟
گرانت گفت: باید بمانم؟
کریستی گفت: برای چه؟ او که مریض نیست. تو می دانی.
گرانت گفت: برای اینکه همصحبتش باشم.
کریستی سرش را تکان داد.
"آنها باید این چیزها را خودشان با خودشان حل کنند. معمولن خاطرات کوتاهی دارند. همیشه آنطور شدید نیست."
گرانت بدون اینکه به اتاق فیونا برگردد، از آنجا رفت. متوجه شد بادی که می وزید گرم است و جمعیت آواز دسته جمعی می خواندند. در محوطه پارکینگ، زنان زیادی لباسهای شطرنجی پوشیده بودند که با نشستن روی صندلی چرخدار و برخورد با بدنه آهنی، چین و چروک برداشته بودند.
فیونا از اندوهی که داشت در نیامده بود. او وقتِ خوردن غذا، غذا نمی خورد. هرچند که تظاهر می کرد، غذا در دستمال خودش پنهان می کرد. به او دو نوشیدنی با مکمل( تقویتی) در روز داده می شد. یک نفر می ماند و مراقب بود که او آن را بنوشد.
از تختخواب بیرون آمد و لباس پوشید اما همه ی چیزی که می خواست این بود که در اتاق بنشیند. اگر کریستی یا گرانت در ساعات ملاقت او را بالا و پایین سالن راه نمی بردند و بیرون نمی بردند او هیچ تمرین یا حرکتی نداشت. گریه چشمان اورا کم نور و بی حال کرده بود. ژاکت پشمی اش – اگر مال خود او بوده باشد- بالا و پایین دکمه شده بود. او کسی بود که موهایش را بدون شانه و مرتب کردن، رها نمی کرد یا ناخنهایش را بدون تمیز کردن، وا دهد، اما آن نیز بزودی روی خواهد داد. کریستی گفت که عضله هایش رو به وخامت گذاشته اشت. و اگر به ماهیچه هایش نرسد، باید از عصاء قدم زدن استفاده کند.
کریستی به گرانت گفت:" اما، می دانی که وقتی آنها عصای قدم زنی می گیرند، به آن عادت می کنند. و دیگر هرگز قدم نمی زنند. فقط هر جایی که نیاز داشته باشند، می روند." تو باید با او بیشتر کار کنی و تلاش کنی که  او را به این کار تشویق کنی.
ولی گرانت هیچ موفقیتی در آن زمینه نداش. فیونا بنظر می آمد که نسبت به او بی علاقه شده باشد. هرچند می کوشید که آن را نشان ندهد. شاید او فیونا را بیاد آخرین دقیقه ای که با اوبری بود می انداخت. وقتی که از او برای کمک به اوبری یاری خواست و او به فیونا کمک نکرد.
او دیگر دلیلی برای گفتن از ازدواجش نداشت.
سوپروایز گرانت را به دفتر کارش فراخواند. او گفت که وزن فیونا حتی با مکلملها، کاسته می شود. 
مسئله  این است که – من مطمئن هستم که می دانی، ما دیگر تختخوابهای طبقه اول را مرتب نمی کنیم. ما موقتا آن کار را می کنیم وقتی که کسی حالش خوب نیست اما اگر چنان ضعیف باشند که دور وُ  بر، بروند و مسئول باشند ما آنها را به طبقات بالا می بریم.
او گفت که او فکر نمی کند که فیونا اغلب در رختخواب باشد.
" نه. اما اگر او نتواندخودش را سرپا نگهدارد، در رختخواب خواهد بود. همین حالا سر مرز این کار است.
گرانت گفت که فکر کرده بود طبقه دوم برای کسانی باشد که حافظه شان آسیب دیده است.
کریستی گفت: آن هم است.
خیابانی که گرانت در آن داشت رانندگی می کرد، خیابان "بلاک هاوک لین Blackhawks Lane " بود. همه خانه ها بنظر می رسید که یک زمان ساخته شده باشند، شاید سی چهل سال پیش. حیابان پهن و پیچ دار بود و پیاده رو نداشت. دوستان گرانت و فیونا به محلی مثل همینجا نقل مکان کرده بودند وقتی که می خواستند بچه دار شوند و خانواده های جوان هنوز در اینجا زندگی می کردند. برخی از خانه ها تا پایین تپه رسیده بودند. حلقه بسکتبال بالای در گاراژ خانه ها بود و سه دایره در مسیر ماشین روی خانه. حیاط خانه ها با لاستیک کامیون مشخص شده بود. پنجره ها یا با ورقهای فلزی(قلع) پوشانده شده بودند یا پرچم وارفته ای به آنها آویزان بود. اما تنها تعداد اندکی بنظر می آمد که آنجا را درست و مرتب نگهداشته بودند که باید کسانی می بودند که تازه در آنجا ساکن شده بودند. کسانی که پول کافی نداشتند یا شاید احساس کردند که نیازی به رفتن به جای بهتری ندارند.
خانه ای که در لیست کتاب راهنمایی تلفن بود و باید به اوبری و همسرش تعلق می داشت، یکی از این خانه ها بود. جای پیاده روی مقابل خانه از سنگهای پرچمی فرش شده بود و مرز میان آن و باغچه ی کنار با گلهای سنبل مشخص شده بود که شق و رق مثل گلهای چینی ایستاده بودند، رنگهای صورتی و آبی بطور متناوب.
هیچ چیز از همسر اوبری بخاطر نیاورد بجز لباس شطرنجی که در محل پارکینگ بتن داشت. دنباله ژاکت باز بود و وقتی به طرف بدنه صندلی چرخدار خم می شد آویزان بود. گرانت تصویری در ذهن اش از کمر و باسن بزرگ او داشت. همسر اوبری امروز لباس شطرنجی بتن نداشت. شلواری با کمربند و کاموایی صورتی پوشیده بود. در مورد کمر همسر اوبری، درست حس کرده بود- با سفت کردن کمربند آن را برجسته کرده بود- بهتر بود اگر سفت نمی بست. برای اینکه بطرز قابل ملاحظه ای بالا و پایین شده بود.
او باید ده دوازده سال جوانتر از شوهرش باشد. موهایش کوتاه، فرفری، قرمز رنگ شده بود. او چشمان ابی داشت – آبی تر از چشمان فیونا  - پهن مثل تخم سینه سرخی یا آبی فیروزه ای، نقطه میانی با پف اندک. و چند چروک خوب نیز با ارایش پوست گردویی که کرده بود، قابل توجه بودند. یا شاید آن از برنزه شدن فلوریدایش بود.
گرانت فکرش را نکرده بود که چگونه خودش را معرفی کند.
" من همسرت را در میداو لیک می دیدم. من خودم یک ملاقاتی همیشگی آنجا هستم."
همسر اوبری با حرکت جسورانه ی چانه اش گفت: بله.
" حال همسرتان چطور است؟"
کلمه چطور را آخرین لحظه بزبان آورد.
گفت: " حالش خوب است"
" همسر من و او با هم دوستی صمیمانه ای با هم دارند."
" در موردش شنیدم"
می خواستم با شما در باره چیزی صحبت کنم اگر یک دقیقه وقت داشته باشید"
او گفت:" همسرم کاری نکرد که چیزی با همسر شما داشته باشد؛ اگر این همان چیزیست که می خواهید در باره اش صحبت کنید.  او به همسر شما تجاوز نکرد. توانایی انجام آن را ندارد و او چنین کاری نمی کردهم به هر حال. از چیزی که شنیدم؛ طور دیگری بود."
گرانت گفت: نه. اصلن این چیزها نیست. اینجا نیامدم که از چیزی شکایت کنم.
او گفت" اوه، خوب مرا ببخشید. فکر کردم برای همان آمدید. پس شما بهتر است بیایید تو، هوای سرد به داخل می آید وقتی در باز است. آنقدر هم امروز بیرون برعکس طوری که بنظر می رسد گرم نیست.
با این حساب یک پیروزی برای گرانت بود حتی اینکه داخل خانه شود.
او داشت گرانت را بسوی اتاق نشیمن می برد و می گفت: ما باید در آشپزخانه بنشینیم، جاییکه می توانم اوبری را بشنوم"
گرانت یک لحظه چشمش به لای پرده ی پنجره جلو افتاد. هردو آبی، یکی آبی محض و دیگری ابریشمی. رنگ جور با کاناپه و یک قالی رنگ و رو رفته، آینه های مختلف شفاف و زینتی. فیونا گفته ای برای این جور پرده هایی که سریع پایین می ایند، داشت. او می گفت مثل یک جوک است هرچند زنانی که چنین پرده های را انتخاب می کنند بطور جدی استفاده می کنند. هر اتاقی که فیونا جمع و جور می کرد خالی و درخشان بود. او  دلش گرفته می شد وقتی انبوه این همه چیزهای فانتزی در یک چنان جای کوچکی جا داده می شد. از یک اتاق گرفته تا آشپزخانه، نوعی جای نور خورشید بود. اگر چه چشمها را کور می کرد وقتی به درخشندگی بعدازظهر نگاه می کردی.- او می توانست صدای تلویزیون را بشنود.
پاسخ دعاهای فیونا، در چندقدمی بود. داشت بازی بالگیم ، آنطور که از صدایش می شد فهمید، تماشا می کرد. همسرش به او نگاه کرد.
او گفت: تو خوبی؟ و در را به نیمه بست.
تو هم یک فنجان قهوه میل داری. به گرانت گفت. پسرم آن را در یک بازی کانال ورزشی، کریسمس سال پیش گرفت. نمی دانم بدون آن چه می توانستیم بکنیم.
بر روی پیشخوان اشپزخانه همه جور  وسایل لازم، قهوه ساز، پخت غذا، چاقوتیزکن، و برخی چیزهای دیگر که گرانت نام آنها را نمی دانست یا استفاده کردنشان را بلد نبود. همه چیز تازه و گران بنظر می رسیدند. طوری که تازه انگار از بسته بندی شان در آورده بودند یا هر روز برق انداخته بودند.
او فکر کرد شاید خوب باشد اگر چیزها را تحسین کند. از قهوه ساز( قهوه جوش برقی) که او داشت استفاده می کرد، تعریف کرد و گفت که او و فیونا همیشه می خواستند یکی از آنها را داشته باشند. این کاملن حقیقت نداشت- فیونا به شیوه اروپایی عادت کرده بود که هربار فقط دو فنجان قهوه درست کند.
گفت: "آنها به ما دادند. پسر و همسر پسرما". آنها در کاملوپس بی سی ( بریتیش کلمبیا- یکی از ایالتهای غربی کانادا-م) زندگی می کنند. چیزهای بیشتری برایمان می فرستند بیش از آنچه ما بتوانیم بکار ببندیم. بهتر بود اگر پولها را برای آمدن و دیدن ما بجای خریدن و فرستادن آن چیزها، خرج می کردند.
گرانت فیلسوفانه گفت: " فکر می کنم آنها به زندگی خودشان مشغولند."
" آنقدر مشغول نبودند که زمستان گذشته به هاوایی بروند. تو این را درک می کنی اگر ما کسان دیگری در خانواده داشتیم، دم دست ما بودند. اما او تنها کسی ست که داریم.
او قهوه را درون دو لیوان قهوه ای سرامیکی ریخت که از شاخه های درخت سرامیکی ای که روی میز بود، برداشته بود.
مردم دارند تنها می شوند. گرانت گفت. فکر کرد که حالا بخت آن را دارد، ادامه داد: اگر آنها از دیدن کسی که برایشان اهمیت دارد، محروم شوند، احساس اندوه می کنند. فیونا مثلا. همسر من.
" فکر کردم که تو گفتی به ملاقاتش رفتی.
گرانت گفت: رفتم. منظور آن نیست."
سپس رفت سر اصل مطلبی که برایش آمده بود. ایا می توانست بپذیرد که اوبری را به میداولیک برگرداند. شاید حتی برای یک هفته. برای یک ملاقات؟ تنها چندمایل رانندگی طول می کشید. یا شاید دلش بخواهد کمی بخودش استراحت بدهد.- گرانت پیشتر به این فکر نکرده بود. و می ترسید که خودش آن را پیشنهاد دهد.- اگر می شد، او خودش می توانست اوبری را به آنجا ببرد، برایش به هیچ وجه مهم نبود. در حالیکه گرانت داشت حرف می زد، او لبهای بسته اش را جنباند و زبان نهفته اش را طوری که  مزه مشکوکی را تشخیص دهد، حرکت داد. شیر برای قهوه او و بشقابی از شیرینی زنجفیل آورد.
وقتی داشت بشقاب شیرینی را روی میز می گذاشت گفت: خانگی ست. در تُن صدایش بیشتر چالش بود تا پذیرایی. آن را گفت و تا وقتی که بنشیند، چیزی نگفت. شیر در قهوه  خودش ریخت و آن را هم زد.
بعد گفت: نه.
" نه نمی توانم آن کار را بکنم. و دلیلش این است که نمی توانم آشفته اش کنم.
گرانت صادقانه گفت: " آشفته می شود؟"
" بله. آشتفه اش می کند. امکان ندارد اینکار را بکنم. بیاورمش خانه و برگردانمش. گیجش می کند.
" ولی درک نمی کند که فقط برای یک دیدار است؟  بطور ازمایشی هم چنین کاری را تلقی نمی کند؟
گفت: " او همه چیز را بخوبی می فهمد.
این را طوری گفت که چنین کاری توهین به اوبری است. " اما هنوز یک حالت تعلیق است. و بعد همه چیز را باید آماده کنم و او را داخل ماشین بگذارم. و او مرد گنده ای ست. رسیدن به او آنطور که فکر می کنی، همچین آسان هم نیست. باید او را تمرین دهم تا به داخل ماشین ببرم و صندلی و همه چیزهای آن را ببندم. اگر قرار باشد که آنهمه دردسر را داشته باشم ترجیح می دهم او را برای جای شادی و سرگرمی ببرم.
گرانت گفت: " ولی حتی اگر من قبول کنم همه ی اینها را انجام دهم؟" تن صدایش را بشکل امیدوارانه و منطقی نگهداشت و ادامه داد: " راست ست. شما آنهمه دردسر را نباید داشته باشید."
با صراحت گفت:" شما نمی توانید. نمی شناسیدش. شما نمی توانید انجام دهید. او نمی ایستد که شما کارها را برایش انجام دهید. همه آن زحمتها و چیزهایی که باید بکنید.
گرانت فکر کرد که نباید اسم فیونا را دوباره بیاورد.
او گفت:" بهتر است که خرید برده شود. یا حالا که کشتی های دریاچه دوباره شروع به کار می کنند، ممکن است مایل باشد که برای تماشای آنها برود.
بلند شد و سیگارش را در آورد و فندک را از باریکه ی بالای پنجره برداشت.
گفت:" سیگار می کشید؟"
گفت: نه، متشکرم. او نمی دانست که دارد سیگار به او تعارف می شود.
" هرگز نکشیدی؟ یا ترک کردی؟
گفت: " ترک کردم"
" جند وقت پیش بود؟"
کمی فکر کرد. " سی سال پیش. نه. بیشتر"
او نزدیکیهای آشنایی با ژاکی، تصمیم گرفته بود سیگار را ترک کند اما نتوانست بخاطر بیاورد که اول ترک کرده بود یا بخاطر پاداش بزرگی برای ترک کردن سیگار گیرش می آمد ترک کرده بود یا فکر کرد که وقتش رسیده که ترک کند، اینک او از  کشیدن سیگار کاملن فاصله داشت.
او( همسر اوبری) گفت: من ترک کردن را ترک کرده ام. تصمیم گرفتم که ترک کردن را ترک کنم. همین.
ممکن است که چین و چروک شدن صورت دلیل ترک کردن بوده باشد. یک نفر- یک زن- به او گفته بود زنانیکه سیگار می کشند چروکهای خاصی در چهره شان پیدا می شود. اما ممکن است که آن چروکها از آفتاب باشد. یا شاید فقط طبیعت پوست شان باشد، گردنش بطور قابل توجه ای چروک داشت. گردن چروکیده، پر از جوانی و سینه های نوک بالا. زنان هم سن او معمولن این تناقض ها را داشتند. نقاط زشت و زیبا. یک شانس یا بدشناسی ژنتیکی، همه با هم تلفیق شدند. زنان اندکی زیبایی کامل خودشان را حفظ می کنند. هر چند بصورت سایه ای، چیزی که فیونا داشت. و شاید واقعن حقیقت نداشت. شاید او فقط فکر می کرد چون او فیونا را از وقتی که جوان بود می شناخت. وقتی اوبری به همسرش می نگریست، دختری پر از حرفهای تمسخر و بی احترامی می دید، با کجی چشم آبی اش، لبهای جمع شده به دور سیگار ممنوع؟
همسر اوبری گفت: پس همسر شما افسرده است؟ اسم همسر شما چیست؟ فراموش می کنم.
" فیونا"
" فیونا. و اسم شما؟ فکر نمی کنم تا کنون به من گفته شده باشد.
گرانت گفت: اسمم گرانت است.
او دستانش را بطور غیر منتظره ای روی میز رها کرد.
"سلام گرانت. من ماریان هستم."
و گفت: حالا ما اسم همدیگر را می دانیم. -در خود تکرار می کرد که(م.)، دلیلی ندارد که به تو دقیقن نگویم به چه فکر می کنم. نمی دانم اگر او همینطور که چشم دوخته ترا می نگرد، فیونا می بیند. یا نه. از او نمی پرسم و او به من نخواهد گفت. ممکن است یک فانتزی گذرا باشد. اما احساس نمی کنم که مایل باشم او را به آنجا برگردانم اگر ماجرا این باشد که او بیش از این که هست باشد. نمی توانم پیشاپیش ریسک کنم. نمی خواهم او سرخورده شود و همینطور با خود بکشد. با او پر از خاطره هستم به همین شکلی که هست. هیچ کمکی ندارم. من تنها اینجا هستم. من آن تنهایم.
گرانت گفت: " تا کنون هیچ وقت فکر کردید – میدانم برای شما خیلی سخت است-  تاکنون فکر کردید که برای خودش هم که شده او به میداولیک برود؟
صدایش را پایین اورد طوری که زمزمه کند اما او بنظر نمی آمد که نیاز داشته باشد صدایش را پایین بیاورد.
گفت: " نه.من او را همینجا نگه می دارم."
گرانت گفت: " خیلی خوب است و بزرگواری شما را می رساند. امیدوار بود که کلمه ی بزرگواری، چاپلوسی تعبیر نشود. چنان منظوری نداشت.
او گفت: " شما اینجور فکر می کنید. بزرگواری چیزی نیست که دارم به آن فکر می کنم."
" هنوز. آسان نیست."
" نه. آسان نیست. اما شرایطی که دارم، چاره دیگری ندارم. پولی ندارم که او را در آنجا نگه دارم مگر اینکه خانه را بفروشم. خانه چیزیست که ما هر دو داریم. در غیر اینصورت من هیچ منبع مالی دیگری ندارم. شاید آینده حقوق بازنشستگی او و خودم را خواهم داشت. ولی در آن صورت هم نمی توانستم هزینه نگهداری اش در آنجا را می دادم و به خانه متکی بودم. چیزی که جای خاصی برایم دارد. خانه من است.
گرانت گفت: خیلی زیباست.
" خوب. درست است. خیلی به آن می رسم. تعمیرش می کنم و آن را آماده نگه می دارم. نمی خواهم از دست بدهم.
" نه . دلیلش را می فهمم."
او گفت: " شرکت، ما را خشک و خالی رها کرد. " من همه ی آمدن و رفتن را نمی دانم اما او را از شرکت بیرون راندند. به این ختم شد که به او گفتند به شرکت پول بدهکار است و وقتی که من سعی کردم بفهم چه به چه است او رفت و گفت که به او هیچ ربطی ندارد. چیزی که فکر می کنم کار احمقانه ای کرد. اما من نمی بایست چیزی می پرسدیم به همین دلیل هم ساکت ماندم.  شما ازدواج کرده اید. شما ازدواج می کنید. شما می دانید چگونه است. سرگرم خودم بودم که آن را دریابم، قرار شد که به سفر برویم و نمی توانم از آن خلاص شوم. طی سفر از این ویروس بیمار می شود چیزی که از آن هرگز نشنیده ای و به کما می رود و همان اورا به زمین می زند.
گرانت گفت: بد شانسی.
" منظورم این نیست که عمدا بیمار شد. اتفاق افتاد. دیگر از من عصبانی نیست و من هم از او عصبانی نیستم. زندگی همین است. نمی توانی زندگی را عوض کنی.( زندگی را شکست بدهی).
زبانش را مثل گربه میان لبهایش چرخاند وقتی داشت شیرینی را تکه می کرد." طوری حرف می زنم که فیلسوف هستم.  اینطور حرف نمی زنم؟  به من می گویند که من باید پروفسور دانشگاه می شدم"
گرانت گفت: خیلی وقت پیش"
همسر اوبری گفت: شرط می بندم که می دانم به چه چیزی دارید فکر می کنید. فکر می کنید یک نفر مثل میسیونرهای دینی هستم."
" من آن طور قضاوت نمی کنم. زندگی شماست.
" بله که هست."
فکر کرد که بهتر است به یک حالت بی طرفانه ای ختم کنند. به همین دلیل از او پرسید شوهرش تابستانها در یک مغازه ی ابزارآلات کار می کرد وقتی که مدرسه می رفت.
گفت: " هرگز در باره آن چیزی نشنیده است. من بزرگش نکردم."
گرانت احساس کرد که با همسر اوبری، ماریان، به جایی نمی رسد.  او فکر کرده بود که چه باید می داشت تا با حسادت جنسی زن، یا سرسختی، کله شقی حسادت زنانه تقابل کند. گرانت هیچ درکی نداشت از اینکه او  چگونه ممکن است به مسایل نگاه کند. و هنوز بلحاظ افسردگی، گفتگو در مسیری نبود که برایش آشنا بوده باشد.  برای اینکه صحبتهایی برایش تداعی شد که با افراد خانوده و خویشان، حتی با مادرش داشت، جوری که ماریان فکر می کرد و پول را اولِ هر چیز می دانست. آنها معتقد بودند که وقتی آدمی که آنطور فکر نمی کند، از آن روست که رابطه ی ملموس با واقعیت را از دست داده است. آن طوری بود که ماریان او را دقیقا می دید. آدم احمقی که پر از دانستنیهای مهمل با پیوندهای با حقیقت زندگی ست. کسی که او نگران نگه داشتنش در خانه خود نبود و می توانست برود دنبال رویاهای برنامه دست و دل بازانه ی کسی که می تواند دیگری را خوشحال کند.  چه احمقانه . او به چه چیزی دارد الان فکر می کند.
علیه کسانی مثل او بودن، او را ناامید، عصبانی و بالاخره غمگین کرد.  چرا؟ برای اینکه او نمی توانست بخود بقبولاند که با کسانی مثل او تقابل کند. برای اینکه او می ترسید سرانجام حق با آنها باشد؟ با این حال ممکن بود که با او یا با دخترانی مثل او ازدواج کرده باشد اگر پشت جاییکه او از آن می آمد، قرار می گرفت. او باید وسوسه انگیز بوده باشد. احتمالن برای لاس زدن. آنطور که کپلش را روی صندلی آشپزخانه جابجا می کرد، دهان غنچه ای، سایه ای از چشم زهره رفتن – چیزی بود که کم و بیش معصومیت عامیانه در لاس زدن مردم یک شهر کوچک وجود داشت.
او باید امیدواری ای می داشت از اینکه اوبری را انتخاب کرده بود. ظاهر خوب، شغل فروشندگی اش، انتظارات یقه سفیدش. او باید باورهایی می داشت از اینکه او عاقبتش بهتر از اینی که بود، می شد. و اینطور برای هر آدم عملگرایی پیش می آید. علیرغم محاسباتشان، حس زنده ماندنشان، آنها چیزی که انتظار منطقی ای داشتند، ممکن است گیر نیاورند. بی تردید منصفانه نیست.
اولین چیزی که در آشپزخانه دید، چشمک زدن چراغی بود که در پیامگیر آن خاموش و روشن می شد. او همان چیزی که همیشه فکر می کرد، فکر کرد. فیونا. دکمه را پیش از در آوردن کت اش فشار داد.
" سلام گرانت. امیدوارم درست گرفته باشم. به چند چیز فکر کردم. یک برنامه رقص روز شنبه  شب در لگیون Legion ، شهرمان است که بنظر می رسد برای مجردها باشد و من در کمیته نهارشان هستم و  به این معنی ست که می توانم یک نفر مهمان بطور رایگان با خود ببرم. برای همین فکر کردم شاید مایل باشی بیایی؟ وقتی توانستی به من زنگ بزن."
صدای زن با یک شماره محلی. سپس همان صدا دوباره شروع کرد به گفتن." من همین الان متوجه شدم که فراموش کرده ام بگویم که هستم. خوب احتمالا صدایم را شناخته ای. ماریان هستم. هنوز به این دستگاهها عادت نکرده ام. و می خواستم بگویم که می فهمم مجرد نیستی و منظورم هم انطور نبود. من هم مجرد نیستم. اما ضرری ندارد گاهی بیرون برویم. اگر مایلی می توانی به من زنگ بزنی و اگر نیستی، لازم به مزاحمت نیست. فقط فکر کردم که ممکن است بخواهی بیرون بروی. ماریان هستم. حدس می زنم که قبلان گفته ام که هستم. او.کی. پس خدا حافظ."
صدایش در پیام گیر با صدایی که او درخانه اش شنیده بود، فرق می کرد. یک کم با صدای پیام اولش فرق داشت. چیزی در یک ثانیه. یک حرکت عصب. یک سهل انگاری شکسته، یک شتابزدگی در برقراری رابطه، و بی تفاوتی به وا گذاشتن هر چه پیش آید.
چیزی باید در او اتفاق افتاده باشد. اما چه وقت اتفاق افتاده بود؟ اگر بلافاصله روی داده بود، او با موقفیت توانسته بود تمام وقتی که گرانت پیش اش بود پنهان کند. بیشتر احتمال دارد که بتدریج باید در او بوجود آمده باشد؛ شاید پس از اینکه گرانت از پیشش رفت. نه ضرورتا همه ی جاذبه هایش را بهم ریخته باشد. ففقط درک اینکه او یک امکان بود. کم و بیش تنها خودش بود. امکانی که شاید او کوشید که دنبالش را بگیرد.
اما او کمی حالت عصبی داشت وقتی او اولین حرکت را کرد. او خودش را در خطر انداخت. چقدر از او را گرانت هنوز نتوانست بگوید. عموما آسیب پذیری یک زن بیشتر می شود وقتی زمان می گذرد تا رابطه عمیقتر شود. همه چیزی که می توانستی در آغاز بگویی این بود که اشاره ای از هر چیز بود و بیشترش بعدها می آمد. حس رضایتبخشی به او می داد. چرا انکار کرد؟ حس رضایت بخشی که او را به ماریان می کشاند. جیزی بیدارش می کرد مثل سوسو زدن، مات بر شخصیت ظاهری او. ضعفِ او به نیاز داشتن در صدای کج خلقانه ی مشهودش؛ شنیده می شد.
قارچ و تخم مرغها را آورد تا برای خودش املت درست کند. سپس فکر کرد خوب است چیزی بنوشد.
هر چیزی ممکن بود. -حقیقت داشت -  هرچیزی ممکن است؟ مثلا اگر او می خواست، می توانست او را تسلیم کند، او را برساند به اینکه او رضایت دهد تا اوبری را به فیونا برگرداند؟ و نه اینکه برای یک ملاقات باشد بلکه برای باقی عمر اوبری باشد. و چه بر سر خودش و ماریان می آمد اگر اوبری را به فیونا تحویل می داد؟
ماریان باید روی صندلی اش در خانه نشسته باشد و منتظر اینکه به او تلفن کند. یا احتمالن ننشسته است. با انجام کاری سرش را گرم می کند. ممکن است به اوبری غذا دهد در فاصله ای که گرانت مشغول خریدن قارچ و برگشت به خانه بود. او ممکن است حالا سرگرم آماده کردن اوبری برای رفتن به رختخواب باشد اما با هر چیز در همه ی حالتها حواسش به تلفن باید باشد. ممکن است حساب کرده باشد که چقدر طول می کشد تا گرانت به خانه برسد. نشانی گرانت در راهنمای تلفن باید به او یک اندازه ی تخمینی داده باشد که حدودا کجا زندگی می کند. حساب می کند چقدر طول می کشد به خانه برسد و آن را به مدتی که برای خریدن از سوپری که ( با در نظر گرفتن سوپری که مردهای تنها از آن هر روز خرید می کنند) اضافه می کند. سپس مقدار زمان مشخصی که می گذرد تا به خانه برسد و پیام را بشنود، تعیین می کند. و آن زمان که سکوت وادار می کند، به چیزهای دیگر می اندیشد. پیامهای دیگری که می بایست داشته باشد پیش از اینکه به خانه برسد. یا شاید شام بیرون دعوت شود، یا ملاقاتی که آنقدر مهم بوده که به هیچ وجه نتوانسته باشد سر وقت به خانه برسد. چه غروری از سوی او. ماریان جدای از همه چیز، زن حساسی بود. اوزود تر از وقت معمول به رختخواب می رفت به این فکر که گرانت چنان بنظر نمی رسید که به هر حال جفت خوبی برای رقص باشد. بیش از حد شق و رق و پروفسوری.
کنار تلفن ایستاد. به مجله چشم دوخت اما گوشی را برنداشت تا دوباره زنگ بزند.
گرانت. ماریان هستم. در انباری زیر زمین بودم تا لباسهای شسته را در خشک کن بگذارم  و شنیدم تلفن زنگ می زند و وقتی بالا آمدم هر کسی که ممکن است بوده باشد، قطع کرد. اگر تو بودی، و اگر  حتی خانه هستی، فکر کردم باید به تو بگویم که اینجا هستم. چون من درواقع یک پیامگیر ندارم  و به همین دلیل هم نمی توانستی پیام بگذاری. فقط می خواستم به تو بگویم. الان ساعت ده و بیست و پنج دقیقه است.
" خداحافظ"
گرانت خواهد گفت که تازه به خانه رسیده است. او تصویری از بودنش در خانه و نشستن و سبک سنگین کردن ماجرا را به او منتقل نمی کرد.
با پرده پوشاندن. چیزی بود که در مورد پرده های ابی می گفت. با پرده پوشاندن. و چرا نه؟ فکر کرد شیرینی زنجفیل چنان خوب چیده شده بود که او به خانگی بودن ان تاکید کند. فنجان سرامیک قهوه بر درخت سرامیک فنجانها، یک پلاستیک روی فرش.، مطمئن بود که  برای نگهداری قالی بود. درخشش زیاد و عملی که مادرش هیچ وقت چنان نمی کرد اما باید خوشش می آمد.- ایا بخاطر همان بود که او اینطور وجدانش بی قرار بود از این بیزاری و بی اعتمادی به عاطفه و مهربانی؟ یا برای این بود که دو پیاله بیش از پیاله اولش نوشیده بود؟ 
قهوه ای مایل به زرد گردویی. حالا باور داشت که قهوه ای برنزه بود- که تا شکسته ترشدن ( چین و چروک پوست) گردن و صورت او ادامه می یافت. چیزی که عمیق و پوست چروکیده. بودار و داغ. او داشت فکر می کرد که همان شماره تلفنی که پیشتر یاداشت کرده، گرفته است. آن و حساسیت عملی زبانه گربه ای اش. چشمان مثل سنگ جواهری اش.
فیونا در اتاقش بود اما در رختخواب نبود. او در مقابل پنجره باز نشسته بود. لباس فصل اما عجیب کوتاه و روشن پوشیده بود.
از پنجره  هوای گرم سرکشانه ای  از شکوفه یاس بنفش و کودهای بهاری دشت سر می بُرد. کتابی باز روی دامنش داشت.
او گفت: " به این کتاب قشنگی که یافته ام نگاه کن. در باره ایسلند است. تو فکرش را هم نمی کنی که کتابی چنین ارزشمند را در اتاق بی استفاده بگذارند. اما فکر می کنم آنها لباس ها را قاطی کرده اند. من هرگز زرد نمی پوشم."
گرانت گفت: " فیونا"
آیا حالا همه ی ما بازرسی شدیم؟ گرانت فکر کرد شفافیت صدایش کمی تردید می نمایاند. تو مدت زیادیست که رفته ای.
فیونا، من یک سورپریز برای تو آورده ام. اوبری را بیاد داری؟
لحظه ای به گرانت زل زد. چنانکه  امواج باد  آمده بود و به صورتش می نواخت. به صورتش. در سرش، همه چیز را می کند مثل یک تکه پارچه. همه تکه پارچه ها را ریش ریش کرد.
به تندی گفت: " اسمها مرا دور می کنند."
نگاهش دور شد همانطور که می کوشید بخودش بیاید. کتاب را با دقت کنار گذاشت و بلند شد و دستانش را دراز کرد تا دورِ او حلقه کند. پوست او یا نفسهایش بوی ضعف تازه ای به مشام می رساند. بویی که بنظر گرانت بوی ساقه ی سبز در مانداب می نمود.
فیونا گف: " خوشحالم که ترا می بینم. هر دو مهربان و رسمی. فیونا نرمه گوش او را بسختی پیچاند.
او گفت:" تو می توانستی دور شده باشی" دور شدن بی خیال دنیا و تنها گذاشتن من. تنهاگذاشتن."
صورتش را بر روی موهای سفیدش گذاشت.، روی پوست صورتی سرش، جمجمه ی خوش تراشش.
گرانت گفت: هیچ امیدی نیست."( هیچ شانسی نیست)

 

تمام

A member of the western Goths that invaded the Roman Empire in the fourth century a.d. and settled in France and Spain, establishing a monarchy that lasted until the early eighth century ویزیوگوث، عضوی از قبیله ی با ریشه المانی بود که در قرن چهارم میلادی به امپراتوری روم یورش برد و در فرانسه و اسپانیا ساکن شد. حکومت سلطنتی ای بنا نهاد که تا اوایل قرن هشتم دوام یافت

Meadowlake
Farquhar
Kristy
Fenrir
Odin
Manitoulin Island
Aubery
Celticشاخه ای از زبان هندو-اروپایی
“old Njal” -  “old Snorri
William Morrisویلیام موری(24مارس1834-3اکتبر1896)طراح نسانجی،هنرمند، نویسنده و سوسیالیست انگلیسی بود
Wystan Hugh Auden یا W. H. Auden ، (21فوریه 1907- 29سپتامبر1973، شاعر انگلیسی-امریکایی بود که در انگلستان(بیرمنگام)بزرگ شد و به آمریکا رفته و شهروند آن کشور گردید.
Ballgame
Kamloops

این داستان و 9 داستان دیگر از الیس مونرو با فورمات پی دی اف در سایت مدیافایر بارگذاری و منتشر شده است. برای دریافت/دانلود آن همینجا کلیک کنید.

 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست