تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده سیاسی / ویژۀ انقلاب کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید
کیوان شید ۳ بهمن ۱۳۹۴ - ۲۳ ژانویه ۲۰۱۶

سه شعر
گیل آوایی

0

آه دوست من
مشکل نه رفتن است نه بازگشتن
مشکل راه است راه!
باتلاقی در افتاده
الله شکلک در می آورد
به پوزخندیِ یک تاریخ تکرار
چرخۀ بیهوده ایست اگر
دست و پا بسته به حکمی که نه از توست نه من نه برای ما
دیوارهای تا اوج حماقت مرزهای انسان و برده
چه سرک می کشی!؟
از دیوار حماقت بالا رفتن که فراز نیست!
ببین هنوز برده حراج می زنند سلیطگان
و تو
ومن
مای هرزۀ این گندابیم
شاهدانِ به شکنجۀ خویش
زندگی پاییدنِ بدتر از مردن است
وقتی دگردیسیِ ضجه واری شدن
بیا
آتشی به بود و نبودِ این همه کرامت باختگی
نه رفتن
نه برگشتن
آتش آتش آتش
سینه سپر کردن فقط چارۀ کار نیست
آتش نه به فرمانی نه به فرمانده ای
شلیک کن!

1

آینه می داند
سکوت را
به نگاهی مات!

نجوای غریبی هوار می شود
بی نتِ آوایی
فریادها چنگی به دل نمی زنند!
آه......
آتشی باید
رهواری به تاخت
دلهره های تردید دریدن!

سکوت،
آینه،
نگاه مات!،
گذرِ بی سوار است
بی تاخت!
بی غبار!
دلگیر!

همین!

2

حقیقت از سیاهچال بر نمودن
چه سود!؟
وقتی کوری، نرخ روز است!،
رسمِ تعفن گنداب!

کدام مناره به کرامت انسان بلند!؟
که اینش!؟

آن که دخیل می بندد هنوز
اندیشه باخته است!

امامزاده ها
تعفنِ صادراتی اند به خاک ما!

آنکو عربده های بلاهت
زانو می زند به پنج نوبت!،
حرمت انسان نمی داند!
نمی خواهد بداند!
عمامه ها که بیهوده نبوده اند!
بذر بلاهت کاشتن
تا سوار بر گرده ها
بتازند
هرچه کرامت
هرچه شرافت
هرچه حرمت انسان است!

حالا تو بنشین یک دنیا هوار بزن!،
تعفن گنداب در گنداب برای گندابیان را!
آه دیگر قباحت کریه نیست!
حماقت کرامت است
غارت
رسمِ نسناس است که حق الناس زوزه می کشد!

ما درد می شماریم دوست من!
اشکها گوشواره های نسناسِ جنایت است
آویز بر چهرۀ کریه جماعت و جمعه
عربده ها
بی چرایی زیستِ یک مشت بلاهت مجسم
گوشها را کر کرده است!

بلاهت قباحت باخته است
همچون خونآشامیِ به یک آب خوردن ساده!
نرخ روز است!
به همین سادگی!

می بینی!؟
کاردها را قلاف کرده اند
قمه ها میدان دارند
سلام وُ صلواتِ چه!؟
رو به سیلی سرخ!، حکایت است!
گذشت جان من عاشقانۀ قصاب و قناری
گورها را نگاه کن
دهن باز کرده اند به گواهی یک تاریخ
باتلاقِ متعفنِ الله فریاد می کنند!
می دانی
بی خبر کو!؟،
از عمق این همه جنایت که رفت بر ما!؟
چرخ زدن در تعفنِ مانداب
نمایاندنِ فاجعه نیست!

قتلها را شمردن چه سود!؟
آستینها را بالا باید زد
میدانِ بجنگ تا بجنگیم
شوراندن به تاخت
خشمافریاد آتشی که بسوزاند از بن!

آه دلم غنج می زند
مرگ یک بار شیون یک بار!

 

رسانه هنروادبیات پرس لیت | Create Your Badge
 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست