تماس با سردبیر > perslit@gmail.com بایگانی پیوندکده سیاسی  بیانیه ها و برنامه ها کتابخانه صدا و ویدئو ادبیات بومی هنر داستان شعر

ققنوس
نیما یوشیج


ققنوس،مرغ ِ خوشخوان،آوازه‌ی ِ جهان
آواره مانده از وزش ِ بادهای ِ سرد،(1)
بر شاخ ِ خيزران،
بنشسته است فرد .
بر گرد ِ او به هر سر ِ شاخی پرندگان .

او ناله‌های ِ گمشده ترکيب می‌کند ،
از رشته‌های ِ پاره‌ی ِ صدها صدای ِ دور،
در ابرهای ِ مثل ِ(2) خطی تيره روی ِ کوه،
ديوار ِ يک بنای ِ خيالی
می‌سازد .

از آن زمان که زردی ِ خورشيد روی ِ موج
کمرنگ مانده است و به ساحل گرفته اوج
بانگ ِ شغال و ، مرد ِ دهاتی
کرده‌ست روشن آتش ِ پنهان ِ خانه را ،
قرمز به چشم ، شعله‌ی ِ خردی
خط می‌کشد به زير ِ دو چشم ِ درشت ِ شب
وندر نقاط ِ دور ،
خلق‌اند در عبور

او ، آن نوای ِ نادره ، پنهان چنان‌که هست ،
از آن مکان که جای گزيده‌ست می‌پرد .
در بين ِ چيزها که گره خورده می‌شود
با روشنی و تيرگی ِ اين شب ِ دراز
می‌گذرد .
يک شعله را به پيش
می‌نگرد .

جايی که نه گياه در آنجاست ، نه دمی
ترکيده آفتاب ِ سمج روی ِ سنگ‌هاش ،
نه اين زمين و زندگی‌اش چيز ِ دلکش است ،
حس می‌کند که آرزوی ِ مرغ‌ها چو او
تيره‌ست همچو دود . اگر چند اميدشان
چون خرمنی ز آتش
در چشم می‌نمايد و صبح ِ سفيدشان .
حس می‌کند که زندگی ِ او چنان
مرغان ِ ديگر ار به‌سر‌آيد
در خواب و خورد ،
رنجی بود کز آن نتوانند نام برد . (3)

آن مرغ ِ نغزخوان
در آن مکان ِ زآتش تجليل يافته ،(4)
اکنون به يک جهنّم تبديل يافته ،
بسته‌ست دمبدم نظر و می‌دهد تکان
چشمان ِ تيزبين .
وز روی ِ تپّه
ناگاه ، چون به جای پر و بال می‌زند
بانگی برآرد از ته ِ دل سوزناک و تلخ ،
که معنی‌اش نداند هر مرغ ِ رهگذر .
آنگه ز رنج‌های ِ درونی‌ش مست ،
خود را به روی ِ هيبت ِ آتش می‌افکند .

باد ِ شديد می‌دمد و سوخته‌ست مرغ
خاکستر ِ تن‌اش را اندوخته‌ست مرغ !
پس جوجه‌هاش از دل ِ خاکسترش به در .

بهمن 1316

1- مجموعه اشعار ِ نيما ، چاپ ِ جنّتی عطائی ( ص 223 ) : بادهای ِ سحر .
و اين کاملاً نادرست است . خلل ِ وزن دارد ؛ و ضمناً ، قافيه‌ی ِ « فرد » هم اين نادرستی را آشکار و اثبات می‌کند . ( نيز ، رک : مجموعه‌ی ِ کامل ِ اشعار ، چاپ ِ طاهباز [ ص 222 ] )
2-
شاملو : در ابرهای ِ همچو خطی ...
3-
اين دو مصرع را شاملو به اين صورت می‌خواند : در خواب و خورد ِ او / رنجی بود کز آن نتوانند برد نام .
نمی‌دانم مأخذ و مستندش چه بوده ؛ امّا اين وجه آشکارا ضعيف است .
4-
شاملو : در آن مکان که آتش ِ تجليل يافته .
ضبط ِ درخور ِ تأمّلی است . متن ِ شعر در اين چند سطر ، به دلم نيست . به صورتی که شاملو می‌خواند ، ايراد کمتر است . صورت ِ متن – که برابر ِ هر دو چاپ است – از نظر ِ بافت ِ بيان چيزی کم دارد . اگر در مصرع ِ بعدی « کاکنون » باشد ، اين کاستی رفع می‌شود .

 

مرغ آمین



مرغ آمین درد آلودی است کاواره بمانده
رفته تا آنسوی این بیدادخانه
باز گشته رغبتش دیگر ز رنجوری نه سوی آب و دانه .
نوبت روز گشایش را
در پی چاره بمانده .

می شناسد آن نهان بین نهانان ( گوش پنهان جهاندردمند ما)
جور دیده مردمان را .
با صدای هر دم آمین گفتنش، آن آشنا پرورد،
می دهد پیوندشان در هم
می کند از یاس خسران بار آنان کم
می نهدنزدیک با هم، آرزوهای نهان را .

بسته در راه گلویش او
داستان مردمش را .
رشته در رشته کشیده ( فارغ از عیب کاو را بر زبان گیرند)
بر سر منقاردارد رشته ی سردرگمش را .

او نشان از روز بیدار ظفرمندی است .
با نهان تنگنای زندگانی دست دارد .
از عروق زخمدار این غبارآلوده ره تصویر بگرفته .
ازدرون استغاثه های رنجوران .
در شبانگاهی چنین دلتنگ، می آید نمایان .
وندر آشوب نگاهش خیره بر این زندگانی
که ندارد لحظه ای از آن رهایی
می دهد پوشیده، خودرا بر فراز بام مردم آشنایی .

چون نشان از آتشی در دود خاکستر
می دهد ازروی فهم رمز درد خلق
با زبان رمز درد خود تکان در سر .
وز پی آنکه بگیرد ناله های ناله پردازان ره در گوش
از کسان احوال می جوید .
چه گذشته ست و چه نگذشته است
سرگذشته های خود را هر که با آن محرم هشیار می گوید .

داستان از درد می رانند مردم .
در خیال استجابت های روزانی
مرغ آمین را بدان نامی که او را هست می خوانند مردم .

زیر باران نواهایی که می گویند :
"
باد رنج ناروای خلق را پایان ."
(و به رنج ناروای خلق هر لحظه می افزاید).

مرغ آمین را زبان با درد مردم می گشاید .
بانگ برمی دارد :
ـــ " آمین !
باد پایان رنجهای خلق را با جانشان در کین
وز جا بگسیخته شالوده های خلق افسای
و به نام رستگاری دست اندر کار
و جهان سر گرم از حرفش در افسوسفریبش ."

خلق می گویند :
ـــ" آمین !
در شبی اینگونه با بیداش آیین .
رستگاری بخش ـــ ای مرغ شباهنگام ـــ ما را !
و به ما بنمای راه ما به سوی عافیتگاهی .
هر که را ـــ ای آشناپرورـــ ببخشا بهره از روزی که میجوید ."

ـــ" رستگاری روی خواهد کرد
و شب تیره، بدل با صبح روشن گشت خواهد." مرغ می گوید .

خلق می گویند :
ـــ" اما آن جهانخواره
(آدمی رادشمن دیرین) جهان را خورد یکسر ."
مرغ می گوید :
ـــ" در دل او آرزوی او محالش باد ."
خلق می گویند :
ـــ" اما کینه های جنگ ایشان در پی مقصود
همچنان هرلحظه می کوبد به طبلش ."

مرغ می گوید :
ـــ" زوالش باد !
باد با مرگش پسین درمان
نا خوشیّ آدمی خواری .
وز پس روزان عزت بارشان
باد با ننگ همین روزان نگونسازی !"

خلق می گویند :
ـــ" اما نادرستی گر گذارد
ایمنی گرجز خیال زندگی کردن
موجبی از ما نخواهد و دلیلی برندارد .
ور نیاید ریخته های کج دیوارشان
بر سر ما باز زندانی
و اسیری را بود پایان .
و رسد مخلوق بی سامان به سامانی ."
مرغ می گوید :
ـــ" جدا شد نادرستی ."

خلق میگویند :
ـــ" باشد تا جدا گردد ."

مرغ می گوید :
ـــ" رها شد بندش از هربند، زنجیری که بر پا بود ."

خلق می گویند :
ـــ" باشد تا رها گردد ."

مرغ می گوید :
ـــ" به سامان بازآمد خلق بی سامان
و بیابان شب هولی
که خیال روشنی می برد با غارت
و ره مقصود در آن بود گم، آمد سوی پایان
و درون تیرگیها، تنگنای خانه های ما در آن ویلان،
این زمان با چشمه های روشنایی در گشوده است
و گریزانند گمراهان، کج اندازان،
در رهی کامد خود آنان را کنون پی گیر .
و خراب و جوع، آنان را ز جا برده است
و بلای جوع آنان را جابه جا خورده است
این زمان مانند زندانهایشان ویران
باغشان را در شکسته .
وچو شمعی در تک گوری
کور موذی چشمشان در کاسه ی سر از پریشانی .
هر تنی زانان
از تحیّر بر سکوی در نشسته .
و سرود مرگ آنان راتکاپوهایشان ( بی سود) اینک می کشد در گوش ."

خلق می گویند :
ـــ" بادا باغشان را، درشکسته تر
هر تنی زانان،جدا از خانمانش، بر سکوی در، نشسته تر .
وز سرود مرگ آنان، باد
بیشتر بر طاق ایوانهایشان قندیلها خاموش ."
ـــ" بادا!" یک صدا از دور می گوید
و صدایی از ره نزدیک،
اندر انبوه صداهای به سوی ره دویده :
ـــ" این، سزای سازگاراشان
باد، در پایان دورانهای شادی
از پس دوران عشرت بار ایشان ."

مرغ می گوید :
ـــ" این چنین ویرانگیشان، باد همخانه
با چنان آبادشان از روی بیدادی ."
ـــ" بادشان!" ( سر می دهد شوریده خاطر، خلق آوا)
ـــ" باد آمین !
و زبان آنکه با درد کسان پیوند دارد باد گویا !"
ـــ" باد آمین !
و هر آن اندیشه، در ما مردگی آموز، ویران !"
ـــ " آمین! آمین !"
و خراب آید در آوار غریو لعنت بیدار محرومان
هر خیال کج که خلق خسته را با آن نخواها نیست .
و در زندان و زخم تازیانه های آنان می کشد فریاد :
"
اینک در و اینک زخم "
(
گرنه محرومیکجیشان را ستاید
ورنه محرومی بخواه از بیم زجر و حبس آنان آید)
ـــ " آمین !
در حساب دستمزد آن زمانی که بحق گویا
بسته لب بودند
و بدانمقبول
و نکویان در تعب بودند ."
ـــ" آمین !

در حساب روزگارانی
کز بر ره، زیرکان و پیشبینان را به لبخند تمسخر دور می کردند
و به پاس خدمت وسودایشان تاریک
چشمه های روشنایی کور می کردند ."
ـــ" آمین !"

ـــ" باکجی آورده های آن بد اندیشان
که نه جز خواب جهانگیری از آن می زاد
این به کیفرباد !"
ـــ" آمین !"

ـــ" با کجی آورده هاشان شوم
که از آن با مرگ ماشان زندگی آغاز می گردید
و از آن خاموش می آمد چراغ خلق ."
ـــ" آمین !"

ـــ" با کجی آورده هاشان زشت
که از آن پرهیزگاری بود مرده
و از آن رحم آوری واخورده ."
ـــ " آمین !"

ـــ" این به کیفر باد
با کجی آورده شان ننگ
که از آن ایمان به حق سوداگران را بود راهی نو، گشاده در پی سودا .
و از آن، چون بر سریر سینه ی مرداب، از ما نقش بر جا ."
ـــ" آمین! آمین !"
*
و به واریز طنین هر دم آمین گفتن مردم
(چون صدای رودی از جا کنده، اندر صفحه ی مرداب آنگه گم)
مرغ آمین گوی
دور می گردد
از فراز بام
در بسیط خطّه ی آرام، می خواند خروس ازدور
می شکافد جرم دیوار سحرگاهان .
وز بر آن سرد دود اندود خاموش
هرچه، بارنگ تجلّی، رنگ در پیکر می افزاید .
می گریزد شب .
صبح می آید .

 

این مطلب را در صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست