تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده   کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید
جمعه 30 ژانويه 2009 - 11 بهمن 1387

شاه انقلاب ما بود

قاضی ربیحاوی

نویسنده

چه لذتی بالاتر از اینکه می توانستیم فریاد مرگ برکسی بکشیم که تا پیش ازآن عکس ها و مجسمه هایش سایه های گسترده خوف بر اطراف ما و برخود ما انداخته بودند.

شاه عامل اصلی انقلاب ما بود، انقلاب ما بود، چون ما که آخرشب ها تن های مست خود را بر تک تک نرده های باغ ملی می کشاندیم آوازخوان یا بهتر بود می گفتم عربده کشان، همین که به انتهای صف بلند نرده های پارک می رسیدیم باید خودمان را جمع وجورمی کردیم زیرا که او، ایشان، آنجا بود آن بالا ایستاده در لباس و سلام نظامی، و اگر چه خودش ساخته شده از سنگ بود و کاری ازش برنمی آمد، ولی پاسبان هایش که دور و براو بودند(و هرچه به وقت انقلاب ما نزدیک تر می شد تعداد شان بیشتر می شد)، واقعی بودند با گوشت و استخوان زنده در لباس های آبی و اسلحه های پر از گلوله آماده شلیک به ما، پس ما ناخواسته باید آرام می گرفتیم و به همان آرامی از آن میدان بزرگ ترس و نکبت می گذشتیم.

از زیر وحشت او گذشتیم و رفتیم تا روزیا شبی که جرئت کردیم بگوییم "مرگ برشاه" وبه این وسیله ما انقلاب کردیم یا اینکه باورمان شد که انگارداریم انقلاب می کنیم مثل همان انقلاب ها که درکتاب ها درباره شان خوانده بودیم و همیشه پیرمردی آنها را رهبری می کرد که درعالم هپروت می زیست.

درست به یاد نمی آورم اولین مرتبه که عبارت مرگ برشاه را شنیدم ازگلوی حاتو بود که درنیمه شب داشت پشت دیوار دبیرستان(که درحول و حوش میدان مجسمه بود) می شاشید یا ازگلوی مردمی که در خیابان راه می رفتند، هنوز فقط راه می رفتند، به هرحال زنگ لذت تکرارآن عبارت هم درصدای مردم بود وهم درصدای مست حاتو.

چه لذتی بالاتر از اینکه می توانستیم فریاد مرگ برکسی بکشیم که تا پیش ازآن عکس ها و مجسمه هایش(که توسط بد سلیقه ترین مجسمه سازان ساخته شده بودند)، سایه های گسترده خوف بر اطراف ما و برخود ما انداخته بودند.

خودش البته به آن خوفناکی نبود و برای ما او فقط نشانه ای ازحماقت بود، کسی که امکان تماشا و لذت بردن ازبهترین آثارهنری را داشت، اما مخاطبی بی شعور بود برعکس زنش که لااقل ژست یک مخاطب با شعور را بلد بود و حامی هنربودن که در زندگی ما نقش مهمی داشت.

بعد خواهرش بود و برادرش که فرقه های عجیب عیش و نوش ترسناک ساخته بودند وچیزی جز خاکستر نفرت در جامعه پخش نمی کردند، جامعه ای که روز به روز بیشتر از آنها فاصله می گرفت و یا آنها ازجامعه فاصله می گرفتند در شکل و شمایلی که هیچ چیزآن برای ما آشنا نبود، برای خودشان هم آشنا نبود انگار، برای آن خانواده ناگهان تازه به دوران رسیده که نمی دانستند چه کار بکنند با آن همه اموال و اختیاراتی که به چنگشان افتاده بود و آنها هیچ کاری بلد نبودند بکنند با آن انبوه دارایی غیراز پُزدادن و خوردن تا سرحد ترکیدن.

همین طوری بود که خود شاه و دار و دسته اش ما را هی به سوی انقلابمان هُل می دادند.

شاید هنوز زود بود برای مزمزه کردن عبارت انقلاب، شاید بهتر بود می گفتم ما را تشویق می کردند تا به نفرتی که در جانمان جوانه زده بود بیشتر پر و بال رشد بدهیم، و خودخواهی شاه آن قدر زیاد بود که حتی اجازه نمی داد ما آن نفرت را با افراد دیگرحکومتش تقسیم بکنیم مثلا با نخست وزیری، رهبر حزبی و یا نمایندگان مجلسی، هیچ، چون همه اینها خودش بود، رئیس و رهبر و وکیل و وزیر همه او بود، بعد چون می دانست که ما مردم دست و پا چلفتی هستیم و کاری ازمان برنمی آید جزنگهداری نفرت در صندوقچه دلمان، این بود که برایمان انقلاب هم کرد، یک انقلاب سفید، یعنی خودش گفت که سفید است وموضوع مسخره دیگری برای عربده های مستانه ما پدید آورد چون خیلی خنده داربود که هرگاه او می خواست تصویر هوشمندانه ای ازخودش به ما ملت نشان بدهد، ما تصویر مضحک تری از او می دیدیم به ویژه درچهارم آبان ها و ششم بهمن ها و تاریخ های چُسکی دیگر.

چه لذتی بالاتر از اینکه می توانستیم فریاد مرگ برکسی بکشیم که تا پیش ازآن عکس ها و مجسمه هایش(که توسط بد سلیقه ترین مجسمه سازان ساخته شده بودند)، سایه های گسترده خوف بر اطراف ما و برخود ما انداخته بودند.

پس چطورشد که بعد او آن قدرعصبانی شد؟

آن قدرعصبانی شد که شبکه مخوفی درست کرد باعنوان ساواک که عنوان خلاصه شده ای بود ازیک عبارت بالا بلند، و مامور هایی را هم در آن گمارد با دستمزد و مزایای خیلی خوب همراه با ماشین های پیکان(که مثل هرصنعت دیگری درآن مملکت صنعت مونتاژی بود)، تا نخست ما را بترساند و ا گر نترسیدیم ما را دستگیر و شکنجه بکند.

اما اشکال کار این بود که تا پیش از تشکیل آن شبکه هنوز کسی چنان کاری نکرده بود که مستحق افتادن در آن تارهای اهریمنی باشد، پس او عده ای را تشویق کرد که کاری بکنند و به تشکیل شدن ساواک او معنی بدهند، وعده ای جوان ماجراجو که در عالمی غیر از عالم زمینی می زیستند و بیشترشان هم بچه پولدار های آن زمان بودند به دام آن تارها افتادند یعنی یک مقدار اسلحه اسقاطی از این ور و آن ور جورکردند و با شلیک هایی به طرف چند تا کلانتری و با زخمی کردن چند تا پاسبان زپرتی، به وجود و به حضورشبکه ساواک مشروعیت بخشیدند و ساواک رفته رفته نه درعالم واقع بلکه فقط درعالم خیال وسعت و قدرت گرفت و مثل بادکنکی پر از هوای هیچ بر بالای سرما به پرواز درآمد، و او برای ساختن صحنه هایی از مبارزه با خودش ناچارشد سازمان های چریکی بسازد و جوان هایی را که عاشق تصاویر قهرمانی ازخودشان بودند به زندان بیندازد و به ما وانمود بکند که او دیکتاتور هوشمندی است؛ درحالی که بعد فهمیدیم که ما با احمق ترین دیکتاتور تاریخ بشر سر و کارداریم، دیکتاتوری که چون هیچ کاری نداشت انجام بدهد شروع کرد به درست کردن انقلابی علیه خودش و خاندانش.

تشکیل حزب رستاخیز هم یکی دیگر از قطعاتی بود که صفحه بازی او را کامل می کرد، فقط یکی از قطعات، او دیده یا شنیده بود که بعضی ازکشورها وحکومت ها حزب دارند ولی متوجه نشده بود که کار و بار احزاب چه هست، بعضی دورو بری هایش هم که ازموضوع خبرهایی داشتند ترجیح دادند در مقابل اقدام او سکوت بکنند و بگذارند ایشان به بازی سرگرم کننده خودش ادامه بدهد، ازآن سکوت هایی که معمولا جیره خواران هنوز ترجیح می دهند مُهرآن را برلب داشته باشند، و کسی به او نگفت که حزب دکه هایی نیست که پادشاهان در محلات مختلف درشهرها و شهرک ها بنا کنند و به رهگذران نُقل و نبات دهند و هرکس نُقل و نبات نخواست او را به محبس برند و شکنجه کنند، و کسی به او نگفت که حزب اگر قرار هست فقط یکی باشد اصلاً چراکه باشد، باری آنان با خوشحالی بچگانه او خوشحال بودند ومجلس ختنه سورونشان روزبه روزگرم تر و خوشحال ترمی شد.

دراول ماجرا که مطمئن شدیم انقلاب کردیم چه حظی بردیم، یک هو خودمان را پیدا کردیم لابه لای انبوه جمعیت مثل دوتا مورچه درازدحام لشکردرهم مورچه های سربازکه بارهایی صد برابر وزن خود را حمل می کنند تا به لانه، به مقصد برسانند، ولی مقصد ما کجا بود وآن همه بار را به کدام لانه می بایست می بردیم، اصلاً اگرلانه ای درکاربود لابه لای آن سرابی که دیده می شد.

راه اندازی جشن های مثلاً تاریخی و شوخی با تاریخ کذایی هم که دیگر نور علی نور بود و سرحد نشانه جدایی ایشان از مردمش، مردمی که شاید ازنظر اقتصادی در فقرمالی نبودند، نه اصلاً نبودند، اما در حیطه فرهنگی درفقر اسفناکی می زیستند.

غوطه وری درآن فقر فرهنگی نه تنها اختصاص داشت به مردم عامی بلکه روشنفکران جامعه هم در آن می لولیدند و هنرو ادبیات فقیرهم با فلاکتش داشت جایگاه مخصوصی برای خودش پیدا می کرد تا اینکه سرانجام او ما رامحاصره کرد لابه لای بی استعدادترین نویسندگانی که تنها هنرشان نوشتن درباره فقرمالی مردم بود که چندان موضوع عمده ای نبود، حتی بعضی ازآن نویسنده ها را دستگیرو به محبس برد تا ازشان قهرمان درست بکند و درست کرد طوری که بعدها آنها خیال کردند ما انقلاب کردیم چون فقیروگرسنه بودیم، که نبودیم، بلکه انقلاب ما فقط علیه شکوه وعظمت او بود و علیه آزارهایی که او به ما رسانده بود.

شاه حتی حاتو را هم دستگیرکرده و به مدت شش ماه فرستاده بود به زندان برازجان، چون روزی یا شبی یکی ازمعلم های شهرما که به اردبیل تبعید شده بود دستگیرشده بود به جرم داشتن کتاب "جنگ شکر درکوبا"، وقتی دستگیرشد کتاب پیش او نبود، ولی زیرشکنجه اعتراف کرد که آن را به چند نفرداده که بخوانند، ازآن چند نفرعده ای را دراصفهان دستگیرکردند وعده ای را هم در اهواز، کتاب پیش هیچ کدام از آنان هم پیدا نشد، یکی از دستگیرشدگان اهوازی زیر شکنجه اعتراف کرده بود که آن را به چند نفرداده که بخوانند، بعضی از آنها درخرمشهر بودند و بعضی در آبادان که حاتو نیز جزو آنان بود و ماموران ساواک شبی به خانه او آمده بودند که او تازه کتاب را از کسی گرفته بود و دیده بود که روی جلد کتاب همان بود که قرار بود باشد اما داخل کتاب فقط مجموعه نوشته ها و عکس هایی هست از بازار فروش سیگار برگ درکوبا بی هیچ نام و نشانی ازجنگ شکر، با این حال آنها به دست های حاتو دستبند زده او را با خود برده بودند، شش ماه بعد که از زندان برگشت تنها آرزویش این بود که بتواند شبی مستانه بایستد پای مجسمه شاه وتا آخرین قطره موجود درمثانه اش، برسنگ آن بشاشد، و بالاخره هم او به آرزوی خودش رسید وقتی که شاه مفلوک طناب به گردن برآسفالت خیابان ها کشیده می شد.

دراول ماجرا که مطمئن شدیم انقلاب کردیم چه حظی بردیم، یک هو خودمان را پیدا کردیم لابه لای انبوه جمعیت مثل دو تا مورچه در ازدحام لشکر در هم مورچه های سربازکه بارهایی صد برابر وزن خود را حمل می کنند تا به لانه، به مقصد برسانند، ولی مقصد ما کجا بود و آن همه بار را به کدام لانه می بایست می بردیم، اصلا اگرلانه ای درکاربود لابه لای آن سرابی که دیده می شد.

پرسیدم: "ما داریم چه کارمی کنیم؟" حاتوگفت: "ها، داریم ایستگاه اتوبوس رو از جا در می آریم" بعد من از کاری که داشتیم می کردیم، دست کشیدم و خودم را ازلای جمعیت آوردم بیرون، بقیه داشتند به همان کار ادامه می دادند، پایه های کلفت آهنی یک ایستگاه اتوبوس که یک نیمکت دراز و یک سایه بان بزرگ را متصل به خود داشتند مثل تنه درخت از خاک بیرون کشیده می شدند و آسفالت داغ به اطراف می پراکندند، اما هیچ کدام از داغی آن تکه ها اثری برما نداشتند و هیچ چیز با داغی درون ما قابل مقایسه نبود که وادارمان می کرد هرچیزی را فقط ویران کنیم مثل آن سایه بان که چقدر از ما مراقبت کرده بود در مقابل تیزی تند آفتاب تابستان و ازگزند رگبارهای باران زمستان، حالا آن رامثل ساقه تُرد علفی اززمین بیرون کشیده بودیم بی آنکه خود بدانیم چرا.

حاتو گفت: "خب همینه دیگه، انقلاب یعنی همین" پرسیدم :"همین؟" گفت: "پس چی، پس حالا باید چکاربکنیم به عقیده تو؟" پرسیدم "به عقیده مو؟"

بعد رفتیم تا چیزدیگری را منهدم بکنیم و یا بنای دیگری را به آتش بکشیم، به آتش بکشیم.

..http://www.bbc.com/persian/iran/2009/01/090130_ir_rabihavi.shtml
رسانه هنروادبیات پرس لیت | Create Your Badge
 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست