تماس سردبیر: perslit@gmail.com   نویساد و ارسال مطلب: info@perslit.com بایگانی پیوندکده بیانیه ها و برنامه ها سیاسی کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر

انديشيدن با زبان فارسی
شفيعی كدكنی و احياي حزين لاهيجی
نويسنده: عنايت سميعی  


يادگار هزار گونه گل است خس و خاشاك آشيانه ما؛ حزين لاهيجي
1- آشنايي ام با نام محمدرضا شفيعي كدكني به اوايل دهه چهل برمي گردد. به گزيده غزليات حزين لاهيجي با انتخاب و مقدمه او.حزين لاهيجي در ولايت ما، معروف شده بود. سبب اين بود كه شاعري سر پيري هواي شهرت به كله اش زده بود و شماري از غزل هاي او را به نام خود چاپ كرده بود؛ غزل هايي ناب كه باريك انديشي هاي مكتب هندي را با الفاظ خوش تراش و آهنگين مكتب عراقي به هم آميخته و خوش درخشيده بود :
كرده ام خاك در ميكده را بستر خويش
مي گذارم چو سبو دست به زير سر خويش
دست فارغ نشد از چاك گريبان ما را
آستيني نكشيديم به چشم تر خويش
در غمت صبر و ثباتم همه آشوب شده ست
بحر توفان زده ام، باخته ام لنگر خويش
هر طرف مي نگرم تيغ جفايي ست بلند
شيوه داد برون داده اي از كشور خويش
سركشان را فكند تيغ مكافات از پاي
شعله را زود نشانند به خاكستر خويش
    ...
چاپ چنين غزل هايي در دهه سي كه توفاني به پا كرده، سبب شده بود كه نيما به ديدارش بشتابد. او در نامه به رحمت موسوي غزلسراي معاصر نوشته بود : اگر ياد آن مرد بزرگوار كه 86 سال سوخته و روشن شده است مرا بيدار كند، عجيب و غريب نيست.
همچو مضموني را نيما درباره اعتصام الملك به كار برده بود : ياد بعضي نفرات/ روشنم مي دارد. شهريار هم شاعر شهرت طلب را پير طريقت ناميده بود، ولي اميري فيروزكوهي به لحاظ تحقيق و تتبع در مكتب هندي، نسبت به صحت انتساب غزل ها به او ترديد روا داشته، لذا پاسخ دندان شكني هم از او دريافت كرده بود :
در طول زمان سرم به دوشت نرسد
در بعد مكان لبم به نوشت نرسد
در پشت ستيغ كوه فيروز امير
آوازه... من به گوشت نرسد
اگرچه به حافظه بي حفاظ نمي شود اعتماد كرد، آنچه از خوانده ها و شنيده ها به ياد دارم اين است كه سرقت ادبي، پيرمرد را اول بار شاعر و محقق گيلاني، فريدون نوزاد، لو داده بود. گويا يكي از روزنامه هاي محلي غزلي از پيرمرد چاپ كرده بود كه نوزاد آن را در تذكره اي خوانده و سراينده واقعي آن يعني حزين لاهيجي را معرفي كرده بود. ولي پيرمرد كسي نبود كه با اين بادها بلرزد. مستمسكش هم اين بود كه غزل ها را تقرير مي كرد و مريدان تحرير مي كردند، لذا مدعي شد كه اشتباه از كاتبان است كه غزل حزين را به نام او چاپ كرده اند. از اين رو نشست و بي درنگ غزلي به اقتضاي غزل حزين سرود و رباعي زير را هم بدرقه آن كرد :
اين تير سه شعبه گزين از من نيست
وين آتش آه در گَزين از من نيست
گفتاره من پر از سماع است و نشاط
اين گفته حزين است، حزين از من نيست
به اين ترتيب رسيده بود بلايي ولي موقتا به خير گذشته بود. پس به شكر اين پيروزي :
موشكان طبل شاديانه زدند
بهر فتح و ظفر فراوانا
اما آن شادي و سرور چندان نپاييد كه صداي طبل زير گليم زدن پيرمرد اين بار به جاي رشت، در مشهد شنيده شد :
بيش از اين اهلي نشايد بت پرستي را نهفت
طبل پنهان چون توان زد فاش كن ناقوس را
از بخت بد، گويا ديواني را كه پيرمرد از حزين لاهيجي در دست داشت، نسخه منحصر به فرد نبود و يك جلد هم از آن در كتابخانه آستان قدس رضوي موجود بود. لذا محمدرضا شفيعي كدكني ماجراي سرقت ادبي پيرمرد را به آفتاب افكند و او را به خاك سياه نشاند، به طوري كه خيل مريدان كه تا ديروز به گيلاني بودن او مباهات مي كردند، از وي روي برتافته، به چرخش قلمي تابعيت او را نقد كرده، پيرمرد قضاوقدر زده را زنجاني الاصل گيلاني الوطن ناميدند .
بازي چرخ بشكندش بيضه در كلاه
زيرا كه عرض شعبده با اهل راز كرد
باري، در اين ميان ابراهيم صهبا نيز فرصت را غنيمت شمرده، به تلافي اهانتي كه پيرمرد در حق دوست شاعرش ابوالحسن ورزي روا داشته بود، رباعي زير را در مذمت وي رقم زده بود :
غواص كه اشعار گزين مي دزديد
از بحر گلزاي حزين مي دزديد
يك مصرع غير را توارد خوانند
اين مرد عجب دوجين دوجين مي دزديد
القصه، افول كوكب بخت پيرمرد به اطلاع ستاره اقبال محمدرضا شفيعي كدكني قرين بود كه هم استعداد داشت و هم سري پرشور .
2- هر دوره اي صدا، طعم، رنگ، بو و شكل خاص خود را دارد كه براي دوره ديگر قابل درك نيست. تاريخ را هم فقط اهل فكر و انديشه كه قلم درشت و مشت بر پيشاني نشسته باشند و سر در گريبان تفكر فرو برده باشند، نمي سازند . اولا تاريخ را درهم عرضه مي كنند و سوا كردني نيست. ثانيا موجودات متفكر در اين ملك كمياب بودند و اكثرشان هم آنقدر فيس و افاده داشتند كه ترجيح مي دادي پارازيت هاي اتفاقي شان را نشنوي. بيچاره حبيب يغمايي بايد چقدر ناروا ديده و شنيده باشد كه بگويد :
سگ به لندن بيش دارد احترام
من به تهران هستم از سگ كم تري
هنوز هم از لندن نشين پر باد و بروت همان اهانت ها به گوش مي رسد، منتها چون روي سخن او با نسل حاضر نيست، ايشان نارواي وي را صراحت لهجه مي پندارد . از اينجاست كه مي گويم هر دوره اي صدا، طعم، رنگ، بو و شكل خاص خود را دارد كه براي دوره ديگر قابل درك نيست. تحليل واقعه براي جمع و جور كردن گذشته اي كه هنوز زنده است و رو به آينده دارد يك چيز است و سركوفت زدن به همراهان يا غائله سازان واقعه كه اين چه كاري بود كه كرديد يك چيز ديگر . فكر مي كنم تلافي كردن ديرهنگام ممكن است به همان نتايجي بينجامد كه عقبه اش يوغ گردن ماست. باري، در آن دوره دفتر شعر در كوچه باغهاي نيشابور شفيعي كدكني چون ورق زر دست به دست مي گشت و شعرهاي او زمزمه زير لب مستان بود، شايد در تاريخ شعر نو از هيچ كتابي به اندازه در كوچه باغها ... استقبال نشده باشد. تحليل بعد از واقعه مي گويد كه آن استقبال نه امتيازي براي كتاب بود، نه خوانندگان .
اما صداي شعر شفيعي ديگر در اين دوره شنيده نمي شود. شعر او عمدتا در جهت القاي تمام و كمال معنا پيش مي رود و عواطف خواننده را هدف مي گيرد، در نتيجه امكان مشاركت او را در قرائت شعر تقليل مي دهد .
3- سنت انديشه وري در ايران، تاريخا ديني- عرفاني- ادبي بوده است. به عبارت ديگر، انديشه ور ايراني يا عالم دين بوده يا عارف يا شاعر و نويسنده. حتي از بوعلي هم يك رباعي زبانزد است، قصه سلامان و ابسال و حي بن يقظان او كه جاي خود دارد .
در بين قدما، زكرياي رازي و از معاصران ميرزاملكم خان و خليل ملكي استثناهاي مويد قاعده اند كه كارنامه ادبي ندارند .
بسياري از فعالان و رهبران نهضت مشروطيت همچون ميرزافتحعلي آخوندزاده، ميرزاآقاخان كرماني، يحیي دولت آبادي، سيدحسن تقي زاده، ملك الشعراي بهار و ... شاعر، نويسنده و اديب بوده اند تا آنجا كه اگر شعر و ادبيات را از نهضت مشروطيت حذف كنيم، چيز قابلي از آن به جا نمي ماند .
محمدرضا شفيعي كدكني در چنين سنتي باليده و از قضا به لحاظ اشراف به دين، عرفان و ادبيات از يك سو و آگاهي دست اول از فرهنگ و ادبيات غرب از سوي ديگر، كوشيده كه بين انديشه وري جزنگر غربي و كل بيني ايراني آشتي برقرار كند .
محمدرضا شفيعي كدكني كه عمرش دراز باد، از آخرين بازمانده هاي نسلي است كه با زبان فارسي مي انديشد، نه زبان ترجمه. انديشيدن به زبان فارسي منبعث از غور كردن و غوطه ور شدن در فرهنگ ايراني است. هر انديشه اي براي تغيير به مواد و مصالح سرزميني نياز دارد .
آنها كه با انديشه غربي با زبان ترجمه ورمي روند، به همان گويي دچارند، در حالي كه چيز زيادي از ترجمه ها و تاليف هايشان به ذهن خواننده نشت نمي كند. زبان ترجمه بي بهره از پشتوانه زبان فارسي است. ابزاري است در اختيار زبان بيگانه كه ذهن مترجم را به هر سو كه بخواهد مي پيماند. عدم درك بسياري از ترجمه ها فقط ناشي از بيگانگي و تازگي مباحث و موضوعات نيست، بلكه زبان به كار رفته در آنها غريبه- آشنايي است ناتوان از برقراري ارتباط .
زبان ترجمه در درون زبان فارسي هم وجود دارد. سره نويسان كه زباني دوسره دارند، يعني معمولي حرف مي زنند و غيرعادي مي نويسند، از زبان به مثابه ابزار استفاده مي كنند. بنابراين زبان آنها نياز به ترجمه دارد، در حالي كه ترجمه هاي نجف دريابندري، ابوالحسن نجفي، عزت الله فولادوند، رضا سيدحسيني و شماري ديگر به زبان فارسي است. شفيعي كدكني دريافت هاي خود را چه از متون غربي، چه كلاسيك خودمان به زبان فارسي مي نويسد. به عبارت ديگر، مي كوشد كه نظريه هاي غربي را با فرهنگ ايراني بر اساس استدلال، روشن و صريح، سازگار كند . بديهي است آراي او در تقابل با نظرات دو گروه است؛ گروه اول كه رازورزي هاي تاريك انديشانه خود را در لفاف مدرنيسم مي پيچند و گروه ديگر كه پست مدرنيسم را به مشتي شگرد تقليل داده و بر مبناي آن شعر، داستان و نقد مي نويسند .
اما تلاش نظري شفيعي كدكني در تبيين مباني زيبايي شناختي شعر معاصر ناتمام مانده و او مجدانه به تحقيقات عرفاني رو كرده است. نمي دانم بايد به دستاورد گذشته او بسنده كنيم يا چشم به راه آينده او باشيم؟

 

این مطلب را در صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست